قانون قصاص و فیلم من مادر هستم

قانون "چشم در برابر چشم، دندان در برابر دندان" در آغاز به این معنا بود که اگر پادشاهی چشم رعیتی را کور می کرد، چشم پادشاه هم باید کور می شد. قابل خرید و فروش نبود. قانونی طبقاتی و مصلحتی هم نبود. اما در تمدن و حکومت بابل، این قانون طبقاتی شد و پادشاه حق رعیت را می خرید و کور نمی شد. در قوانین جزایی آمریکای شمالی حتی وقتی قاتل واقعی پیدا می شود بازهم محکوم به مرگ اعدام می شود. "مهره را که ریختی، ر یختــی!" و حتی اگر شاکی از اتهام خودش برگردد بازهم قانون جزای کار خودش را می کند. اما چرا ما باید قانون جزایی اسلامی را با قوانین یک حکومت امپریالیستی مقایسه کنیم تا توجیهش کنیم؟ تا تطهیرش کنیم؟ چه چیز دیگری تا حالا با چیزهای امپریالیسم آمریکا تطهیر شده که این بشود؟ قانون جزای حکومت اسلامی تا چند وقت پیش "موقت" بود و عده ای موقتا اعدام شدند. شاید مجلس هفتم بود که تمدید "موقت" آن را نپذیرفت و برای چند روز کشور بدون قانون جزا مانده بود که با خواهش قوه قضائیه، مجلس آن را برای یکسال تمدید کرد. بعد چه شد؟ معلوم نیست. اما ناگهان اسلحه ی سرد محارب شد و شاید هم عطف به ماسبق و آن دو زورگیر خفه شدند و داستان پوپولیسم قضایی برسر زبان افتاد اما ته زبان تلخ تر شد. قضات می گویند این که اشخاص می توانند مستقیما در حکم دخالت کنند نشان از مردمسالاری آن دارد. فیلم من مادر هستم می گوید یک زن عقده ای و بیمار روانی که کدورت های کهنه دارد حق دارد طلب قصاص کند و قاضی دستهایش را مانند پونزو پیلات می شوید و بیطرفانه و غیر انسانی حکم اجرا می شود. آن دونفر زورگیر به چه دلیل قصاص شدند وقتی مردی 63 ساله که به 57 دختر بچه دبستانی تجاوز کرد تبرئه می شود؟ 57 موجود لت و پار که انسانی سالم نمی شوند و خانواده ی آن ها که همه به اشخاصی انتقامجو تبدیل شده که خود در پی قصاص می روند. وقتی گفته می شود 10 میلیون پرونده ی معوقه یعنی 20 میلون آدم درگیر، یعنی 20 میلیون خانواده ی درگیر، هر خانواده سه نفر یعنی 60 میلیون انسان باللغ درگیر. جمعیت بالغ ایران هم همین تعداد نفر هستند. همین دلیل کافی است حدس بزنیم، فقط روی پوست و گوشت و ذهن خود حس کنیم قانون جزایی اسلامی موقت یا دائم، نه تنها پاسخگوی حل تضادهای اجتماعی اقتصادی فرهنگی رفتاری اعتقادی مردم مثل فیلم جدایی نادر از سیمین نیست که خود مولد و تشدید کنند ه تضادهاست و کم نیستند کسانی که به ارکان قدرت قضائی مراجعه کردند و چون پاسخ نشنیدند خود دستس به کار شدند. قانون قصاص هم طبقاتی شد. هزاران سال است قبل از یهود و قبل از اسلام طبقاتی شده بود. فیلم من یک مادر هستم البته فیلم است و داستان مجازی، اما اگر واقعی بود واویلا بود، وکیل مدافع به دنبال پول، دادگاه در برابر تراژدی دختری که دست به خود کشی زده بود بی احساس، قاضی به بهانه ی قانون قصاص، ظالم. اما دست کم قصاص دختر را نفروخت. شاید این یک اشتباه فیلم نامه بود چون اگر قصاص طبقاتی شده، پدر بسیار ثروتمند و لابد قدرتمند می توانست قصاص دختر را بخرد. سئوال این جاست، آیا واقعا، در چه حد، قصاص بالاتر از قدرت قضاوت کردن خود دادگاه است؟ آیا قصاص مانند یک بت، بالاتر از اراده و قدرت تشخیص انسانهاست؟ اگر قانون قصاص را که خود انسان بوجود آورده، و اگر مانند مورد شهلا می تواند دستاویز و دلیل انتقامجویی کور گردد، چه دلیلی هست که آنرا تطهیر کنیم و بالا دست قوانین دیگر نگه داریم و از قانون جزایی اسلامی که می خواهد نمونه ی عدالت باشد ملقمه ای بسازیم از قانون آشور و بابل و قوانین بروز امروزی و هیات های منصفه و غیره. فیلم من یک مادر هستم با هر ضعف و ایرادی که بخواهیم بر آن بگیریم این موضوع را روی "میز" عدالت و ترازوی کجش می اندازد. در این باره نمی توان با قساوت و عداوت و پیشداوری و تعصب صحبت کرد. اما اگر مدیران مسئول قوه ی قضائی معتقد باشند اسلام موافق سرمایه داری است، به شرط آن که سرمایه داری انسانی و تمیز و مولد و اهل کسب و کار از راه صحیح باشد، و از این قبیل شرط و شروطی که در تاریخ طولانی نظام سرمایه داری ثابت شده امری محال است، پس قانون قضائی و جزایی آن هم همینست که هست و همین هم میماند کهمی ماند. مثل آش کشک خاله جونمون. ذات سرمایه داری در زمان بعثت حضرت محمد، ربا بود که او علیه آن برخاست. ذات دعوت او ضد سرمایه داری آن زمان بود و اگر نبود دو نفر هم نمی شد. چهار و پنج نفر نمی شد. نه خدیجه نه عمویش و نه علی. "چشم در برابر چشم" الت دست شده، فیلم حسورانه ی من مادر هستم می گوید برش داریم و به عدالت بنشینیم. برای آن موقتی بودن حکم اعدام اگر هنوز موقت بودنش دائمی نشده فکر بکنیم. اگر برای کسانی مانند آن دختر، بی خود و بی جهت دیر شده برای دیگران هنوز دیر نشده، باید فکری کرد. و البته با حمله به حمله ی سران موذی آمریکا خود را مبرا اثبات نکینم چون فایده ندارد. وقعیت در همین  جاست و باید فکر بحالش بکنیم.

تبریک به اصغر فرهادی و بازیگران فیلم "جدایی نادر از سیمین"!

بازهم در باره ی فیلم جدائی نادر از سیمین.

5 بهمن 90. فرخ باور

 

اگر کاری به عاقبت اسکار و گولدن گلوب و سیاست های آشکار و پنهان هالیوود و تاثیراتش در هنرمندان سینمای خود، فعلا نداشته باشیم و فقط به خود فیلم بپردازیم باید جواب داد آیا این فیلم یک مستند بی هنر است یا یک فیلم خلاق و هنرمندانه. اگر سینما بتواند واقعیاتی که زیر پوست شهر می جوشد را آشکار کند و ماهیت و تضادها و گره های آن را بر ملا کند، آن هم در کمتر از دو ساعت، هنر است. فیلم ارتفاع پست شاید از جدایی ساده تر بود اما یک هنر به تمام معنا بود زیرا یک درام واقعی را، که می رفت تا به تراژدی تبدیل شود، از حیطه ی قضا و قاضی به پهنه ی جامعه کشاند و طنز را وارد آن کرد و عاقبتی خیالپردازانه به آن داد. در جدایی عامل طنز وجود ندارد اما تبدیل یک داستان معمولی و ساده، آنگاه که پایش روی پوست خربزه لیز می خورد و به یک تراژدی اجتماعی تبدیل می شود که قوه ی قضائیه هم دستش را مثل پونزو پیلاتو می شوید و عاقبت طرف قدرتمندتر را می گیرد، بسیار خلاقانه و هنرمندانه واقعیت را برملا می کند. جدائی نادر و سیمین بهانه است و جدائی واقعی اجتماعی، فرهنگی، رفتاری، اعتقادی است که همه و همه از شکاف عمیق تاریخی و اقتصادی ناشی می شود. آنگاه فیلم به ریزه کاری هایی می یپردازد که آنچنان درهم پیچیده می شود که اگر از همان آغاز یک لحظه و یکی از جزئیات را دنبال نکنی، فیلم درک نمی شود و به اشتباه قضاوت می کنی و این درست همان چیزیست که در زندگی اتفاق می افتد، زیرا آنگاه که پل های پشت سر خراب شد و به نقطه ی بدون بازگشت تراژدی رسیدی، و به عقب نگاه کردی اغلب متوجه آن نقطه ی عطفی می شوی که به دلیلی راه را اشتباه گرفتی و حتی فرصت نداشتی صبر کنی شاید بتوانی جبرانش کنی. در اسطوره می توان صدای پای تراژدی ومرگ را شنید و در برابر سرنوشت فقط نظاره گری. اما امروز که در دوران یونان کلاسیک نیستیم، آیا هنوز هم تراژدی محتوم است؟ آیا تراژدی فردی است؟ مشکلی میان چند نفر است؟ هنر این فیلم در همینست که نشان دهد آنچه که به نظر فردی می آید و، مثل سرنوشت، هیچ کاریش هم نمی شود کرد، اجتماعی است و خیلی کار هم می توان برایش کرد. معمای میان اجبار و اراده در این فیلم مطرح است و می توان دید چگونه جزئیات بی دلیل و بی اهمیتی که اسمش اتفاق جزئی است، در لحظه ی خاص می تواند تمام ساختمان زندگی را فرو بریزد.

اندر مساله ی سرنوشت یک مثال: سال ها پیش، شاید در یک آخر هفته در جاده ی چالوس پر از اتومبیل های به هم چسبیده و گیر کرده و ایستاده، ناگهان زلزله آمد و سنگ ها از کوه جدا شده و عده ای در اوتومبیلشان کشته شدند. آشنائی که دائیش در آن حادثه کشته شده بود می گفت " آن سنگ شاید هزاران سال همان بالا منتظر ایستاده بود تا روزی درست روی سر دائیم پایین بیفتد". این همان نگاه اجباری تراژدی یونانی است که توسط یکی از خدایان و به دلیلی اتفاق می افتد. درست است که اگر آن سنگ کمی آنطرفتر افتاده بود دائی  زنده می ماند اما این یک نگاه فردی است. نگاه اجتماعی آنست که تمام جاده ی چالوس قفل شده و ساعتها اتومبیل ها همانجا زیر سنگ ها منتظر ایستاده اند و یک زمین لرزه تعداد زیادی از آن ها را له می کند. از این دید مساله قابل پیش بینی و قابل حل بود و مسئولیتش نیز به گردن نظام سرمایه داریست که اتومبیل خوب می فروشد اما جاده و راه آهن و غیره ی خوب نمی کشد چون خرج دارد و این دیگر یک سرنوشت محتوم نیست.

تا وقتی که روابط و تماس میان قهرمانان داستان عادی است و بر اساس نیاز و توانائی های هر نفر صورت می گیرد، اخلاق اجتماعی خوب است، اگرچه برابر و شبیه نیست. نادر، یک  کارمند با انظباط بانک که رمز گاو صنوق و مسئولیتش با اوست، بسیار مودب رفتار می کند. کارگر، چه زن و شوهر، کمی ناله می کنند یا کمی گردن کج می کنند و نشان می دهند کی بالاست و کی پایین. اما مودب اند. پس از "اتفاق"، همان نادر با ادب و با انظباط و با مسئولیت، به یک انسان دیگر که گیر افتاده و گیر افتادنش تقصیر خودش نبوده و بر سرش خراب شده، می تواند فریاد بزند "اگر خودت بیرون نروی با لگد از خونه میندازمت بیرون!". و بعد چنان در آهنی را محکم می بندد که اگر زن کارگر دستش را نکشیده بود موضوع همانجا تمام شده بود. بقیه ی روند داستان، افتادن یا نیفتادن یا چگونه افتادن یا کجا افتادن زن گارگر و آیا سقط بچه به علت ضربه ی اتومبیل بود یا ضربه ی نادر همه زمینه ی این می شود که نادر بتواند خشونت کند و دروغ بگوید و راضیه خشونت تحمل کند و کتمان کند. تفسیر یکی از مجلات سینمائی ایتالیا قسم های راضیه را "تعصب" و "خرافات" عقب ماندگی توضیح داده بود که خدمت احمقش رسیدم. اما دوستی می گفت "حالا بین دروغ و کتمان مگر چه فرقی می کنه؟". تفاوت این دو لغت دو تاریخ طولانی است که شکل اخلاقی و اعتقادی و ایدئولوژی و حقوقی به خودش گرفته و یکی مذموم و حرام و بد است و یکی مکروه که اگر بتوانی نکنی بهتر است اما ما اغلب چیزها یی را به هر دلیل نمی گوییم. زن کارگر، اگر می دانست سقط بچه به چه دلیل بوده شاید آن را می گفت، کتمان نمی کرد. او شک داشت و کسی که روزه ی شک دار نمی گیرد  قسم شک دار هم نمی خورد. اسمش را بگذار خرافات اما اصل ماجرا این است که زن کارگر راستگوست. به امام حسین اش اعتقاد دارد چون راستگوبوده و برای راست گفتنش جسارت کرد و آنگونه شهید شد. او نه مانند مسلمانانی که با داغ مهر روی پیشانی ام آن کار دگر کنند، ساده و بی آلایش و همیشه راستگو بوده و تمام وجودش را در همان قسمی گذاشت که به امامش خورد. قسمی که برای ایئولوژی طبقه ی نادر، از قشر میانه اما با فرهنگ بورژوازی، ارزشی نداشت و شاید منزجر کننده نیز بود آن هم نه از گناه نادر، که از تاریخ طولانی قسم به دروغ. دروغ از ظلم طبقاتی بر می آید و شکاف طبقاتی و جدائی طبقاتی است که نیاز به دروغ را بوجود می آورد. کافر همه را به کیش خود پندارد مصداق پیدا می کند. اگر معنای این ضرب المثل را دانستیم احساس نادر را هم در برابر قسم راضیه و دلیل رد آن را می فهمیم. فیلم نشان می دهد عدم اعتماد میان مردم ماهیت طبقاتی دارد و در جامعه ی سرمایه داری افسار گسیخته ایرانی، با جدائی میان فرهنگ مدرن و اروپایی لایه های بالایی و روشنفکر خرده بورژوازی  که" می خواهد اما نمی تواند" و رنج می برد، با اقشار و طبقات پایین با فرهنگ و اعتقادات سنتی و مذهبی و سادگی که در زن کارگر فیلم چهار شنبه سوری دیدیم، شکاف آنقدر عمیق است و دو طرف آن قدر از هم دور و بیگانه اند که ممکن است ناگهان با چنین شدت و خشونتی در برابر یکدیگر قرار بگیرند و یکدیگر را به شکل آشتی ناپذیری نفی کنند.

نظر دکتر هم گفته نشد. این که نظر دکتر گفته نشد مانند یک ویرگول در جمله هست که معنای آن را تغییر می دهد و اگر گفته شده بود فیلم شکل معما و کنکاش به خود نمی گرفت و داستان حل بود. داستان می بایست جلو برود تا پیچیده بشود و بتواند تمام رفتار و اخلاق و فرهنگ و ماهیت و جایگاه واقعی هر بازیگر را آشکار کند   و از زیر پوست آن رفتار مودبانه و قراردادی اجتماعی بیرون بیاورد. این هنر سینمایی و فیلم نامه نویسی برای درک هنرمندانه ی معضلات اجتماعی است. این فیلم لایق هرگونه جایزه ای هست و هیچ ربطی با سینمای هالیوود ندارد که در آغاز صورت مساله ای کذب و "من در آوردی" را مطرح می کند و بعد با توانائی بسیار بالا داستان را می سازد و در واقع اختراع می کند و می تواند دو ساعت بیننده را سخت به دنبال بکشاند و تحت فشار قرار بدهد اما بعد از این که فیلم تمام شد، شرکت بیننده در موضوع فیلم هم تمام می شود. اما می بینیم فیلم جدایی و کدام جدایی این همه بحث و گفتگو به راه انداخته است.

