در جستجوی شکل مناسب یک فضای معاری برای ورزش جان و فکر و بدن.

5 شهریور 89- فرخ باور

در پی تجسم یک فضای معماری برای مجتمعی مانند "شهر علم و صنعت" در پاریس و پارک آن، یا شهر بزرگ بازی و سرگرمی خان شاطر در آستانه، پایتخت قزاقستان. این بار در شمال  شرقی تهران... تم ها و موضوعات فراوانند و کم کم شکل گرفته و کنار هم چیده می شوند. اما چند سئوال:

 آیا یک حجم اصلی وجود دارد؟ آیا این حجم اصلی ترکیبی از احجام منظم و بی نظمی که انتروپی را نشان دهد، کوچک و بزرگ و بالا و پائین ها و کدر شفاف هایی است که از دل زمین سر برآورده اند؟ که متصل به زمین و ریشه در آن دارند یا این که حجمی است تکامل یافته، تقریبا بسته و مستقل از زمین؟

اگر چنان باشد پس بنابر تعریف عملکردها و ظرفیت ها و ارتباطات، به بخش های گوناگون شکل خارجی می دهد و اجزا را در هم ترکیب می کند و مجموعه را به وجود می آورد، واحتمالا شکل خاص نمادین هم ندارد. این شکل مرکب، جذاب و جالب اما دوام چندانی ندارد و زود عادی و سپس احتمالا کسل کننده می شود. کمی جلوتر که برویم آیندگان خواهند گفت " آن ها عجب تفکرات آشفته ای داشتند!".

 اگر چنین باشد باید به دنبال خلوص یک شکل خاص و تکامل یافته باشیم. اما از چه  اقتباس کنیم؟ از گذشته؟ از سنت؟ از شکل های طبیعت؟ تغییر و دگرگونی هرکدام از این ها در طول زمان متفاوت است اما سنت پیگیرتر. عملکردها و محتوا و طبیعت راحت تر دگرگون می شوند اما قالب و کالبد آن ها تا مدتها به همان صورت خشک باقی می مانند. در ضمن می خواهیم بنایی برپا سازیم که مثلا، چقدر؟ 50 سال یا تا سال 2050 دوام داشته باشد. فناوری پر شتاب می دود و می جهد و چهل سال کم نیست اما معلوم نیست در این مدت بتوان به چنان فنآوری دست بیابیم که یک حجم معماری کامل را بتواند بنابر رشد و تغییر نیازهایش، مانند لاک یک لاک پشت، و طبق یک برنامه ی از پیش تعریف شده و انعطاف پذیر، دگرگون کند یا رشد دهد.

"شهر علم و صنعت" در پاریس شکل معماری خاصی ندارد. یک معکب مستطیل بزرگ است، هیبت دارد اما ماهیت ندارد. چادر 150 متری خان شاطر در آستانه از یک سنت و از گذشته سرچشمه گرفته است. شکل چادر آن با یک دیرک بزرگ سه پایه و کمی مایل، سنت عشایرما نیست. ما می توانیم چادری بس بزرگ، نه گرد و نه بیضی، که کشیده و دراز با چند دیرک، در یک خط  یا در یک شکل هندسی، به بلندی گوناگون برپا کنیم که خط الراس آن شباهتی هم با خط آسمان کوه های توچال داشته باشد.

 اما اگر نخواهیم فقط از سنت و از گذشته اقتباس کنیم چه؟ اگر بخواهیم فوتوریست باشیم، اگر بخواهیم ژول ورن شویم، اگر بخواهیم علمی تخیلی با تخیلی نیرومند مثل او باشیم چه؟ ژول ورن را کم و بیش همه می شناسیم و می دانیم داستان های او از پشتوانه ی دانش و علم قوی بهره مند بودند. چه در داستان میشل استروگف، سفر به اعماق زمین، ده هزار مایل زیر دریاها و یا 80 روز به دور دنیا همه بر پایه ی شناخت ساخته و پرداخته شده اما تخیل او از دورانش بسیار زیاد پیش افتاده و چیز هایی را تصور کرد و نوشت که بیشتر از یک قرن بعد ساخته شدند.

