تغییر قانون خصوصی سازی در برنامه ی کار و تولید ملی

اگر بنابر آنچه که روزنامه ی ایران نوشته بود، موسساتی که خصوصی شوند را نمی توان دوباره دولتی نمود واقع باشد، باید این قانون مزخرف لیبریستی را تصحیح کرد. اصلاح نمود. خط زد. صاحبانی موسسات تولید یا خدماتی خصوصی شده با علم به این که آنچه را که تصاحب کرده اند قابل برگشت نیست می توانند هر غلطی که بخواهند با آن بکنند. به نفع جیب گشاد و دهان فراخ و به ضرر تولید و جامعه ی کارگری. همان طور که با کارخانه ای قند و شکر به نفع سلطان شکر شد...   با کارخانه ی الکتریک رشت به نفع زمین خواری و فروش قطعات کارخانه و اعضای بدن کارگران شد.. همان طور که ... در دانشگاه آزاد خصوصی شرط کردم اگر دانشجو یانی سر کلاس حاضر نشوند و درس نخوانند می توانم آن ها را رد کنم. بله البته! پاسخ مدیر گروه سابق بود. دانشجویان بیشتر و بهتر می دانستند که پول کلان داده اند، دانشگاه خصوصی است و آن ها قابل رد شدن نیستند. و حتی مجبور شدم از 13 کمتر ندهم! این موضوع آیا به تفسیر از نوع رفسنجانی ای از اصل 44 بستگی دارد؟ اگر اصلی از قانون اساسی قابل تفسیر باشد یعنی می تواند آن را کش و قوس داد، آیا آن اصل، اصل است؟ اگر انحراف از تفسیر عالیجنابانه از آن اصل است که همانطور که منحرف شد می توان آن را روی ریل انداخت. موسساتی که خصوصی شده اند اگر وضعیت کار و بازاریابی و شرایط فنی انسانی تولید را بهتر نکردند، در عرض مثلا یک سال!!! دوباره به مدیریت دولتی باز گردانده شوند. حتی نه بصورت موقت، مثل حالا.. در انتظار مشتری جدید. چون از این مشتری به آن مشتری جامعه ی کارگری به فاحشه ای تبدیل می شود که دست به دست می شود. یک تبصره ی گنده هم اضافه کرد که اگر سرمایه داران عرضه ی راه اندازی و مدیریت نداشتند کارگران سهامدار شوند و در مدیریت جدید شرکت عملی و تام داشته باشند. این خیلی بد است چون ضد سرمایه داری می شود؟ بله خیلی بد است اما همانی است که دولت و مردم و جامعه ی کارگری می طلبد.

اقتصاد و انقلاب


1 فروردین 91

 انگلستان در دوره ی ریاست خانم آهنین، لیدی تاچر، سیاست بی قاعدگی را در پیش گرفت و خصوصی سازی را رواج داد و در کشوری که نظم آن بر اساس دولتی بودن خدمات اجتماعی مانند راه آهن بود؛ آن را هم خصوصی نمود اما حادثه ها و تصادفات و صدمات اجتماعی و کارگری که به علت طرز کار خصوصی بنگاه های مربوط اتفاق می افتاد دولتهای بعدی را بر آن داشت تا رویال ریل ویز را دوباره دولتی کنند. اما چنین اتفاقی در فرانسه ممکن نبود و آنچه که خصوصی می شد را نمی شد دوباره دولتی کرد و ما بر این موضوع بسیار دشنام دادیم که این کثافت های پول پرست پست فطرت و این سارکوزی آتش بیار معرکه ... اما شرمنده شدیم وقتی یواشکی شنیدیم در ایران اسلامی هم وضع بر همین منوال است که آنچه که بر اساس اصل 44 خصوص شد، حتی اگر اثبات شود که باعث صدمات بسیار در زمینه ی اقتصاد و تولید و جامعه ی کارگری و نیروی کار و واردات صادرات شده، دیگر نمی توان دوباره دولتی نمود. احساس گناه بنده را کشت و دوباره زنده کرد! دشنام را دیگر داده بودیم و یک بام و دو هوا هم کار اخلاقی درستی نبود پس ادامه دادیم. شک کردیم کار کار مجلس در راس امور باشد و دولت، قوه ی مجریه قربانی آن، که لابد مجمع هم تشخیص داده بود که راه همینست که هست. برای توصیف و توضیح این راه بدون بازگشت اگر روزی کتابی فیلم سینمائی چیزی ساخته و پرداخته شود اوووووه... چقدر درام و تراژدی می توان از رشت و اقلید فارس و کارخانه های قند و شکر و کشت چغندر و واگن سازی اراک و آهن و آلات و استاندارد و واردات و سلطان و غیره تهیه کرد و به مردم نشان داد تا بگویند "این ها را که خودمان با پوست و گوشت لمس کرده ایم! نمی دانیم؟ بدهید به روشنفکرانی که غافل ماندند و بر حال خود همی نق زدند و ما را مانند نادر با لگد از خانه بیرون انداخته و گفتند خودش افتاده".

اما اینها را اصلا جدی نگیرید. موضوع برسر وضع قانون اشتباهی بوده که همانطور که آمد، می رود. البته این وسط صحنه ی چندش آوری بجا می گذارد اما به قول معروف ضرر را از هر کجایش بگیری منفعت است. و صحبت رهبر محترم و رئیس جمهور عزیز. ایشان می گویند برنامه ی عظیم "مهر ماندگار" بر اساس تکمیل و بهره برداری عمرانی علمی بهداشتی صنعتی فناوری کشاورزی و فرهنگی را به اتمام برسانیم تا کاری بر دوش دولت بعدی نگذارد و دولت بعدی برنامه و بودجه خودش را تنظیم کند بر اساس برنامه هایی که به تایید ملت ایران می رسد. ایده انقلابی است. برای اجرای چنین حرف و ایده ای باید یک انقلاب در قانون، بخصوص در قانون بوجود آورد. عمر مجمع تشخیص مصلحت 5 ساله است. عمر مجلس 4 ساله و عمر دولت 4 ساله. عمر قوه قضائیه را نمی دانم. برنامه های اقتصادی اما 5 ساله هستند. در باره ی دلیل این اوور لاب و جنبه ی طبقاتی آن در یک سیستم سرمایه داری جهان سومی نوشته بودم. هرچه بود دولت نهم دکتر احمدی نژاد را مردم به عنوان آنتی تز دولت لیبریستی قبلی انتخاب کردند اما مجبور بود برنامه ی چهارم لیبریستی قبلی را برای 4 لغایت  5 سال ادامه داده و اجرا کند. کسانی مثل احمد توکلی به نیابت از همان قشر لیبریستی حاکم بر مجلس و مجمع و قوه فرمودند یک سال دیگر همان برنامه را کش بدهیم. این تضاد میان برنامه ی 5 ساله و دولت چهار ساله اساس کشمکش های احمقانه ای بود که عده ای جانشان را هم بر آن گذاشتند. درون و بیرون از مجلس. موضوعی است که هنوز حل نشده و بخاطر آینده ی کشور و پیشرفت هاهنگ و تند آن باید پایه ها را درست کرد. هردو 5 ساله یا هردو 4 ساله. 5 عدد خوبی است. وسط راه سیستم ده گانه و انگشتان یک دست. 6 عدد خوبیست و بسیار قدیمی تر و دوجین دوازده گانه از سومر ها بر آمده که همه چیز را به بشر یاد دادند. 4 هم بد نیست. مثل چارپایان. یا معده ی نوشخوار کنندگان. چهارپایان پنج پا را فقط در تندیس های آشور و بابل می بینیم تا حس حرکت بدهد. هفت ساله هم که عدد مقدسی شده است و همه جا هست. خلاصه، امید است سرنوشت حذف چند صفر پول ملی را پیدا نکند اما صحبت رئیس جمهور عزیز همینست. هیچ کار نیمه کاره ای را مانند دولتهای قبلی که ریخت و پاش کرده و ول داده بودند بر دوش دولت آینده نگذاریم تا " برنامه و بودجه ی خودش را تنظیم کند. بر اساس برنامه هایی که به تایید مردم می رسد". دولت آینده را مردم انتخاب می کنند، بر اساس برنامه. دولت آینده فارغ از شرایط و ریخت و پاش ها و شلوغ پلوغی های عمدی قبلی بتواند اجرای آن را دقیق کرده  ریل گذاری کند و قطار بهتر و تندتر پیش برود.

تجاربی از هم اندیشی

23 دی 1390- فرخ باور

هم اندیشی و دیالوگ صحنه ی تداخل متغیّرهای بسیار فعال و دینامیک، یا برعکس، ایستا،  سربار و مزاحم است که فقط به اراده ی کسانی که قصد هم اندیشی دارند مربوط نمی شود و ما خود تابع آنها هستیم. در مقطع کنونی  چند متغیّر منفی نیز بوجود آمده که در جهت خلاف عمل می کند، که در بسیاری از کشورها کمتر موثرند.

1-   در ایران  تضاد بزرگ میان تمدن و ادبیات کهن و سنت با نو آوری های سده ی اخیر هنوز درهم نیامیخته و یک سنتز فرهنگی جامع و فراگیر بیرون نداده است

2-   نقش ایران در صحنه ی آسیا، خاورمیانه و جهان بسیار فعال است و آهنگ رشد آن بیشتر از ظرفیت ها و یا هماهنگی های فرهنگی جامعه ی نخبگان آنست و این نیز بر تضاد و ناهماهنگی می افزاید.

3-   از زمانی که زبان فارسی  جز این که زبان مردم و ادبیات خود ایران بزرگ بود، زبان رسمی و ادبی دولتهای هند و عثمانی نیز بوده تا کنون، حیطه زبان فارسی نه تنها تنگتر شده که همزمان،  فرهنگ اروپایی توسط زبان و ترجمه ی آن ها به فرهنگ ایرانی اضافه شده و عدم تجانس زیاد بوجود آورده است.

 بجز تفاوت میان زبان و فرهنگ و عادات و رسوم و رفتاراقوام دیگر ایرانی، آذری و کرد و بلوچ و عرب و ترکمن، یا شکل زندگی و معیشت مانند عشایر کوچ رو و روستایی و شهرنشینان حاشیه ای،  در خود زبان فارسی مشکلاتی تازه پیدا شده که نه تنها برطرف نشده، با آن برخورد هم نشده است. این موضوعات را باید یک به یک مطرح نمود و کم کم بر طرف کرد تا بتوانیم زبان همدیگر را بفهمیم. در یکی دو سال نخست پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی نیز چنین مساله ای بوجود آمده بود. ترجمه ی اسپیریتو سانتو

Spirito-Santo به ایتالیایی یعنی روح القدس. یک مترجم تازه کار روسی آن را اینطور ترجمه کرد. اسپیریتو به معنای الکل هم هست. سانتو در ضمن یک نوع لیکور شیرین به نام وین سانتو هست و روح القدس به یک لیکور الکلی تبدیل شد. اگر آن مترجم روسی به جمله نگاه می کرد متوجه بی ربط بودنش می شد اما نه او و نه دیگران زیاد به جزئیات نمی پرداختند زیرا بسیار عجله داشتند.

مساله ی ترجمه از منابع اروپایی به فارسی از طرفی به باز شدن بینش و دانش ما افزوده اما با خود آشغال هم زیاد آورده که بی شباهت به نمونه ی روسی اش نیست. در یک کتاب ترجمه شده به فارسی، مترجم به لغت تامرلان که رسید و نمی دانست یعنی تیمور لنگ، همان تامرلان را نوشت و اگر خواننده ی ایرانی نداند تامرلان چیست یا کیست، آن همه زحمت بی فایده می ماند. ورمیشل یک نوع سوپ شیک و درباری فرانسوی به نظر می آید که  نمونه تشخص و با کلاس بودن است در حالی که معنای آن یعنی کرمک است، و اگر برای ایرانی های غرب زده داشتن چنین سوپی سر میز مهمانی مایه ی مباهات است، ورمیشل! در ایتالیا هر روستایی ساده  می داند موضوع برسر کرم های کوچکی است که از زیر پنیر و گوشت فاسد براه می افتد. تیتر یکی از کتابهای ارنست همینگ وی، نویسنده ی مبارز آمریکایی که در جنگ های داخلی اسپانیا در دفاع از انقلاب اجتماعی علیه فاشیسم شرکت کرده بود، "زنگ ها برای کی به صدا در می آیند؟" هیچ معنایی ندارد. در فرهنگ مسیحی، تک زنگ ناقوس با صدای بم صدای مرگ است و ترجمه ی آن می توانست این باشد: "این بار کی مرده؟". " این صدای ناقوس مرگ کیست؟". بدتر از لغاتی که نفهمیده به خورد یکدیگر می دهیم، محتوی خود کتابهایی است که مترجم به آن آگاه نیست و وارد ادبیات ما شده و به عنوان کتاب مرجع نیز پذیرفته می شود. برای مثال، کتاب اسرار ساختمانی هرم بزرگ جیزه، که گیزا نوشته شده. گرد آورنده: دکتر حسین کشی افشار. استاد ممتاز دانشگاه تهران.( این طور نوشته شده). کتاب بسیار جالب و ممتاز و کار ترجمه نیز بسیار خوب، مفید و ارزنده. اما نویسنده یا نویسنده هایش کی هستند؟ هرکه هست یا هستند موضع ایدئولوژیک استعمارگرانه ی فرانسوی دارند و تاریخ را تحریف و کثیف کرده اند و خواننده اگر خوانند نداند یا حواسش نباشد آن را می پذیرد. جزو نویسنده هایی که برای مطالعه پیشنهاد می کند لئونارد کوترل نیز هست که مانند جورجو روفّولو ایتالیایی، سومرها را سامی و اهل همان جا معرفی می کند. مترجم نیز ندانسته ترجمه می کند و در دانشگاه به ادبیات ما ورود پیدا می کند. حالا بیا و درستش کن. مثل خون لخته شده حرکت می کند و به جایی می رسد که دردسر ساز می شود. این کتاب، در صفحه ی 274، قتل زن دانشمند، فیلسوف و ستاره شناس پرآوازه ی مکتب یونانی اسکندریه، هیپاتزیا، یا هیپاتریس (370 تا 415 بعد از میلاد مسیح) را به اعراب نسبت می دهد که گویا سنگسارش کرده اند، در حالی که بنابر دو کتاب مربوط به هیپاتزیا یا ایپاتزیا، و فیلم آمریکایی آن به نام  اگورا (که خشونت قتل را نشان نمی دهد)، قتل او توسط اسقف کلیسای اسکندریه، چیریلــّو، و نه سیسیل، با بستن زن جوان به چهار اسب و رماندن آن ها بوده است. در آن زمان مسیحیت به ایدئولوژی امپراتوری تبدیل شده بود و از گسترش دانش و علم نجوم جلوگیری می کرد و استفاده از اصطرلاب کاری شیطانی بود. اما بدتر از آن اینست که این واقعه را نویسنده تقریبا  700 سال جابجا کرده تا آن را به دوران صلاح الدین ایوبی رسانده، او را هم تخریب کند. در کتابهای تاریخ اروپایی نوشته شده هنگامی که عمر به اسکندریه رسید از کتابخانه ی معروف اسکندریه اثری باقی نمانده بود، اما این کتاب، تخریب آن را باآب و تاب زیاد به اعراب نسبت می دهد. مثال چنین انحراف هایی آنقدر زیاد است  که می توان به غرض و مرض و نه فقط مسامحه نیز فکر کرد، و به همین سادگی وارد ادبیات فارسی و ایران شده و مانند ویروس عمل می کند و طبیعتا از هماهنگی نسبی که برای درک لغات و جمله ها و ادبیاتی  که برای هم اندیشی لازم هستند جلوگیری میکند. ماکیاولیسم و مانیکئیسم و هدف  که وسیله را توجیه می کند یا   نمی کند! با این ها چه کنیم وقتی مانند یک کلیشه وارد ادبیات ما شده و بدون تعمق تکرار می شود و تلفظ آن نه تنها موجب پز دادن هم می شود، که جلوی تردید و ایراد را هم می گیرد؟

 ماکیاولی بد اخلاقی را سفارش نمی کند. بی اخلاقی را توضیح می دهد و سیاست را از اخلاق و از کلیسا جدا می کند. انگار که قبلا امپراتور از پاپ جدا نبود یا آن هر دو اخلاق را رعایت می کردند و کسی که پیوسته محکوم می شود ماکیاولی هست نه کثافات کلیسا و جنگ ها و توطئه ها و جنایات بی وقفه اش. جنبش مانی که علیه ظلم و ستم هر دو امپراتوری مبارزه ای منفی می کرد، و حتی گندم را درو نمی کردند زیرا معتقد بودند گندم از درد گریه می کند، در ادبیات مسیحیت امپراتوری روم به نام مانیکئیزم به معنای بد و منفی سیاه یا سفید دیدن هرچیزی جا افتاد و هنوز هم ادامه دارد و آن را از بستر تاریخ آن زمان جدا می کنند . کدام هم اندیشی، هنگامی که یک مهندس که هر هفته چند کتاب می خواند و پز آن را می دهد، از ماکیاولی  این را فهمیده که "هدف وسیله را توجیه می کند"!. و اتفاقا رفتار بی پرنسبپ و غیر اصولی او بر همین درک او استوار و باعث شد اخلاق حرفه ای را بجا نیاورد و پروژه ی یک معمار را به دست  یک دزد بسپرد. اولا این جمله از ماکیاولی نیست و به ژزوئیت ها، یک فرقه ی سختگیرقدیمی مسیحیت برمی گردد، دوم هم این که از نظر آن ها "هدف وسیله را توجیه نمی کند"، یعنی برای رسیدن به هدفی والا و معتبر نمی توان و نباید از وسیله ی ناجوانمردانه و دروغ و خیانت و جنایت استفاده کرد.