 

Midnight in Paris فیلم کاندید اسکار


فرخ باور- 15 بهمن 90

گویا این فیلم آمریکایی رقیب فیلم ایرانی جدایی باشد. جدا از حوزه های گوناگون، این دو را مقایسه کنیم، که بسیار متفاوتند. یکی بسیار واقعگرایانه، آنقدر که نقدی در روزنامه ای ایران آن را همانقدر واقعی دانسته بود که تهی از هنر، و دیگری که در نقطه ی مقابل، فانتاستیک و تخیلی و لابد پر از هنر. البته اگر مرده ها دوباره زنده شوند خیلی عالیه. هرکسی جلوی این کسانی که زمانی مهم بودند و مرده اند قرار بگیره البته خیلی حال می کنه. مثل فیلم ژوراستیک پارک. جلوی دایناسورهای گنده و البته از نوع علفخوار. اگر اینطور باشد که قهرمانان بتوانند دوباره زنده شوند، البته فقط یک بار وگرنه زیاد لوس می شود، خیلی با حال می شود و حتی من خودم داوطلب میشوم بمیرم تا قیافه ی تعجب کسانی که بعد از من می آیند رو ببینم. از این نوع مردن  خوشم میآد. البته من تا بحال هیچ وقت نمردم اما اگر ضمانتی باشد که مثل این فیلم هالیووودی هر رفتی برگشت داشته باشه، حاضرم پای ریسکش بروم. البته این یک فیلم دیگه ایست که ماجرا را از اونطرف می بینه. اما درباره ی همین فیلم نیمه شب در پاریس،  بیننده از این هشل هف یا آش شله قلمکار لذت می بره و از دیدن آن همه آدم رفته که برگشته حال می کنه. فرصت نمی کنه با دیدن هیمنگ وی حال کنه که یک مشهور دیگر پیداش می شه و تا میاد خاطراتش رو جمع و جور کنه یکی دیگه پیداش می شه. از بعضی هاشون ممکنه حال آدم به هم بخوره، مثل تولوز لوترک. کوتوله ترو لاغرتر از آن گهی که بوده. لابد جوانی هاش بوده. همه را در جوونی هاشون تصور کرده، وقتی که هنوز خوش خوشانشون بوده. قهرمان ما داشت به همینگ وی ماجراجو می گفت "من تمام کتابهای شما روخونده ام". انتظار داشتم همینگ وی جوان که هنوز به انقلابیون اسپانیایی نپیوسته به او می گفت "کدوم همه ی کتاب ها؟ من که دوتا بیشتر ننوشتم!" اگر جام جهان نما داری تعریف کن ببینم از این به بعد چی می نویسم؟!". قهرمان 2010 ما هم می گفت خب، پیرمرد و دریا، زنگ ها برای کی... با نمک می شد اما لابد وودی آلن نخواست و لابد فکر کرده لوس بودن هم حدی داره. یا که بهش گفتند از اینجاش رو بزن!. خب. این شد یک فیلم هالیووودی. یعنی یک فیلم من درآوردی. "من از خودم در می آورم پس هستم!".  اگر ژوراستیک پارک علمی تخیلی بود این فقط تخیلی هست. با تخیل هم می شود انواع اقسام پازل های رنگارنگ درست کرد و برای چاشنی، زن رئیس جمهور فرانسه را هم گذاشت تا از تاریخ پاریس حرف بزنه و جلوی خالی بندی اون آمریکایی پفیوز رو بگیره. کلا از6 نفر آمرکایی 2010، 5 نفرشون رو تو خالی و پفیوز و خنگ و خالی بند نشون داد. بجز قهرمان داستان که آخر سر به کم اما خوب "قانع" شد. از حق نگذریم، دو سه دوره را پشت سر هم روبروی هم قرار دادن خوب است تا نازایی و بی رنگ و بویی این دوره ی ادبی و هنری اروپا و آمریکا را نسبت به سالهای قبل از جنگ دوم، قبل از این که همینگ وی همینگ وی شود و "زنگ ها برای کی به صدا درآمدند" (زنگ ناقوس مرگ کیست؟) و پیکاسو تابلوی گرنیکا را بعد از بمباران نازی ها روی شهر بکشد، نشان دهد. اگر خواسته باشد شوک وارد کند موفق شده است چون کافه ای که محل گپ نویسندگانی مانند همینگ وی و فیزجرالد بوده و دیگران بوده به لباس شوئی اوتوماتیک سرد و بی روح تبدیل شده و دل آدم از دیدن این که چقدر همه چیز   روح خودش را از دست داده و ماشینی شده می گیره. حتی عشق های پر از شور وشوق به یک نفر که سریال و به تولید انبوه تبدیل شده. اگر این یک هشدار است پس موفق شده است بخصوص برای اروپایی ها و آمریکایی هایی که آن شخصیت های هنری را بهتر می شناسند. و عیب داستان همین جاست که وودی آلن خودش را جای دیگران می گذاره وقتی به کدام از این شخصیت ها می رسه از زبان قهرمان نویسنده میگه "اووه! من تمام کتابهای شما رو خوندم!". تمام موسیقی شما رو می شناسم! خب، گوگن و دالی و بونوئل و آقای کوبیست معروف را کم و بیش می شناسیم. اما اگر کسانی ایم شخصیت ها رو نشناسن چی می شه؟ دست از پا درازتر از سینما میآن بیرون. الگو و مقیاس فیلم اصغر فرهادی خودش نیست. واقعیت واقعی و دلایلش هست. این فیلم به نظر میآد روی الگو و روی اندازه های روشنفکرانه ی خود آلن ساخته و پرداخته شده باشه. یک طورایی ذهنی می شود. واقعیت و تاریخ بهانه است.

بازهم در باره ی فیلم جدائی نادر از سیمین


5 بهمن 90. فرخ باور

 

اگر کاری به عاقبت اسکار و گولدن گلوب و سیاست های آشکار و پنهان هالیوود و تاثیراتش در هنرمندان سینمای خود، فعلا نداشته باشیم و فقط به خود فیلم بپردازیم باید جواب داد آیا این فیلم یک مستند بی هنر است یا یک فیلم خلاق و هنرمندانه. اگر سینما بتواند واقعیاتی که زیر پوست شهر می جوشد را آشکار کند و ماهیت و تضادها و گره های آن را بر ملا کند، در مدت کمتر از دو ساعت، هنر است. فیلم ارتفاع پست شاید از جدایی ساده تر بود اما یک هنر به تمام معنا بود زیرا یک درام واقعی را، که می رفت تا به تراژدی تبدیل شود، از حیطه ی قضا و قاضی به پهنه ی جامعه کشاند و طنز را وارد آن کرد و عاقبتی خیالپردازانه به آن داد. در جدایی عامل طنز وجود ندارد اما تبدیل یک داستان معمولی و ساده، آنگاه که پایش روی پوست خربزه لیز می خورد و به یک تراژدی اجتماعی تبدیل می شود که قوه ی قضائیه هم دستش را مثل پونزو پیلاتو می شوید و عاقبت طرف قدرتمندتر را می گیرد، بسیار خلاقانه و هنرمندانه واقعیت را برملا می کند. جدائی نادر و سیمین بهانه است و جدائی واقعی اجتماعی، فرهنگی، رفتاری، اعتقادی است که همه و همه از شکاف عمیق تاریخی و اقتصادی ناشی می شود. آنگاه فیلم به ریزه کاری هایی می یپردازد که آنچنان درهم پیچیده می شود که اگر از همان آغاز یک لحظه و یکی از جرئیات را دنبال نکنی، فیلم درک نمی شود و به اشتباه قضاوت می کنی و این درست همان چیزیست که در زندگی اتفاق می افتد، زیرا آنگاه که پل های پشت سر خراب شد و به نقطه ی بدون بازگشت تراژدی رسیدی، و به عقب نگاه کردی اغلب متوجه آن نقطه ی عطفی می شوی که به دلیلی راه را اشتباه گرفتی و حتی فرصت نداشتی صبر کنی شاید بتوانی جبرانش کنی. در اسطوره می توان صدای پای تراژدی ومرگ را شنید و در برابر سرنوشت فقط نظاره گری. اما امروز که در دوران یونان کلاسیک نیستیم، آیا هنوز هم تراژدی محتوم است؟ آیا تراژدی فردی است؟ مشکلی میان چند نفر است؟ هنر این فیلم در همینست که نشان دهد آنچه که به نظر فردی می آید و، مثل سرنوشت، هیچ کاریش هم نمی شود کرد، اجتماعی است و خیلی کار هم می توان برایش کرد. معمای میان اجبار و اراده در این فیلم مطرح است و می توان دید چگونه جزئیات بی دلیل و بی اهمیتی که اسمش اتفاق جزئی است، در لحظه ی خاص می تواند تمام ساختمان زندگی را فرو بریزد.

اندر مساله ی سرنوشت یک مثال: سال ها پیش، شاید در یک آخر هفته در جاده ی چالوس پر از اتومبیل های به هم چسبیده و گیر کرده و ایستاده، ناگهان زلزله آمد و سنگ ها از کوه جدا شده و عده ای در اوتومبیلشان کشته شدند. آشنائی که دائیش در آن حادثه کشته شده بود می گفت " آن سنگ شاید هزاران سال همان بالا ایستاده بود و گویا منتظر بود تا روزی پایین بیفتد و درست روی سر دائیم بیفتد". این همان نگاه اجباری تراژدی یونانی است که توسط یکی از خدایان و به دلیلی اتفاق می افتد. درست است که اگر آن سنگ کمی آنطرفتر افتاده بود دائی این آشنا زنده می ماند اما این یک نگاه فردی است. نگاه اجتماعی آنست که تمام جاده ی چالوس قفل شده و ساعتها اتومبیل ها همانجا زیر سنگ ها منتظر ایستاده اند و یک زمین لرزه تعداد زیادی از آن ها را له می کند. از این دید مساله قابل پیش بینی و قابل حل بود و مسئولیتش نیز به گردن نظام سرمایه داریست که اتومبیل خوب می فروشد اما جاده و راه آهن و غیره خوب نمی کشد. این دیگر یک سرنوشت محتوم نیست.

تا وقتی که روابط و تماس میان قهرمانان داستان عادی است و بر اساس نیاز و توانائی های هر نفر صورت می گیرد، اخلاق اجتماعی خوب است، اگرچه برابر و شبیه نیست. نادر، یک  کارمند با انظباط بانک که رمز گاو صنوق و مسئولیتش با اوست، بسیار مودب رفتار می کند. کارگر، چه زن و شوهر، کمی ناله می کنند یا کمی گردن کج می کنند و نشان می دهند کی بالاست و کی پایین. اما پس از "اتفاق"، همان نادر با ادب و با انظباط و با مسئولیت، به یک انسان دیگر که گیر افتاده و گیر افتادنش تقصیر خودش نبوده و بر سرش خراب شده، می تواند فریاد بزند "اگر خودت بیرون نروی با لگد از خونه میندازمت بیرون!". و بعد چنان در آهنی را محکم  می بندد که اگر زن کارگر دستش را نکشیده بود موضوع همانجا تمام شده بود. بقیه ی روند داستان، افتادن یا نیفتادن یا چگونه افتادن یا کجا افتادن زن گارگر و آیا سقط بچه به علت ضربه ی اتومبیل بود یا ضربه ی نادر همه زمینه ی این می شود که نادر بتواند خشونت کند و دروغ بگوید و راضیه خشونت تحمل کند و کتمان کند. تفسیر یکی از مجلات سینمائی ایتالیا قسم های راضیه را "تعصب" و "خرافات" عقب ماندگی توضیح داده بود که خدمت احمقش رسیدم. اما دوستی می گفت "حالا بین دروغ و کتمان مگر چه فرقی می کنه؟". تفاوت این دو لغت دو تاریخ طولانی است که شکل اخلاقی و اعتقادی و ایدئولوژی و حقوقی به خودش گرفته و یکی مذموم و حرام و بد است و یکی مکروه که اگر بتوانی نکنی بهتر است. زن کارگر، اگر می دانست سقط بچه به چه دلیل بوده شاید آن را می گفت، کتمان نمی کرد. او شک داشت و کسی که روزه ی شک دار نمی گیرد، قسم شک دار هم نمی خورد. اسمش را بگذار خرافات اما اصل ماجرا این است که زن کارگر راستگوست. به امام حسینش اعتقاد دارد چون راستگوبوده و برای راست گفتنش جسارت کرد و آنگونه شهید شد. او نه مانند مسلمانانی که آن کار دگر کنند، ساده و بی آلایش و همیشه راستگو بوده و تمام وجودش را در همان قسمی گذاشت که به امامش خورد. قسمی که برای ایئولوژی طبقه ی نادر، از قشر میانه اما با فرهنگ بورژوازی، ارزشی داشت یا شاید منزجر کننده نیز بود آن هم نه از گناه نادر، که از تاریخ طولانی قسم به دروغ. دروغ از ظلم طبقاتی بر می آید و شکاف طبقاتی و جدائی طبقاتی است که نیاز به دروغ را بوجود می آورد. کافر همه را به کیش خود پندارد مصداق پیدا می کند. اگر معنای این ضرب المثل را دانستیم احساس نادر را هم در برابر قسم راضیه و دلیل رد آن را می فهمیم. فیلم نشان می دهد عدم وجود اعتماد میان مردم ماهیت طبقاتی دارد و در جامعه ی سرمایه داری افسار گسیخته ایرانی، با جدائی میان فرهنگ مدرن و اروپایی لایه های بالایی و روشنفکر خرده بورژوازی  که" می خواهد اما نمی تواند" و رنج می برد، با اقشار و طبقات پایین با فرهنگ و اعتقادات سنتی و مذهبی و سادگی که در زن کارگر فیلم چهار شنبه سوری دیدیم، شکاف آنقدر عمیق است و دو طرف آن قدر از هم دور و بیگانه اند که ممکن است ناگهان با چنین شدت و خشونتی در برابر یکدیگر قرار بگیرند و یکدیگر را به شکل آشتی ناپذیری نفی کنند.

نظر دکتر هم گفته نشد. این که نظر دکتر گفته نشد یک ویرگول در جمله هست که معنای آن را تغییر می دهد و اگر گفته شده بود فیلم شکل معما و کنکاش به خود نمی گرفت و داستان حل بود. داستان می بایست جلو برود تا پیچیده بشود و بتواند تمام رفتار و اخلاق و فرهنگ و ماهیت و جایگاه واقعی هر بازیگر را آشکار کند   و از زیر پوست آن رفتار مودبانه ی اجتماعی بیرون بیاورد. این هنر سینمایی و فیلم نامه نویسی برای درک هنرمندانه ی معضلات اجتماعی است. این فیلم لایق هرگونه جایزه ای هست و هیچ ربطی با سینمای هالیوود ندارد که در آغاز صورت مساله ای کذب و "من در آوردی" را مطرح می کند و بعد با توانائی بسیار بالا داستان را می سازد و در واقع اختراع می کند و م یتواند دو ساعت بیننده را سخت به دنبال بکشاند و تحت فشار قرار بدهد اما بعد از این که فیلم تمام شد، شرکت بیننده در موضوع فیلم هم تمام می شود. اما می بینیم فیلم جدایی و کدام جدایی این همه بحث و گفتگو به راه انداخته است.