تخیلات ما شرقی ها هم نیرومند است و نمی دانیم قالیچه ی سلیمان از چه پشتوانه ی علمی برخوردار بوده و چقدرش تخیلی است و چقدرش علمی، اما می توانیم تشابهی میان غولی  که از درون بطری آزاد می شود با نیروی هسته ای بیابیم و وجه علمی برایش درست کنیم. این غول وجود دارد و اگر آزاد شود قدرت بینهایت زیادی دارد، قدرتی که هم می تواند ویرانگر شود و هم بسیار سازنده، و اگر دوباره به درون بطری باز گردد مهار می شود.  ما نه به دنبال اقتباس و کپی برداری از سنتیم و نه  از طبیعتیم، مثلا چادر، یا طاق، یا صدف و گوش ماهی و حلزون یا لاک پشت، یا چیزی مرکب که فعلا اسمش را بگذاریم زورکی، با افه! کج و کوله، پر و خالی، سرد و گرم، روشن و تاریک، شفاف و کدر، بالا و پایین، پرپیچ و خم، با نظم و بی نظم. از این ها چیزی که در پی اش هستیم بیرون نمی آید.

ما می دانیم اوضاع چنین نبوده و چنین نخواهد ماند. می بینیم که تعادل طبیعت و محیط زیست به سرعت در حال دگرگون شدن و ویران شدن است. سیل و آوارگی مردم در پاکستان که هنوز مرگ و ویرانی به دنبال خود می کشاند، اگر با ذوب یخچال های هیمالیا همراه شود، به دنبال خود خشک سالی و گرما آورده، فاجعه انسانی تاریخی و شاید مهاجرت های تازه و کشمکش و جنگ با عواقب وخیمی مانند یک جنگ اتمی منطقه ای بار می آورد. معماری علمی تخیلی ما نمی تواند بی توجه به تغییرات سریع آب و هوای مثلا چهل پنجاه سال آینده باشد. نمی توان فقط یا عمدتا به گذشته نگاه کرد. شاید بتوان گفت چادر بلند فاستر در "آستانه" هنر نبوده، بیشتر یک تکنولوژی خوب و عالی باشد. برج او در لندن هم به شکل یک گلوله و شیار و خازن هایش شاید هنر نباشد و بیشتر فن باشد، آن هم برگرفته ازفناوری های نظامی و جنگ. پیچیدگی ها و کج و کوله گی های گوگن هایم هم از بی نظمی حکایت می کند، بی نظمی که در طبیعت خود بخود هست را نظام سرمایه داری سرعت داده است.

از افسار گسیختگی ها و گستاخی ها و فرصت طلبی ها به دور، کدام شکل معماری می تواند در چنین شرایط زیست محیطی که میرود تا فاجعه باربیاورد می تواند بادوام، مفید و موثر باشد و با ذهن نا آگاه ما مطابقت پیدا کند؟ می خواهیم این شکل معماری، مثلا مانند یک کشتی، بیشتر به شرایط سخت بیرونی محیط، توفان  و گردبادها و زلزله یا انفجارها، پاسخگو باشد تا به کارکرد و تنش اندام های درونی.

چقدر پروژه ی سفارت آینده ی جمهوری اسلامی ایران در لندن متاثر از شرایط بیرونی است و چقدر از عملکرد درونی اش؟ و ایدئولوژی اسلامی اش آن وسط چگونه رفتار می کند تا خودش را نشان دهد و تعریف کند؟ اگر مسجدی بود مکان عبادت و نیایش، مکعب و محمدش نیز موجه بود. نام علی و محمد در نقش و نگار های مساجد فراوان و موجه شده است و شاید هنگام  نخستین استفاده از آن نام های مقدس در نماسازی مساجد، مخالفت ها شده بود. بدون شک در دوران کاشی کاری استفاده از چنین روشی متداول بود.  اما در این جا از طرفی به کلیسا لطف می کند و شکل یک چلیپا را در برش زاویه و ایجاد پنجره نزدیک به کلیسا پیشنهاد می دهد و در زاویه ی دیگر  یک مکعب روی زمین می گذارد که ظاهری اسلامی دارد. چرا به بیرون سرک می کشد معلوم نیست، مگر چه خبر است؟ مگر این که برای خود نمایی باشد! "من اینجا هستم!". کعبه ای که با نام محمد ساخته شده است. آیا جایز است؟