 ما از یک طرف دچار شووینیزم تمدن کهن ایرانی هستیم انگار که بجز ایران باستان تمدنهای دیگر اهمیتی ندارند، از طرف دیگر دچار تعصب اسلامی هستیم، که گویا قبل از اسلام هرچه بوده به درد نمی خورد و اسلام همه چیز است. مثل این که 40 سال زندگی حضرت محمد، قبل از بعثت ایشان معنایی نداشته باشد، یا زندگی حضرت مریم قبل از این که برگزیده شود بی اهمیت بوده باشد و مادر مسیح می توانست یک دختر دیگر مثلا مارتا، خواهرش باشد. کدام هم اندیشی هنگامی که آوردن منشور کورش باعث جنگ و جدال می شود و رئیس قوه ی قضائیه در تلویزیون می گوید آوردن و نمایش دادن منشور برای اسلام مضر است و رئیس قوه ی مجریه می گوید آیا منشور وجود دارد یا خیر؟ اگر وجود درد مال چه ملتی است؟ اگر مال ایرانیان است روی آن چه نوشته؟ اگر چیزی نوشته شده است آیا بدانیم یا ندانیم چه نوشته؟ آیا برای فهمیدن همدیگر باید از الفبا حرکت کنیم چون نه برسر لغات و نه جملات توافق نداریم. کپی گچی منشور همورابی در موزه ایران باستان موجود است و ما نگران این هستیم که اگر در شوش پیدا شده و "مال ما ایرانی هاست پس چرا در موزه ی لوور قرار دارد"؟. اما ترجمه ای  در کنارش نیست و نمی دانیم چه می گوید و چرا این قدر مهم است. و تازه، همورابی پادشاه بابل بوده و ایرانی یا ایلامی نبوده که به غیرت ملی ما بر بخورد. این اختلاف نظر ها مربوط به دو نفر یا چند نفر آدم معمولی نمی شود؟! مربوط به دو جریان، دو طرز فکر نیرومند در دستگاه ها و بنیاد ها و در جامعه است که بجای دیالوگ و هم اندیشی، حتی برسر مطالب مشخص و ملموس و کنکرت، سپرهایشان را در برابر هم بلند می کنند. دو سده پیش در اروپا، هنگامی که جر و بجث میان ماتریالیست ها و ایده آلیست ها داغ بود و این ها اداعا می کردند همه چیز ساخته ذهن انسان است، یک ماتریالیست، برای اثبات حرف خود بچه گربه ای را روی صورتش انداخت و در برابر فریادش گفت "این فقط در ذهن توست!" و آن، یک نمونه ی هم اندیشه آن زمان آن ها بود. آیا ما هنوز در آن مرحله از درک متقابل هستیم؟ در دروس دانشکده ی ما ترجمه های کهنه ی چندین و چند ساله از کتاب تاریخ راهنمایی دبیرستان ایتالیا تدریس می شود. اعتراض کنید می گویند همینش را هم نداریم! آن ها از ترس این که جعبه ی پاندورا باز شود، با هر تجدید حیاتی مخالفت می کنند و انحصار مدیریت را در دست خود گرفته اند. این را هم باید اضافه کرد که در همان ایتالیا فرقی میان یک سپور با یک تحصیل کرده وجود ندارد و چنین پارگی و از هم گسستگی میان بالا و پایین جامعه وجود ندارد. ده ها سال است که دانشگاهیان برای شرکت در جلسات کارگران باید از آن ها اجازه بگیرند! و اگر اجازه ی شرکت یافتند حق صحبت نخواهند داشت مگر این که نماینده باشند. ادغام و آمیزش میان طبقات اجتماعی طوری است که روشنفکر و کارگر و روستایی برابر شده اند و همین درجه از تداخل نشان می دهد زبان همدیگر را تا حد زیادی فهمیده اند و روشنفکران و آقایان دکتر جلوی دیگران نمی توانند باد کنند.

 ما هنوز یکطرفه صحبت می کنیم. تقریبا هرکس برای خودش. در سایت شهرآذین، "آموزش معماری و شهرسازی و مرمت" از قول دکتر جهانشاه پاکزاد می آید شهر فلورانس دارای شش دیوار و حصار است! در حالی که سه دیوار بیشتر ندارد و حالا بیا و درستش کن! آیا جهانشاه پاکزاد می پذیرد دستش خط خورده، معلوم نیست از کجا آورده، سر نخ کجاست؟ یا خود این سایت که علیه کیوان خسروانی که جفنگی گفته اووووه! خودش را خفه کرده و به هر دری زده، می پذیرد این شیوه گفتگو و دیالوگ نیست؟ امروزه، بخاطر سرعت حوادث، درحالی به تنگنای حقیقت نزدیک می شویم که هنوز نه به توافقی رسیده ایم نه زبان مشترکی پیدا کرده ایم. منظور توافق میان روشنفکران است چون مردم عادی همدیگر را خیلی بیشتر درک می کنند و همدیگر را همراهی می کنند اگرچه در شرایط مادی سخت تری بسر می برند. غیر انتفاعی یعنی خصوصی و پر منفعت ترین موسسه. ندامتگاه یعنی جایی که نه تنها از ندامت خبری نیست که آن چه را هم که هنوز نمی دانیم یاد می گیریم. مرخصی هم می رویم تا برویم تسویه حساب کنیم. چپ یعنی راست. راست یعنی چیز... خلبان یعنی شهردار و شهرساز یعنی"دستهای روی شهر". دو روز دیگر مجلس فقط از دکترها پر می شود تا از منافع زحمتکشان دفاع کنند اما در برابر کی؟ در برابر خودشان. "کارگر که سرش نمی شود از حقوق و منافع خودش دفاع کند چه برسد به این که نماینده ی منافع و نظرات دیگران هم  باشد! روستایی که برود بچرّد! عشایر هم مایه ی آبرو ریزی!" گویند حقیقت تلخ است. دانیم! اما مگر قرار است صدایمان بجایی برسد؟ دیگران که نماینده ی ما هستند به جای ما هم فکر کنند. گفتند در مجلس پیشنهاد شده زندان اوین ازآنجا برود و بجایش گل بکارند. یعنی موزه بسازند. مصاحبه ای بود با مجله ی تاسیسات معماری. نظرم را گفتم. مخالف. به دلایل زیاد. حالا ببینیم چگونه به چاپ می رسد. در آخر، اگر ما باستان شناس خوب داشته باشیم، تاریخ نویس هنوز نداریم و مجبوریم از دیگران سیتاد بیآوریم. بنابر هر منبع خارجی، سیتاد هایمان با هم اختلاف پیدا می کند و برای هم اندیشی مشکل ایجاد می کنند. فعلا که جاسبی از جایش کنده شد اما ببینیم آیا می شود آزاد اندیشی و دروس انسانی را در دانشگاه گسترش دهیم و دست استادان مجانی کار مدعو را جایی بند کنیم تا در مدیریت و برنامه ریزی، کنار نمایندگان دانشجویان حق سخن و اظهار نظر داشته باشند؟ تلاش جناب قهاری زیباست و همین که همدیگر را تحمل کنیم کیفیتی بالاست. زیرا بسیارند که همین تحمل را هم ندارند و رفتارشان مانند جنگ داخلی در مقیاس ریز و بدون اسلحه ی سرد و گرم است اما همان اسلحه ی نقد می تواند به نقد اسلحه تبدیل شود.

اخراج Tupolev از ایران

خروج این هواپیما از ایران به نظر دشمنی می آید. بخشی از سیاست نه شرقی بل که غربی. پشت این داستان هنوز پیدا نیست. وقتی جعبه سیاه ها باز شد آن وقت می توان قضاوت کرد. عده ای از هر دو طرف می کوشند روابط میان ایران و روسیه را به هر دلیل خراب کنند. حتی به دلیل افتادن و انداختن هواپیماهای توپلف. آخرینش سانحه ی توپلف در فرودگاه مشهد.. خیلی ایراد داشت. دست کم می شد نظر خود خلبان روسی را هم پرسید و به مردم نامحرم گفت. هواپیماهای جدید توپلف چی شد؟ به شوخی تبدیل شد که از آن ها برای بار استفاده می شود... خانم نازنین رادیو سراسری که برای خلبانانش دلسوزی کرد که آخی! آخی و کوفت! اگر کسی در این باره که آن همه برنامه و قرارداد و سفارش میان ایران و روسیه برای خرید چندین فروند هواپیمای جدید توپلف و ساخت موتورهایش در ایران به کجا انجامید چیزی نمی گوید لابد برای این است که نمی تواند و زورش نمی رسد بگوید.. این هم برای این که شرکت هواپیمایی ایران خصوصی شده و ۴ دیواری اختیاری. این تفاوت میان دولت نهم و دهم را می توان مشاهده کرد. اما شاید نتوان علت را به گردن وزیر مهندس بهبهانی انداخت اگرچه ایشان به ورود بوئینگ اشاره کرده بود...  و بیشتر هواپیماها بوئینگ آمریکایی اند. دلیلش هم شکسته شدن محاصره ی اقتصادی است!. روشن بگویید بهتر است تا فرضیات زمینه پیدا نکنند.

چهار ایراد بر طراحی و اجرای  باغ جهان نما در شیراز

 

از آنچه که فقط در یک نظر کوتاه معلوم میشود:

1-      چمن انگلیسی. این اسمی است که ایتالیایی ها بر این نوع چمن گذاشته اند که جای چمن های بومی خود آن ها را هم گرفته است. چمنی است که متاسفانه در حاشیه ی بزرگراه ها و تقریبا همه جا را فرا گرفته و سازگاری با آب و هوای خشک و نیمه خشک ایران ندارد. چمنی است که در تابستان اگر نیم روز به آن آب داده نشود زرد و بعد هم خشک می شود. باید مثل یک بچه ی لوس دائما مراقبش بود. این چمن ربطی به باغ ایرانی ندارد. خوشرنگ است و زمینه ی دید خوبی را بوجود می آورد اما برعکس گل و بوته های باغ ایرانی تولید سایه نمی کند. باغایرانی و چهار باغ، با رنگ و بوی گوناگون، با نهال هایی مانند گل محمدی و گل های بسیار دیگر، تاج خروس و گل شب بو و داوودی و خانواده ی بزرگش، سایه  به وجود آورده و از هدر زیاد رطوبت جلوگیری می کند. این اشکالی است که در این باغ دیده می شود که یا از عدم همکاری طراح با کارشناس بوتانیک ناشی شده یا از سرسختی فرمالیستی طراح و یا از نادانی مهندس بوتانیک و یا از عدم پافشاری ایشان برای متقاعد کردن طراح سرسخت.

2-      تمام کاج های زیادی بلند خشک شده  و جسد آن ها با ایئولوژی مرده پرستی حفظ شده اند. دلیل خشک شدن کاج های بلند و کهن اینست که طراح، با ایده ی فرمالیست (یک احمق و یا مغرضی ایراد گرفت که معماری همه اش فرم است و بدون فرم که معماری وجود ندارد. فرصت نشد به او یاد آوری کنم که فرمالیسم همان فرم نیست)   و با نادانی از زندگی و نیاز درختان و از روی بی توجهی به آن ها، که به درختان باید عشق ورزید زیرا زندگی ما از آن هاست، این است که دور تنه و ریشه ی آن ها دایره ی تنگی مانند طناب دار بر گردن محکوم به مرگ ساخته شده است. کف سازی به حریم این درختان بلند به شدت تجاوز کرده و جایی برای آب خوری و تنفس ریشه های درخت کاج باقی نگذاشته و آن ها را در حرارتی که از کف سازی ساطع می شود خشک کرده است. هنگام کف سازی نیز کافی است کمی گچ و آهک پای آن ها ریخته شود تا چنین بلایی برسر درختان کاج بیاید. باید نگاه کرد و تا دیر نشده اشکات فرمالیستی دیگری را که بر علیه درختان سرو نیز انجام گرفته است را برطرف کرد.  زوایای حاشیه سازی چمن ها توسط سنگ های لبه، درست روی محور بعضی از درختان سرو قرار گرفته است و این بی حرمتی به سرو آن را اذیت و در دراز مدت می خشکاند. در این آفتاب گرم ساختن چنین پیاده روهایی پهن بر علیه درختان و سایه و رطوبت و حریم آن ها فقط نتیجه ی بی حوصلگی و کار در دفتر و سر نکشیدن به خود باغ است. کسی که چنین مسئولیتی را به عهده می گیرد باید طراحی را در همان جا انجام دهد و شب و روزش را در آن جا بگذراند تا متوجه تمام ریزه کاری ها بشود.

3-      کوشک وسط باغ بیجان مانده و جزو طبیعت بیجان شده است. اصل داستان هم همین جاست. در وسط این کوشک، که درش بسته است و وردو به آن ممکن نیست، یک حوض قراردارد و وسط حوض یک فواره. آب این حوض در پاشوره ی پیرامون می ریخته که از چهار طرف، از طریق بستری بسیار کم عمق اما پهن در درون خود کوشک، از زیر پنچره های چهار طرف بیرون رفته و با آبشاری کوتاه روی بستری تقریبا شاقول و کمی مایل تا آب روی آن بچسبد، و با نقش بر جسته ای اسلیمی، می لغزیده و به سوی حوض های بیرونی هدایت می شده. چنین آبی اینک وجود ندارد و استفاده از این درزها زیر درگاهی ها بری سیم کشی نشان می دهد که قصد اصلی مرمت باغ که همین حوض کوشک و آبشارهای مایل آن باشد وجود نداشته و ندارد. آبی که از چهار طرف کوشک روی سنگی با دالبرهای برجسته و سنگی خوش رنگ به پایین می لغزیده حرکت و خنکی و رطوبتی را ایجاد می کرده که به تمام باغ مرکزت و جان و دلی زیبا می داده. چرا از آن غفلت شده؟ هرچه باشد اما کلا به علت نخوتی است که طراح در برابر زندگانی و طبیعت دارد. از کمبود هزینه نیست.

4-      در کنج دست چپ ورودی، شمال غربی؟ آب انبار بلند و بزرگی به صورت ال لاتین هست که از آب قنات یا روانی پر و لبریز می شده که اکنون خشک و خالی است زیرا سیستم آبیاری و بازی فواره ها  مستقیما به شبکه آبرسانی شهری وصل شده است. پر بودن آن آب انبار نبش باغ جهان نما باعث ایجاد چنان فشاری می شد که با  محاسبات و اندازه گیری هایی که سازندگان صفوی باغ کرده بودند، فواره ی وسط حوض به همان اندازه ی دلخواه، نه کمتر و نه بیشتر، صورت می گرفت. حتی اگر فض کنیم که آن آبراه را رسوبات آهکی پر کرده بودند باز هم راه حلی برای مرمت حوض مرکزی می بایست که یافت می شد و اصل داستان مرمت نیز همین جاست. و اما آیا این مرمتی است که همه چیز را عوض می کند یا نگه میدارد دانسته نیست. این راه و روش مرمت نیست. پیداست که کار با ایده ای مکانیکی و خشک طراحی و اجرا شده است. آقای ایروانیان را نمی شناسم اما امیدوارم اگر این ایراد ها به گوش ایشان برسد بجای واکنشی عصبی به فکر ترمیم حوض باشند. درختان کاج زیادی بلند را که دیگر کاری نمی توان کرد اما جریمه اش این است که طرح کف سازی در آن جا تصحیح شده و کاج های تازه ای در همان جا کاشته شوند. گرچه درخت کاج به آب کم قانع است اما ریشه ی درخت بجز آب به هوا و تنه ی آن به رطوبت و سایه نیاز دارد. کسی اگر بخواهد از زیر این نقد و ایراد شانه خالی کند بداند که بیشتر در نادانی و نقد فرو می رود.

برای کنفرانس دانشجویان "کلبه" در قم

برای کنفرانس دانشجویان "کلبه" در قم

 

علل بیگانگی انسان از طبیعت و تخریب آن

هرج ومرج شهر نشینی و معماری آن؛

دانشجویان معماری، شاعر، هنرمند و مدیران آینده......

ماهیت دوران و فرصت های آن

 

6 آبان 88

 

این روشن است که طبیعت قادر نیست هرچه را که از آن طلب کنیم و در هر لحظه که بخواهیم پاسخگو باشد. طبیعت روند خود را دارد و انسان باید تابع آن باشد، آن را بشناسد و با آن سر سازگاری داشته باشد. از طرف دیگر، روند ازدیاد جمعیت جهان و بهره کشی مفرط از طبیعت باعث شده ارتباط انسان با طبیعت در همین چند قرن اخیر از تعامل  خارج شده و وضعیت بحرانی و ناپایداری را بوجود بیاورد که هم سرنوشت طبیعت و هم خود جوامع انسانی را به مخاطره انداخته است.

این مطلب را از این جا آغاز می کنیم که دانشجویان معماری باید مدیران آینده باشند، مدیرانی که برای همه چیز و در همه جا توانایی برنامه ریزی صحیح را داشته باشند حتی اگر ارتباط مستقیم با معماری نداشته باشند. مثلا:

 

 در برابر کشتار جاده ای در ایران با 26000 کشته در سال اخیر چه راهکارهایی باید اندیشید. گفته شده در هشت سال اخیر کشته شدگان جاده ای از کشته شدگان جنگ هشت ساله بیشتر بوده است. این مساله ی پیچیده ی اقتصادی، زیر بنایی، ساختاری، اجتماعی، قانونی و فرهنگی مربوط به ارتباطات و حمل و نقل را چگونه  می توان حل کرد.

 

 یا مساله ی آب:

در برابر خشکسالی فزاینده و پایین رفتن سفره های آب زیر زمین چه راهکار های را می توان پیش بینی نمود. شمار چاه های عمیق مجاز و غیر مجاز در استان ها و شهرستان ها، رشته قنات های موجود متروک، خشک یا فعال، وضعیت یخچال ها، مقدار برف و بارش، رودخانه ها، دریاچه ها، تالاب ها ، سدها و آبگیرها. مقدار استفاده ی شهرها و روستاها از آب های موجود.

 

یا ارتباط شهر و روستا و طرح مهاجرت معکوس، از شهر به روستا و به طبیعت؛ چگونه طبیعت را دوباره بشناسیم و آن را قدر نهیم. با آن آشتی کنیم. یعنی چگونه دوباره خود را بیابیم. خود را بسازیم و با طبیعت وفق دهیم. تفاوت های عمده انسان با طبیعت چیست؟

 

این ها برنامه هایی است که اگر مستقیما به رشته ی معماری مربوط نشود اما بدون آن، معمار معمار نمی شود زیرا معماری پیچیده ترین و دربرگیرنده ترین رشته هایی است که بیشترین دیسیپلین ها در آن حضور دارند و معماری نتیجه ی ترکیب آن هاست.