 

فیلم سینمایی یادداشت های موتور سیکلت والتر سالس

 

بیننده میداند داستانی که در برابر چشمانش میگذرد واقعیت دارد، و میداند که این داستان ساده پس از هفت سال به یک انقلاب اجتماعی بزرگ تبدیل میشود و به این دلیل بیننده اهمیت فوق العاده ی داستان مرد جوان را از پیش میداند و آنرا با دقت دنبال میکند. میکوشد رد پای فرمانده ی انقلابی 30  ساله ای را که در سانتا کلارا ارتش دیکتاتور کوبا را شکست داد و به فیدل فرصت داد تا به هاوانا وارد شود،  در رفتار و کردار و گفتار جوان 23 ساله ببیند. میداند و می بیند که یک رهبر انقلابی موجودی  ساخته و پرداخته که برای اسطوره به دنیا آمده  نیست که در فیلمها میبینیم  بل انسانی است مثل دیگران ، اما با خصوصیاتی خاص،  که در شرایطی خاص و با اتفاقاتی خاص زودتر و بیشتر و بهتر از دیگران  شکفته میشود، از دیگران پیشی میگیرد تا خواسته های آنان را یکجا متمرکز کند، منتظر نمی ماند و به پیش میتازد و دیگران را هدایت میکند، سرعت میدهد و سیل را براه می اندازد. بیننده اینها را میداند. میداند ارنستو گوارا ی آرژانتینی رهبر انقلاب اجتماعی جزیره ی کوباست اما کنجکاو است سر نخ هایی از آنچه که در حال شدن است در رفتار این جوان پیدا کند. و خودش را پیوسته با آن مقایسه کند. هرکسی که جهان ضد انسانی سرمایه داری،  پول پرست و جنگجوی کنونی را بمثابه بالاترین درجه ی رشد  تمدن بشری نمی پذیرد و باور دارد  که باید آنرا بهر شکل و بهر تدبیر دگرگون کرد و جهان نو و انسانی نو بوجود آورد، و هر انقلابی آگاه یا نا  آگا،ه خودش را پیوسته  با رفتار این جوان در لحظات حساس داستان  مقایسه میکند. در تنهایی خودش و او، در رمانتیک بودن خودش و او، در صداقت خودش و او، در استمرار و یک دندگی خودش برای شناخت و او، در راستگوئیش و او،  در جسارت خودش در رابطه با انسانهای دیگر و در آغوش کشیدن و عشق ورزیدن به آنها در هر شرایطی و او.  زیرا هیچ کدام ما نمی خواهیم مثل بره بچریم و زندگی کنیم تا بالاخره یکی برسد و زندگیمان را بگیرد و همه ی ما می خواهیم در زندگی شخصی مفید باشیم، هم برای خودمان و هم برای جامعه ی بشری مفید باشیم بدون اینکه راهبه و کشیش باشیم. میدانیم که اگر مفید نباشیم معنای زندگیمان پوچ میشود، دچار پوچی میشویم و از رفتن باز می مانیم، که مفید بودن تنها د ر ایثار نیست، در مبارزه است، کجا و برای چه مبارزه کردن و عشق ورزیدن و ایثار است.  بنابراین در رفتار جوانی که  از سرنوشت خودش در رهبری  یک انقلاب بزرگ  در کشوری دیگر  بی خبر است میخواهیم سر نخ ها و دلایلی را بیابیم، خودمان را با آن مقایسه کنیم و تشابهات و تفاوت ها و کم و کاست ها و نقصان ها را پیدا کنیم و با شناختن او خودمان را بشناسیم. در هر سن و سال، از هر جنسیتی و از هر ملیتی. اینجا و آنجا از شهامت او در گفتن رک و روشن عقایدش عقب میمانیم. به بعد موکول میکنیم. نمی گوییم. تا چه پیش آید. دست به دست میکنیم. کج میداریم و نمی ریزیم. بی گدار به آب نمیزنیم و به دنبال گدار یا ساختنش هم نمی رویم. صبر میکنیم و لب پنجره به نظاره می نشینیم و تا مجبور نشویم برا ه نمی افتیم،  در مسیر جریان پیش میرویم . و در ضمن از خودمان زیاد خوشمان می آید، در فکرمان منحصر به فرد هستیم و مرکز توجه همه و تقریبا یک قهرمانیم و ادای آنرا  در می آوریم.

اما باید او را شناخت. کشورش را در آن  دوره شناخت. شرایط کوبا و اتفاقاتش را شناخت. تا بیراهه نرویم و باز از خودمان تشکر نکنیم و این فیلم ساده کمک خوبی برای همین کار است و ارنستوی جوان را از روی یادداشتهایش، همانطور که بوده، نه کمتر و نه بیشتر، به ما نشان میدهد. صحبت از اسطوره در این میان چیز مزخرفی است. شما هم اگر او را می دیدید دلتان میخواست او را  در آغوش بکشید و روی سینه  فشار دهید و همانطور که او با محبت و مثل آمریکای لاتینیها محکم و تند به پشتتان میکوبید و میگفت: چطوری " چه" ؟ به او میگفتید خوبم "چه"!

اما برای اینکار باید ساده بود. احساساتی ساده و پاک و بی غل و غش داشت. نمیتوان جبهه گرفت و از در رقابت و نا آشنایی به در آمد.  رفتار او را با جذامی ها نگاه کنیم. چه کسی که از بالا و بخصوص از آرژانتین می آید ( مردم آمریکای جنوبی به آرژانتینی ها گرینگو یعنی یانکی میگویند زیرا پولدارترند و رفتاری پر نخوت و بالا دست دارند)  بر خلاف قواعد، دست جذامیها را میفشارد، آنها را مانند یک انسان و هر انسان دیگری در آغوش میفشرد و با عشق بی آلایشش آنها را دوباره به وجد و شادی و بازی در می آورد؟ از آنها مثل تفاله های جامعه که در انتظار مرگ بطئی روز شماری میکنند و از دنیا و زندگی دور افتاده اند دوری نمیکند و به سلام علیکی خشک و ظاهری از دور بسنده نمیکند و می خواهد هر طور که شده آنها را در خوشحالی اش از جشن تولدش شرکت دهد؟  و بی گدار به آب میزند و نمیداند از این کار زنده بیرون می آی یا نه.  و خودمان را بجای او میگذاریم ببینیم اینکار را میکنیم یانه، و در کجای داستان زندگیمان ریسک کرده ایم و خودمان را به چنان مخاطره ای انداخته ایم که نمیدانستیم از آن چگونه بیرون می آییم.

اگر اینطور رفتار نکنیم نه این فیلم را می فهمیم و نه او و امثال او را . آنگاه به اسطوره پناه  میبریم. او را از انسانیتش دور میکنیم و قهرمانی بر فراز انسانها از او میسازیم تا  خودمان را چیزی بیشتر از آنچه که هستیم بنمایانیم. این کار را بورکراسی و بورکراتهای پوچ میکنند که نیاز دارند جا و مقامشان را توجیه کنند و دیگران را مرعوب کنند مبادا این خیال به سرشان بزند  آنها را از جایی که در جامعه غصب کرده اند به زیر بکشند.  مقاله نگار شرق اینکار را می کند. از میان تمام نامه ها و مقالات و گفتارهای این انقلابی بزرگ، در باره ی انسان و سوسیالیسم، نطق او در سازمان ملل متحد  علیه ماهیت و رفتار امپریالیسم آمریکا، در باره برنامه ریزی متمرکز اقتصاد و شرکت  مردم در آن، در باره ی مسلح کردن مردم و تشکیل سازمانهای چریکی  دقهقانان و کارگران ، علیه بورکراسی دولتی و علیه بورکراسی اتحاد جماهیر شوروی در کنفرانس الجزایر در 1964 و 65، نامه ای کذایی از او چاپ میکند که آیه یأس است. نامه ای که در آن شک است. که خود او نوشته باشد. در این نامه، این رهبر انقلابی شاد  و موفق، همانطور که سارتر مینویسد،  که پر از نیرو و امید میخواهد به انقلابهای دیگر بپیوند و آنها را براه بیندازد،  از همان اول از مرگ خودش حرف میزند و بر مزار خودش گریه میکند. مقاله نویس شرق نوچه ی عطریانفر، نوچه ی کرباسچی، نوچه ی رفسنجانی بزرگ،   چیزی در این باره میداند. هر روزنامه نگاری با کمی تجربه و شناخت میداند که پس از بازگشت گوارا از کنفرانس الجزایر که گوارا در آن سخت به رهبری و بورکراسی اتحاد جماهیر شوروی تاخته بود و سیاست و رفتار آن  را همانند امپریالیسم آمریکا به نقد کشیده بود  در همان فرودگاه هاوانا در جلسه ای پر سرو صدا و پر داد وفریاد شرکت داشت  و دیگر کسی او را ندید و چیزی نشنید. تا این نامه ی مرگبار کسی که بر مرگش می گرید ،  و پس از آن یادداشتهای کذائی از بولیوی،  که برای کسانی که اندیشه ی سیاسی و جسارت و خوش بینی و عشق او به انسان را  میشناسند نا مانوس است. خروشچف از او نفرت داشت و ادامه ی کمک به کوبا را به برکناری گوارا مشروط کرده بود. وقتی که وارد یکی از اطاقهای موزه ی ملی هاوانا شدم و او را به شکل یک مجسمه ی مومی، با موهای آشفته و مسلسل بدست و دهان نیمه باز دیدم از ترس به عقب پریدم و دلم ریخت و به تپش افتاد. بیاد آن مجسمه ی مومی افتادم که روی زمین نهاده شده بود با یک عده افسر و سرباز بولیوی در کنار باصطلاح جسد گوارا، افسران و سربازانی که یکی یکی کشته شدند و از بین رفتند و دیگر خبری از آنها نشد. افکار و اندیشه ی بزرگان را میکشند و بجایش اسطوره میسازند  تا خودشان را پشت کذب و دروغ پنهان کنند و مقامی را که از قبل آنها بدست آورده اند و غصب کرده اند حفظ کنند. همان مجسمه ساز عکس کارهای ماهرانه و فوق العاده اش را برایم فرستاد و خواست کمکش کنم تا از کوبا خارج شود. پشتم لرزید و عرق سرد کردم  و حس کردم او هم رازی  دارد و  میترسد.

پس از پنهان شدنش از انظار و شایعات فراوان که اینجاست و آنجاست، تنها عکس مسیح وارش در سراسر دنیا پخش شد و او، یک انسان انقلابی که از یاد گرفتن نمی ترسید، به اسطوره پیوست و جوانهای دنیا هم از یک انقلابی جوان باهوش و خلاق و شاد و جسور و خودمانی و دوست، یک مجسمه ی رومانتیک و یک مسیح  ساختند تا بپرستند و در مدحش ستایش کنند. مسیح پسر خدا هم میتوانست سر دار نرود اما از او داستانی ساختند تا  مردم را به خدایی ساختگی مدیون و بدهکار کنند و تحمیق کنند.  ارنستو را از مردم جدا کردند. چرا بورکراسی دولت کوبا این یادداشتها را کنار گذاشته بود؟ چرا خنده های معروف لنین و گل روی یقه و انگشت کوچکش که به نرمی از جیب کتش  بیرون مانده بود کم کم از عکسهای رسمی حذف شد و بجایش لنینی که نمی خندید، با قیافه ای خشک و انعطاف ناپذیر بجایش نشست و از او مجسمه هایی ساخته شد که لنین به تمسخر  میگفت مجسمه به این درد میخورد که کبوترها روی آنها بنشینند و برینند!  در موزه ی هاوانا اثری از اندیشه ی گوارا نیست اما مجسمه ی مومی و تک وتوک عکسهایی از او موجود است. اما مردم کوبا او را هنوز بسیار دوست دارند. مردم ساده به من ناشناس میگفتند او تنها کسی بود که خودش خرید میکرد و با وجود تنگی وقت توی صف می ایستاد و خوش و بش میکرد تا نوبتش برسد و خرید کند. مادر پیر و پوست و استخوان تونی ساریه گو  میگفت هر بار که ارنستو گوارا صحبت میکرد  من و دوستانم به ارگاسم میرسیدیم. خاویر، مسئول سازمان همکاری میان ملت ها، کتاب کمیابی از گوارا  که  یک دوست کوبایی بمن هدیه کرده بود را  پنهانی از من گرفت و خواهش کرد به او هدیه اش کنم. فکر کردم بدون شک بیشتر بدرد او میخورد تا به کار من و همین کار را کردم. اما مدال برنزی  که مسئولین سازمان ملی کارگران کوبا بمن هدیه کردند را از دلخوری بدور انداختم. به دردم نمی خورد. اما ایکاش کارت حزبی ام را که آنها بعنوان یادگاری درخواست کردند برایشان گذاشته بودم.  به دردم نمی خورد. و ایکاش پیشنهاد مدیر سازمان ملی زنان کوبا را پذیرفته بودم و به سیاحت رفته بودیم، ماشین از او و بنزین از من. کسی چه میداند چه تجربه ای بدست می آوردم. بدردم میخورد. زنی بود جوان و نازک و قهوه ای، بسیار دانا با دختر بچه ای کوچک. هنوز از خودم میپرسم از چی ترسیدم؟ تفاوتها همین جاست که آشکار میشود. کسی مثل من جا میزند و به دور خودش میچرخد. دوستان کوبایی اسکناسی کمیاب با امضای گوارا بمن هدیه کردند که درست نفهمیدم چرا به همسر رئیس جمهور فقید ایتالیا، ساندرو پرتینی، هدیه کردم. به دردم میخورد؟  اما حالا زنی میان سال  بنام سلیا هارت در کوبا هست که افکار علمی و انقلابی والایی دارد. مینویسد و منتشر میکند و اندیشه ی او حکایت  از جوشش افکار انقلابی و علمی و گفتگو در کوبا میکند.

دراین فیلم و در یادداشتهای گوارای جوان اثری از وقایع آرژانتین سالهای 50 نیست. آن سالها جنبش پرونیست که کمونیستها محکومش کردند در آرژانتنین میجوشید. میدانها و خیابانهای بوئنوس آیرس، هواهای خوب، و شهرهای بزرگ و کوچک آرژانتین پر از کارگران و مردم بود که داشتند دست استعمار انگلیس و امپریالیسم آمریکا را از اهرم های اقتصادی کشورشان کوتاه میکردند و از کشور اخراجشان میکردند . در آن دوره  تلفن، برق، راه آهن، کشتیرانی و صنایع بزرگ گوشت، بانک ها و چیزهای دیگر را ملی کردند  و اتحادیه های کارگری برای دفاع از آنها  اسلحه تقاضا کردند . پرون ترسید و لرزید و کودتای 1954 او را برکنار و از کشور دورش   کرد و دیکتاتوری وحشتناکی برقرار شد. جنبش ها و اتفاقاتی از همن مایه ی ملی گرا  با وارگاس در برزیل، مصدق در ایران، سوکارنو در اندونزی، گاندی و ناصر در هند و مصر و غیره روی داد اما همه شکست خوردند. گوارای جوان اشاره ای به این وقایع نمیکند چون به آنها آگاه نبود. او کم کم آگاه شد چون خمیر مایه اش را داشت و در همین سفر در مردم فرو رفت و مبارزات بی وقفه ی آنها را در دل و عقلش جای داد و با فیدل در مکزیک هم پیمان شد. اسلحه هایی را که خود ایالات متحده به آنها تحویل داده بود  به کوبا برد و بقیه ماجرا...  سلیا گوارا، دختر جوانتر او که بر سر میز نهار با حرارت از پدرش دفاع میکرد  میگفت اگر او در سانتا کلارا جلوی ارتش باتیستا را نگرفته و شکستش نداده بود فیدل به هاوانا وارد نمیشد. او از استالین به تروتسکی گرایش پیدا کرد. عشق مستقیم  او به مردم را  با جذامی ها و هنگام ترک آنها و با معدنچیان دیدیم. عشقی که در کوبای سوسیالیسی به مردم کوبا و به مردم آمریکای لاتین و جهان سوم چند برابر شد و جانش را همانجا گذاشت. عشق و اندیشه ی او به برنامه ای  انقلابی تبدیل شد که اسلحه از آن دفاع میکرد اما  پس از مرگ او اسلحه بر برنامه سبقت گرفت و راه بجایی نبرد و کم کم خاموش شد و هنوز جای یک برنامه ی انقلابی سوسیالیستی در دنیا  خالی است. آفرین سالس! و به پیش سلیا هارت و هوگو چاوز. این فیلم بهمین درد میخورد که انسانها بخود آیند و پالایش شوند. کار در پیش بسیار است.

 

 

فیلم بید مجنون از مجید مجیدی


دلم میخواست تفسیر دیگران را هم در باره ی این فیلم میخوندم تا بیشتر سر در بیارم اما گهگاهی ترجیح میدم هیچی ندونم تا همینطور بتونم اولین احساسم از مطلب رو بیرون بریزم.