 دولت جمهوری اسلامی حکومتی دینی است. مذهب و سیاست ظاهرا از هم جدا نیستند. پس یک مکان سیاسی می تواند شکل مذهبی هم پیدا کند. اما می توانست پیدا هم نکند. یعنی سفارت مکان عبادت نیست. مکان دیپلماسی است. البته دیپلماسی اسلامی انقلابی. اما عبادتگاه نیست. در ضمن، آن پنجره ی بلند به شکل صلیب، آوانس کافی برای توجیه اصل داستان این پروژه یعنی کعبه ی محمد در لندن، کنار کلیسا و مهد تاریخ خونین آن کافی نیست و به نظر زبردستی می آید و اگر پذیرفته نشود که واویلا و وا مصیبت ها!

در آن شکل و حجم معمارانه ای که به دنبالش هستیم نمی خواهیم دچار فرصت طلبی بشویم. پس چه شکلی را می توان تصور کرد؟ آیا الزاما باید دینامیک یا تدافعی باشد؟ در درون آن، همه چیز در حرکت است و تن و جان و هوش و دانش را روان می کند و بالا می برد. ورزش و دانش انرژی بسیار زیادی را ایجاد و رها می کند.

 چرا این همه آدم به تنگ واشی هجوم می برد و تا آن جا را مانند روستاهای پیرامونش ویران نکند آرام نمی گیرد؟ می توان در دل این حجم و بیرون آن چنین شکافی را در دل زمین خاکی تا عمق سنگی آن به وجود آورد و به آب رسید.  مردم شاهد رسوبات سهمگین دوران ذوب یخچال های بزرگ در هزاره های پیشین خواهند بود و بخشی از تاریخ زمین شناسی به روز خواهد شد. اگر بتوان از توانایی های الکترونیک بهره برد می توان سطح دریای مازندران را چهار متر به چهار مترف هشت بار بالا آورد تا به سطح دریای آزاد برسد، و هر بار سطح پوشش آن را در سرزمین های اطراف مشاهده نمود و در ضمن در کنارش بتوان تاریخ و جغرافیا و شرایط زیست محیطی و زندگی انسان دورانش را هم مشاهده کرد. در آکادمی علوم روسیه گفته شده دریای سیاه نه دریا بوده و نه سیاه. آبش شیرین و زندگی گیاهی و حیوانی اش هم ناشی از آب شیرین. آب پنج رود خانه ی آن به کجا می رفته معلوم نیست. یک حرکت تکتونیک زمین را شکافته، مدیترانه را به راه داده، جنس آن تغییریافته، زندگی در آن مرده و به آب سیاه نشسته. این را هم می توان با انیمیشن نشان داد. می توان شرایط دورانی که این دو دریا به هم پیوسته بودند را هم نشان داد. سطح دریا بالاتر رفته، مثلا خلیج فارس به شوش می رسد و حتی بیشتر، آب به درون فلات ایران سرازیر می شود. درس هایی جذاب و جالب برای دبستانی ها!