 

هوشمندی در طبیعت، حیوان و انسان؛

 

طبیعت را بشناسیم. طبیعت نیز برنامه دارد و آن را پیوسته انجام می دهد. حیوانات نیز باهوشند و برای زندگی خود برنامه ریزی می کنند. کاستور، حیوان تقریبا منقرض شده ی آمریکای شمالی، برای ساختن خانه ی خود، درخت مناسبی را انتخاب می کند، ساقه ی آن را از یک طرف می جود طوری که با افتادنش روی عرض رودخانه، سد بوجود آمده و حوضچه ای ایجاد گردد تا در آن، خانه ای بسازد که ورودی اش از زیر سطح آب و پنهان بوده اما سطح داخلی اش خشک و دارای تهویه هوا نیز باشد.  هر حیوانی را که نگاه کنیم تقریبا همین برنامه ها را برای زندگی و بقا طراحی کرده  و خودش را برای تعامل با طبیعت حتی با کوچ و مهاجرت های دور در دریا یا هوا و یا زمین آماده کرده است. طرز کار زنبور عسل وکیفیت تولیداتشان را که کم و بیش می شناسیم و اتفاقا با استثمار زیاد آن ها به نام راندمان بیشتر زنبور عسل داریم نسل آن ها را  بر می اندازیم. انسان با بهره برداری از ذخیره ی زمستانی زنبور و دوبرابر کردن ساعات کار و خوراندن شیره ی شکر به آن ها نادانی یک تفکر سرمایه داری عقب افتاده را نشان داده و باعث مرگ ومیر و بیماری های فراگیر زنبور عسل شده و این سئوال پیش می آید که در این میان کی باهوش است و کی نادان به همین دلیل ساده که اگر یک نفر دیابتی از این نوع عسل مصرف کند مانند این است که شکر خورده باشد.  مورچه ها حفره هایی سربالا درست می کنند تا هنگام آب گرفتگی  هوادر آن ها باقی مانده و به آن پناه می برند. اگر هوشمندی ارتباط مستقیمی با بغرنجی کار داشته باشد پس آیا کار پرندگان از ماهیان و کار آب زیان از حیوانات مشکلتر نیست؟ آیا هوش آن ها به همان نسبت تغییر نمی کند؟

پس تفاوت انسان با حیوان در هوشمندی نیست. هوشمندی چیزیست که در همه جا پخش است. تفاوت ما در این است که حیوان فقط  برای نیاز خود در طول یک چرخه ی طبیعت تولید می کند اما انسان برای تولید زیاد و مبادله طراحی میکند. با کشف دی ان آ دیدیم چگونه هوشمندی در تمام سلول های بدن ما پخش است و اجزاء گوناگون بدن بدون کسب اجازه از سر و بخش جدید و متفکر بدن، کار خودش را انجام می دهد. در طبیعت نیز ما شاهد چنان ترکیب و تبدیلی هستیم که توانسته ما را، از هنگام بانگ بزرگ، بیگ بنگ انشتاین، که همه چیز فقط هلیوم بود، به انسان امروزی متحول کند.  اما باید دید از هنگامی که انسان توانسته از طبیعت فاصله بگیرد و با استفاده از فن آوری خود سرانه کار کند چه عواقبی در اکو سیستم و تعادل طبیعی ایجاد کرده  است. اگرچه ظاهرا این مطالب ارتباطی مستقیم با رشته ی معماری ندارد اما یک معمار قبل از این که یک مدیر و برنامه ریز باشد یک عاشق است. عاشق زندگی. یک شاعر است، یک هماهنگ کننده ی زندگی است. یک هنرمند است. یک سهراب سپهری. او بدون دوست داشتن زندگی و حیوانات و نباتات و تمام طبیعت و شناخت آن ها با پوست و گوشت و تمام حواس خود، همان موجود بی هوویت و خود پسندی می شود که همین الان در میان معماران متفرعن فراوان داریم. معماری ما هیچ ربطی نه به زیبایی  نه به هوویت انسانی نه به هوویت اقلیمی فرهنگی ایرانی و نه به هنر دارد. اگر این را پذیرفتیم باید به دنبال یافتن دلایلش برآییم. و این داستانی دراز دارد و از هرچه که بگوییم باز هم کم گفته ایم.

 

حدود 65 میلیون سال پیش، هنگام پنجمین زوال گسترده ی گونه های روی زمین، اواخر دوران کرآتسوس  پیش از دوران سوم زمین شناسی، تنها دینوسائورها یا دایناسورها از بین نرفتند و بیشتر از نیمی از تمام گونه ها و موجودات کره زمین نابود شدند. شکل و حالت زمین در آن دوران با وضعیت کنونی تفاوت های زیادی داشت. سطح اقیانوس ها تقریبا 200 متر بالاتر و میانگین گرمای آن ها تا 43 درجه، مانند گرمای یک گرمابه می رسید و گرمای کلی  از 10 تا 15 درجه گرمتر از امروز بود. مقدار بی اکسید کربن نیز از سه تا شش برابر مقدار کنونی بود که به علت فعالیت آتشفشان هایی بود که هزاران سال طول می کشید. آتشفشان هایی که به علت جا به جایی و دور شدن قاره های جدید فعال شده بودند، امروز تنها مسئول 2% تولید بی اکسید کربن هستند. از یخچال های قطب های شمال و جنوب خبری نبود و گروئنلاند سبز و پر از درختان سوزنی برگ و همیشه سبز بود. به علت دمای بالای اقیانوس ها توفانهای بسیار شدید وجود داشتند اما با این وجود زندگی در روی زمین و در آب ها ادامه یافت. هوشمندی زمین، به شکل تراکم صدف ها و کربنات کلسیم باعث جذب و کاهش دی اکسید کربن می شد. به همان گونه که اگر از دی اکسید کربن در فضا کاسته شود زمین به سوی یخبندان میرود اما باز هم درختان مقدار بیشتری از آن را تولید می کنند تا به تعادل را برای حفظ زیست بوجود بیاورند. مساله اینجاست که مقدار شدت دی اکسید کربن و گازهای گلخانه ای که دستگاه صنعتی انسان در این دوره در حال تولید است شاید 300 برابر مقداری است که آتشفشانهای دوران اواخر پالئوسن و اوائل ائوسن به فضا وارد می کرد.

بیولوگ ها و زیست شناسان معتقدند که اینک در ششمین دوران زوال گسترده قرار گرفته ایم زیرا در همین سالهای اخیر و قرن گذشته گونه های بسیار زیادی از حیوانات و نباتات از بین رفتند با این تفاوت که این بار، نابودی آن ها مستقیما تحت تاثیر رفتار و فشار انسان و جامعه ی انسانی بر طبیعت، و سیستم ها و طرز استفاده ی آن ها از تکنولوژی بوده است. شرکت های انحصاری بین المللی دانه های زیادی را از بین برده و دانه های دیگر را جمع آوری کرده با دستکاری ژنتیکی و خنثی سازی ژن تجدید تولید آن ها در انحصار خود در آورده تا قیمت ها را با بیشترین سود ممکن تعریف کنند.  بنابر نظر مجمع اکوسیستم هزاره ی سوم سازمان ملل، با همکاری 1360کارشناس از 95 کشور جهان (از کتاب 6 درجه، مارک لیناس از انگلستان.نوبل 2007) دو سوم تمام اکوسیستم هایی که نسل انسان به آن ها بستگی دارد در حال انحطاط بوده و چنان در حال مصرف قرار دارند که پایدار نخواهند ماند.

تحقیقات بسیار زیادی در جهان نشان میدهد که با این فشاری که انسان بر طبیعت وارد می کند و آن را گرم و آلوده می کند، محیط زیست چندان زیاد به طول نخواهد کشید. در حقیقت ما داریم در 12 ماه سال به اندازه ی 14 ماه از تمام منابع طبیعی زمین سوء استفاده می کنیم و این وضعیت به زودی طبیعت را به کولاپس و یک سکته ی بزرگ فراگیر می کشاند. در حقیقت مساله این نیست که در کلان شهرها چه برنامه های ترمیمی و اصلاحی را جلو کشیده و شاید هم اجرا کنیم. مساله این است که کلان شهرهای جهان بدون آب خواهند ماند و فاجعه ای رخ خواهد داد که مانند یک زلزله ی بزرگ، ناگهانی خواهد بود و چاره ای بجز ترک آن ها باقی نخواهد ماند. تهران 5 رودخانه را به خود کشید و روستاها را از آن ها محروم کرد. باافزایش تراکم شهر که بنام های گوناگون نو سازی و بهینه سازی بافت های فرسوده در تمام شهر های ایران و از جمله ایتالیا صورت می گیرد این مقدار آب به زودی کفاف نمی دهد و از طرف دیگر از مقدار بارش و برف نیز به سرعت کاسته می شود، و این کاهش اگر تا کنون تدریجی بوده، با عبور از نقطه ی بحرانی، ناگهان دچار جهش شده و یک خشکسالی فراگیر به وجود بیاید. این مساله را وقتی که به کشورهای اتمی و با جمعیت چند میلیارد نفری که از خیر سر رودخانه های بزرگ کوه های هیمالیا در جبهه ی جنوبی و شمالی آن، یعنی پاکستان، هند و چین زندگی می کنند در نظر بیاوریم، عمق فاجعه آشکار می گردد.

اما فاجعه ی بزرگتر این جاست که وزیر محیط زیست کشور هندوستان بعید می داند  صنایع پیشتاز و پر تنش کشورش دست از تولید برای سود بیشتر فعلی برداشته و راه را کج کرده، به محیط زیست توجه نمایند. این مساله ایست که به تمام نظام تولید سرمایه داری که بر اساس بیشترین سود در کمترین مدت طارحی شده و کار می کند مربوط می شود. یک نگاه کوتاه به ساختار فرسوده ی صنعتی ایالات متحده از سد ها، پل ها ، بند ها و زیر ساخت های دیگر نشان می دهد که به زودی دوره ی عمر مفید آنها و بسیاری از زیر ساخت های آمریکای شمالی و جهان به پایان رسیده درست هنگامی که بحران مالی و اقتصادی دارد پایه های نظام سرمایه را می جود و سیستم قدرت باز سازی گسترده و به موقع آن ها را ندارد. (اقتصاد هیدروژنی. جرمی ریفکین. 2002).

 

 

قدرت ایئولوژی

دورانی که انسان هنوز به طور تجربی در تکاپوی شناخت طبیعت و رمز و راز آن بود برای هر پدیده ای خدایی آفریده بود و از طریق پرستش خدایان، طبیعت را نیزستایش می کرد و به آن احترام می گذاشت. مکزیکی ها کهن سنگ نمک را به عنوان یکی از خدایان می پرستیدند زیرا برایشان زندگی آور بود. یونانی های باستان فکر می کردند تمام آب های رودخانه ها و دریاچه ها و باران ها از یک منبع یعنی از اقیانوس سرچشمه می گرفت. ایرانی های کهن فکر می کردند تمام کوه ها از البرز و دماوند زاییده شدند. آریایی ها فکر می کردند زمین خاکی در آغاز یکی بوده و سپس به هفت بخش تقسیم گشته است. در اوستا از سگ ستایش شده زیرا بسیار به کار زندگی دامپروری و روستایی انسان آمده بود.. انسان به طبیعت احترام می گذاشت زیرا هنوز پیرو و تابع آن بود و از آن می هراسید. نخستین امپراتوری وسیع جهان، هخامنشی، که پس از فتح بابل برده داری را ملغی اعلام کرد بینشی دوگانه و بر اساس تضاد داشت. با تمام جسارتی که داشت از چیزی مانند گاز و قیر به اندازه استفاده می نمود.  بجای ساختن معابد ابدی و سنگین برای خدایان، پارسه را ساخته و جهشی جسورانه در فضای معماری خلق کرده، سازه ی سقف راسبک و از چوب اختیار می کند. یک واحد فضایی تنگ و تقریبا نیمه پر معابد مصری یونانی حدودا 4*4*10= 160 م مکعب و یک واحد فضایی دلباز و بلند پارسه 8*8*20 = 1300 م مکعب بوده است. اما کمی بیشتر روی یونان تمرکز کنیم.

یونانیان نیز با خدایانشان طبیعت را حرمت می گذاشتند. کوه المپ مقر خدایان از دستبرد مصون بود. چشمه ی دافنه آب پاکیزه ای داشت. اگرچه نظام معیشتی آن ها بر اساس برده داری بود اما اندیشه ی آن ها برفراز واقعیت مادی پرواز می کرد. برده های یونانی در گفتگوی اربابان فیلسوف شرکت می کردند.  آریستوفانه در کمدی صلح خود، در نقد جنگ و در جستجوی ایرینی خدای صلح،  بازیگرانش را به آسمان هفتم می برد و آن ها خدای مونث را در اسارت مارس، خدای جنگ، مذکر، کت بسته می بینند. او زنان را هم بر علیه جنگ به اعتصاب می کشاند یا با سر و صورتی مردانه به تصرف مجلس مردان می برد تا قوانین را به نفع زندگی تغییر دهند. این همه در تئآتر یونانی در حضور سرکردگان دولت شهرها از آتن تا سیسیل صورت می گیرد. تئآترهای یونانی در زیباترین مکان طبیعی، باز و در برابر دید یک دریا یا یک دشت، در شیبی ملایم ساخته می شد. یونانی ها مانند فنیقی ها و اتروسک ها عاشق طبیعت بودند و همین عشق آن ها زمینه ی خلق زیبایی های شد که در مجسمه سازی های فیدیا و هنرمندان دیگر می بینیم. مجسمه های یونانی بیشتر در حال حرکت هستند و این را یا با حرکت باد در لباس ها یا حرکت ورزشکاران و اسب ها و زد و خورد ها می بینیم. ثابت می کنند زیبایی ساکن نیست. آن ها پس از دوران کهن و با دقت در حرکات و جزئیات به این حقیقت دست می یابند که زیبائی در حرکت نهفته است و آن را می پرورانند. و این واقعیتی است که بر فراز وضعیت موجود جنگ های پیوسته و برده داری پرورش می دهند.

تئآتر رومی اگرچه در ظاهر تداوم همان فرهنگ یونانی است اما رفته رفته به عکس و به نفی آن تبدیل می شود. روم یک جمهوری بزرگ و سپس یک امپراتوری فراگیر است.

تئاتر رومی شیب تندتری گرفته از پیرامونش جدا و فارغ می گردد. کاری با طبیعت ندارد و محتوی آن نیز بجای نقد وضع موجود به اپرا و قلقلک سرکردگان می پردازد. این تئاتر که هنوز تحت تاثیر نوع یونانی اش است بزودی به آمفی تئاتری بزرگ مانند کولوسئوم یا کولیزه تبدیل می شود که جایی برای نمایش قدرت امپراتوری با مسابقات و اسب دوانی ها و رزم آوری هاست. یک قدرت و توانائی بس بزرگ در فن ساختمان در خدمت بزرگترین ماشین نظامی تاریخ بشر تا آن زمان و تا دوران امپریالیسم جهانی امروز.

در ادبیات کهن آمده که اتروسک ها، بازرگانان قهار، دوستداران طبیعت، نیازی به شکار نداشتند زیرا چنان زیبا فلوت می نواختند که گیاه خواران خودشان نزد آن ها می آمدند. فنیقی ها و اتروسک ها و سپس یونانیان به جنگل و موجوداتشان و خدایانشان اعتقاد داشته و حرمت آن ها را نگاه می داشتند در حالی که رومی ها فقط برای گرم کردن حمام های بزرگ سناتورها و فرماندهانشان بی واهمه جنگل ها رانابود می کردند.

 امپرتوری فراگیر روم، پس از قرن ها ایئولوژی میترایی و خدایان یونانی و شرقی دیگر و کشمکش میان آن ها، نیاز به خدایی فراگیر داشت و کنستانتین، بی آن که خود مسیحی باشد دین مسیح را به عنوان دین رسمی تمام امپراتوری روم، از جنوب انگلستان  و اسپانیا و شمال آفریقا تا آسیای صغیر و ارمنستان انتخاب می کند تا بجای کشتن مسیحیان از آن ها مانند برده استفاده کند. اما این بار جنگ و دعوا بر سر باکره بودن حضرت مریم بالا گرفته و شورش های اجتماعی در پایتخت شرقی امپراتوری با آتش زدن بازیلیکاها آغاز می گردد. سیسیل زیبا که تا آن زمان مکان جوشش هنر و ادبیات و تآتر و دانش و فن و البته همچنین جنگ میان دولت شهرهای یونانی و فنیقی ها بود به انبار گندم امپراتوری روم  تبدیل شده و تا فرا رسیدن مسلمانان از هرگونه جوشش نبوغ و خلاقیت بی بهره می شود. انسان از طبیعت فاصله گرفته  رفته رفته از آن دور می شود تا تصرف قاره ی آمریکا، نابودی اقوام و فرهنگ بومی آن ها و دوران انقلاب های صنعتی که به یکباره دست به عمق زمین برده و مواد سمی اش را از دل و روده ی آن بیرون کشیده، به عنوان منابع سوخت و انرژی به کار تولید و صنایع و تسلیحات و جنگ و تقسیم دنیا میرساند و زمین و زمان را آلوده می کند. اخلاق کاملا دگرگون شده و هیچ نیروئی نمی تواند جامعه ی انسانی را از استثمار افسار گسیخته ی طبیعت باز دارد مگر این که مکانیزم ها و اندیشه ها و فرهنگ استثمار دگرگون و برچیده شود. یک معمار می تواند هم این راه را انتخاب کند و هم آن یکی را. " کلبه" همین دو راهی را به بحث و گفتگو گذاشته است. شاید شما بتوانید سوزن بان این دوراهی بشوید.

 

 

علمی - تخیلی

 

پروژه هایی که دانشجویان و مهندسان برای مسابقه ی بین المللی یک خانه در 2050 در شهر تبریز برگزار شد نشان داد دانشجویان و دانشگاه ها چندان متوجه اوضاع و ماهیت دورانی که در آن بسر می بریم نیستند. یک خانه در سال 2050 پروژه ای علمی تخیلی است و البته دانشجویان بیشتر یا تماما به جنبه ی تخیلی آن پرداخته بودند. یک نمونه ی خوب که می توان برای ترکیب علمی و تخیلی معرفی کرد ژول ورن فرانسوی با سفر به ااعماق زمین یا هزار مایل زیر اقیانوس ها و 80 روز به دور دنیاست. ژول ورن با تمام قدرت تخیل فوق العاده اش اما دانشمندی توانا در بیشتر زمینه ها بود و توانست ترکیبی از این دو بوجود بیاورد و بتواند اختراعات فن آوری در یک قرن و نیم آینده را پیش بینی نماید. ما در سال 2050 اوضاعی بسیار بدتر از آن چه اکنون با آن سر و کار داریم باید تصور کنیم و از همین حالا به این پژوهش دست بزنیم و هنگام تصور و خلق فضاهای معمارانه شرایط بسیار نا مساعدی را در نظر بگیریم که اجازه ی ساخت هیچ گونه آسمان خراش و ساختمان بلند مرتبه را نمی دهد. این مساله یکی از متغیرهای معادله برای طراحی مثلا بافت های فرسوده ی شهرها و کلان شهر تهران است. با در نظر گرفتن کاهش آب رودخانه ها و خشکسالی و گرمای فزاینده، به اضافه ی توفان های لحظه ای و شدید باید به طراحی شهری فکر کرد. بنابراین باز هم مهاجرت معکوس و دور شدن از کلان شهر مسموم را باید مد نظر قرار داد. از یک جا باید جلوی هرج و مرج شهر و زندگی شهری را گرفت. کار آسانی نیست اما می تواند پیشنهادی برای تحقیق در میان دروس دانشگاهی بشود تا بازگشت به شناخت و آشتی با طبیعت به یک فرهنگ عمومی در تولید و در رفتار تبدیل گردد.