داستان بسیار تلخی است. اتفاق بسیار نادری میفته که کمتر کسی ازش سر در میآره. یا این که برای سر در آوردن از چنین داستانی باید مثل مجید مجیدی بسیار حساس و دلسوز بود. فیلم دو جنبه ی داره.  یکی خود فیلمه که برای درکش باید خودمونو  جای یک نابینا و احساسات درونیش بگذاریم و بعد از اینکه بیناییش رو بدست میآره بازهم بتونیم احساساتش رو بفهمیم تا شاید عکس العمل های او رو توی فیلم و فکر مجید مجیدی بفهمیم. بعد هم میشه در باره ی تکنیک های فیلم برداریش چیزی بگیم. اما  جنبه ی دیگرش سمبلیک بودن داستان هست که بنظرم اصل داستان فیلم و فکر مجید مجیدی است. بنظرم خیلی روشنه که فیلم داره در باره ی انقلابی حرف میزنه که در ایران رخ داد  که واقعه ی نادر  بود و اینکه چی میتونست بشه و چی شد! با ادبانه اش اینه که بگی زندگیشو آتش زد و دود شد رفت هوا. مثل همون صحنه های دیوانه وار آخرهای فیلم. بی ادبانه اش اینه که بگی ندید بدید وقتی که دید رید. که بعد از اتفاق چنین انقلابی ژرف و پهناور، آنهایی که خودشونو بستند و در بالا قرار گرفتند ناشکری کردند و به دنبال ثروت و قدرت و زیبایی های ظاهری و لذت های آن رفتند و به مردمی که باعث همه چیز شده بودند پشت پا زدند و به دور ریختند و  کشور را به جایی کشانده اند که مجید مجیدی تقریبا نا امید کشور  را دوباره کور میکند و معلوم نیست آیا باز میتونه بیناییش را باز بیابه یا نه. یعنی انقلاب اجتماعی کشور ایران میتونه دوباره سربلند کنه یا نه. بقیه اش را خودتون میتونین حدس بزنین و باز سازی کنین. نقش فرانسه در مسیر انقلاب ایران و در بازیابی بینایی پرویز پرستویی و بقیه ی چیز ها. در بازی خوب پرویز پرستویی هم که حرفی نیست.  اگر خواستین این صحبت رو   ادامه بدیم. فرخ

 

 

 

 

19 مهر 84

باز هم در باره ی فیلم مجیدی، بید مجنون

داشتم مقاله ای به ایتالیایی در باره ی همین فیلم مینوشتم، زور زدم و بیشتر توی مطلب فیلم فرو رفتم و آنرا طور دیگری دیدم، از درونش نگاه کردم  و دنیای دیگری دیدم.  در ضمن از دو مقاله یی که در باره ی فیلم  خوندم هم خوشم نیامد گرچه هردو از لرزیدن همچون بید بر ایمان خود حرف میزدند.

 حالا از اول:

یک مرد  نابینا پس از 42 سال، غیر منتظره و ناگهان، پس از یک عمل جراحی، بینا میشود. او یک محقق سخت کوش، استاد دانشگاه، اهل ادبیات و شعر است و از میان همه به مولانا اخلاص دارد. کتابخانه ای مفصل در یک خانه دنج و کوچک قدیمی دارد با حیاطی کوچک و حوضی کوچکتر در میان اما چنارهایی قدیمی بلند  پیرامون حوض. سکوت و هوای خوب خانه،  کنار همسرش که خوب به او رسیدگی میکند و مرد دوستش دارد و او را فرشته ای روی زمین صدا میکند. دختر کوچکی دارند که هردو بسیار دوستش دارند و همه پر حوصله و آرام بکار و زندگیشان می پردازند. استاد دانشگاه با ماشین بریل مقالاتش را مینویسد و تنظیم میکند. همه چیز نظم و آرامش خودش را دارد. پیش از سفرش به فرانسه برای عمل چشمانش نامه ای خلاصه به خدا می نویسد و دعا میکند که اگر چشمانش بینا شوند او را برای همیشه دنبال خواهد کرد، و آنرا لای صفحات اشعار مولوی پنهان میکند.

در بیمارستان فرانسه با مردی آذری آشنا میشود که بعلت زخمهای جنگ در حال از دست دادن بینائیش هست اما با نشاط، برون گرا و پر انرژی،  گردو و درخت گردو را هم بسیار دوست دارد. استاد نابینا از بید مجنونش صحبت میکند که دوستش دارد اما در فیلم دیده نمیشود. هردو، با دو رفتار و اخلاق متفاوت، زندگی را دوست دارند و شاکرند. صحبت های این دو مرد و عشق و علاقه ی آنها به فرزند و درخت و جنگل وغیره همه مقدمه ی مفصل و خوبیست تا زمینه برای واقعه آماده شود.

پس از جراحی چشمانش د دیدن همه ی چیزهایی را که فقط در تاریکی میشناخت، و حرکات ناباورانه، لحظه ای ذوق زده، لحظه ای بهت زده، خنده و گریه.. چیز عجیبی که تصورش هم مشکله بالاخره به فرودگاه میرسه و در برابر نزدیکانش قرار میگیره. زنش رو میشناسه، دختر بچه اش رو میشناسه، ماردش را می بینه و میشناسه، دوستان وهواداران زیادی اومدن و براش خوشحالی میکنن. زن و دختر کوچولو و مادرش رفتارشون گرچه پر از خوشحالیه اما هیجان نداره، کمی عادیه، ادامه ی همون رفتار سنگینی است که یک عمر با یک نابینا داشتن که بهش عادت کردن و خوشحالی بینا شدن او آنها را زیرو رو نمیکنه. چیزی که او را بلافاصله میگیره و این احساس رو به او میده مثل این که دوباره متولد شده، دوباره بدنیا آمده یا این که با بخش مهمی از زندگیش زندگی نکرده و آنرا ندیده زیبایی، جوانی، شادی و خود جوشی دختر جوانی است که بشدت برایش شادی میکند. جوانی و تازگی و شادی او همان چیزهایی است که او در تاریکیش نشناخته و او را به عقب و به آغاز زندگی میبره. میخواهد مزه ی آنرا بچشه. لابد شادی کنه پرواز کنه. دیگه لرزه ی بید مجنون نیست، باد است، شوق پرواز است. فعلا او دختر دائیش هست، مرد پولداری که خرج سفر و عملش را بعهده گرفته بود. اما بعد میتوانست دختر دیگری باشد که در مترو می بیند بازهم خوشگل، بازهم جوان و ثروتمند و بی خیال که مثل دخترهای امروزی راحت و پر حرارت حرف میزند. این دنیای دیگریست که نشناخته. یعنی از دست داده. بخشی از زندگیش هست که حالا پیدایش کرده و باید پرش کند. در دو سه مقاله ای که خوندم از روی دوخته شدن نگاه نابینای  سابق چهل و چند ساله در چهره ی شاد و زیبای دختر جوان پریده اند چون آنرا گناه میدونن. از گناه حرف میزنن. از حدیث نفس. از لرزش ایمان. اگر اون یک واقعیت است این هم یک واقعیت است. یک سگ با وفا، میان ماندن با صاحب میانسال و سنگین و یکنواختش و یک جوان بازیگوش و شاد و پر سر و صدایی که سخت به بازیش میگیرد، عاقبت با نگاهی پوزش خواه و سری پایین پیش صاحبش بر میگردد. این مرد هم میتونه آروم و متعادل و کامل پیش مادر و همسر و بچه اش بمونه و سراغ بید مجنون و حیاط تنگ و بسته و حوضش بمونه که فقط آسمون آبی بالای آن از پهناوریش خبر میدهد. اما خود آسمون رو ندیده. آسمون جوونی ای هست که او ناگهان می بینه از دست داده و عاجزانه بهش دست میندازه. بطرف آسمون پرش میکنه. باید قید وبند ها روپاره کنه تا بتونه پرواز کنه و بی پرا و بسختی و بتندی اینکا رو میکنه. عشق هم جای خالی را در خیال ما پر می کنه. اما در اینجا جای خالی بزرگی در دل او وجود داره که زیبایی و خود جوشی و شادی و سلامتی ایست که در جوانی خلاصه میشه، که او  نشناخته و نداشته. فیلم میخواهد که این مطلب رو بفهمیم و از روش بسادگی رد نشیم. محکوم کردن یا نکردن، گناه کردن یا نکردن، ظلم به دیگران کردن یا نکردن، پاره کردن یا نکردن، توجیح کردن یا نکردن نیست. فهمیدن و توضیح دادن هست که میتونه گره های روانی رو باز کنه. او برای داشتن چیزی که نداشته و حالا هم برای داشتنش دیر شده و او زود پیر شده و از ریخت افتاده به سوی آسمان پرش میکنه و میفته. شکست میخوره. مضمحل میشه. ویران میکنه و ویران میشه. مولانا هم میگه برای عشق باید ویران کنی. او ویران میکنه. آتش میزنه. از آنچه که بوده که اسیرش بوده عصبانیه و از اونها میخواد آزاد بشه. اما کور میشه. از آسمونی که نرفت زمین میخوره و همونجا میمونه. او تحمل اینهمه رو نداره. در   تنهایی تاریکش حالا میتونه به لحظه ی زیبایی که زیباییِ جوانی رو دید و بهت زده شد و خواست از آن پر شود فکر کنه و با اون فکر بسوزه. فعلا او راه خروجی نداره. اگر دوباره خدا به او بینایی بده میتونه درویش بشه، صوفی بشه، زیبایی رو در درون ببینه. به خدا بگه آخر ببین جووانی رو به کیا دادی؟!  میتونه فکر کنه اون جوون های زیبا روی سالمی که روی سفره ی مال روزگار دراز کشیدن و بی خیالن و شاید بگیم الکی خوشن و دنیا و زنگی رو نمیشناسن، کوته فکرن، شادی و احساساتشون  سطحی و زود گذره و خیلی زود میتونه به عکسش، به بغض و کینه و حرص و حتی خیانت و انتقام تبدیل بشه. شاید این طوری بتونه از اینهمه چشم بپوشه. عمیقا از زیبایی و شادی ظاهری چشم بپوشه.  درویش  بشه. بهرحال، خیلی از بچه های دنیا هستند که فقر نگذاشته بچه گی داشته باشن و در زندگیشون یک جای بزرگ خالی مونده که بعد با رفتار ها و کردار های بد و منفی فردی و اجتماعی میتونه پر بشه مگر این که امواج بزرگ اجتماعی، انقلابهای بزرگ فرا گیر مثل یک رود بزرگ همه رو با هم به یک طرف و بطرف خوشبختی ببره. بقیه اش از دلتنگیه، و دلتنگی از احساس جای خالیه. زیاد که بشه به ناامیدی تبدیل میشه. به استیصال میرسه.

از فیلم جلو افتادم و همین جا وا می ایستم.

 

 

  

 

 

 

فیلم چهارشنبه سوری

4 شنبه سوری

بخاطر این لوس بازی که چراغ های سالن سینما را تا پایان نوشته های فیلم روشن نگه میدارن متوجه نشدم فیلم شروع شده. از خنگی خودم هم هست. البته. دروغ چرا؟ پس، مقدمه ی ورود به فیلم را نفهمیدم. در نتیجه از فیلم خوشم نیومد. خوندن نقد وحید کمکم کرد بیشتر بفهمم و بخاطر بیارم. اونوقت ناگهان متوجه یک جنبه ی مهم فیلم و فیلم نامه شدم که مهم هست، که وحید هم بهش اشاره میکنه اما کم رنگ. میخوام این جنبه رو پر رنگ کنم و در مرکز توجه قرار بدم. توی این داستان معمولی و پیش پا فتاده دو نوع زندگی کاملا متفاوت از دو طبقه ی اجتماعی دور از هم کنار هم قرار میگیرن و فصل مشترک مختصر و کوتاه زمانی رو بوجود میارن. 

اگر یک خدمتکار زن دارید نظرش رو در باره ی این فیلم بپرسید. باید شنیدنی باشه. آانها اکثریت جامعه و قشرهای تحتانی آن هستند. فشار این طبقه بالایی ها که تو برج رفتن روی اونهاس. اینها کم هستن اما ماشااله سنگین وزنند و فشارشون روی اونا زیاده. تفاله و آشغال هم زیاد تولید میکنن و رو سر اونا پایین میریزن. نگرانی وحید درسته. هرچقدر اونا بیشتر در تماس با اینها قرار میگیرن بیشتر دچار فساد و فحشا میشن. اون ها کار و زحمت دستاشونو  میفروشن. بعد هم پیش میاد که تنشون رو   بفروشن. فاصله ی این دو کار هم زیاد نیست. اما فصل مشترک این دو طبقه کم و کوتاهه. بعلت اندک بودن ِ طبقه بالاییها، فصل ِ مشترکشون با پایینی ها مختصر و کوتاهه  و نمی تونن بیشتر از این خصائلشون رو به اونها انتقال بدن. اما اونا که تا چند سال پیش 70 درصدشون تو روستاها بودن حالا 30 درصدشون اونجا موندن. سیاست اسکان عشایر و بحران کشاورزی اونا رو به حاشیه ی شهرها و به امامزاده داوودها کشونده که کارشون رو بفروشن. و   اساس فساد و ازهم پاشیدگیشون همین هست. بیکاری و وابستگی به دیگرون. ریشه کن شدنشون از سرزمینشون و رها کردن مبدا و بدنبال نون به شهرها رفتن چنان زلزله ای در خانوادشون بوجود میاره که این رو هم از هم می پاشونه. دختراشون فرار میکنن و دچار بدبختی میشن. با اینهمه، بیشتر اونا سالمن. اگر فسادی که مثل گندیدن ماهی از سرش  شروع میشه میتونس رفته رفته و بی وقفه به بقیه ی جامعه سرایت کنه تا بحال تمام اونو فاسد کرده بود. اما برعکس ماهی مرده، خصائل خوب جامعه هم تجدید تولید دارن و هنگام مبارزات اجتماعی بروز میکنن و ناپاکی ها رو مهار میکنن یا از بین میبرن.

با این همه، ما توی این فیلم دو نوع رفتار و دیدن و بودن و داشتن را مستقیم در کنار هم می بینیم. اون دختر خدمتکار چیزی نداره ولی خوش بینه، مهربونه ،  مستقیم و راستگوهه،  و اگر کار نکنه پولی هم حق خودش نمیدونه. بی دریغ و بی محابا کمک میکنه و تا دیر وقت میمونه. نامزدش هم روی موتور کنار خیابون منتظرش  میمونه .  لابد دلش هزار راه میره اما با دیدن نامزد خوشگلش ناگهان شاد میشه. دلش باز میشه و در یک لحظه همش خالی میشه تا از بودن یارش پر بشه . با همون مهربونی و سادگی بلافاصله سراغ  صاب ماشینی که ارباب یارشه میره  چاق سلامتی کنه. طلبکار نیس. بدهکار نیس. ماسکی  روی صورت نداره.  نیازی به بازی نداره . تو خوبی مگر این که عکسش ثابت بشه.

اینها همه چیز دارن، اما ترس هم دارن، ناراحتی  دارن، شک  دارن اما اعتماد ندارن، خونه و ماشین دارن اما عشق راحت  ندارن. وسایل زندگی دارن اما آرامش ندارن. دانش دارن اما ریشه ندارن و با باد جابجا میشن.  خود بخود شکنجه میشن. خود بخود شکنجه میکنن. دکتر میرن. قرص میخورن اما اعصاب ندارن. مال دارن اما تنهایی  دارن. ادب دارن اما میترسن و د ر خونه رو باز نمی کنن. تو دزدی مگر این که عکسش ثابت بشه.  آره، این 4 شنبه سوری هم مثل همه ی چیزای دیگه اون 4 شنبه سوری نیس. خشونته. اعتراضه. بمبه. دریدگیه. آزارو اذیته. شهر هم شهر نشینی نیست. یک موجود  چاق و بیماره  که روی کثافتش نشسته باید دیالیزش کنن. هزارتا سرم بهش  وصل کنن.  تصلب شرائن داره. تنگی نفسه داره. سرطان خون داره، گشادی کون داره،  ترس از جون داره ، بجای غذا  آشغالی بنام نون داره،  اخلاقی  نالون داره،   پول و دزدم  فراوون داره،  دوستیاشم مقطعیه. عشقشم یک بار مصرفیه ...بقیه شم خودتون اضافه کنین.  چی چی داره و چی چی نداره. فقط موندم فیلم بنام پدر رو هم ببینم تا بفهمم اینهمه جایزه را چرا بهش دادن. لیاقت خودشه یا حاتمی کیا نمی بایست جلو بیاد  .... خدا میدونه.