 برای دبیرستان ها درس های مفصل تر و پیچیده تری می یابیم. مثلا کتاب استاد غیاث آبادی را به انیمشن تبدیل کرده و نور خورشید روی "کعبه ی زردشت" را در روز اول سال و هفته های پیشین که فرا رسیدن نو روز را، از نظر او، نوید می دهد، مانند یک فیلم نشان دهیم. جهت جغرافیای 16 درجه به شمال غربی کعبه ی زردشت، پارسه و با کمی تفاوت، میدان نقش جهان را کنار هم نشان داده و به دنبال دلایلش بگردیم. تخت جمشید را از اول می سازیم. جرثقیل های بزرگ و بلند را می بینیم که جابجا می شوند و سنگ های تراش خورده و سرستون ها را روی هم سوار می کنند و سپس تیرهای بزرگ را روی آن ها جای می دهند. به چند زبان داد می زنند؟ به چند زبان چپ و راست و بالا و پایین  بچرخ و  نچرخ را اشتباه می کردند؟ چه علامات بین المللی داشتند؟  می توان با چنین توانایی الکترونیکی فراگرفتن را بسیار جذاب و آسان نمود و زمان را کوتاه کرد و تند رفت. از موزه های گوناگون، دانشکده هایی دینامیک ساخت که تمام جوانب تاریخ سرزمین بزرگ ایران را بنمایاند. فکر کنیم یک جوان دبیرستانی چقدر زیاد همه چیز را فرا خواهد گرفت. کنکور ها را به موزه هایش می سپاریم و دانشگاه را مثلا از مفهوم نسبیت آنشتاین به بالا آغاز می کنیم. همان طور که خود او می گوید.

هرکس که کانال آب شیرین یرج، دومین دهکده از سی مکان جهرم را دیده باشد می تواند تصور کند ساختن چنین راه های آبی برای سیر و سفر و شنا ی آسان در جهت آب، چقدر مفرح است. آب بازی و جریان های گوناگون آن در کنار فرا گیری فن شنا هر چقدر عرضه شود باز هم کم است. تفریح هرچقدر که داده شود باز هم کم است. و برنامه های تفریحی و فراگیری بسیاری را می توان چید و آماده کرد و فضاها و ظرفیت های آن را برنامه ریزی نمود. اما، شکل اصلی و بسته ی این فضای معماری، که در بعضی جاها انعطاف داشته باشد چیست که "من در آوردی" و سلیقه ای نباشد؟ آینشتاین در مقدمه ی کتاب نسبیت خود، از قول بولتزمان، فیزیک دان نظری می گوید امور مربوط به سلیقه و زیبایی را باید به خیاطان و پینه دوزان واگذاشت. کمی هم به او گوش دهیم زیرا امروز دلیل هر کشمکش و دعوای سیاسی، اقتصادی و طبقاتی را "اختلاف سلیقه" می نامند.

ایران یک آزمایشگاه بزرگ است. آزمایشگاهی بس فعال و پویا در هر زمینه ای: علمی، انسانی، حقوقی، نظری، اقتصادی، سیاسی و هنری. در ضمن دینی و مذهبی، آزمایشگاهی که می خواهد قرن ها رسوبات سخت انحراف و انحطاط اسلامی را هم پالایش کند.   چنین حجم و شکل معمارانه نیز یک آزمایشگاه متنوع بسیار کوچک است آگاه به این که در کجای داستان می خواهد تلاش کند و برای مدتی زیست کند و سودمند باشد. این ساختمان بیو الکولوژیک بوده و انرژی های خود را از طبیعت می گیرد و به شبکه ای وصل نیست. هنر از سرو کول آن بالا میرود و به انسان تعالی می بخشد و مشکلات را ممکن می کند. در جستجوی چنین شکلی باشیم که یافت می نشود. کشتی نوح می بایست طوری ساخته می شد که تحمل ناملایمات طوفان اقیانوس دقیانوس و آن همه موجودات ریز و درشت را برای مدتی نا معلوم داشته باشد بدون آن که یکدیگر را بخورند یا سر هم را کلاه بگذارند. همگی آرام در انتظار روز موعود. سفینه ی فضائی از جنسی نامعلوم که شکل عوض می کند، و منبع انرژی که از ماده به انرژی و از انرژی به ماده می رود، مستهلک نمی شود، تفاله ندارد و مثل نور می رود.