 

مختصات طراحی شهری

 

 در حال حاضر یک کودک شهری از شیر نوشیدنی چه می فهمد؟ شیر در بهترین حالت مایعی سفید رنگ و بی مزه و بی بوئی است که از یک قوطی بیرون می آید و کودک رغبتی به نوشیدن آن ندارد. کودک شهری نه تنها گاو را نمی شناسد، نه تنها دوشیدن آن را ندیده و نمی داند آن صدای شناخته شده ی گاو فقط برای صدا زدن گوساله اش بوده و گاو صداها و صحبت های دیگری هم دارد که بزرگترها هم نمی شناسند، که نشان از بیگانگی نسبت به طبیعت است، بل که تا تولید شیر صنعتی باشد، چربی اش گرفته شده و آبکی شده باشد، کودک محملی ندارد که خود گاو را بشناسد و به دامان طبیعت باز گردد. یعنی  تا هنگامی که تولید بر مبنا و محوریت سود آوری و تقلب است بازگشت به طبیعت  ممکن نیست. انقلاب صنعتی و توسعه ی آن انسان را از زمین ریشه کن کرد و به حومه های آلوده ی شهری پرتاب نمود. کشورهای صنعتی بر سر تصاحب دنیا به جنگ پرداخته و برای درهم شکستن مقاومت  کشورهای عقب مانده سازمان فرهنگ کهن آن ها را که متناسب با طبیعت بود به هم ریختند تا به بهره برداری از منابع زیر زمینی شان بپردازند. کشاورزی به هم ریخت و در مناطقی زمین های کشاورزی، به علت استثمار بیش از اندازه مانند شمال شرقی برزیل، برای همیشه سوخت. تخریب جنگل ها و منابع آب شیرین و سودآوری هنگفت شرکت های سرمایه داری را هم می شناسیم.

یعنی تا هنگامی که حمل و نقل شهری و تشخص و تمایز اجتماعی محملی برای سود آوری صنایع اتومبیل سازی و واردات ماشین های لوکس باشد طراحی شهری نیز با بزرگراه هایی که محلات طبیعی و بافت پیاده را نابود کرده و تا حد دوطبقه شدن  پیش رفته هوا و آب و زمین را آلوده و اسیدی می کند انجام می گیرد.

نمونه بارز یک مدیریت احمقانه کشور ایتالیاست. جغرافیای طبیعی این کشور به صورت یک شبه جزیره ی سرسبز و زیبا و مردمی فعال باعث بوجود آمدن دولت شهرهای دریایی در قرون وسطی شده بود. ونیز، جنوا، پیزا، ناپل، سیراکوز و پالرمو، باری و غیره. تمام تجربه ها ی لازم برای این که حمل و نقل و ارتباطات در نظام مدرن سرمایه داری هنگام وحدت ایتالیا در اواخر قرن نوزدهم بر همین اساس طراحی و مدیریت شود وجود داشت. اما حضور کارخانه ی فیات و پیرلــّی باهم، اتومبیل سازی و لاستیک سازی، باعث شد حمل و نقل از دریا به روی زمین در کشوری با سلسله کوه های گوناگون آورده شود و کشور از بندرهای مجهز و راه آهن و تونل هایی که گنجایش عبور کانتینر را داشته باشد محروم شود. در ضمن، پس از جنگ دوم، به علت حکومت مافیا در جنوب، حکومت سرمایه داری شمال صنعتی، راه دریایی عبور کشتی های سنگین اقیانوس پیما را از لاگونا، حوضچه ی آب شیرین شهر ونیز رد کرد تا به بنادر شمال برسد و شهر قرون وسطی را به فرو رفتن در آب و مرگ تدریجی محکوم نود.

تا هنگامی که یک مدیریت نزدیک بین یا تنگ نظر در کلان شهر تهران وجود داشته باشد که بازهم بر اساس سود آوری به تراکم شهر بیفزاید و اساس حمل و نقل را بر اتومبیل خصوصی  و اتوبوسرانی خصوصی و یا حتی مدیریت خصوصی مترو بگذارد، هیچ راه اخلاقی علیه رانندگان تک سرنشین نمی تواند از کیپ شدن و فلج شدن زندگی شهری و انفجار خشونت در آن جلوگیری کند. این که  تمام کشورهای  به اصطلاح دنیای سوم  دارای پایتختی باشند که مانند لیما در پرو حتی تا نیمی از جمعیت را در خود جا داده و از فضاهای باز و خالی و سبز تقریبا بی بهره باشند اتفاقی و بی دلیل نیست. دلایل آن را باید وارونه کرد تا مردم از تراکم پایتخت به محل اصلی خود باز گردند. اما این روند معکوس نیاز به یک انقلاب در مناسبات اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و  مدیریتی دارد. شهرک های اقماری مانند هشتگرد جدید با صاف کردن تپه ها و پر نمودن دره ها ادامه ی همان سیاست قبلی بوده و شهرک به یک خواب گاه تبدیل می شود.

یک نظام مافیایی و رانت خوار باید در آب گل آلود و غیر شفاف کار کند تا از کنترل روی جابجایی سرمایه و منشاء آن جلوگیری کند. پس چنین سیستمی با شبکه شدن و عمومی شدن اطلاعات مخالفت می کند. به همین دلیل ما گسترش شبکه ی نرم افزار را یک انقلاب می نامیم. چنین انقلابی نه تنها زمینه را از قدرت در سایه ی ویژه خواران سلب می کند که از ترافیک و جابجا شدن انسان ها نیز می کاهد. این  کور دلی مدیریت است که هر روز مهندسان را در تهران وا می دارد لا اقل سه ساعت در ترافیک گیر کنند تا هشت ساعت در دفترهای مشاوران مشغول کارشوند، هنگامی که می توانند کار خود را با یک کامپیوتر در هرکجا که هستند و بدون نیاز به جابجایی انجام دهند.

معماری، میان سنت و مدرن

اغلب معماران یا شهرسازان ما با تاسف به معماری سنتی فلات خشک و نمیه خشک نگریسته و مرگ آن را  شامل مرور زمان و از جمله پنج برابر شدن جمعیت ایران زمین می دانند. این دروغ آین جا آشکار می شود که همین ها، چه شهرساز و چه معمار کمر به تخریب این معماری سنتی بسته اند. وقتی خود میراٍ فرهنگی زورخانه ای در میان دولایه گنبد آب انبار بزرگ یزد می سازد، وقتی میراث فرهنگی خوزستان در حریم شوش باستان مجوز هتل سازی می دهد یا شهرسازان و مشاوران بافت های قدیم را بی توجه به ساختار ارگانیک شان با بولوارهای پهن پاره میکنند یا کوچه های آشتی کنان را در خدمت اتومبیل تخریب و پهن و در نتیجه  آفتابی و داغ می کنند، این ها معمار نیستند. کسانی هم که آب هرچه رودخانه هست را جمع کرده از روستا به شهر ها آورده اند تا مردم را به شهر کشانده و روی سرهم سوار و تل انبار کنند شهرساز و مدیر نیستند. شما حساب کار خود را از همین حالا روشن کنید. یا زنگی زنگ. یا رومی روم! یعنی در زمینه ی معماری و شهرسازی به یک انقلاب فرهنگی انسانی نیاز داریم و اگر چنین باشد شما درست برسر دوراهی قرار گرفته اید. دوران کنونی نیز که دوران انقلابات و تحولات اقتصادی و اجتماعی در سراسر دنیاست به کمک می آید. شما کافی است آگاهانه در مسیر قرار بگیرید. این که در برابر ازدیاد جمعیت سیستم قنات پاسخگو نبوده و می بایست از بین برود هجو است. تبدیل آن ها به فاضلاب واقعیت است. شهرسازان یسیاری مطلب باغ شهر را پیش کشیدند و آن ها را طراحی نمودند و راه درست را پیشه کردند در حالی که هنوز به تراکم شهرها افزوده شده و شهرداران بر این کار همت گذاشته و از همکاری معماران و شهرسازان  برخوردار بوده و کسانی که بر خلاف این روش سودجویانه فکر کردند به حاشیه و فراموشی سپرده شدند. وقت آنست که راه را عوض کنیم. هر وقت که با نیروهای اجتماعی و سیاسی موافق توانستیم شهرداری را به دست شهرسازان موافق بسپاریم در باره بقیه اش نیز صحبت خواهیم کرد.

 

 

 

ممه را لولو برد!

ممه را لولو برد!

20 مهر 88

 

دیروز بالاخره کلیات طرح هدفمند کردن یارانه ها با اکثریت چهار پنجمی حاضرین مجلس هشتم تصویب شد. یعنی ایده ی کلی که اصل داستان است پذیرفته شد. از این به بعد کسانی که هنوز داستان را نگرفته اند در عمل با  تجربه ای تازه و بسیار جالب، نه تنها با پوست و گوشت خود  که با جان و دل خود نیز آشنا خواهند شد.

 گفتگوی احمدی نژاد رئیس جمهور با دو نفر از استادان و مدیران اقتصادی و اجتماعی دانشگاهی علیرغم فشار دکتر جامعه شناس اما بیشتر بخش های اقتصادی مطلب را باز کرد و توضیح داد. روشن است که برای متبلور کردن نظم تازه باید نظم گذشته را به هم ریخت و این گذار پس از عواقب اقتصادی، عواقب اجتماعی و روان شناسانه ی نیرومندی را هم در پی خواهد داشت. شاید مثال از شیر گرفتن کودک کمی به روشنتر شدن این    جراحی های کوچک و بزرگ بدون داروی بیهوشی کمک کند. از شیر گرفتن  شوک بزرگی را به بچه وارد می کند. شبیه به شوک بزرگی که نوزاد برای ورود به شرایط تازه، هنگام ترک  رحم گرم و نرم و غوطه ور مادر     با تمام حواس پنجگانه اش دریافت میکند  .

کودک پس از تولد به پستان مادر می چسبد و بعد از این که از شیر مادر گرفته شد به پستانک یا مکیدن  شستش پناه می برد. اگرچه شیوه های تولد بدون درد در آب ولرم روسی یا با شیوه ی دکتر لوبوایه ی فرانسوی، بدون بریدن فوری بند ناف و کله پا کردن نوزاد و زدن به پشتش و خشونت های تماس سرد ترازو،  نور و صدا و هوا و بیرون کشیدن خشونت بار موادی از درون بینی و حلق و بینی نوزاد که شاید فقط در بیمارستان های ایران رواج دارد، در کشورهای دیگر بسیار گسترش یافته اما، از شیر گرفتن بچه  داستان خشونت بار دیگری دارد که باز هم پزشکانی در آن مقصرند که به مادران توصیه می کنند نوک پستان را تلخ کنند و بچه را یکباره از شیر بگیرند. از طرف دیگر بچه های چند ساله ای هستند که می روند و می آیند و حرف  می زنند و سری هم به پستان مادر می زنند. مادر هم می گوید "بچه گناه دارد!".  اگر نظر یک روان شناس کودک را بپرسیم احتمالا می گوید این بچه ی بزرگ که هنوز از شیر مادر گرفته نشده دچار  تن پروری و فساد و به هم ریختگی های روحی و رفتاری و قلدری می شود. از شیر گرفتن بچه همانقدر اجباری است که  پرهیز از این که کودک خود را ناگهان تنها و بدون تماس گرم و مهربان مادر حس کند.

مردم ایران مدت هاست  بالغ و بزرگ و بسیار پر تجربه و آگاه شده و از پل های مشکل گذشته است  و رفته رفته  تا حدی از شیر هم گرفته شده اما باید بالاخره  این کار را تمام کرد بدون این که بجای شیر، پستانک به دهانشان گذاشت. این سیاست حمایتی دولت مانند همان بچه ی سه چهار ساله ایست که هنوز می دود و می آید و ازپستان مادر مکی هم می زند. سیاستی است که نه تنها از نظر رفتار اقتصادی و اصراف، بل از نظر اجتماعی و اخلاقی و رفتاری نیز هم بچه را فاسد و خشن بار می آورد. این بچه ی بزرگ هر وقت بخواهد از مادرش باج گیری روانی کند بجای جویدن غذا پستانش را گاز می گیرد، و مادر هم درد را تحمل می کند تا در عوض "بچه" را به امان خدا رها کرده و از امر تربیت او شانه  خالی کند. می دانیم که مادران با حوصله و آگاه بچه را کم کم با مزه های دیگر آشنا و او را کمک می کنند تا بدون احساس تنهایی و تحمل خشونت بار شوک جسمی و روانی، با غذا خوردن و جویدن، راه مستقل و آزاد شدن را یاد بگیرد و کم کم به توانائی ها و حق و حقوق خود آشنا و راه رشد خود را بسازد .

تجربه ی ایران تجربه ی تازه ایست که روند روشنی نداشته و کج و کوله شده است . یعنی نه شرقی و مثلا سوسیالیستی خواسته باشد و نه غربی و سرمایه داری، و خواسته راه مستقل و اسلامی خودش را آزمایش کند. از خط قرمزهای آزمون و خطا هم مدت هاست گذشته و دچار فرسودگی ها و فسادهای اداری و رفتاری و اسراف زیاد و زورگوئی ها و اجحاف عجیب و غریبی شده که به همان گاز گزفتن پستان مادر یا " نمک خورده و نمکدان شکسته" ای می ماند که آقای علی خامنه ای یاد کردند. نمونه؟ مصادره ی آب پنج رودخانه ی روستاهای دور و نزدیک تهران  و آوردن آن  و مجانی در اختیار مردم گذاشتنش  که بخور و نمیر! صدات هم در نیاد! قبلا شیر هم می دادند اما کم کم  آبش از شیرش بیشتر شد. در حقیقت، برای رفتن به سوی نظام سرمایه داری و فارغ شدن از فشار و شورش اجتماعی، مردم را کاملا از شیر نگرفتند و پستانکی هم به دهانشان نهادند. این سیاست حمایتی وضعیت خاصی  به وجود آورد که نتیجه اش بر عکس آن چیزی شد که در آغاز خواسته شده بود.  

در یک نظام سوسیالیستی بنا بر این بود که تمام نیازهای مردم  برآورده شود، بنابراین، مسکن و بهداشت و درمان و آموزش و پرورش و فرا گیری علوم و فنون هم حق باشد و هم مسئولیت و هم وظیفه. یعنی، مثلا، نه تنها نباید بیکار وجود داشته باشد بل کسی هم اگر بخواهد بیکار بماند نتواند. اما، در برابر، برای این که چنین برنامه ای بتواند رشد کند ریشه ی طبقات ممتاز و اشرافی و صاحب منصب و سرمایه دار نیز زده شد و تولید،  نه برای بیشترین سود در رقابت لجام گسیخته ی بازار سرمایه داری، که بد اخلاقی و نیرنگ و فساد و مازاد  تولید به بار آورد، که برای نیازهای جامعه، برنامه ریزی شد. برای این که همه از شرایط برابر برای کار و حقوق مدنی بهره مند گردند قوانین ارث و میراث و مالکیت خصوصی بر زمین و آب و وسایل تولید و توزیع و غیره  برداشته و قوانین مالیات بر درآمد تصاعدی بر قرار و قرار شد مردم اخلاق کار و رفتار اجتماعی را فرا بگیرند تا از کثافات و لجن قرن ها عقب ماندگی و نیاز و اجحاف بیرون بیایند. قرار نبود  هرکس که بیشتر کار کند بیشتر دریافت کند زیرا این مکانیسم باز هم مردم را در مادی گرایی و خود خواهی نگه می داشت. که البته این محرک هم لازم بود. اما قرار بود بیشتر  مردم با محرک های اخلاقی برای پیشرفت جامعه ی خود آشنا شوند و در آغاز شنبه های کار رایگان نیز برقرار شد. خلاصه این که قصد بر این بود یک برنامه ی همگن و همه جانبه برای گذار  از سرمایه داری تدوین و اجرا شود که به علت عقب ماندگی ها تا حدی پیش رفت اما  آن طور که می خواستند  انسان نوین را بسازند نشد. نمی شود هم سیاست " یک بام و دو هوا" یا سیاست "رفیق قافله و شریک دزد" پیشه کرد و انتظار داشت این برنامه به شکست نینجامد.

 قیمت های "سیاسی" یا یارانه های اجتماعی و تقریبا مجانی بودن نه "قلم" از مصارف مردمی یکی از تصرفات انقلاب اسلامی و به نفع مردم بود اما قرار نبود از آن به عنوان آرام بخش اجتماعی استفاده کنند تا دیگران آن کارهای دگر کنند! وقتی آن ها کار دگر کردند این ها هم به اصراف دست زدند و بد قلقی رواج یافت. می گفتند:   " یا زنگی زنگ یا رومی روم". خواستیم راه تازه ای  باز کنیم اما مکانیزم های سرمایه داری  کشور و اقتصاد و جامعه را دوباره به سوی همان رومی روم و تشکل یک طبقه ی  سرمایه دار  بسیار ثروتمند پیش برد که حرمت منافع ملی را هم زیر پا گذاشت، در و پیکر کشور را باز کرد  و جامعه را دچار مصرف گرایی و ریخت پاش لجام گسیخته کرد.