 

   

فیلم بد فریدا کالو

مجله‌ي سينما و تله‌ويزيون ايتاليا در باره‌ي فيلم سنمايي فريدا كالو اينطور مينويسد:

  فيلمي است طولاني و mediocre  كم مايه, نيم بند, در باره‌ي زندگي زن نقاش مكزيكي, پر سروصدا و غير محتمل كه خودش را خيلي بزحمت و با درد و رنج بجلو ميكشد. بعضي از د يالوگهايش در حد استهزاء و خنده آورست. ظاهر شدن تروتسكي در فيلم بنجل kitsch   است. متولد  1907. “

 

گرچه فيلم ديگر اين كارگردان Titus با آنتوني هاپكينز بسيار قوي است و صلابت و سنگيني ماشين جنگي امپراطوري روم و فساد دربار را خوب به صحنه ميكشد امااين فيلم در حد يك داستان ” من در اوردي“ است كه متاسفانه بجاي واقعيات تاريخي جا زده ميشود. خود فريدا, در برابر زنهاي مهم آن دوره مثل تينا مود‌تي جالب نيست. بجز خود خود شيفتگي و خود پسندي مفرط  و حركات نمايشي او, افكار پريشاني هم دارد. هر خود شيفته اي لجوج هم ميشود و اگر دوستانش خود شيفتگيش را ارضاء نكنند به راحتي به دشمن مي پيوندد جاسوس ميشود. اين اتهامي است كه در مورد قتل تروتسكي ميتوان به او وارد دانست.  در سال 1954, يكسال پس از مرگ ديكتاتور،  جنايتكار بزرگ و گوركن انقلاب اجتماعي 1917 روسيه, هنگاميكه  كشته شد‌‌ن و از ميان برداشته شدن استالين از طرف گروه رهبري جديد اتحاد شوروي بر سر زبانهاست و بشريت دارد به نقش شوم ا‌و پي ميبرد, فريداي در حال مرگ, تمثال او را ميكشد! حتي اگر قيافه‌ي اين گوركن بزرگ را به سبك جالبي هم بكشد, آيا ميتوان اسم آنرا هنر گذاشت؟ پس هنر چيست؟ فريدا با اين كارش لجن پراكني ميكند نه نقاشي.  نقاشيهاي او هيچ ربطي با Mural  ها و نقاشيهاي  diego rivera   ندارد كه هيچ، آنتي تز آنها هستند.  ديه گو ريوه را  اثري تاريخي و اجتماعي از وقايع و عقايدي را  نقاشي ميكند  كه تاريخ   بشريت را دگرگون كرده بود . فرو پاشي اتحاد شوروي و دفن آن بدست استالين و فرقه‌ي بوركراتيك او از سالها پيش آغاز شده بود و براي كسانيكه در اين مورد كنجكاو يا علاقمند باشند, مطالعه‌ي كتاب ” انقلابي كه بآن خيانت شد “ لازم است ا. فريدا تنها باين علت كه با ريوه را  بود به تروتسكي نزديك شد وگرنه خلق و خوي او همان  همگني  با سيكيروس و آدمكشهاي استالينيست  حزب كمونيست مكزيك بود كه بر بالين مرگش حظور داشتند. او، در حالي كه  پوست و استخواني بيش نيست  و روي صندلي چرخدار گرفتار مانده، نگاهي تند وزننده دارد و از تختخوابش  امامزاده‌اي ساخته و  مقداري شمع بالاي آن روشن كرده تا عكس استالين را ميان آنها قرار بدهد و كدورت اش از دنيا را اعلام كند كه چرا او را درك نكردند!

تاكيد فرانك كيلنر در كتابش بر اينكه فريدا كالو به طور گسترده به عنوان مهمترين هنرمند قرن بيستم آمريكا خوانده ميشود فقط ميتواند زاييده تراوشات مغز بيمار خود او باشد و لابد رويش نميشود خودش را با همين عنوان مطرح كند.

و البته جولي تيمور هم پا جا پاي فرانك كيلنر ميگذارد و با نمايش يك دختر خوشگل بجاي  فريدا، از او داستاني زيبا و پر هيجان ميسازد كه ربطي با واقعيت فريدا و ماهيت آن دوره‌ي مكزيك ندارد. يكي ديگر از نقاشان بزرگ انقلاب مكزيك, خوزه گوادالوپه پسادا هست كه با جمجمه هايش روح  انقلاب اجتماعي – دهقاني بزرگ و خونين مكزيك را ثبت ميكند و ديه گو ريورا مقاله‌ي بسيار جالبي در باره‌ي او نوشته است. بايد در افكار انقلابي آن دوره وارد شد تا انزوا و خودپسندي و خود خوري و پستي روحيه‌ي فريدا را فهميد. مثل يك بچه‌ي لجباز و كوته فكر كه مورد توجه نيست و كارهايي ميكند تا مركز توجه شود، اين زن هم به همان كارهاي نمايشي، جنجالي و دو بهم زنانه دست ميزند و براي خودش آه ميكشد و هميشه خودش را ميكشد.

جولي تيمور جملا‌ تي  غير محتمل در دهان تروتسكي در باره ي نقاشيهاي فريدا ميگذارد كه هنوز بايد آنها را در جايي پيدا كرد. يك نگاه به كتاب ” ادبيات و انقلاب “ اونشان ميدهد كه تروتسكي اهل معامله و نان قرض دادن نيست. هنگامي كه همه, حتي خود رهبري انقلاب بلشويكي ، ‌در برابر استالين و ماشين سركوب گرانه‌ي بوركراسي ضد انقلابي اتحاد شوروي خم شدند, او و ناتاليا سدوا باتمام تراژدي شخصي و خانوادگي و نابودي بيشتر رفقا و فرزندان و همرزمانش, سر خم نكردند اما جولي تيمور از ناتاليا سدوا،  كه در تمام سالهاي تدارك انقلاب , تصرف قدرت و سالهاي سخت و وحشتناك جنگهاي داخلي, همراه شوهرش بود و در برابر اينهمه مشكلات و مرگ فرزندانش قد خم نكرد و بجان شوهرش نيفتاد كه ” تو,  با  كله شقي ات همه را و بچه هايم را  به كشتن دادي و زندگي من را هم تباه كردي “,   يك زن لب و لوچه آويزان و نق نقو ترسيم ميكند كه بر عكس واقعيت است . نميدانم جولي تيور چه مرگش هست اما بهر حال يك كرمي بجانش هست و فكر ميكنم او آگاهانه لجن پراكني ميكند. بهتر است سري با خود اين زن بزنيم كه كيست و چه كاره است.

يك فيلم اگر به تاريخ مي پردازد و آنرا تحريف ميكند،‌ حتي اگر زيبا و ” با حال“ و پر خرج تهيه شده باشد نميتواند يك اثر هنري تعبير شود. در همين هنگام يك كارگردان انگليسي در حال تهيه‌ي يكي از پر خرج ترين فيلمهاي سينما از كوروش بزرگ است. بدون شك فيلم زيبايي خواهد بود اما، اگر كوروش را  از مادري يهودي، از خون يهودي، و به قول تورات، آ لت دست ناخودآگاه خداوند تورات، ياهوه، بنماياند و بگويد بخاطر اراده‌ي ياهوه بود كه بابل را فتح كرد تا قوم يهود را آزاد كند، و داستان ساختگي ديگري بر دروغ هاي تورات اضافه كند، باز هم ميشود اين فيلم را اثر هنري بزرگي معرفي كرد؟

 تينا مودوتي, يك رزمنده ي پركار از اودينه، شمال شرقي ايتاليا, بخاطر عكسهاي انقلابيش, از مكزيك اخراج ميشود, معشوق انقلابي كوبايي اش مللو در كنارش به قتل ميرسد, در انقلاب اسپانيا و جنگهاي داخليش بعنوان كمك يار بيمارستانها , نويسنده و سازماندهنده‌ي  مبارزات كمونيستهاي اسپانيايي, در كنار همينگوي و ايباروري و ديگران فعال است، با شكست انقلاب اسپانيا، بخاطر كثافتكاريهاي حزب كمونيست اسپانيا و سياست شوم كمينترن،  قصد دارد مخفيانه به كشورش ايتاليا برگردد و در مبارزات مردمش شركت كند, اما اين اجازه را  حزبش باو نمي دهد. كاردناس رئيس جمهور ملي گراي مكزيك حكم اخراج قبلي تينا را لغو ميكند و اورا به مكزيك ميپذيرد. تينا رفيق ويدالي, رهبر بريگاد پنجم كمونيستها در جنگ داخلي اسپانيا و رهبر كمينترن استالين است كه آنارشيستها و تروتسكيستها و انقلابيهاي زياد ديگري  كه سياست سازش استالين  در جنگ داخلي  اسپانيا را  نمي پذيرفتند، به كشتن داد. فيلم  افشاگرانه و تكان دهنده ي  كن لوچ 

 Tierra y Libertad  و كتابهاي همينگوي و تمام نوشته هاي تروتسكي و آندره نين و ديگران در باره ي   جنگ داخلي اسپا نيا گوياي همين واقعيات هستند. او، تينا مودوتّي بهر حال به اين مسا يل آلوده است اما معلوم نشد چرا و چگونه در سال 1942, در 48 سالگي , جسدش روي صندلي عقب يك تاكسي يافت شد و سپس كاملا به فراموشي سپرده مي شود. اما تينا هم دراين فيلم يك زن ولنگار و فاسد در حد فريدا نشان داده شده است.

 

فيلمهاي جالي كه تحت تاثير قرارم دادند, تا اينجا كه بخاطر دارم:

 

سرزمين سوخته queimada و انقلاب الجزاير از پونته corvo

سرزمين و آزادي  در باره‌ي جنگ داخلي اسپانيا,  از كن لوچ

آواز كارلا, انقلاب نيكاراگوئه,           كن لوچ

ريف رف   از كارگران انگليس، كن لوچ                        

نان و گلهاي سرخ و خلاصه تمام فيلمهاي  ا و؛

رازها و دروغها                             انگليسي

سرخ ها, بر اساس كتاب جان ريد ” ده روزي كه دنيا را دگرگون كرد“     آمريكايي

نام گل سرخ   از كتابي ايتاليايي بهمين نام

دل شجاع

آخرين مويكان ها

رقصنده با گرگ

ايستگاه اتوبوس , نان و شكلات         كوبا

ايستگاه مركزي برزيل                    برزيل

ارتفاع پست, موج مرده, و فيلمهاي ديگر حاتمي كيا

باران و بچه هاي خدا و فيلمهاي ديگر مجيد مجيدي

فيلمهاي نئو رئاليستي ايتاليا و فرانسوي

كاميل كلودل

كوروساوا, مثل روءياها

گاوراس

زنده باد زاپاتا, انقلاب مكزيك   اليا كازان

 

 

 

 

 

Billy Elliot فیلم انگلیسی


Un film fortissimo, bellissimo e commovente, dell’inglese Stephen Daldrey. Contiene vari aspetti forti di storia della dura lotta del proletariato inglese, dei minatori, gli ambienti delle famiglie, i problemi, i caratteri forti e duri, la loro convivenza permanente con la ogni presenza della polizia e gendarmeria ed il loro intervento repressivo, le loro casette scatolette a ripetizione nel paese madre dell’impero mondiale ecc. Ecc. Il film inanzitutto raccoglie, combina e mette insieme le contraddizioni i piu` forti storicamente e socialmente, per dare il massimo rilievo e effetto a quel miracolo delle lotte, sviluppo e successo finale del piccolo studentello di 11 anni come il piu` famoso ballerino classico dell’inghilterra.

Pare un successo individuale, e senz’altro lo e`. Ma il film racconta come uno sviluppo individuale ed il suo successo nasce e cresce nel suo proprio ambiente, ha le radici nel pieno delle lotte dure, nella persevereranza,  anelito, desideri e speranze degli strati piu` schiacciati ed induriti  del proletariato inglese, tra i piu` duri ed esperti d’Europa. Di modo che il successo del piccolo e combattivo Billy e` e corrisponde alla vittoria degli operai minatori inglesi, sconfitti, delusi o schiacciati dal capitalismo inglese e dalla politica selvaggia di “deregulation” o le privatizzazioni di Margaret Tacher.

La vittoria ed il successo del piccolo Billy sembra trascurabile di fronte alla grande sconfitta di tutta una categoria, invece, nel cuore e nello spirito dei minatori inglesi, il successo del Billy e` grande ed e` di tutti loro, e fiche` Billy non rinnega le proprie radici e storia,  rappresenta il successo e la dignita` di tutta la classe operaia e dei minatori in special modo, che hanno avuto il coraggio, la potenza, l’integrazione e l’audacia di dare “l’assalto al cielo”.

 Daldry raccoglie le contraddizioni i piu` forti in un momento tutt’altro che favorevole, apparentemente,  allo sviluppo del balletto per sottolineare il “miracolo” di come l’arte nasce in piena lotta per la sopravivenza e per difendere la dignita` umana : i minatori, che in genere sono quelli piu` schiaciati e induriti o abbruttiti, e piu` arrettrati politicamente tra gli altri settori della classe oparaia per il carattere meno complicato e spesso individuale ed isolato del loro lavoro.  Minatori inglesi che in quegli anni hanno dovuto abbracciare una lotta tutta isolata, non sostenuta dal sindacato e dal resto delle categorie, per cui non pagato come  quando lo sciopero e` approvato dal sindacato. Una lotta fortemente disperata, senza possibilita` di successo che ha creato divisioni profonde tra la classe, nella categoria stessa perfino nelle famiglie operaie. Si ricordera` come loro hanno mandato molti dei propri figli in Italia dalla Cgil per essere mantenuti dalle famiglie operaie italiane durante tutto il periodo dello sciopero ad’oltranza, il che ha significava l’eccezionale livello di solidarieta` umana proprio del proletariato europeo.

Una famiglia cui la donna e` morta di recente, ed il figlio piu` piccolo di 11 anni pratica il box, e ne ha il carattere, combattivo e incazzato. Un altro fratello giovane, minatore combattivo che mira avanti, pieno di vigore, immerso nelle lotte inconciliabili,  che non ha comunicazone o dialogo con il fratellino studentello. Ambienti duri, di carattere, di portamento e di cultura in piena negazione con il balletto. Una somma di fenomeni in forte contraddizione con il balletto, roba che va bene  alle ragazzette e alle feminucce. Ed e` li che nasce per incanto questa voglia di ballare, di “volare”, di “ folgolare”, un turbinio di energia esplosiva sprigionata, di ritmo, forte e veloce, di torsioni in volo, di battere, di frantumare il potente movimento in picolissimi battiti delle punta e tacchi delle scarpe, e poi di saltare il piu` alto possibile e torcersi nel volo. Arrampicarsi sul muro, correre come corre il fratello che scappa dai gendarmi con lo stesso caratere sicuro e nel frattempo ironico e sarcastico.

 Una danza che non puo` nascere se non e` imbevuta in quell’ambiente combattivo di lotta e di perseveranza. Impossibile in un ambiente di permalosi, di introversi, di ripicciosi e di rancorosi individualisti. E` bello, bellissimo questa combinazione tra il carattere proletario, nel bel mezzo di una lotta isolata, isolata per la conciliazione delle direzioni operaie, che ha di fronte il duro muro del vecchio imperialismo fottuto inglese, tutto unito per schiacciare lo slancio pericoloso dei minatori inglesi che con la chiusura delle obsolete miniere, perdono tutto e giocano tutto per tutto.

 

 

 

 

جانم را بگير. فیلم ایتالیایی

prendimi l'anima      

 

يك فيلم خوب ايتاليائي كه دفترچه اي بروي يكي از مقولات مهم تاريخ بشري و پزشكي، يعني روانشناسي و روانكاوي، باز ميكند.

فيلمنامه به داستان گوستاو يونگ و يكي از بيماران او، دختر جواني از اشرافيت روسيه ي تزاري مربوط ميشود، دختري كه پس از بهبودي و بازگشت به كشورش، كه  دگرگون شده و از امپراطوري روسيه به اتحاديه جمهوريهاي سوسياليستي شوراها تغيير پيدا كرده، و براي نخستين بار بيمارستان كوچكي را براي كودكان روان پريش بوجود مي آورد كه بسيار موفق است و كساني كه در فيلم به دنبال اين داستان هستند پيرمردي را پيدا ميكنند كه در آن بيمارستان بوده و داستان بيماري شديد رواني و شيوه ي بهبوديش را بازگو ميكند.

البته اين قسمت پاياني فيلم، بخش كوتاهتر و تاريخ آن هست ولي قسمت اصلي آن به روند مداوا و درمان دختر جوان مربوط ميشود كه بسيار مشكل و پيچيده و در نظر نخست لاعلاج بنظر ميرسد. پيروان روانكاو ايتاليايي، فاجولو.  ، Fagiolo  ، ميل دارند اين فيلم را انتقادي به يونگ و به خود فرويد بدانند. انتقاد آنها به فرويد داستاني مفصل و ويرانگر است اما انتقادشان به يونگ به آبرو ريزي اوست چونكه با وجويكه متاهل بوده  و زن جوانش با فرهنگ بوده و همكارش هست اما او و بيمار جوانش به شدت عاشق همديگر شده و نبايد چنين اتفاقي براي يك پيروي فرويد ميافتاد.