این روند از چهار سال پیش و در حدی که برنامه چهارم  لیبریستی دولت  خاتمی اجازه می داد  تا حدی متوقف شد اما رودخانه از همان هنگام به تلاطم افتاد و این مسیری بود که خود مردم خواسته و انتخاب کرده و پای مشکلاتش هم می نشستند. دایه ی مهربانتر از مادر شدن مخالفان لاپوشی است و البته کارهای اصلی و مشکلات یک برنامه ی هماهنگ هنوز پیش روست. یارانه های اجتماعی حذف نمی شوند بل جایگزین می شوند. شاید اگر، که کاشتیم و سبز نشد، برنامه ی مردمی و انقلابی از بالا آغاز می شد و بر سرمایه ها و رانت و زمین و ارث و میراث کلان مالیات های تصاعدی گذاشته می شد خود بخود از اختلاف طبقاتی کاسته شده و لازم نبود از پایین آغاز کنیم، اما این چنین نشد و حالایک برنامه ی جراحی دینامیک، پر تحرک، ظریف و حساسی برای بستن رگ های باز و پیوند پیش گرفته شده که شرط  ضمانتش  مشارکت  سازمان های مردم و روشنفکران و مهندسی علمی فنی و تحقیقاتی کشور و همبستگی با جهان همراه است. دانش و همکاری باعث می شود این دوخت و دوز کمترین  درد و بیشترین فایده ی اجتماعی را داشته باشد. گفته بودند باید در حین پرواز خلبانی یاد گرفت. دیگران می گویند در حین دویدن باید پول اوور را روی بدن بافت. در سکون هم نمی توان چیزی یاد گرفت. در کشور نیم چه سرمایه داری نیم چه فئودالی ایتالیا هم سوبسید های اجتماعی  را که جزو متصرفات مردم مبارز و زحمتکشی بود  قطع کردند اما این کار به دست دولت بورژوایی بر علیه مردم و به نفع رژیم مالکیت خصوصی و انحصاری انجام گرفت در حالی که در ایران این برنامه به دست دولت انقلابی، به نفع مردم و به ضرر مفت خوران اقتصادی صورت می گیرد که تا به این جا صاحب قدرت سیاسی بودند. پس می توان گفت که لولو ممه را از کام مفت خوران و دلالان  برد و قرار نیست از دهان مردم زحمتکش گرفته شود. آقای محجوب. باز هول شد و نوشته ی دستش خط خورد! نمی شود از طرفی در مقام دفاع از کارگران برآمد اما از طرف دیگر عملا به همان سرمایه داران خدمت کرد. این دور باطل دو دوزه بازی هم به پایان می رسد. نه این لولو آن لولوست و نه این دهان آن دهان.

 

 

مو لر بلیط خوروم!

قطع ده هزار اصله درخت بلوط در کوه های زاگرس کار هر کسی نیست! گاو نر می خواهد و مرد کهن.

11 مهر 88

امروز صبح کمی عزا دارم. مسئولین هم به گردن هم می اندازند اما خط لوله ی گاز باید از جایی رد شود که "مقرون به صرفه" باشد. وقتی خط متروی اصفهان از زیر میدان نقش جهان و گویا مسجد ترک خورده ی شیخ لطف الله رد شود، امیدوارم اشتباه شنیده باشم، و بزند توی گرده ی پل تاریخی الله وردی خان ارمنی مقلد حضرت مسیح که سی و سه سال عمر کرد، قطع درختانی که خود رو بوده و می توانند جای دیگری دوباره سبز شوند که دردی ندارد! پارسال بود که چند صد درخت را در استان یزد قطع کرده بودند چون " از رده خارج شده بودند". اگر کسی را ببینید که مرتب تیشه به روی پای خودش بزند، فکر می کنید علتش را چه بگوید؟ بیمه اش را بگیرد؟ سربازی نرود؟ یا عقلش را به رخ کسی بکشد؟

این کشتی در دریای توفانی لنگر بریده و می چرخد و از آب پر می شود و به این طرف و آن طرف یله میشود و سر همه را گیج کرده است. در موتور خانه کارگران در 70 درجه حرارت و سر و صدای بم و گوش خراش صدای موتورها سخت کار می کنند. وقت ندارند سر به خارانند یا شک کنند. کج و کوله شدن کشتی را حس می کنند و مسئولیت نجات را روی وجدان خود حس می کنند. می دانند که باید کشتی را نجات داد و فعلا به فکر این که کدام احمقی کشتی را به این وضعیت کشانده نیستند. در نگاه یکدیگر می خوانند که این باشد برای بعد، اگر نجات یافتیم! از مسئولان کشتی بی سیم چی و جی پی اس چی سر جایشان محکم چبیده اند و می کوشند کوچکترین صدایی را ثبت کنند و موقعیت را درک کنند و به گوش فرمانده برسانند. فرمانده یا ناخدا با این و آن حرف می زند و نظر میگیرد و دستور العمل می دهد، اما عده ای از مسئولین سرجای خودشان نیستند. مدیریت جواب نمی دهد. در طبقات میانی عده ای از کارمندان از آشفتگی و سرگیجه ی مسافرین و غیبت بعضی از مسئولین مشغول جمع آوری چیزهای قیمتی و به درد بخوری هستند که در صورت غرق کشتی بتوانند با خودشان روی قایق های نجات به غنیمت ببرند. این که گفته بودند همه روی یک کشتی هستیم و برای نجات آن در شرایط بد همه با هم متحد هستیم درست از آب در نیامد. سوء استفاده از امکانات در این لحظات خطرناک بیشتر شده و ترس چشم عده ای را که نزدیک قایق های نجات اند کور کرده طوری که نه تنها به فکر هیچکس به جز خودشان نیستن بل دیگران را به دریا هل می دهند.

 چند نفر فریاد می زنند هر کسی که گناه کرده تا دیر نشده توبه کند و پاک به آن دنیا برود و روحش را نجات دهد و به دستور فرمانده ناخدا توجهی ندارند. از مسافرین می خواهند از خود این ها ها تقلید کنند چون کار از کار گذشته و این هیاهو و سرگیجه و به هر طرف دویدن دیگر فایده ای ندارد.لابد معتقدند اگر عده ی بیشتری را برای آخرت با خود همراه کنند  در آن دنیا سودی برایشان داشته باشد. کشتی دارد پر از آب می شود. طبقات پایین را پشت کرکره های آهنی قفل کرده اند تا مزاحم مسافران طبقات بالا نشوند و دست و پا گیر نباشند. مسافران طبقات بالا جواهراتشان را جمع کرده در پی فرصت اند روی قایق نجات کوچکی از کشتی فرار کنند. نمی توانند فکر کنند با قایق نجات به کجا بروند. ساحل کجاست؟ بعضی ها در این آشفتگی به فکر انتقام گرفتن اند  و در نخستین فرصت شخص مورد نظر را از پادر می آورند و در کنجی پنهان می شوند. کشتی های دیگری در همان نزدیکی ها هستند که در همین توفان و گردبادهای سهمگینش گرفتار شده اند و سخت به فکر خودشان هستند. وضع بعضی از آن ها بهتر و وضع بعضی دیگر بسیار بدتر از کشتی ماست. تکنولوژی به داد بی سیم چی های مخابرات رسیده تا زبان مشترکی داشته باشند و موقعیت یکدیگر را درک کنند و امکانات کمک را بسنجند. اگر مرگ در راه است برای همه باشد و اگر راه نجات هست صدمات و تلفات هرچه کمتر بهتر. گروه فرماندهی و ناخدایان سه شیفته کار می کنند اما عده ای هم به علت سرگیجه جهت یابی و قطب نما را گم کرده فریاد می زنند و ناله می کنند و بالا می آورند. عده ای روی بالا آورده های این ها سر می خورند و تا ته کشتی روی عرشه لیز می خورند و گاهی در میان امواج ناپدید می شونند.

ناخدا می کوشد نوک کشتی را به طرف موج های بلند برگرداند. اگر کمر کشتی رو به موج باشد غرق آن حتمی است. اما برگرداندن نوک کشتی روبروی موج های سهمگین کار آسانی نیست و به این این بستگی دارد که موتورهای نیرومند با تمام توان کشتی پر از آب و بسیار سنگین شده را به جلو هل بدهد. اما کارگران و جاشویان نباید حس کنند کرکره های آهنی را به روی آن ها بسته اند و مانند پارو زنان کشتی های بادبانی قدیم مچ پایشان با زنجیر به کشتی بسته است، تا بتوانند با انظباط و هوشیاری کامل به کار خودشان برسند. ناخدا فریادمی زند درها را باز کنید! متصدیانی می گویند نه! باز کردن کرکره ها باعث می شود کارگران موتور خانه فرار کرده و کشتی را به حال خود رها کنند. در حقیقت این متصدیان بیشتر نگران مزاحمت آن ها هستند و عرشه را برای خود خالی می خواهند. ناخدا از میان اهالی موتورخانه آمده و به وجدان و انظباط کاری آن ها آگاه است. می داند در میان آن ها تک روی و خود پرستی  خیلی کمتر وجود دارد و روی آن ها می تواند و باید حساب کرد، اما آن هم باید بدانند که در یک زندان آهنین گرفتار نیستند تا با جان و دل در آن شرایط خفقان آور  داغ و بدون هوا کار کنند. توی این هیرو ویر عده ای هم به فکر خصوصی کردن کابین های درجه دو و سه و چهار و آشپزخانه و رستوران . انبار آب و آذوقه افتاده اند. کابین های چهار که هیچ! درجه یک هم که مال خودشان هست و اختصاصی! درجه دو را خصوصی کرده به درجه یک تبدیل می کنند و درجه سه را هم یک نیم طبقه داخلش زده با قیمت بالاتر کرایه می دهند. کسانی هم که توان کرایه را نداشته باشند بروند در سالن های بزرگ و پز از ازدحام درجه چهار در گوشه ای بچپند. خدا نکند این ها موتور خانه راهم خصوصی کنند، آن وقت است که باید فاتحه ی کشتی و کشتی بان وکشتی ران و مسافران و مبلغان و متخصصان و آشپزان و بالا دستی ها و پایین دستی ها را، بجز کسانی که توانسته باشند با قایق های نجات به اقیانوس زده باشند ،یکجا خواند. کی بخواند؟ ما، که میان زمین و هوا نشسته ایم.

بریدن درختان بلوط در کشوری خشک مانند این است که در این کشتی، متخصصینی لوله ی تهویه ی هوای موتورخانه ی داغ 70 درجه را قطع کنند و به منبع نفت جوش بزنند تا مقدار تغذیه ی سوخت موتورها بیشتر شود. نیت اش بد نیست اما کارش عاقبت ندارد. اباز هم خدا را شکر سوخت کشتی اتمی  نیست وگرنه با چنین مهندسانی چه فاجعه ای بار می آمد؟! دادگاه در وضعیت چنین کشتی ای بازهم صحرائی است یا دریایی؟ تا تصمیم بگیریم صحرایی است یا دریایی کشتی ممکن است غرق شود!

اگر برنامه ی لوله کشی ادامه می یافت درختان قطع شده به 100 هزتر اصله می رسید. چوب بلوط چوب بدی نیست. باید دید بازار عرضه و تقاضای آن چند و چون است.

 

تهران باید بلند مرتبه شود یا از تراکمش کاسته شود؟

تهران باید بلند مرتبه شود یا از تراکمش کاسته شود؟

10 مهر 88

 

اگر چه هر چه آب در رودخانه های اطراف تهران بود را سد کردند و توی لوله  به تهران آوردند تا این جا که لایه های جنوب کلان شهر پت و پهن دارد بالا میآورد اما مساله این جاست که یخچال ها در حال آب شدنند. توچال که هیچ وقت بدون برف نمی ماند سال های زیادی است که تابستانی خشک را می گذراند. آبی که از توچال و رشته کوه های البرز به رودخانه های دامنه های جنوبی سرازی میشود کمتر از یخچال ها و بیشتر از برف هاست . یخچال ها بیشتر به کوه دماوند مربوط می شود اما هم یخچال ها به سرعت دارند پس می کشند و بالاتر می روند و هم از مقدار برف در طول سال به شدت کاسته شده و باز هم کم ترمی شود. به همین دلیل ممکن است برای چند سال به مقدار آب رودخانه ها افزوده شود اما بعد به خشکسالی بزرگی خواهیم رسید. مساله فقط به البرز یا زاگرس و یا حتی ایران هم خلاصه نمی شود. همین مشکل در رشته کوه های آند و پایتخت هشت میلیون نفری لیما – پرو-  یا کیتو - اکوادر وجود دارد که یخچال هایش با قله های  6790  و 5000 متری آند به سرعت در حال ذوب شدن هستند. همین طور در مورد رودخانه ی کلورادو و کشمکش میان لس آنجلس و لاس وگاس که با لوله ای 800 کیلومتری مقداری از آب این رودخانه را می مکد و اعتراضات به سیاست مدیریت آب کلورادو از سال ها پیش آغاز شده است.

گرم شدن پیوسته ی هوا و افزایش گازهای گلخانه ای ادامه دارد و نوع تولید اشاره ای به کم کردن تولید گازهای گلخانه ای خود ندارند. گهگاهی مقدار بارش باران و برف زیاد شد اما این یک دو سال  بارش دلیل بهتر شدن کلی روند آن نیست. بزودی نمی دانیم آیا بهتر است از آب پشت سد ها برای تولید برق استفاده کنیم یا برای شرب مردمی که به  مصرف زیاد عادت کرده اند و یا برای کشاورزی، و میان این بخش ها و مدیران  آن کشمکش به شکل جدی آغاز می گردد. از مقدار باران های دانه ریز مرتب کم شده به باران های کوتاه مدت و تند افزوده شده که باعث پر شدن ناگهانی رودخانه ها و سیل های ناگهانی می شود و به کشت و کار آسیب وارد می کند. تعادل طبیعی شکسته شده و هوا در یک مسیر دائمی به سوی گرم تر شدن و خشکسالی با توفان های تند و گرد و غبار پیش می رود. از چنارستان تهران حتی اسمی هم باقی نمانده  و حرص و طمع و پول های کثیف و سوداگری و سود آوری در معاملات زمین و خانه سازی یا انبوه سازی، با تخریب باغ های تهران، شتاب گرم شدن کلان شهر را بیشتر کرده  و شهر، با سیستم حمل و نقل خصوصی اش قفـل شده است. حال خیابان ولی عصر را چه یک طرفه بکنیم و چه نکنیم. چه از پایین به بالا و چه از بالا به ایین تفاوتی نمی کند. کار از "آزمون و خطا" و بنابراین از راه حل های اصلاح طلبانه گذشته است. کلان شهر "مرمت "نمی شود!  این مساله به همه ی شهر ها و رودخانه ها و تالاب ها و دریاچه ها و تمام تمسائل اقلیمی مربوط می شود و حتی زندگی عشایر کوچنده را هم در بر می گیرد. بجز خشکیدن زاینده رود و باتلاق گاو خونی، کارون هم به زحمت به خلیج فارس  رسیده شاید ارتباطش با دریا قطع شود و آب شور بالا بیاید.

 از سده ی گذشته تا کنون جمعیت ایران 5 برابر و تقریبا از 15 میلیون به 75 رسیده است. جمعیت تهران از 50 سال پیش تقریبا 10 برابر شده در حالی که از بارش باران و بخصوص برف در شهر و استان تهران و  روی تمام رشته کوه های البرز، توچال و دماوند، دست کم 5 برابر کاسته شده است. در اوائل سلطنت رضا شاه در شمال شهر تهران، جایی که امروز خیابان انقلاب است زمین مردابی، خیس و شل و گل بوده که با همت مردم و هزینه ثروتمندان با قلوه سنگهای برگرفته از کوه ساران پر و خشک شد. تهران سرسبز با 500 رشته قنات پر آب و جمعیت کم زندگی می کرد. قنات هایی که مانند رگ های کالبد شهر فعال بودند. امروز هنوز بعضی از آن ها پر از آبند اما بجای مفید بودن مزاحم شده اند. بسیاری از آن ها خشک و باقی فاضل آبی شده اند که معلوم نیست سر از کجا در می آورند. فرض کنیم نیاز تهران به آب نسبت به 50 سال پیش 50 برابر شده  در   حالی که سیستم قنات ها هم به کلی کنار گذاشته شده است. اگر می شد مقدار دبی 500 رشته قنات را محاسبه کرد شاید به محاسبه ی دقیق تری از افزایش تهران به آب نسبت به 50 سال پیش نزدیک می شدیم. ساخت سد کرج و لتیان و غیره  به این نیاز پاسخ داد و آب رودخانه ها را به تهران بزرگ آورد اما آب را از روستاها سلب کرد و روستاها خشک و متروک شدند .نظام قنات ها کنار زده شد و اکو سیستم و تعادل اقلیمی از همانجا به هم خورد  و تهران به سرعت رو به گرمی رفت. می توان با مقایسه ی دبی قنات ها با مقدار آبی که سد ها به تهران می فرستند به این تفاوت فاحش  و این مصادره ی بزرگ روستاهای اطراف تهران دست یافت. اما مشکل اصلی کم شدن تند و  فزاینده  و  احتمالا جهشی بارش و برف و ذوب یخچال ها،ست که آینده ی کلان شهر گسترده ی تهران را زیر سئوال می برد و هیچ چاره ای نیست مگر تنظیم یک برنامه ی راهبردی کشوری برای کاستن از تجمع و کثرت جمعیت تهران و دوباره پخش کردن آن در مناطقی که هنوز خوش آب و هوا هستند.  یک مهاجرت معکوس در زمانی نسبتا کوتاه. اما شهرداری تهران با "جایزه ی " یک طبقه ای به مرمت کاران خانه های فرسوده، برعکس، دارد به  تراکم جمعیت اضافه می کند. جنگ اصفهان و یزد بر سر آب بالا میگیرد. جنگ مناطق کوهستانی زاگرس که  هنوز  آب فراوان دارند اما از آن نسبتا بی بهره اند بالا می گیرد. هیچ مرکز انرژی هسته ای را  در آینده کنار رودخانه ها نباید مستقر کرد. با کم شدن آب آن ها آن مراکز نیز از کار می افتند و قاجعه ای که در  تابستان 2005 در فرانسه روی دادتکرار می گردد.

 فرض کنیم افزایش جمعیت متوقف شود. شهرداری تهران و شهرسازان آن پیشنهاد می کنند بافت فرسوده نو سازی شده و خانه های کوتاه قد دو یا چهار طبقه آن  بلند مرتبه گشته و محلات آن با همان تراکم، از فضای باز و سبز مجهز بیشتری برخوردار شوند. در معادلات شهرسازان و شهرداری متغییر آب و کاهش آن محاسبه نشده و به امید خدا نشسته و طراحی کرده اند که تا مدت کوتاهی سبیل انبوه سازان را چرب می کند اما نه بیشتر! هزینه ی بسیار بالای زیر ساخت ها برای تبدیل بافت فرسوده به ساختمان های بلند مرتبه ای که انرژی کمتری مصرف کند،  دارای سیستم های خنک کننده و گرم کننده ی تجمیعی و ترکیبی  آفتابی یا ژئوترمیک   باشند،  از سیستم فاضلاب و تصفیه و بازیافت آب، جمع آوری آشغال و تصفیه ی شیرآبه ها و باز یافت  همراه با تولید انرژی، و حل مساله گاراژها و  تمام خدمات شهری  دیگر، کارهایی نیستند که تدریجی و رفته رفته بتواند انجام بگیرد. تازه، مشکل آب باز هم باقی می ماند و حتی به فرض  اگر معجزه ای بتواند غول آدم خوار تهران را "آدمی با شخصیت و مودب و تر و تمیز و اصلاح کرده و خوش بو" کند، با کاهش آب، و بنابراین برق، و گرمایش و سرمایش برخورد خواهیم کرد که راه حل ندارد.

لازم است به فکر تشویق یک مهاجرت معکوس مانند یک برنامه ی راهبردی بود. با بحران آینده و قفل شهر و گرمای کشنده و بی آبی و قطع مرتب و طولانی تر برق . افزایش آلودگی  مسموم و گرد و غبار کشنده ی هوای آن، عده ی فزاینده ای از شهر فرار خواهند کرد. این پتانسیل و گرایش را باید در برنامه ای راهبردی تنظیم نمود تا از صدمات جابجایی های آن کاسته شود. اگر قرار باشد بافت های فرسوده ی بی ارزش تخریب شوند، باید به جای ساخت  بلند مرتبه ها و زیر ساخت های آن و جابجایی موقت مردم به ناکجا آباد، به فکر ساخت شهرک های تولیدی کوچک  و احیاء بافت  و زندگی روستاها بود. روستاهایی مدرن، مجهز، با بخش های تولید مشخص و خاص، در یک برنامه ی همایش سرزمین و محیط، با کاهش تولید گازهای مضر، معماری اکولوژیک و مرتبط با معنا و دلایل معماری سنتی و سایه ساز ایرانی، در یک شبکه ی راهبردی انرژی و تولید و توزیع و حمل و نقل منظم و عمومی بود. بنابراین، محله های بی هوویت  فرسوده را باید تخریب کرد اما  هیچ چیزی در آن نساخت مگر  فضای باز و سبز با تجهیزات شهری و محله ای. چه اتفاقی از نظر اجتماعی رخ خواهد داد؟ شهر از محلات قدیمی و مردمی پاک شده و به خدمت بخش سرمایه داری کلان در می آید؟ با یک برنامه ی کالبدی مجازی شهری این چنین، با داشتن فضاهای باز بزرگ و سبز و مجهز باید دید  در سالهای بعد از آن واکنش محلات ثروتمند اما بسیار متراکم شمال شهر چه خواهد بود.  بدون شک محلات قفـل شده ای مانند کوهستان و الهیه و فرشته نمی توانند در برابر محله های باز و سبز از به رخ کشیدن گرانی محله شان خوشحال باشند و قیمت ساختمان های پر افاده ی آن ها فرو خواهد ریخت. از شهر باید رفت. اما نه خود بخود. نه با هرج و مرج بل با ساخت یک سیستم آلترناتیف و جایگزین و با برنامه. خیال شرکت بخش خصوصی را هم از سر بیرون کنیم. بخش خصوصی نه توان مالی آن را دارد و نه علاقه ای به کارهای انسانی و دراز مدت  راهبردی کشور. کوته نظر است و اهل بده بستان و عرضه و تقاضایی در حد بازار. باید همتی کرد و کل برنامه ها را بازنگری نمود. وگرنه مستحیل شده و به تاریخ می پیوندیم.

 

 

 

اقلیم، آسایش، سکونت!

 

اقلیم، آسایش، سکونت!

10 مهر 88

فرخ باور

 

سه محور زیست و زندگی که در سراشیبی سقوط و انحطاط  ترمز بریده اند، آن هم نه از روی بد شانسی و اتفاق، که در پی نوع کار و نظام خصوصی افسار گسیخته ی سرمایه داری. با تمام کوششی که از طرف گروه ها و جنبش ها و دولت های انقلابی  برای سرو سامان دادن این موضوعات و جلوگیری از خون ریزی رگ های بریده انجام می دهند اما این روند با شتاب بیشتر و فزاینده ای به تخریب و بنابراین به جنگ، جنگی  غیر نظامی و نظامی ادامه می دهد و وضع را از این که هست هم  بدتر می کند.

اما چند نکته در یک نگاه:

سفره های آب زیر زمینی دشت حاصلخیز قزوین بنابر گفته ی رئیس آب استان آقای دانشجو، هر سال یک متر و نیم پایین تر می رود و در 40 سال اخیر با فعالیت 9000 چاه با 2000 چاه عمیق بی مجوز و با مجوز، این سفره 50 متر پایین رفته و هنگامی که ترکیب نمک و آهک آن زیاد شد و روی زمین آمد و دوباره در آن فرو رفت، فاتحه ی  دشت را هم می خوانیم. اما در تهران برعکس، سفره های آب در جنوب آن عق زده  و از سطح زمین بیرون می زند و مزارع را آبیاری می کند.

در استان قزوین، مانند اطراف دریاچه ی خشک شده ی پریشان در استان کازرون، و باغ های پسته ی رفسنجان، و جاهای دیگر کشور نیمه  خشک و خشک، چاه های عمیق آب زیر زمین را مکیده و آن را خشک می کنند در حالیکه تهران آب تمام رود های اطراف منطقه را از مالکان اصلی و کشاورزش  سلب مالکیت کرده، به شهر آورده و کثیف اش کرده با چاه در زمین تزریق کرده آن قدر که در جنوب روی مزارع روان شده است.

دلیل خشک شدن زاینده رود  در پایین دست سد اصفهان، چه خشکسالی باشد و چه کارگاه زیرزمینی متروی آن، نتیجه این است که به محصولات مزارع غربی اش 80% افزوده شده اما مزارع شرقی، بنابر نوشته ی بعضی از اصحاب مطبوعات، خشک شده است. لابد آب خصوصی شده و یا مدیریت آن خصوصی عمل می کند و آن را به از ما بهتران می فروشد. اگر سیل فرا راه برسد، مدیر یا مالک آب خصوصی سد دولتی تا آن جا یی که بتواند از فرار دادن آب هایش سر باز می زند و وقت که از سر اجبار دریچه ها را باز کند فاجعه به بار می آورد.

چند سال پیش قرار بود باقیمانده آب رود کرج را نیز در لوله کرده تا به داد کلان شهر تهران برسد، اما داد و فریاد باغداران حاشیه ی رودخانه بلندتر بود و برای مدیران مایه ی آبرو ریزی شد. همان سال ها قرار بود لوله ی کت و کلفت دیگری آب شیرین پایین دستی خوزستان سرسبز را که به درد کشاورزان نمی خورد، به قیمت خوب به کوویت بفرستد اما بعد، دولتمردان "نامرد" ما زیر قول خود زدند. در عوض لوله ی دیگری با قطر 2 متر قرار است  آب ارس را به تبریز ببرد چون که تبریز، مهد مقاومت و مبارزه و پیشرفت  اگر هنوز کلان شهر نشده، می خواهد  بشود، شاید که پس از تقاطع غیر هم سطح مترو هم بزند!

 در دوران نفوس 15 میلیونی مردم ایران و برقراری نظام قنات ها و آب انبارها و یخ چال ها و آسیاب های آبی و بادی و بادگیرها، جمعیت در سرزمین پراکنده بود، اما به دوران تکنولوژی و 75 میلیونی جمعیت که رسیدیم، با رونق چاه های عمیق و سدها، جمعیت در چند شهر بزرگ توی هم و روی هم و درهم و برهم مچاله شدند و آب   کم آوردند. تازه، این که چیزی نیست! توچال و دماوندی که در نیمه ی مرداد هم از یخ و برف پوشیده بود لج کردند و خشک شدند و یخچال هایی هم که هنوز نوک قله ی دماوند اسطوره ای باقی مانده سرنوشتی جدا از یخچال های دائمی کوه های آلپ و پیرینه و کلیمانجارو و حتی هیمالیا و دو قطب شمال و جنوب ندارد. در آن صورت، وقتی که نسل آینده از نقطه ی بحرانی عطف گذشت، جمعیت دوباره کم می شود، چینی ها با زبان خوش یا به زور به سیبری کوچ می کنند و شرکت مون سانتوی آمریکایی با هندی ها هم همان کاری را می کند که با برنج باسماتی کرد و ژن باز تولیدشان را از بین می برد و هندی نایاب، و بر اساس مکانیزم عرضه و تقاضا قیمتش بالا می رود.

بنابراین، فعلا که روند تخریب اقلیم همین است، و همین است که در ضمن باعث توفان ها و گردبادهای تند و ویرانگری شده که به مدیترانه و اروپا و آسیا هم کشیده می شود. دنیا گرم شده و اکو سیستم به هم می ریزد اما سیستم سود آوری اقتصاد سرمایه داری نمی تواند خود را تصحیح کند. سود سرمایه و افزایش نرخ سود سرمایه مالی خودش بیشتر از هر کسی شاهد تخریب و آلودگی آب و زمین و هواست اما قادر نیست مکانیزم کارش را تصحیح کند. دلیل نقش مخرب  تجمع و تراکم و تلمبار در شهرها همین مکانیزم مالکیت خصوصی بر منابع آب و زمین و خدمات و نظام تولید در مقیاس جهانی است. هر مرکزی باید اقتصادی باشد و خود مختار. بیمارستان باید بر اساس بدبختی بیمار پولش را در بیاورد. وکیل مدافع و نظام حقوقی بر اساس دفاع از رژیم مالکیت قدرتمند، آدم بیچاره را رگ بزند. مراکز فرهنگی باید همین کار را بکنند، پولشان را در بیاورند و نیروهای اجتماعی شان را تعدیل کنند. بانک و نزولخوار و دلالان وام باید بر اساس برهم زدن آسایش و سکونت مردم، پول انباشته کنند. دنیا وارونه شده و اگر بتوانیم باید دوباره آن را روی پایه های خودش بگذاریم.

وقتی خلبان شهرساز می شود، شهرساز خلبان نمی گردد. شهرساز راه افزایش تراکم شهرها را به نام بهینه سازی و نو سازی، در افزایش طبقات، در افزایش سطح اشغال، در نابودی باغ ها، در تغییر کاربری ها و در به درک فرستادن طرح جامع، به همکاران خلبان نشان میدهد. او به حرفه ی خود خیانت می کند. اخلاق حرفه را یاد نگرفته فراموش می کند و در یک سیستم مافیایی به جیب خود می پردازد و هرچه بیشتر آن را پر کند بیشتر مباهات و فخر می فروشد. یار و همکار انبوه سازی می شود که قیمت مصنوع و هر ساخت و سازی  در شهر را شاید به قول دکتر چمران، ده برابر می کند. کلان شهر به انسانی بسیار فربه و مبتلا به هر بیماری که تصور کنید تبدیل می شود که روی کثافات خود نشسته و تکان نمی خوردف کارش را زیر خودش انجام میدهد و کارشناسان و جراحان و پزشکان مفصل کنفرانس ها گذاشته و بدنش را پر از بای پاس و پیوند اعضای بریده شده ی روستاهائی می کنند که به خشکی و تنهایی و مرگ محکوم شدند. محکوم شدن درست به معنای حقوقی و قضائی آن است و بر تمام این روند اجحاف و زورگویی بر طبیعت و انسان و معماری یک تور ماهی گیری بزرگ پیچیده شده که راه فراری برای هیچ نوع ماهی باقی نگذاشته است. از دکتر "آمپولی" پرسیدند هیچ وقت در حرفه ی خودش دچار اشتباه شده است؟ پاسخ داد بله، همان دفعه ای که یارو میلیاردرررو  با اولین نسخه خوبش کردم. پزشکی با شهرسازی و جامعه شناسی شباهت های زیادی دارد. بخصوص در خرابکاری هایش! آنژیو کرده و وسط کار نرخ طی می کنند. معالجه نمی کنند تا با  رگ های پا بای پاس کنند، در شهر هم به زور مترو را از زیر میراث تاریخی رد می کنند. فعلا که ریل راه آهن اجاره می دهیم، فرهنگسرا را هم مانند اتوبوس و هواپیما خصوصی می کنیم، ایستگاه قطار و فرودگاه و زندان و گمرک و اسکله و هرچه که هست را خصوصی می کنیم. دانشگاه خصوصی می کنیم. بچه پولدارها  را تلکه می کنیم تا در عوض، با استادان مدعو نه قرار داد می بندیم و نه پولی به آن ها بدهیم. باشد. به هرحال هر چیزی یک ته دارد. وقتی کفگیر به ته دیگ خورد آن موقع می توان در باره ی این که چگونه می توان بالا آمد  صحبت نمود. وقتی خلبانان شهرسازی کرده و به یک نظر خاک را کیمیا می کنند،  دبیران محیط زیست هم باغ را به آپارتمان تبدیل و فضای سبزش را به پشت بام می برند و آسمان را داغ می کنند. اگر این راه، راه رفته ی بربریت نیست پس بربریت در دنیای تکنولوژی امروز چیست. بربریت دوران تکنولوژی مدرن ایجاد نیازهای کاذبی است تا بر اساس آن و مکانیزم عرضه و تقاضایی که از آن ناشی می شود بازار یابی نمودو عرضه و تقاضایی که شامل حال بازار سرمایه ای می گردد که برای خرج کردن پول و پله ای داشته باشد، و نه  شامل حال جامعه ی بشری. اگر بشود از مگا وات به نگا وات و نفی آن برویم و از مسابقه ی تخریبی روندی که " تولید ناخالص ملی" پشت سر خود باقی گذاشته دست برداریم، بر طبیعت مسلط نشده با آن تعامل کرده و آشتی کنیم، اگر نظامی داشته باشیم که با انسان دوباره آشتی کند، آن وقت راه رفاه را خواهیم یافت و اقلیم را نجات داده، آسایش را فراهم کرده و مردم را از مهاجرت و کوچ و بدبختی نجات داده و سکونت شان را هم مانند یکی از حقوق اولیه ای که در تمام قوانین اساسی از آن یاد شده و انجام نشده، در فضای مناسب کار و اوقات فراغت فراهم می کنیم.

 

اقلیم، آسایش، سکونت

اقلیم، آسایش، سکونت

3 مهر 88

فرخ باور

 

در میان بحران بسیار خشونت باری که هرج و مرج نظام خود پرست و کور سرمایه داری در جهان به وجود آورده، هم اقلیم، هم آسایش و هم سکونت دچار فرسایش مرگبار، ویرانی و مهاجرت ها از روستا به شهر، کشور به کشور و قاره به قاره شده است و فعلا اگر وضع از این شرایط بدتر نشود، هنوز چشم انداز مستمری از بهبودی نیز دیده نمی شود. تمام تعادل سیستم محیط زیست کره ی زمین در اثر ماهیت کور نظام سرمایه داری و تضاد میان پیشرفت علمی فنی آن با عقب ماندگی انسانی فرهنگی و اخلاقی آن به هم ریخت و به سرعت به سوی بی نظمی و نابودی پیش میرود و کافی است به آب شدن یخچال های بزرگی نگاه کرد که سرچشمه ی رودخانه های بزرگ در هند و در چین در دوطرف هیمالایا هستند. رودخانه هایی که زندگی میلیارد ها انسان به آن بستگی دارد که با کم آبی آن ها مهاجرت ها به کام مرگ و به سیبری آغاز می شود. به علت گرم شدن هوا،  سرعت ذوب شدن یخچال ها را در همه جا از قطب شمال و گروئلاند تا آل|و پیرینه و کلیمانجارو و دماوند خودمان تا قطب جنوب می توان مشاهده کرد. تا 50سال پیش دماوند در وسط تابستان نیز تا نیمه از برف و یخچال های همیشگی اش پوشیده بود و توچال نیزهیچ وقت خشک نمی شد. خشک شدن کوه ها، نابودی سیستم کهن آبیاری، ترک روستا ها وهجوم به شهرها، از هم گسستن خشونت بار مناسبات و تعادل گذشته با ازدیاد ناگهانی جمعیت کشورها و قاره ها، همراه با جنگ های پی در پی و مهاجرت ها همگی همزمان شد با توفان ها و گردبادهای بزرگی که نه تنها   نیم کره ی شمالی، که نیم کره ی جنوبی نیز فرا می گیرد.

 حتی اگر از همین فردا تمام منابع تولید گازهای گلخانه ای و انیدرید کربونیک نیز قطع شود، روند گرم شدن و توفان های گردبادی دست کم تا ده سال آینده ادامه می یابد و همه جا و همه چیز و همه کس را مورد تهاجم و ویرانی قرار می دهد. بشریت هنگامی دچار چنین تخریبی قرار گرفته که مدیریت بزرگ آن به فکر تسلیحات و تجاوزات و تملک منابع سوخت و جنگ و کشتار می باشند.  مدیریت بزرگ بشریت با تمام علوم و فنونش بسیار تنگ نظرتر از آن است که بتواند راه چاره ای در برابر شرایط بحرانی ویرانگر و مرگباری بیابد که خود و نظام هرج و مرج سرمایه داری اش بوجود آورده که بشریت در قرن گذشته و در اوایل هزاره سوم با  جنگ های جهانی و محلی ویرانگر و تجاوزگرانه  پشت سر گذاشته  و بعید به نظر می رسد  مدیران چند کشوربزرگ سرمایه داری بتوانند کل مکانیزم تولید خود و عواقب رقابت های جنگاور آن را به موقع تغییر دهند و از سیر تخریب و تسریع روند آنتروپی جلوگیری کنند. البته، بشریت بارها از تنگناها و گلوگاه های ویرانگری عبور کرده که هربار به نظر می رسیده پایان کار بوده باشد، هنگامی که بسیاری از انسان ها راه را در تیرگی گم کرده بودند. این بار نیز، علیرغم تسلیحات ویرانگر هسته ای، اعتقاد جنبش های بزرگ مردم بر این است که باز هم، حتی به قیمت جنگ ها و درگیری های هسته ای، بشریت، با زخم های عمیق و عواقب دهشتناک جنگ، راه به سوی پیشرفت و آسایش را باز خواهد نمود، اما این بار بدون به دنبال کشیدن نظام خود پرست و کور دل و ظالم سرمایه داری.