اين دختر را پدر و مادر پولدار روسش به اطريش آورده و در اين بيمارستان رها كرده و به امان خدا سپرده اند. روش “مداوا“ي آن زمان را هم ميدانستندو ميدانستند كه دخترشان را با غل و زنجير و در تنهايي به بتختواب آهني ميبستند و او از آنجا زنده بيرون نخواهد شد. وحشت دختر جوان، كه بيماريش اعتراض روباز به والدينش بوده و ناگهان و بدون محاكمه در اين زندان مرگ آور پرتاب ميشد را مبتوان حدس زد. بشدت به پدر و مادرش پرخاش كرده و آنها را پست و خائن ميشمارد و آحرين تلاشهايش را پيش از به زنجير كشيده شدن ميكند. كلاه چرمين بسرش مي بندند و سر و دستها و پاهايش را در اطاقي منزوي به تخت ميبندند و ميروند.

پزشكي جوان، يونگ، كه در حال نخستين آزمايشش براي مداواي بيماريهاي رواني با شيوه و اعتقادات فرويد هست، بدادش ميرسد، دختر را آزاد ميكند و سر صحبت را با او باز مبكند.  اما از اينجا تا هنگاميكه اعتماد دختر را بخود جلب كند فاصله و رويدادها زياد است. هنگامي كه دختر روح و روانش را باز كرده و بدست پزشك جوان ميسپرد و اعتماد به زندگي را دوباره كسب ميكند و زخمهايش التيام پيدا ميكنند ديگر جان و تن و پوست و استخوانش در ناجي اش ذوب شده و در او آميخته شده است. او ساحلي است زير آفتاب كه ناباورانه به آن دست يافته و جانش را نجات داده است. عشق ورزي ديوانه وار آنها تنها نتيجه ي رونديست كه رفته رفته انباشته شده است. يونگ، در برابر سردي و شك و ترديد و زخم زبان همسرش، عشق پاكباخته و آتشين دختري را دارد كه همه چيزش را مديون او ميداند و از علم جديد روانشناسي اگر باندازه ي پزشكش نداند، زياد هم كمتر از او نيست و با يونگ وارد گفتگو شده است و بعدها حتي چيز هاي تازه اي نيز از نقطه نظر يك زن روانكاو به تئوريهاي يونگ ميافزايد. آيا اين يك ضعف اخلاقي يونگ هست يا نه كه احساسات بيمارش را بهمان شكل و شدت رفته رفته در خود بوجود آورده و در برابر حمله ي دختر بهمان شدت پاسخ ميدهد، و محكوميت يا برائت يونگ در اين فيلم، بهمين نكته بستگي دارد كه يك نكته ي مهم فيلم است و بحث برانگيز شده كه آيا قصد فيلمساز محكوم كردن يونگ بوده يا نه.

 اما يونگ رسوا شده است. او پزشك جوان مشهوريست و از تئوريهايش نه تنها در سمينارهاي مهم پزشكي صخبت ميشود بلكه،  بهمين علت، واكنشهاي خصمانه ي بد و شديدي از طرف پزشكان سنتي شكنجه گر و خرافاتي عليه او بلند شده كه  اين داستان شخصي يونگ را پيراهن عثمان ميكنند و ميكوبندش. تهديد به اخراج و طلاق ميشود. اين واقعيت روي سرش خراب ميشود و از دختر تقاضا ميكند كه حال و وضع او را درك كند و اجازه دهد از هم دور شوند. دختر شديد مخالفت ميكند و هيستريك ميشود اما آخرسر و اجبارا ميپذيرد و به كشورش بر ميگردد.

اين بخش از فيلم سياه و سفيد و مستند ميشود. او براي پزشكش از دنياي تازه ي كشورش با ذوق زدگي و شگفتي تعريف ميكند. لنين و انقلابيهاي روسيه مستند سر از آرشيوها در ميآورند. دختر از ماياكوفسكي صحبت ميكند، از لنين و بلشويكها و ديناميزم نخستين انقلاب كاركران و مردم حرف ميزند و صحنه هاي سياه و سفيد صحبتهايش را نشان ميدهد. هيجان از انقلاب زود به سرخوردگي ميرسد.در نامه اش به يونگ مينويسد كه بر عكس شايعات، ماياكوفسكي خود كشي نكرده و استالين او را كشته است، كه پزشك مخصوص استالين او را ديوانه ارزيابي كرده و استالين اورا در تئاتر مسكو زهر خور ميكند و ميكشد. چند سالست كه لنين مرده و سايه ي شوم استالين و دار و دسته غاصبش  كه همه ي اهرمها را بدست گرفته اند بر همه چيز و همه جا سايه انداخته، آتش خاكستر شده و ذوق ها و استعدادها خفه شده اند. دختر، يا پزشك زن جوان بيمارستان كوچكي سازمان داده و كودكان روان پريش را درمان ميكند. پيرمرد تعريف ميكند كه او، پسر بچه اي سه چهار ساله و تنها، انگشتانش را پيوسته در هم قفل نگهداشته بود و هيچ صحبت و نيروئي نميتوانست انگشتانش را از هم جدا كند. اما آوردن يك توله سگ تودل بروي خوشگل و مظلوم باعث شد پسر بچه نوازشش كند، با او دوست شود و همدردي كند و از همينجا شفا پيدا كند.

مداواهاي روانكاو جوان بخوبي پيش ميرفت تا روزي كه عمال خشن بوركراسي استالين به آنجا ريخته و همه چيز را ميشكنند و آنجا را ميبندند. داستان بهمين جا پايان ميگيرد، تا سالها بعد،  او در اوكرايين، در كي يف كه توسط نازيها اشغال ميشود و او كه همراه عدهاي ديگر از كليميها به كنيسا پناه برده است بدست سربازان ازتش نازي به رگبار بسته ميشود و با آنها بقتل ميرسد. و اين داستان فراموش ميشود تا اينكه اين فيلمنامه و فيلم جانم را بگير آنرا دوباره زنده ميكند.

فيلمي است كه تماشاگر را بشدت متاثر ميكند و به جنبه هاي خوبي از تاريخ روانشناسي و انقلاب روس آگاه ميكند.

 

فرخ باور                                                      تهران گرم و مسموم

                                                                7 اردي جهنم  82

 

ليلاي جوان و شيرين هم ازدواج ميكند و بنظر عجيب ميآيد. مگر دختري اينقدر جوان و شيرين هم ازدواج ميكند؟

ازدواج كنيد، اما بچه دار نشويد، كسي را به اين دنيا نياوريد. بگذاريد بشريت پير شود، شايد سر عقل آمد، و اگر نيامد مستحيل شود. شايد از ميموني از نوع ديگر، يا از گلي ديگر انساني ديگر بهتر و كمتر احمق سرشته شود. چرا زير بمب ها و توي اتومبيلها و كشمكشها و زير قرض و قوله بسوزيم و بميريم؟ مستحيل شويم. بهتر نيست؟

 

 

 

 

فیلم  پایان نامه


27 خرداد 90

فیلم درامتیک و خشنی است که حکایت از خشونت اتفاقات پس از انتخابات دولت دهم دارد. خشونت هایی که قرار بود بسیار بیشتراز آنچه که روی داد می شد. جمله ی جان بولتن، نماینده ی وقت ایالات متحده در سازمان ملل را به یاد بیاوریم که گفت:

First we try to destablize the regim. Failing that, we strike them military. As this strategy unfolds, Iranians will pay in lost independence or in blood for the naivness of its secularized youth and for the mullahs made in trusting Musavis'.

به نظر شبیه به ماجراهای اخیر سوریه و از بعضی جنبه ها شبیه به حمله ی نظامی به لیبی است. به یاد داشته باشیم شعار مرگ بر دیکتاتور از ایران آغاز شد، موفق نشد، اما علیه بن علی و حسنی مبارک، دوستان خودشان، به کار گرفته شد تا " خدمت" دیکتاتور لیبی برسند و این حمله را علیه دولت لیبی توجیه کنند.

جنگ داخلی که بی شک پس از براندازی دولت در ایران منفجر می شد چنان خشونت وحشتناکی بپا می کرد که خشونت تصویری این فیلم را، برای این که بتواند به یک نکته اساسی آن وقایع اشاره کند کاملا موجه می کند. در پشت تراژدی این چهار جوان دانشجو، مساله ی بسیار حاد امنیتی آشکار می شود. اشخاصی که به جان هم می افتند از رامبوهای سخت آزمون دیده ای هستند که برای عملیات خرابکارانه ی نظامی تربیت شده اند و هر دردی را تحمل و هر شرایط سخت و ناگهانی را بلافاصله با خونسردی و احاطه برنامه ریزی می کنند. این ها اعضای سازمان های ضربتی اطلاعات و ضد اطلاعات حکومتی هستند که با نرم افزارها و سخت افزارها مشغول برنامه ریزی برای براندازی اند. علت این که این چهار شاهد می بایست حتما و بلافاصله سر به نیست می شدند دیدن شخصی بود که یکی از جوان ها گفت: " این دیگه اینجا چیکار می کنه؟". و معلوم نشد او کیست اما بچه ها فهمیدند که جانشان در خطر است و مرگ بالای سرشان می چرخد. او چه کسی می توانست باشد؟ احتمالا یک شخص آشنا و درجه اول نظام که سرجنبان و مدیر حرکت های خیابانی و به اصطلاح " انقلاب مخملی سبز" برای براندازی دولت و حکومت اسلامی بود. یک نفر از خود حکومت! در فیلم پایان نامه یکی از دانشجویان زنده می ماند، یعنی یک شاهد و شاهد اصلی هنوز زنده و در میان ماست و برای " آن شخص" حکومتی مانند یک بمب ساعتی می تواند نقش داشته باشد. نام فیلم هم یک استعاره می تواند باشد و منظور پایان نامه ی فلان دانشجو در فلان دانشکده نیست بل پایان نامه و پایان کار قدرت و نه شخص احمدی نژاد است که گفته نمی شود. سوای هیجان شدید فیلم، که برای یک فیلم ایرانی پر هیجان بسیار قوی و خوب تهیه شده، باید به این جزئیات سیاسی و جنگ درون قدرت توجه کرد که اصل ماجرا و اصل فیلم است.

رامبویی که دستور داشت شاهد ها را سر به نیست بکند و به خانه های شخصی و خدمات اطلاعاتی راه داشت را نمی شد نگه داشت و پیغام تعلیق ماموریت داد. این نیز شبیه به وضعیت ضد انقلاب هم اکنون و همین جا است که تعلیق پذیر نیست و راه باز گشت ندارد. ضد انقلاب در هر شکل و مقام جایی برای بازگشت و انتظار ندارد و مجبور است برنامه ی ضد انقلابی خود را نه تنها به پیش ببرد بل شتاب بیشتری به آن بدهد زیرا که شتاب انقلاب در دنیا، کشورهای عربی و اروپایی و عضو پیمان شانگهای و خود ایران بسیار زیاد شده و حاشیه ی میانی باقی نمانده حتی علیرغم این که در ایران مدتی است از جنبش و تظاهرات و شرکت خیابانی مردم خبری نیست. حالا حمله ی ضد انقلاب علنا علیه تمام برنامه های دولت، برنامه ی پنجم، تحولات اقتصادی اجتماعی و شرکت در روند انقلابی و ضد امپریالیستی جهان است. یک حمله ی چند وجهی و گیج کننده ایست که یک مشت اوباش می توانند به یک مجلس خصوصی حمله و به زنان حاضر در برابر همسرانشان تجاوز کنند و در عرض مدت کوتاهی به مرزهای شرقی کشور هم برسند. گیج کننده است که چرا "عقرب سیاه" تبرئه شد. چرا اعدام نشد. پرونده ی "نگین غرب" و ایران مارین سرویس و کرسنت و غیره هم که فعلا طلبمان.

فیلم بد 13. 59

آغاز کار تولیدی پرویز پرستویی و آغاز پایان کار هنری او.

15 مرداد 90

فرخ باور

 

این فیلم شاید نیت خوبی داشته باشد. نیت خوبی در چند مورد، مثلا این که یک مسلمان معتقد مانند این سردار انقلابی نمی تواند خود کشی کند اگرچه شرایط بیداد را تحمل نمی کند و پای بر لبه ی سقوط می گذارد، برای بار دوم. همه را می نگرد و می پذیرد، خیالش از دخترش هم کنار نامزدش راحت می شود و باز به لبه ی پرتگاه شهر زیر پایش که داد می زند در غیاب او چه بر زندگی و بر شهر رفته، بر می گردد. اما او مسلمان است و نمی تواند خود کشی کند و مشکل حل نمی شود.

نیت خوب دیگر فیلم همین است که با یک اتفاق، سی سال فاصله را ضربدر صفر کند و دو شرایط آن قدر متفاوت را روبروی هم بگذارد و نتیجه بگیرد. نیت های خوب دیگری هم دارد اما فیلم، فیلم بدی است و احتمالا دیگر کسی در آینده با شنیدن نام پرویز پرستویی " بی هوا" راهی سینما نمی شود.

بدی فیلم از یک روحیه ی قلدر منشانه و سر به هوا ناشی می شود. در اوایل قرن 19، از بتهوون درخواست شد موسیقی مناسبی برای یک اثر تآتر به نام " ویرانه های آتن " بسازد. اثر تآتر داستان آتنا، نگهبان شهر آتن و سمبل هوش است که پس از 2000 سال بیدار می شود و وضعیت شهر خود را نیمه ویران، زیر استیلای ترک های عثمانی می بیند و بسیار غمگین، ناله سر می دهد. سپس درویش ها می رقصند و بعد مارش ترک ها و تمام. در آن داستان، دوهزار سال ضرب در صفر می شود و آتنا ناگهان در ویرانه ای در سلطه ی بیگانه ای خود را می یابد و بتهوون کوشیده احساسات عجیب او را به موسیقی و ناله و گلایه در آورد.

داستان دوم فیلم آلمانی " گود بای لنین" است که فیلم ما داستان مشابهی با آن دارد. برای آن زن مدیر و متعهد هم، که بنابر توصیه ی پزشکان معلج نباید دوباره دچار شوک شود، صحنه سازی هایی کردند و نمای کوکاکولا را توجیه کردند. البته در آن فیلم خوب عنصر یا متغییر طنز نقش مهمی دارد، زن دچار شک شده و پیاده در شهر می چرخد و عاقبت می میرد. ما در این فیلم، فیلم نامه نویس فکر بکری دارد و از مذهب ما ایده بر می گیرد و با فریاد " یا حسین!!" و تکرار سبحان الله و اعتقادات ژرفش، دچار مرگ مجدد به علت آگاه شدن به شکست امیالی که زندگیش را پای آن نهاده بود، نشد.

فیلم نمونه ی دیگر می تواند " اندر گراند" کارگردان یوگسلاوی، امیر کستاریزا و آهنگ ساز برگوویچ باشد که عده ای انقلابی را با خدعه و تزویر برای بیست سال زیر زمین باقی نگهداشتند، مانند فرو رفتن در کمای سردار انقلابی ما در صحنه ی جنگ، و هنگامی که از زیر زمین بیرون آمد، کپی برابر با اصل خودش را دید که قهرمان مقوایی شده تا خیانکاران بتوانند به شکرانه ی او به نان و نوایی برسند.

استفاده از این سه ایده و سه فیلم هیچ ایرادی ندارد اما نه این قدر وقیحانه. "وقیحانه" نه چندان از منظر اخلاقی و اخلاق حرفه ای، که بد بومی کردن آن ها. هنرپیشه های تنومند و نسبتا چاق امروزی نمی توانستند جانبازان لاغر دوران جنگ انقلابی علیه متجاوز باشند و نتوانستند راه حل مناسب آن را بیابند. سرسری صحنه آرائی کردند و خود سردار را بدون کلاه خود نشان دادند تا با آن موهای رنگی نمود جوانتری داشته باشد. بد اخلاقی ها و داد و فریاد زیاد است. یعنی، اگرچه  هرچه از رفتار بد و افتضاح بخصوص در بیمارستان های خصوصی،  یا وضعیت جانبازان، کسانی که برای دفاع از انقلاب خود داوطلبانه چکارها کردند و پشت سرشان، فرمانده هان بی سیمی که از دور آبادان را آزاد کردند، و کسانی که به تحصیل ثروت باد آورده پرداختند چه ها که نکردند، داد و فریاد کنیم بازهم کم است و هنوز جا برای شکایت و داد و فریاد بسیار زیاد و وقایع بازگو نشده، اما هنر فیلم درست باید در همین باشد که سوزاندن 30 سال باید واقعا شوک آور و بسیار دردناک باشد. که نبود و ناله ها ی باران، دختر سردار، اثر بخش نبود. صحنه سازیهای درون بیمارستان هم نسبتا زیاد طول کشید و روحیه کلی فیلم تخریب بدون امید است. و همین ناچاری سردار که مجبور است بماند و ببیند بسیار مخرب و بد بینانه است و از فیلم و از یک بازیگر بسیار خوب ما و فیلم های ارزشمندش، برای نخستین بار چهره ی نا موفق و شاید بدی بجا می گذارد.