آن چه که در ایران روی داد، پس از انقلاب به اصطلاح سفید شاه و اصلاحات ارضی از نوع سرمایه داریش، روند پیوسته ای بوده که سکون روستا ها را در هم ریخت و روستائیان را از جای خود ریشه کن کرده به شهر ها پرتاب نمود. پس از انقلاب اسلامی و هشت سال جنگ این روند ادامه یافت و تشدید شد. نظام معیشتی با 15 میلیون نفر در اواخر قرن نوزده و  35 میلیون نفر اواسط قرن بیستم، هنوز عمدتا  بر اساس سیستم آبیاری و آب رسانی کاریزی و آب انبارها،  به ایرانی رسید با 70 میلیون نفر جمعیت، و  تخریب نظام کهن آبیاری و آب رسانی که   با توانائی های طبیعت در تعامل بود.  سیستم چاه های عمیق در اختیار رانت داران و ویژه خواران، باعث شد سطح سفره های آب زیر زمینی به سرعت پایین رفته و سیستم قنات را خشک کند. نابودی قنات ها باعث تشدید مهاجرت از روستا به شهر شد. ایجاد سد های بزرگ نیز آب رودخانه ها را بیشتر به شهر ها آورد و روند ترک سرزمین و روستا و کشاورزی را تسریع کرد و این روند هنوز هم ادامه دارد. می خواستند باقیمانده آب رود کرج را هم به کام تهران کنند و یک لوله به قطر 2 متر باید باز هم آب ارس را به تبریز بیاورد. در حقیقت ما شاهد سلب مالکیت از روستا و خصوصی کردن آب به نفع کلان شهرها هستیم. همان طور که  شاهد خشک شدن تالاب ها و دریاچه ها و رودخانه ها می باشیم. به اضافه این که روند خصوصی سازی یا دامن آب های پشت سد را هم گرفته و یا این که قدرت های بزرگ می توانند از این آب ها به نفع مزارع خاص خود استفاده کنند.

کیومرث دانشجو، رئیس سازمان آب استان قزوین از وجود 2000 چاه عمیق بی مجوز در میان 9000 چاه استان نوشته و می گوید سطح سفره آب زیر زمین هر سال یک متر و نیم  پایین می رود و سطح زمین هم آشکارا پایین رفته است و در 40 سال اخیر سفره ی آب زیر زمینی 50 متر پایی رفته و خطر هجوم شوری آب زیاد شده که به معنای مرگ زمین و کشاورزی است. اما، همراه با خشک شدن آب زاینده رود در بستر اصفهان، شاهد رشد 80% تولید مزارع غرب بالا دست سد وخشک شدن مزارع شرق آن هستیم که نتیجه ی سوء استفاده ی خصوصی مدیریت آب است. خشک شدن دریاچه پریشان نیز به همین گونه و به علت مکیدن آب های زیر زمین با سی صد چاه عمیق با و بی مجوز و تلمبه های بسیار بوده است. شاید بتوان خشک شدن موقت زاینده رود را به فعالیت ساخت متروی اصفهان مرتبط دانست، مترویی که برای اصفهان و شیراز چندان لازم و حیاتی نبوده و به هرحال، همه ی این وقایع پشت سر هم عقب ماندگی مدیریتی را نشان می دهد که خیلی زود کشور و زندگی مردم را به بن بست و درماندگی و بلوک شدن شهرها می رساند مگر این که آن چه را که ضرر است بتوانیم همین جا قطع کنیم و مسیر راه را تغییر دهیم ، که این کار را درست باید از تغییر مدیریت و سیاست های آن آغاز کرد و  کاری را که آغاز شده با سرعت و قدرت و گسترش بیشتری ادامه داد.

باید مهاجرت را وارونه کرد و از شهرها به روستاها آغاز کرد و شرایط آن را آماده نمود،  رشد صنعت و مکانیزه کردن تولید کشاورزی را در خدمت آن گذاشت. این مساله را با خصوصی کردن منابع تولید در بورس نمی توان انجام داد. با سرعتی که خصوصی سازی در بورس پیدا کرده نمی توان به یک چنین برنامه ریزی وسیع و گسترده ای دست یافت و احتمالا باعث هرج و مرج بیشتر ی نیز خواهد شد. دیدیم که ساخت و ساز و مسکن بر اساس وامهای فزاینده  و فعالیت سرمایه داران بزرگ به نام انبوه سازان فقط باعث بزرگتر شدن سرمایه داران و بیشتر شدن تورم می شود، و اگر مسکن مهر هم به دست انبوه سازان سپرده شود به انباشت سرمایه و امکانات عده ای سرمایه دار افزوده شده، قوطی های بی کیفیت زیادتر و ماهیت اجتماعی این برنامه شکست می خورد. جنبش تعاونی که بالاخره پس از سالها با پشتیبانی دولت و بانک تعاون به راه افتاده می تواند راه گشا باشد به شرط این که سرمایه داری بزرگ خصوصی در راه آن سنگ نیندازد.  احساس این است که هنوز زود است بتوان برنامه ای بزرگ و فراگیر برای حل بحران های اقلیم و محیط زیست و سکونت و آسایش به اجرا گذاشت. گفته شده  تعاونی ها 13 % و بخش خصوصی تا به اینجا 43% از مالکیت را در اختیار گرفته باشند که ناگهان، در گرماگرم برنامه های تحریم فروش بنزین از طرف کشورهای سرمایه داری بزرگ، شاهد کشف شبکه ای هستیم که روزانه 45 میلیون لیتر بنزین به کشورهای همسایه قاچاق می کند. تصور چنین تخریبی نیز سخت است و در این گیرو دار، قبل از رسیدن به هدف هایی مانند موضوعات این گفتگو، هنوز مشکلات پیچیده ی اجتماعی و اقتصادی و سیاسی  و ساختاری بسیار جدی و مهمی در پیش و در دستور روز داریم که باید بتوانیم بگشاییم که بسیار سخت بوده و به  هوشیاری و همت و اراده و پیگیری فراوان مردم و روشنفکران و به اصطلاح کارشناسانی نیاز دارد که فقط به فکر جیب خود و جاه طلبی هایشان نباشند. در یزدی که باید خانه ها را مرمت کنند و سیستم شهر را احیا کنند و زندگی و کار و معیشت مردم و تولید صنایع دستی و مدرن و گردشگری فرهنگی را به راه بیندازند، منابع را صرف ساخت هتلی متفرعن و بیهوده ای مانند صفائیه می کنند. که تفکری از معماری کاذب دوبی مانند دارد. در تهرانی که باید برای کاستن از تراکم آن برنامه ریزی کرد، یک طبقه جایزه به کسانی که در بافت فرسوده خانه ای مرمت کنند می دهند. فرهنگ اجتماعی ما باید به این نقطه برگردد و برسد که کسانی که به دانشگاه راه پیدا می کنند برای منافع تنگ نظرانه ی خود این کار را نمی کنند و اگر می خواهند پزشک یا معمار و مهندس بشوند برای این نیست که توی آن پول است بل برای این  است که جامعه ی بشری و معیشت آن ها را بسازند و زدگی میلیون ها انسان را در مدت کوتاهی و تا دیر نشده، از عقب ماندگی بیرون بیاورند . خلبانان به کار خود بپردازند تا شهرسازان کار خود را بهتر انجام دهند. تا هنگامی که این فکر عقب افتاده ی قرن ها پیش سرمایه داری "عرضه و تقاضا" در سر مدیران خود ساخته وجود دارد، هرج و مرج نیز ادامه می یابد. کار سرمایه داری اینست که تقاضاهای کاذب مصرفی به وجود بیاورد. لازم است مگاوات را به نگاوات تبدیل کنیم. لازم است زیرساخت های اساسی زندگی را برنامه ریزی کنیم و این کار اگر در کشورهای عقب مانده  برای سیستم استعمار کننده ی جهان صرف داشت که تا حالا انجام داده بودند. یک حاکم در یزد رشته قنات ها و خانه ی دولت آباد و آب انبار و مدرسه و میدان و بازار می سازد اما امروز هتلی 5 ستاره به نام صفائیه تا مانند هتل های بزرگ تبریز خالی بماند و بعضی سرمایه گذارانش دق کنند. و نامش را می گذارند عرضه و  تقاضا یا آزمون و خطا. هدف وسیله را توجیه می کند. اگر یک دزد حرفه ای و آدمکش با چاقو به یک دانشمند انقلابی حمله کند، هدف او وسیله اش را توجیه می کند. اما اگر دانشمند انقلابی بتواند چاقو را از دستش بیرون بیاورد نقش چاقو برعکس شده و همان وسیله توسط هدف انقلابی توجیه می شود. هدف ها را باید با اطلاع رسانی و حقیقت گویی از گرد و غبار و آلودگی بیرون آورد تا بتوان برنامه های توسعه و پیشرفت را ریخت. اهداف آن وسایلش را از نظر اخلاقی نیز موجه خواهد کرد.

 

 

 

سیاست سرمایه داری آقای ایلخانی برای سازمان هواپیمایی کشور مخرب است.

سیاست سرمایه داری آقای ایلخانی برای سازمان هواپیمایی کشور مخرب است.

25 شهریور 88

 

سیاست مسئول جدید سازمان هواپیمایی کاملا لیبریستی است و با تقویت سهمیه بندی فضا و قدرت رقابت جهانی آرزو می کند آسمان ایران آزاد شود. نظرات جهت دار ایشان در روزنامه ی امروز ایران روشن است و گهگاه به ترفند شباهت دارد. 88% از حمل و نقل در کشور جاده ایست با 23000 کشته در سال. 4% هوایی است با 23 کشته در سال. ایشان نتیجه می گیرند که کشته شدگان هواپیمایی یک هزارم کشته شدگان جاده ای است. ایشان تناسب 88%  زمینی با 4% هوایی را بلافاصله کنار گذاشتند در حالی که با این تناسب، کشته شدگان هوایی نسبت به زمینی به یک به 45 تغییر می کند.

این تنها یک نمونه است. تمام نظر ایشان بر اساس رقابتی شده ایرلاین هاست. ایرلاین هایی که 20% از جیب و 80% از تسهیلات دولتی را در اختیار دارند. ایشان علیه برنامه ریزی های "دستوری"! – این دستوری بوی سیاسی می دهد- و بر له عرضه و تقاضا به اصطلاح برنامه ریزی می کنند. در باره ی عرضه و تقاضا بارها گفته شده که "فرمول یا معادله ی برنامه ریزی کشوری فقط بر روی عرضه و تقاضای سرمایه داری اولیه تکیه نمی کند. وقتی از نماینده ی متروی تهران پرسیده بودند چرا یک خط مترو به فرودگاه امام نمی کشید؟ ایشان با تمام تبحر و کاردانی گفتند اول باید مقدار تقاضا را ببینیم آن وقت تصمیم می گیریم آیا اقتصادی هست یا خیر!

ایشان هم از اقتصادی بودن خطوط حرف می زنند و بر اساس آن خطوط ایرلاین ها مشخص می گردد. دعوای ایشان با هواپیمایی عراق هم بسیار جالب و ضد و نقیض گویی است و دست کم روشن نیست اگر ایشان با تقسیم برابر پروازها میان شرکت های ایرانی و عراقی مخالفت کرده و به همین دلیل تعداد آنها از 21 پرواز در هفته به 2 پرواز تقلیل یافته، چرا آخرین تفاهم بر اساس 50/50 تنظیم شده است. و چه کسی این تغییر سیاست را تصمیم گرفته است.

اصولا چرا روی هواپیماهای روسی و اوکرایینی خط می کشد و به دنبال هواپیماهای بوئینگ و ایرباس اروپایی است و چرا این طور روی نظر رئیس مجلس نمایندگان تمرکز می کند که، به قول ایشان، " به شدت" موافق گرفتن بودجه و تسهیلات  از دولت و از حسابذخیره ی ارزی برای خرید هواپیماهای غربی می باشد چون که در حال بحران بوده و تخفیف می دهند.  به نظر می آید روزنامه ایران در این مصاحبه بی نظر نباشد. این مصاحبه را بخوانید، نظر ایشان روشن است. چه اتفاقی افتاد که مسئول سابق این سازمان برکنار شده و آقای بهبهانی این آقا را جایگزین نمودند معلوم نشد. آیا دلیل آن را باید از تغییر سیاست سازمان هواپیمایی تخمین زد؟

با اجرایی شدن پیشنهادات و برنامه های ایشان، سیاستی کاملا طبقاتی در سیستم سرویس دهی هوایی رخ خواهد داد و کسانی که امکانات کمتر دارند شبانه با بدترین اتوبوس های هوایی، و ثروتمندان در بهترین ساعات روز و با بهترین هواپیماهای "دو لوکس" سفر می کنند. البته همین تمایز در فرودگاه ها نیز برای مسافران ویپ درنظر گرفته خواهد شد که لابد از وردی های مخصوص بدون صف برخوردار خواهند بود. به این سیاست می گویند: هرچه بدهی همانقدر آش میخوری. این یعنی برنامه ریزی پست مدرن آقای ایلخانی! اگر کسی یا خود وزیر محترم راه و ترابری مخالف این اندیشه ی ناب است سعی نکند سیاست ایشان را تغییر دهد. آسانتر اینست که خود ایشان را تغییر دهند.

 

پیادگان- گفتگو

پیادگان- گفتگو

16 شهریور 88

 

گفتگو در باره ی پیادگان در کلان شهر تهران فعلا معنایی بجز قلم شدن ساق پا و شکستن انگشتان پای دخترانی که صندل به پا می کنند ندارد. پیاده  و پیاده رو یعنی مظلوم ترین بخش اجتماعی و کالبدی کلان شهر. یعنی نتیجه رسواترین نماد ظلم شهر سرمایه داری و چپاول وقیحانه ی تازه به دوران رسیده ها. یعنی نماد قلدری اتومبیل هایی که به بستر خیابان قناعت نکرده و برای ورود به گاراژها، پیاده رو را تکه پاره می کنند، یعنی محل عبور موتورسیکلت ها و چیدن متاع و اشیاء دکان ها. این هایی که می بینیم و هستند پیاده رو نیستند. کاریکاتوری تلخ از و ضد انسانی از آنست که سیاست اقتصادی ضد انسانی کلان شهر تهران را فریاد می زند. باید از تهران دور شد و لحظه ای فراموشش کرد تا فکر باز شود و به یاد شهر و پیادگان آن افتاد که میروند و می آیند و گهگاه می ایستند و روی سکو می نشینند و اوقات فراغت را در گوشه و کنار زیر طاق و رواق و سوق و چهار سوق و گذر می گذرانند و گپ می زنند.

شهرهای اروپایی ده ها سال است که مرکز شهر را به رنگ آبی در آورده و ورود هرگونه اتومبیل را کاملا مسدود کرده اند تا جا برای پیداگان و راه رفتن بی دردسر و درد پا فراهم شود. تازه، پیاده رو به معنای باریکه ای که همیشه کنار خیابان کشیده شده و در خدمت دکان و مغازه هاست نیست. پیاده روها مانند موی رگهای کالبد شهر است که به همه جا میرود و می برد و از همه جا می آید و می آورد. اگر بتوان پیاده رو را به مویرگ تشبیه کرد می توان حال و هوای کالبدی  که مویرگش بسته  و پاره شده را هم درک کرد. مرحوم داریوش میرفندرسکی با یک گروه ممتاز و با حوصله و خوش سلیقه برای چند سال کوشید تا برای پیادگان، کنار رودبارهای تهران جایی خوش منظر به وجود آورد. طرحی تهیه کرد که از پل تجریش در کنار رودبار پایین می آمد، از لابلای پارک های کوچک بجا مانده رد می شد و گهگاه با یک پل پیاده و سبک سری هم به آنطرف رودبار می زد و کنار نانوائی سحر مکث می کرد تا به بازار پشت سینما فرهنگ می رسید. به حریم رودخانه توجه می کرد و آنجا که ممکن بود دیوارهایی را که به حریم تجاوز کرده بودند در نقشه بر می داشت و به شهر و شهروند و پیدگان می سپرد. اما آقایان شهرداری منطقه ی 3 چه گفتند؟ پشت چشم نازک کرده و گفتند "شما میدانید اینجا زمین متری چند میلیون می ارزد"؟ پاسخ ایشان لابد این بود که ما هم که محض رضای خدا چند سال روی این پروژه کار نکردیم. ما به درخواست و قراداد خود شهرداری و بخش زیبا سازی آن و با عشق و علاقه ی خود و همکاران برای بازگرداندن بخش بسیار کوچکی از شهر به آن چه که رودبار های تهران معنا می دادند این کار را به  انجام رساندیم. پروژه روی کاغذ ماند و ایشان هم از دنیا رفتند. ایشان موفق شدند بدنه ی چهارباغ اصفهان را از دکان ها و زائده ها پاک کنند تا از آن جا بتوان هشت بهشت و باغ های اطراف آن و کنار مسجد مادر شاه را نظاره کرد. روزگاری آب مادی وسط حیاط این مسجد روان بود که حالا وایساده و گندیده. و روزگاری دورتادور میدان نقش جهان مادی زیبایی در جریان بود و بجای بولوار     که روزی سرحد شمال تهران بود، نهر آبی آرام روان بود با درختانی در حاشیه و جایی برای پیاده.

اگر روزی شورای شهر تهران شهردار را برکنار کرد، اگر روزی به جای انباشتن تراکم بیشتر در بافت فرسوده ی تهران از آن کاست، تجمیع کرد یا روند مهاجرت معکوس روی گرفت و مردم را از این مصیبت نجات داد، آنگاه می توان از پیادگانی حرف زد که روی پیاده روهایی آهسته راه می روند که از میان نواری از درختان و چمن ها و گلها و بته ها رد می شود، که کیوسک نان و بستنی و روزنامه و اطلاعات محله و شهری دارد، جای بازی دارد، میدان های کوچک و کج و کوله ی غیر هندسی دارد، جوی آب دارد، حوض و حوضچه دارد و طاق و بستان و گودال باغچه و غیره که در یک بافت فراگیر از همین نوع نوار سبز طبیعی، شهر را طی می کند و به دور از خیبان های پر از ماشین های عجولی که با تمام  زوری که میزندد سرعتی میانگین حدود 7 کیلومتر در ساعت دارند و آلودگی از هر نوع آن، کمی از این نوع تمدن دور شوند، زنها بافتنی ببافند و از عروسشان خوب بگویندو بچه ها و نوه ها هم سرسره بازی و آب بازی کنند. به این شرط که زمین متری چند میلیون نیارزد.