 

فيلم دايره ي  جعفر پناهي

  

  فصلنامة فرهنگ سينمائي، شمارة 7، زمستان 2000 بهار 2001

Universita` per stranieri di Siena. Direttore: Sergio Micheli

 بــرگــه هــاي ســينـمــــا

FOGLI DEL CINEMA

ديدگاه‌ هاي تازه از فيلم دايره ي  جعفر پناهي

 “ يك دور باطل”    (Un Circolo vizioso) ×

× در منطق به استدلالي مي‌گويند كه كاذب است و در آن آنچه كه به عنوان دليل براي تأييد يك جمع بندي آورده مي‌شود بنوبه خود نياز به تأييد خود جمع بندي دارد.

از فرخ باور

 

اين مقاله فرخ باور را به عنوان “مدرك” دلايل واكنش‌هاي منفي برخي از روشنفكران ايراني در برابر فبلم “ دايره” جعفر پناهي منتشر مي‌كنيم.

هيئت تحريرية “برگ‌هاي سينما”

 

اين يك فيلم افشاگرايانه ي كوچكي است. جعفر پناهي مي‌گويد دختران ايراني از يك زندان كوچك بيرون مي‌آيند تا به درون زنداني بزرگ، كه ايران باشد فرو بروند. قصد فيلم درست همين است كه زندان بزرگي را براي زنان نشان دهد كه از ازدواج‌هاي اجباري و با صرفه ي متكي بر كذب و كتمان، فحشاي جوانان، بيكاري و حاشيه نشيني، استيصال مادران جواني كه دختر كوچكشان را رها مي‌كنند و نااميدي مادراني كه دختر بدنيا آورده و در برابر خطر عاق شدن قرار مي‌گيرند درست شده است، و اين دايره مانند طناب دار به دور گردن زنان مبارز سياسيي‌اي كه تازه از زندان بيرون آمده‌اند بسته مي‌شود وفيلم يك دور باطلي را به وجود مي‌آورد كه تا به آخر (مانند ماري كه دايره وار دمش را ميبلعد) در خودش بسته باقي مي‌ماند.

اما پيش از ورود به فيلم، به يك مقدمه نياز است و آن اين كه در ميان قشرهائي از روشنفكران ايراني  اعتقادي كاذب مثل مار مي‌خزد كه گويا در جهان هيچ كشوري نيست كه بدبختي و مصيبتي كه در 20 سالة انقلاب بر سر مردم ايران آمده، بر سر مردمش رفته باشد.

اين اعتقاد، كه ريشه در ديدگاهي تنگ و خشك از تاريخ و دنيا و در كم تجربگي سياسي دارد، باعث مي شود كه جاده ي اعتقادات  سياسي آنها “لغزنده”  شده واز جاده خارج شوند.  در زمينه ي هنر،  سينما و رفتار اجتماعي نيز همين مشكل وجود دارد. اينگونه روشنفكران به تغييرات و اصلاحاتي اعتقاد دارند كه وضع را عوض كند، حال اين تغييرات هر چه باشد و به هر كجا ببرد مهم نيست. اغلب مي‌گويند “ حتي اگر آمريكايي‌ها هم بيايند تا اين دايره يا دور باطل  را باز كنند، به آنها خوش آمد خواهيم گفت   “ و به ديگران هم قول مي‌دهند كه رفتار آمريكاييان در ايران مانند كاري كه با افغانستان كردند نخواهد بود”. البته اين نوع تفكر انديشة خاص قشري از روشنفكران ما نيست و روي ديوار‌هاي بلگراد هم، كه جنبش دانسجوئي اش به دست راستي بودن در اروپا زبانزد بود، نوشته بودند  : “ ما خواهان تغييراتيم، حتي اگر وضع را بدتر كند”.

اين گونه ارزيابي الزاماً باعث رفتاري زوركي و ماجراجويانه مي‌شود. براي مثال، روزنامه‌هاي نو و زيباي اپوزيسيون معترض ليبرال، سه سال پيش، هنگاميكه كشورهاي اروپايي بدنبال راهي سياسي بودند اظهار مي‌كردند كه بهترين درمان براي علاج بيماري يوگسلاوي اينست كه ناتو به آن حملة نظامي بكند (سلام)، وهنگامي كه بالاخره ناتو يوگسلاوي را بمباران و متلاشي كرد گفتند كه در اين كار زياد تأخير كردند (جامعه نشاط) كه به نظر هشداري بود براي اين كه در شكستن دايره ي بسته ي  ايران وقت تلف نكنند.

اينها جزيي از مسايل “ دورة انتقالي” ايران است، انتقالي كه با شركت فعال نظام غرب براي كشاندن ايران به جهاني شدن (امپرياليستي) انجام مي‌گيرد و كه در ايران عليه آن هنوز نيمچه مقاومتي صورت مي‌گيرد. همان جهاني شدني كه در يوگسلاوي نخست به شكل جنگ‌هاي تجزيه طلبانه بروز كرد و بعد با بمب‌هاي تازه ي گرافيتي  و اتمي خفيف و آخر سرهم  بقول فول ويو گريمالدي Fulvio Grimaldi (روزنامه نگار چپ انقلابي ايتاليايي)  با دمكراسي صندوق بين المللي پول و با فعاليت‌هاي همه جانبه‌اي كه نخستين فيلم‌هاي امير كوستوريسا  Emir Kusturica  هم شريك جرم آنها بود، صورت گرفت.

اين مسايل در ايران باعث تفرقه در هر جرگه‌اي حتي در ميان فيلمسازان و تماشاگران شده است. فيلمسازاني هستند كه روي غربي شدن جامعه و سينما حساب باز كرده‌اند و به جامعه از بالا به پايين مي‌نگرند و فيلم‌هايي “ شيك ” درست  مي‌كنند مانند بانوي ارديبهشت، يا آنهايي كه بيشتر با تضادها و كشمكش‌هاي اجتماعي مردم سرو كله مي‌زنند مانند بچه‌هاي آسمان، و آنهايي كه رابطه ميان گذشته حال و آينده را در ميان مي‌گذارند مانند روبان قرمز يا آژانس شيشه‌اي.

 

دايرة جعفر پناهي هم در ميان اين امواج غوطه مي‌خورد و به دنبال يك حلقة نجات دست و پا مي‌زند. اگر روزي اين فيلم در ايران به نمايش گذاشته شود به احتمال زياد به عنوان يك فيلم زوركي و قرو قاطي مورد انتقاد قرار خواهد گرفت. البته تمام مسايلي كه مطرح مي‌كند نه تنها در ايران وجود دارند بل كه بسيار شديدتر و وسيع تر از اين همه وجود دارند، همان طور كه در كشورها و تمام جوامع ناعادلانه ي  ديگر هم كه شكاف طبقاتي و قلدر منشي‌هاي اقتصادي - اجتماعي در آنها پيوسته شديدتر و ژرف‌تر مي‌شود وجود دارد . در ايران بخصوص با فرا رسيدن دوره ي حكومت رئيس جمهور خاتمي و سياست‌هاي ليبرال منشانه ي او براي بوجود آوردن يك طبقه اجتماعي بورژوازي از نوع ايراني‌اش،  اين مسايل بيشتر و مصيب بارتر هم شده است.

تجاوز به عنف، كشتن زنان و فحشاي دختران جوان تهران، شهر بزرگي كه به طور ميانگين 10 ميليون نفر در آن به سر ميبردند كه بيشترشان مهاجران درون كشوري هستند، آنقدر وسيع و گسترده شده كه لگام از دست كنترل كنندگان بيرون رفته و خود رهبران مذهبي هم علناً و بدون لاپوشي از آن اظهار نگراني مي‌كنند. بنابر اين، عيوب و زوركي بودن فيلم در افشاگري‌هاي آن نيست بل در اينست كه مي‌خواهد بزور و به هر ترتيب آنها را وخيم جلوه دهد و براي اين كار تكه‌هايي از واقعيات را از بافت كلي جامعه جدا كرده، بزرگنمائي ميكند و بزور و بشكلي قرو قاطي و مصنوعي كنار هم و روي هم ميچيند. رفتار آن دو دختر، بخصوص يكي از آنها كه قيافه‌اي تقريباً پسرانه داشت بيننده را بياد مبارزات سازمان هاي چريكي شهري بيست سال پيش در سال‌هاي نخست انقلاب اسلامي و جنگ با عراق مي‌اندازد اما چنين رفتاري در جامعة آن زمان با كشش‌ها و تشنج‌هاي سخت اجتماعي، دستگيري‌هاي گروهي، جنگ و گريزها، تعقيب‌هاي خياباني و درگيري‌هاي مسلحانه همراه بود، درحاليكه تمام متن اجتماعي فيلم شبيه به شرايط امروزي يا سال‌هاي اخير است و پا سداران خشن و عنان گسيخته ي آن زمان اينجا حتي بزرگوار به نظر مي‌آيند، چه در ميني بوسي كه جوان آباداني دستبند زده را حمل مي‌كند و چه با دختر بچه‌اي كه مادرش او را در برابر كلانتري رها كرده و حتي هنگامي كه مسافران اتوبوس‌ها را كنترل و بازرسي مي‌كنند. حتي آنها را حتي، هنگامي كه يكي از آنها با كمك يكي از دختران، به زني شوهر دار تلفن مي‌كند و يواشكي از او وعده ي ملاقات مي‌گيرد، از نظر اخلاقي فاسد نشان مي‌دهد.

جوان دستگير شده در ميني بوس از آبادان است، شهري روي خليج فارس، شهري نفتي با اكثريت مردم از نژاد عرب و اغلب تهيدست كه  موسيقي شاد و پر ريتمي دارد، اما او آواز بسيار غمگين مركزي، ‌دشتستاني- شوشتري سر مي‌دهد كه هيچ ربطي به آبادان و آباداني بودنش ندارد و چنين تركيبي،  به علت تفاوت زياد اخلاق مردم جنوب با ديگر مردمان ايران، عملاً غير محتمل يا غير ممكن است. و اين نيز يك تركيب زوركي ديگراست و دليلش هم مفهوم نيست. شايد پناهي عمداً عنصر زمان و مكان را در نظر نمي‌گيرد زيرا (در جايي از فيلم) زمزمه ي خواننده ي زني شنيده مي‌شود كه بدوره ي  شاه مربوط مي‌شود و حال ديگر بگوش نمي‌خورد و پخش آن به علت زن بودنش ممنوع است. زمان ها را پس و پيش كرده و روي هم مي‌گذارد اما از آنجايي كه فيلم يك رويا يا سورئال نبوده و مي خواهد واقعيت را بيان كند، كاذب مي‌شود.

جزئياتي را بزرگ نمايي مي‌كند كه يا كم اهميت‌اند يا حقيقت ندارند، مثلاً مانند دختراني كه اجازه ندارند سيگار بكشند و روي اين مطلب پافشاري مي‌كند. تمام داستان در يك روز روي مي‌دهد، هوا تاريك مي‌شود و همه چيز نااميدانه و بدون هيچ چشم انداز و راه خروجي، دلگير و غمگين مي‌گردد، چشم‌ها برق نمي‌زنند و نگاه‌ها خاموش مي‌شوند . تمام زنان دايره در يك كلانتري گير افتاده‌، خاموش و وامانده در اطاقي نيمه تاريك كز ميكنند.

بي هدف و بي رمق مانده‌اند و پيدا نيست چگونه براي نيل به اهدافشان سال ها آن طور مبارزه كرده و زندگي شان را به مخاطره انداخته بودند.

دختران جوان اند و فيلم از زمان حال حكايت مي كند. دختر “ چريك ” چهار ماهه آبستن است و مرد او تير باران شده. تير باران براي چه؟ اين روزها به دليل چپ بودن كسي تير باران نمي‌شود و اعدام ها به افراد فاسد و جاني مربوط مي‌شود. در اينجا هم زمزمة زن جوان در بارة تير باران مردمش مبهم است. تيرباران‌ها در اوايل انقلاب فراوان بوده و آن زماني بود كه قدرت جديد داشت خودش را مي‌ساخت و جا مي‌انداخت، بعد جنگ فرارسيد و سركوب اجتماعي و كشمكشهاي سياسي منتجه از نبرد طبقاتي بالا گرفت،  اما حالا مبازره برسر چيز ديگريست و براي اعمال قدرت هم وسايل جبر ديگري بوجود آمده است.

پناهي به هر ترتيب مي‌خواهد دايره‌اش را پر كند و بي‌مهابا مي‌برد و ميدوزد و يك فيلم كوچك غمگين و بدبين مي‌سازد . او آزاد است كه به هر دليلي كه خود ميداند هر فيلمي كه دلش ميخواهد بسازد و شايد روزي فيلم بهتري هم تهيه كند و اميدواريم كه اين طور بشود اما سئوال اين است، كه چرا فستيوال ونيز به اين فيلم جايزة اول را اهدا مي‌كند؟ آيا دليل اينكار سياسي بوده كه دلايل هنري را كنار  زده است؟ و آيا اين قضاوت،  در برابر فيلم هاي ديگري كه از هر نقطه نظر از فيلم دايره بهتر بودند، يك تبعيض نيست؟ به نظر مي‌آيد كه همين طور باشد، و از اين تقصير بزرگ نمي توان گذشت.

 مدير هيأت قضاوت آن فستيوال ونيز  لوچانا كاستلينا Luciana Castellina از چپ كمونيست ايتاليا بود و اين انتخاب باعث اعتراض شديد و ترك مسابقه از طرف چند كارگردان از كشورهاي ديگر شد كه از فيلم هاي خوبشان زياد صحبت مي‌شد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   

 

L’uomo senza passato di Aki Kaurismaki

L’uomo senza passato  di Aki Kaurismaki

Finlandia

Un film semplice e simbolico.  Un film puro nel  vero senso della parola, come il purismo in pittura, come l’architettura povera, minimale. come lo sguardo dei bambini al mondo circostante. Semplice nel suo scorrere lineare.  Un concetto che ha coscienza di sé. Con la violenza subita, il protagonista perde il fardello del suo passato e agisce liberamente con un   comportamento di un uomo che ha la coscienza di tutto quello che gli succede e lo circonda, e non si meraviglia di niente.  La Finlandia è stata sempre legata all’Unione sovietica e con il suo crollo, anche questa ha prodotto la disoccupazione ed uomini emarginati spazzatura senza diritti e doveri che la polizia corrotta ammazza e ne fà piazza pulita per mano di bande d’assassini drogati, pagati e mantenuti. Il “guaio” è che queste persone non si sentono “spazzatura” e non si lasciano trattare da spazzatura anche quando vivono nei cassonetti da spazzatura, mantenendo la propria dignità umana. Il film inizia con l’immagine di tre picchiatori che rompono le ossa a quest’operaio saldatore, arrivato a Helsinki per lavorare e dopo averlo derubato, lo finiscono di botte.

L’uomo senza nome muore all’ospedale ma simbolicamente risorge per iniziare un’altra storia e denunciare al mondo la putredine di una società in cui tanta gente é inesorabilmente spinta e condannata senza appello a sopravvivere nelle situazioni da cani randagi. Non l’ospedale ma la solidarietà di questa gente spazzatura soccorre l’uomo. Viene salvato, curato e riportato alla vita da una famiglia e da una donna forte di spirito e di fisico. Ricomincia una nuova vita materialmente da zero, da niente, ma con la coscienza di sé e della realtà delle cose esistenti ed un modo di fare costante e dinamico che non conosce depressione e abbandono. La situazione è spinta volutamente e lungo tutto il film fino all’impossibile ed all’irreale dove anche l’uomo che vive nel cassonetto della spazzatura appare dinamico e su di morale con l’unica preoccupazione il prolungamento dello sciopero degli spazzini che provoca il riempimento costante del cassonetto ai danni del suo habitat.

L’ex saldatore è sicuro di farcela e sorprende lo spettatore perché  a mani vuote accetta tutti i soprusi ed i ricatti del poliziotto per poter avere un container sudicio con il puzzo di morte, che lava, pulisce e risistema con luce elettrica, il divano, la cucina, il letto ed un’abatjour. In Questura la polizia dimostra la propria faccia criminale e disumana contro gl’immigrati. Immigrati da dove? Con la crisi dell’Urss ci fu una politica di discriminazione sociale e razzista molto dura contro i russi sovietici, anche quelli nativi, nei tre piccoli Stati di Estonia, Lettonia e Lituania mirata alla loro espulsione, togliendogli il diritto al voto per potere inventare un governo di destra antidemocratica ed anticomunista. Il comportamento del capo della polizia sembra appunto una copia di quella politica. Ma all’operaio senza identità vengono in aiuto quelli dell’Esercito della Salvezza con un vecchio e malato ma combattente avvocato che ha memoria fresca delle leggi a cui la polizia fa riferimento, pare da quante volte ha difeso uomini e casi simili e mette in scacco matto lo stupido poliziotto. L’Esercito della Salvezza lo aiuta in tutto il resto, ma è un esercito che ha bisogno esso stesso di essere salvato dalla miseria di quella vita isolata e povera. L’Esercito della Salvezza riceve i vestiti e cose vecchie  usate dalla gente, ed ha la possibilità di dare un pasto caldo agli emarginati. A lui, senza passato, offre anche un lavoro da spazzino. Hanno una banda musicale che organizza gli intrattenimenti ai poveri, ma è una musica religiosa senza animo, fredda ghiaccia che ti fa venire la depressione,  la povera gente s’accontenta e balla  stanca, ma senza lamenti. Sembra che tutti sappiano quello che gli è passato e lo accettano.Ccon tutta la povertà assoluta non esistono i mendicanti ed al contrario regna la solidarietà ed un umorismo freddo e feroce lontano da quello dei film inglesi. Lui pianta delle patate, 6, che crescono piccoli per l’inverno rigido. 2 per essere ripiantati, 3 non so perché cosa e l’ultima da essere divisa in due con il lavoratore precario che con la moglie simpatica e i due figli piccoli lo avevano soccorso e assistito nel proprio container. Il film dà tanti segnali per dire che l’impossibile è possibile e ricominciare da zero si può. L’altra scena toccante è quando, girando per la città, entra in un Bar e chiede dell’acqua calda, che è gratis, ne versa in un bicchiere, si mette a sedere e tira fuori dalla tasca una bustina di thè già usato e se ne fa una tazza. Tutto avviene con tranquillità e nella solidarietà delle due donne gestori del bar che non gli fanno pesare niente, né con le parole né con gli sguardi, e gli offrono da mangiare e lui non s’inchina , non ha sensi di colpa, non è né violento né meschino né chiede pietà. Al contrario, il suo coportamento naturale e schietto è una denuncia contro gli usurpatori senza cuore e cervello. Tutto ciò è insolito nelle miserie dei sobborghi dei paesi capitalisti o del terzo mondo. Le macchine vecchie sono dell’Unione sovietica e c’è anche una vecchia Pontiac. Sulla porta del container è scritto Kasuppolla. Lui e la donna dell’Esercito della Salvezza si piacciono e si avvicinano con garbo e rispetto. In quel container arrugginito e vecchio preparano una cena con poca roba ma tanto amore e dignità. Una scena che è accompagnata e completata dalla presenza di una cagna di nome Anibal, dagli occhi e comportamento affettuoso e solidale. Il cane è del poliziotto e dovrebbe comportarsi ferocemente, invece è tutto al di fuori di un cane poliziotto che è educato per aggredire, il che dimostra l’improvvisazione con cui anche  il poliziotto ha inventato se stesso ed il suo sporco lavoro. Il lavoro di arrangiarsi e di fare piazza pulita della spazzatura sociale di un capitalismo improvvisato e brutale. Alla fine del film, quando lui s’incontra con la banda di delinquenti che lo avevano già ammazzato, insieme a tutta la gente ammazzati da quella banda e risuscitati adesso, appare il poliziotto che si finge contento per l’arresto dei malfattori dicendo che questi delinguenti avevano fatto del male ai nostri. L’uomo gli batte con sarcasmo: “i vostri?!”, e denuncia la combutta tra la polizia e le bande assassine.

L’uomo ritrova il suo passato, l’ex moglie e la casa che aveva abbandonato dopo il divorzio, dei quali non s’interessa e continua a non ricordare niente. Si abbracciano con la comprensione di chi sa come stanno le cose, tranquilli e amareggiati, alla presenza del nuovo e giovane aggressivo partner della bella donna operaia dalle mani invecchiate,  che sembra un approfittatore malandrino, che però viene tranquillizzato e promette all’ex marito di trattare bene la donna. L’uomo comincia la nuova vita con la sua Angela custode, la donna dell’Esercito della Salvezza che gli aveva procurato il possibile.

 

Roma. 2003-01-

 

جدائی نادر از سیمین" یا دروغ های طبقاتی ـــ فیلم از اصغر فرهادی

به علت پاک شدن این نوشته و تمام ستون نقد سینمایی، دوباره گذاشته شد.
 
9 فروردین 90
 
فیلم جالب و دیدنی و بسیار حساس، هم لطیف و هم خشن است که هم خصوصیات اجتماعی نیرومندی دارد و هم خصوصیات فردی خاص و پرتوانی که از دو جایگاه اجتماعی متقابل و متفاوت و متمایز بر می آید. داستان معمولی است و بر روال مشکلات خصوصی خانواده ها قرار گرفته. مشکلاتی که در جامعه ی سرمایه داری و خصوصی امروز تقریبا همه جا وجود دارد و چیز عجیبی نیست.  در جوامعی که نظام بهداشت و درمان و سلامت دولتی است، "خانه سالمندان" شهرداری مجانی عهده دار نگهداری از افراد سالخورده ای هستند که در واقع در انتظار مرگ دست و پایی می زنند و "جامعه" این بار عجیب را از دوش خانواده برداشته و به عهده می گیرد. اما جایی هم که مانند فیلم "خانه ی روی آب"، یا در سیستم های خصوصی مانند ایالات متحده که شدیدا جنبه ی طبقاتی داشته باشد مشکلات رفتاری و تنهایی و عاطفی دیگری بوجود می آید که در فیلم خوب "خانه ی روی آب" دیدیم.
در این فیلم داستان هنگامی بالا می گیرد که ارتباط میان دو خانواده از دو طبقه ی اجتماعی جدا و متمایز بالائی و پایینی بر اساس نیازهای هر دو و خصوصیات خاص هردو شکل می گیرد. این فیلم از همین کارگردان را بیشتر باید شبیه به چهارشنبه سوری دانست تا در باره الی. داستان الی بیشتر بر اساس پیچیدگی های یک دروغ دسته جمعی و اصرار بر آن دانست اما در چهارشنبه سوری دروغ در محیطی جریان دارد که بازهم دو طبقه ی میانی – مرفه شهرنشین با طبقه ی کارگر سنتی - روستایی در تماس قرار میگیرند. تفاوت این دو فیلم اما در اینست که در چارشنبه سوری برخورد در خود طبقه ی  مرفه شهری به وجود می آید و کارگر با سادگی هایش شاهد و یک  محک در برابر پیچیدگی ها و بد اخلاقی ها و انحطاط آنست، اما در "جدائی نادر از سیمین" برخورد از درون طبقاتی به برخورد میان دو طبقه تبدیل می شود و همین جاست که موضوع   پیچیده تر شده و از جنبه و مورد شخصی به قانونی و جزایی کشیده شده و بالاخره هم، به درستی، حسن ختامی ندارد که بیننده راحت و راضی از سینما بیرون آمده و بی خیال به کافی شاپ برود.
"چاشنی" فیلم که آتش به انبار باروت انداخته و منفجرش می کند دروغی است که  ظاهرا نادر را برآشفته، از عصبانیت از خود بی خود شده،"کلفت" را به دزدی  متهم کرده  تا اخراجش کند، تا هیچ جایی برای بحث و گفتگو باقی نگذارد و  برسرش فریاد زند اگر خودت بیرون نروی با لگد می اندازمت بیرون! نادر، ظاهرا کارمند عالیرتبه ی بانک، بسیار منظم و با ادب، همان طور که بر سر کارش هست، نا گهان تغییر چهره می دهد و ماهیت جایگاه طبقاتی و شغلی خودش را در برابر یک کارگر ساده و از "جنوب شهر" نشان می دهد. او که از پدربیمار و علیل که نه آلزایمر بل پارکینسون دارد و با هر شوک بدتر می شود به شدت مراقبت می کند، سر کار می رود و مسئول یک بانک است، دخترش را درس داده و به راهنمایی می برد و از صبح تا شب بیرون از خانه می دود. نادر خود رای، بدون انعطاف و سختگیر است. احتمالا اخلاقش به مادر مرحومش رفته چون که پدرش، در همان بیچارگی نگاه مهربانی دارد و با همان آخرین سوسوی نگاه در زندگی چنگ می اندازد. نمی خواهد سیمین برود و وقتی که رفت آهسته، با آخرین رمق صدایش می کند. سیمین پس از 11 سال تاب و توانش کم شده و از نادر جدا شده یا وانمود می کند می خواهد جدا می شود تا شاید با نادر به توافق و تعادلی  برسد که نمی رسد،می رود و برمی گردد اما از غرور نادر کم نشد و کوتاه نیامد.  اگر او نادر، از طبقه ی نیمه مرفه که آرزو دارد مرفه تر شود و نمی تواند، در برابر کلفتی از طبقه ی زحمتکش، سنتی و  بازاری و نیازمند کار قرار نگرفته بود، تهمت ناگهانی دزدی اتفاق نمی افتاد. شدت عصبانیت نادر به خاطر اتفاقی که برای پدرش افتاده بود او را کور کرده بود، از قالب خشک فکر او بیرون بود و چون و چرا نداشت، اما از طرف دیگر، کسی که در مقابلش قرار داشت زنی از نوع خودش و از طبقه ی خودش نیست وگرنه نمی توانست به این آسانی تهمت دزدی زده و او را بدتر از یک حیوان  به زور و با فریاد از خانه بیرون بیندازد.
زن حامله روی پله می افتد و در بیمارستان سقط جنین می کند و حالا اوست که کتمان می کند. او کار کردن در خانه ی یک مرد را از شوهر بیکارش که در محاصره ی طلبکاران و نزولخوارن قرار گرفته و روانه ی زندان شده پنهان نگه داشته کتمان کرده بود. این هم که یک روز پیش از حادثه با نادر، اتومبیل به او زده و از آن به بعد دلش درد می کرد را به کسی نگفته بود.  نظردکتر زنانی که زن کلفت را معاینه کرده بود نیز معلوم نشد. این یک "رد گم کردن"  فیلمنامه است که در زندگی واقعی هم میشه وجود دارد و باعث می شود دلیل سقط جنین را معلوم نشود و فقط حس مادر است که به نظرش می آمد بچه دیگر تکان نمی خورد و در حد حدس باقی می ماند. وقتی تهمت و هل دادن و اخراج خشونت بار زن و افتادن یا نشستن و بیهوش شدنش روی پله ها پیش آمد هنوز فرصت نکرده بود بداند بچه اش زنده هست یا نه،  و انتقام ناآگاهانه- طبقاتی زن در برابر انتقام و تجاوز فرهنگی - حیثیتی مرد باعث شد نادر مسئول و مقصر سقط جنین معرفی شود. اما کم کم جزئیاتی برملا می شود که مساله را پیچیده تر و مشکلتر می کند. پای بچه ها و خانم معلم و دیگران هم به میان می آید. نادر راست می گوید. او پیش دخترش اعتراف می کند هم از برداشتن پول توسط مادرش مطلع بوده و هم از آبستن بودن زن کارگر،   اما در آن لحظه ی خشم اصلا به خاطر نداشته و کلفت را با خشونت اخراج کرده و کم مانده بود دست او را لای در آهنی له کند. آیا این خشم کور فقط به اخلاق مغرورانه و یک دندگی نادر بستگی داشت یا   ترکیبی از هر دو ، زیرا در برابرش نه یک خانم شیک و جوان با کفش پاشنه بلند، بل یک کلفت قرار داشت و زورنادر، که به همسرش سیمین که از زیر بار این زندگی سخت و این رفتار خشک شوهر شانه خالی کرده نرسیده بود، حالا دق دلی هایش را یکجا برسر زنی در می آورد  که از راه دور و به زحمت، با دختر بچه اش و بچه ی دیگری که در شکم دارد به سر کاری می آید که فقط یک مرد پرستار نیرومند می تواند از پس آن بر بیاید . زن کارگر دربرخورد نخست متوجه می شود کار کار او نیست. وقتی نادر او را دربرابر سانتاژ قرارداد که چرا دیروز نگفتی و "حالا می گویید من چکار کنم؟" زن، اگر از فرهنگ طبقاتی او و یا اگر مرد بود احتمالا می گفت  "مشکل خودتان هست! ما رفتیم!". اما زنی است که مشکلات اجتماعی را روی پوست و گوشتش حس می کند و همدردی انسانی و نیاز فوری اش به درآمد و نجات شوهرش او را درگیر می کند.
باقی رنگ آمیزی تند و پرسروصدای فیلم برخورد میان دو فرهنگ متفاوت طبقاتی – مذهبی- اعتقادی است. حاج آقا بازرس در آن میان دارد له می شود و به نتیجه هم نمی رسد. او می فهمد. زیرک است اما دروغ مصلحتی دختر نادر او را از اقدام منصرف می کند و یا در واقع این کلاف سردر گم راه حلی ندارد که بتوان از او بهترین و عادلانه ترین راه حل را انتظار داشت. از طرفی نادر انتقاد از خود بلد نیست. بسیار خشک و مقرراتی است و این را هنگامی خوب نشان داد که دخترش را مجبور کرد بقیه ی خرده پول را از کارگر پمپ بنزین پس بگیرد و حتی لبخند دخترش هم نتوانست او را کمی نرم کند. از طرف دیگر زن زحمتکش نشان می دهد بر اعتقاداتش مصر بوده و از دروغ و عواقب آن می ترسد و جایی برای عقب نشینی و کوتاه آمدن ندارد. به آخر خط رسیده است. آیا این تفاوت برسر فرهنگ والای نادراست که تهمت دروغ  در برابر قسم جگر خراش زن برایش ارزشی ندارد، یا "تعصب یک زن ساده ی بی فرهنگ" از قشر پایین جامعه که دروغ بلد نیست  بگوید و دروغ را کار شیطان می داند و از عواقبش می ترسد؟ واکنش شوهر زن کارگر نیز بسیار جالب است. او به تفاوت های فرهنگی طبقاتی آگاهی دارد و می داند که قشر بالای جامعه چگونه هر اعتقادی را از اقشار پایین دستی برای خودش مصادره و به نفع خودش تغییر داده  و نفرتی طبقاتی در دل دارد که در این میان منفجر می شود. آن را بیان می کند و فریاد می زند و هنگامی که به جای نادر، زن کارگر در تله ی دروغ، در حقیقت کتمان، گیر می کند و شوهر نه راه پس دارد و نه پیش، زنش را کتک نمی زند. به سر رو روی خودش می کوبد و بیچاره و بدهکار از صحنه بیرون می رود و فیلم با یک سئوال بی پاسخ پایان می گیرد. همه ی بازیگران به بهترین شکل ایفای نقش می کنند. هر جایزه ای که این فیلم و بازیگرانش گرفته باشند حقشان هست.
فیلمنامه و فیلمی است که از واقعیت سرچشمه می گیرد و با حساسیت ها و لطافت ها به زوایای یک روند می پردازد که کم کم بالا می گیرد و پیچیده تر می شود تا عاقبت "اتفاق" بیفتد. می گوئیم اتفاق، حادثه، اما در واقع عناصر و متغیرها از پیش وجود داشته و کافی است به دلیل خالی شدن جای سیمین، شرایط برخورد میان دو قطب پر از بار متضاد و مخالف به وجود بیاید. این، تفاوت با فیلمنامه های از نوع هالیوودی را نشان می دهد که ساختگی اند. صورت مساله را مصنوعی از خود در آورده و بقیه فیلم را روی یک موضوع "من در آوردی" و عمدی سوار می کنند و آن قدر فیلم و روند آن را خوب می پرورانند که بینده را تا آخر محصور می کنند. اما، پس از پایان یک فیلم هالیوودی نه تنها بیننده خسته است بل   چیزی در ذهنش باقی نمی ماند. چیزی یاد نگرفته و برعکس، ذهنیت های ساختگی کم کم جای واقعیت تجربه ی زندگی را می گیرد و بیننده را در یک فرهنگ بی ریشه و ساختگی سردرگم می کند، درست مانند فیلم های میکی ماووس که برعکس واقعیت، گربه خنگ و احمق است و موش با هوش و زرنگ.