اما آیا مگر می شود؟ مگر می شود دوباره قنات ها را احیاء کرد. قناتهایی که به فاضلاب تبدیل شده اند. قنات هایی که مزاحم مترو و زیرگذرها هستند. شهر سرمایه داری مخالف باتمام این فکر های خوبست و به ریش گویندگانش می خندد. شهر سرمایه داری  در سابق خیابان های بزرگ شهر رد قاچ قاچ کرد و مانند عبدالرزاق، بازار تاریخی اصفهان را پاره کرد. امروز با بای پاس هایی به نام مترو، که آدم را به زیر زمین برده و به موش کور تبدیل می کند –از پاریسی هایی بپرسید که دیگر آن را تحمل نمی کنند و دوباره به اتوبوس روی آورده اند- حتی آب زاینده رود را هم قطع می کنند و پای پل الله وردی خان را هم می جوند و از زیر مکان های تاریخی می گذرند شاید زیخاکی چیزی یابند. آن ها هربار که به پارک های کناره و کرانه ی زاینده رود می نگرند و مساحت آن را به پول و ساختمان های زیبا و بلند تبدیل می کنند یکجا ز غمش سکته می کنند. آن جا جای پیادگانست. آن را هم از دست ندهیم.

 

 

تهران، جوان پیر فربه

تهران، جوان پیر فربه

21 مرداد 88

 

مساله ی آب نوشیدنی سالم یا آلوده ی تهران باز مساله ی بافت های فرسوده را مطرح می کند و می بینیم شهرداری تهران درست در خط سیر مخالف با راه حل سالم سازی و انسانی حرکت می کند. کی و چگونه می توان جلوی کار این نادانانی را که پر از خود بزرگ بینی دارند شهر و شهر نشین را به نابودی می برند گرفت؟

این مساله ای نیست که بشود مدت بیشتری نادیده اش گرفت و در باره ی آن زمزمه کرد. اگرچه اصل برسر رشد کاربردی اجتماعی شوراهای شهر و روستاست اما اگر همین الان وزیر کشور می توانست شهردار و دار و دسته اش را برکنار کند و از شورای شهر می خواست کسی را موقتا بجای او و آن ها بگذارد و بلافاصله از روند بیشرمانه ی افزایش تراکم شهر جلوگیری کند، کار اشتباهی نمی بود به این شرط که بلافاصله شورای کلان شهر را به سوی انتخابات آینده هدایت می کرد. گفته می شود این تفکری کودتایی است. شاید، اما کودتا را شهردار کرد و احیانا این یک ضد کودتا خواهد بود. او بود زیر برنامه ها زد و مسائل ترافیک آن را به سوی خصوصی سازی بیشرمانه ای سوق داد، مردم را ناراضی کرد تا جو سیاسی انتخابات تهران را علیه رئیس جمهور فراهم کند، داستان اتوبوس های گازی را همه در روزنامه ها خواندیم و میدانیم، سابوتاژ از طرف آقای شهردار انجام گرفت که به قول رئیس شورای شهر، 93% از کارهای بزرگ را بدون مسابقه به کسانی ارجاع داد که خود می خواست و این قدر به تکروی و خیره سری ادامه داد تا کار به شکایت شورای شهر از شهرداری برای مورد ترافیک اتوبوس های سریع  در خیابان ولیعصر رسید.

در مقیاس کوچکتر، می بایست از مسئولان زیر گذر توحید، خیابان نواب، شرکت پرلیت که بی گدار به آب زد و گویا در خرید اسباب و آلات مناسب کار کوتاهی کرده، و سخنگوی وقیح شهرداری و مسئول آتش نشانی شهرداری همان منطقه و همه ی دروغ گویان و اهل کتمانی که کشته شدن راننده ی لودر را مسکوت گذاشتند، خلع ید و سلب مسئولیت نمود و کمی هم از خود آقای حجت سئوال کرد چند و چون واگذاری این کار به پرلیت چگونه بوده و اصولا، چرا بجای راه کار سیستم ریلی و قطار هوائی حمل و نقل عمومی، هنوز به راه حل اتومبیل خصوصی و دو طبقه کردن اتوبان ها و زیر گذرها و تقاطع های غیر هم سطح فکر می کنند و اینهمه خرج و مشکل بوجود می آورند. ما شاهدیم در شمال ایتالیا بزرگراه های زیادی به موازات هم کشیدند و مساله ای حل نشد، اتومبیل ها در هم گره خوردند و حمل و نقل روی ریل گسترده نشد زیرا تونل های آن ها گنجایش عبور کانتینر روی واگن قطار را ندارند.

سئوال و محاکمه اکنون ممکن است. گرچه حکم  آزادی شهرام جزایری از بالا دست  نوشته شده بود اما اولا آزاد نشد و ثانیا حالا حکم اعدام غلامرضا "فریب"، مسئول کلاهبرداری از 11 هزار خانواده برای ساخت مجتمع مسکونی نگین غرب و شفق، که پرونده ی آن  به مدت 8 سال در مجتمع حقوقی شهید بهشتی خاک می خورد، داده شده و در این قوه، قبل از خروج آقای شاهرودی فعل و انفعال های جدی میان دادسرا و دادگاه آغاز شده باشد.

به تهران برگردیم که دچار روند فزاینده ی مرگ است. باید سرنخ کلاف سردرگم را یافت و به اصل مطلب برگردیم. مانند ضرورت یافتن اصل مساله ی 200 هزار کشته  در عرض 5 سال روی جاده های ایران که دومین رقم مرگ ومیر کشور می باشد.

راهبرد پایتخت، کاستن از تراکم آن است نه افزایش آن. آلودگی یک مخزن بزرگ آب نوشیدنی در پونک، بجز خود مساله از نظر فنی و امنیتی، یک مساله ی زیر بنایی را مطرح کرد که  راه حل فوری ندارد. هنوز یک سد دیگر برای کم کردن مقدار نیترات موجود در آب جنوب شهر، هنوز افزایش آب به کلان شهر و باز هم  مصوبه ی شهرداری تهران که یک طبقه به کسانی که در بافت فرسوده اقدام به مرمت کنند جایزه میدهد. یعنی یک تفکر سرمایه داری از نوع پست و کور آن به ضرر هرکس که هست و هر کس که میماند و هر کس که می آید. مشکل اجتماعی پیچیده ایست اما مگر مردم از روستاها ریشه کن نشدند و به تهران نیامدند؟ نمی توان همین روند را معکوس کرد؟ متغییر های چنین بازگشت چیست که نمی توان حتی به بحث گذاشت؟ یا دست کم، چرا شهرداری تهران بزرگ هنوز سالی 4 میلیون متر مکعب جواز ساخت صادر می کند؟ چرا هنوز باغ ها در درکه و پایین دست خود شهرداری منطقه یک از ساختمان های چاق و چله پر می شود که همسایه ها را خفه و نور آن ها را می گیرد؟ آن وقت سیمای ملی نمایشی از پشت بام سبز را نشان میدهد و لاپوشی می کند. ما که میدانیم پشت بام های تهران به علت بوی گند ونت های توالتها و مستراح ها غیر قابل استفاده شده. و فعلا از تهران صحبت می کنیم و نه از یزد یا بوشهر یا اصفهان! این ها بیشتر به حقه بازی می ماند تا راه حل.

راه حل از نظر کالبدی اینست که بافت فرسوده ی بی هوویت و بی تاریخ تخریب شود و به جای آن هیچ چیزی ساخته نشود مگر فضای خالی، فضای باز و سبز و خدمات و زیر ساختهایی که شهر و محله فاقد آن هستند. صورت مساله را باید اینطور مطرح نمود: ، توقف مجوز ساخت و ساز جدید، کاستن از تراکم، تخریب بافت فرسوده و احجام مزاحم، برنامه ریزی سراسری برای توسعه ی شهرکهای مولد و کشاورزی مکنیزه با سرد خاه ها و سیلوهای غیر خصوصی. مدیران و صاحبان سردخانه های خصوصی علاقه ای به رشد محصولات داخلی نداشته و در واردات میوه جات ارزش افزوده ی بیشتری را کسب می کنند. مالکیت خصوصی را بر آب و سد و سردخاه و سیلو و زیرساختها باید برداشت و به دست دولت و تعاونی های مردم سپرد تا شرایط برای تولید داخلی و توزیع عادلانه و یک برنامه ی راهبردی جهت ایجاد مهاجرت معکوس و سرمایه گذاری مردم آماده شود. تا هنگامی که در درون مکانیزم های سیستم سرمایه داری کار کنیم حتی برنامه و فکر خوبی مانند مسکن مهر نیز می تواند یا فلج شود، یا نوشداروی پس از مرگ سهراب شود یا به عکس خود تبدیل گردد. دیدیم که خود آقای رئیس جمهور نیز مدتی پیش گوش مسئولان مربوطه را کمی پیچاند و گفت دو سال از این برنامه می گذرد و کار متوقف مانده است. امان از دست بورکراسی!

مردم را باید از این اطاق بزرگ گازهای سمی و تنش های مرگ آور بیرون برد و نجات داد. اما، شهری که فرضا باقی میماند، با پارک های بزرگ و زیرساختهای مناسب، در خدمت کی خواهد بود؟ در خدمت شهر سرمایه داری برج ساز؟ به این پاسخ جواب دهیم. ببینیم برسر دوبی چه میرود؟ تهران دوبی نیست اما .... فرض کنیم بیشتر کسانی که برای کار به تهران کوچ و مهاجرت کردند به شهرستانها و روستاهای مجهزی برگردند که حتی راه آهن دارد، برگردند. کارخانه ها و پادگان ها هم از شهر بیرون بروند، بخش اداری صنایع و تولیداتی که در تهران نیستند نیز خارج شوند، اطراف بازار از انبارهای فرسوده خالی شود، شهر از آشغال هایی به نام انبارها پاک شود، و غیره، اگر شد ببینیم چه کسی باقی میماند. آن وقت در باره ی آن صحبت خواهیم کرد.

 

مداخله در بافت فرسوده  کلان شهر تهران؛

استان تسکان برنامه ی دولت برلوسکنی را به 35% تقلیل داده  است. پس از شورش استان های ایتالیا، به آن ها اختیار داده شد آن را با شرایط خودشان تطبیق دهند و استان تسکان، حد 35% را برای افزایش حجم مداخله و حد ارتفاع 3 متری را بدون تغییر کاربری و بدون مداخله در مناطق مرکز شهر و پارک ها اضافه کرده است. شرایط خاص تخریب و ساخت مجدد را هم تنظیم کرده و در ضمن باید فاصله ها و دید و نور و همسایگی را هم در نظر گرفت و کل ارتفاع سه متری نمی تواند از کل ارتفاع موجود بیشتر شود و در ضمن اگر کسی قبلا حجمی را به خانه ی خود اضافه کرده باشد، آن حجم از این 35% کاسته می شود. تخریب و ساخت مجدد باید با استاندارد ها ی زیست محیطی و عایق حرارتی و ضرایب ایمنی و زلزله از طرف مهندس ناظر عضو سازمان مهندسین ضمانت شده باشد. هر استان مشغول تدوین این برنامه بنا بر شرایط خود می باشد. باز هم می بینیم که ایتالیایی ها از طرز کار شهردار تهران بهتر کار می کنند اگرچه در یک خط قرار دارند.


مداخله در بافت فرسوده  کلان شهر تهران؛

در برابر مرمت هر خانه در بافت فرسوده ی تهران، شهرداری یک طبقه جایزه می دهد!

برلوسکنی در برابر مرمت هر واحد مسکونی، 100% حجم اضافی مجوز می دهد!

ما پیرو آقای خوش مشرب برلوسکنی شده بودیم و خبر نداشتیم!

 16 مرداد 88

چه نیازی هست که این قدر از شهرهای دیگر از کشور ایتالیا یا ژاپن یا حتی انگلستان کپی برداری کنیم. البته مثال و نمونه ها و راه کارهای آن ها مهم است و مانند علم پزشکی حدود جغرافیایی ندارد، اما مداخله در بافت و نسوج یک بدن زنده به تاریخچه ی خود آن بدن بستگی دارد. انحراف در پزشکی هم در همین نقطه است که پزشکان، شاید تقریبا همه جا، بیشتر در کشورهای غربی، به بیماری می پردازند تا به بیمار، و در نتیجه برای بیماری ها الگو و کلیشه هایی از پیش ساخته دارند و بدون شناخت بیمار، برای بیماریش نسخه می پیچند و خلاصش می کنند زیرا پول از انسان مهمتر و داغتر است.ما حتی می توانیم پیشنهاد کنیم به دوران نخست نوسنگی برگردیم هنگامی که زنان در خانه هایشان به کار نقاشی روی سفال می پرداختند  و آن را در کوره های خانگی می پختند زیرا  هنوز تقسیم کار اجتماعی بوجود نیامده بود.

نخست این که این سه کشور، شبه جزیره و جزیره هایی هستند پر از آدم که جای خالی کم باقی گذاشته اند و اگر شب مثلا ایتالیا را از بالا بنگریم تقریبا تمام آن چراغانی است. ژاپن که باید بدتر و بیشتر و متراکمتر هم باشد. در متروی توکیو آدم های قوی هیکلی هستند که با پشتشتان مسافران مترو را به درون واگن ها فشار میدهند تا درها بسته شوند. آیا کار انسان پسندانه ای میکنند یا نه  به کنار اما مشت نمونه ی خروار است.  اطاقک های لانه زنبوری آنها را هم دیدیم و هم این که کارگران ژاپنی به مرخصی نمی روند و دائمادر حال کار  کردن هستند و مدیریت آن ها را مجبور میکند استراحت کنند و به مرخصی بروند، نه چندان از سر خیر خواهی بل از این رو که کارگران ژاپنی دچار مرگ و میری شده اند که مختص سرمایه داران است و با سکته ی قلبی دچار استراحت اجباری شده و جبران مافات می کنند.

کشور ما که در ماه مرداد به استراحت میرفت حالا امکاناتش را ندارد، قانونش را هم ندارد و همه اش به دور خودش میچرخد. یعنی کار میکند اما با راندمانی که می دانیم، و استراحت نمی کند و شهر نیز پیوسته غول پیکرتر و متراکم تر می گردد. یادمان باشد که که اگرشهر، شب هنگام، چیزی حدود 8 میلیون نفر سکنه داشته باشد، در طول روز تقریبا به 12 میلیون نفر افزایش پیدا می کند و کافی است صبح زود از بالا به شهر نگاه کنیم تا شاهد چند رشته دراز خط اتومبیل از شرق و غرب و جنوب به طرف تهران باشیم. در ضمن، گویا سالیانه 4 میلیون متر مکعب جواز ساختمان برای این شهر بدبخت صادر می شود. یعنی این که بجای مداخله ی جراحی برای کاستن از توده ها و غده های سرطانی و آماس این بدن باد کرده، به تراکم های آن اضافه می کنیم، بر تعداد سرم ها و بای پاس ها و لوله های آبرسانی و سرنگ و پروتین و تغذیه های آن می افزائیم اما اکسیژن را از آن سلب می کنیم.

به همین سادگی و وقاحت و زشتی! این چه سیاست اقتصادی ایست که بجای کاستن، بر تراکم می افزاید؟ قانونی که برلوسکنی پس از زلزله ی اخیر در ابروتزو و آکوویلا به تصویب مجلس رساند با هیاهوی استان های ایتالیا مواجه شد و دولت او مجبور شد اجرا و فقط اجرای آن را به عهده ی استان ها بگذارد و آن ها نیز مروری بر شکل محلی اجرا نمودند. اتفاقا، باید گفت هر بار که کفگیر دولت های چپ و راست ورشکسته ی ایتالیا به ته دیگ خورد به این فکر افتادند که مجوزی برای افزایش حجم و تراکم خانه های مسکونی  در برابر اخذ پول به اجرا بگذارد. با خوشحالی و دستپاچگی آرشیتکت های ایتالیا که خرده کاری ها یش را از دست هم بقاپند. نتیجه این سیاست هوشمندانه همین بود که با هر تکان زلزله، مانند همین زلزله ی آخر آبروتزو و اکوویلا، خانه ها و کلیسا و ساختمان های ایتالیا از هم گسستند و فرو ریختند. مثال ها و گفتنی هایش بسیار است. به هرحال، تفاوتهای عمده ی کالبدی و رشد ایتالیا با ایران در اینست که این شبه جزیره جای بیشتری برای پهن شدن ندارد، رشد زاد و ولد آن هم منفی است و دولت آن از سالهای بسیار زیاد، به علت خوره ی مافیا و دم ودستگاه های انگلی و غیر مولد، ورشکسته شده، طوری که خصوصی سازی فروش جهیزیه ی دولتی را از سال ها پیش به حراج گذاشته اما نه پولی  عاید خزانه شد و نه از بدهی دولت چیزی کاسته شد تا این جا که به فروش شرکت هواپیمایی آلیتالیا و شاید خود کارخانه ی فیات هم رسیده باشند.

شباهت سیاست اقتصادی شهرداری تهران با سیاست دولت دوم برلوسکنی در مورد مرمت مسکونی تازگی ندارد زیرا هنگامی که دولت اول برلوسکنی اقدام به فروش سواحل زیبا و سایت های توریستی کرده و حتی صحبت از فروش کولوسئوم نیز بود، دولت آقای خاتمی نیز چنین ایده ای  را برای تخت جمشید داشت و اگر عملی نشد شاید چون که تاراج میراث فرهنگی شهرهای باستانی مانند جیرفت، نیاز به فروش و خصوصی سازی پارسه را بیهوده نموده بود.

این ها همه مقدمه ایست دست و پا شکسته! اما تهران، که از او فقط اسم بی مسمایش باقی مانده. نه آب و هوایش، نه برفش، نه باغ هایش، چنارهایش، خانه های بزرگ دور و بر ناصر خسرو یش، دروازه ها و آب انبارها و یخچالها و کاریزها و محله ها و روستاها و هیچ چیز دیگرش باقی نمانده که آن را بتوان ته -ران خواند. به قول مهندس فرخ محمد زاده، تهران شصت روستای خود را بلعید. بلعیدن یعنی هم حجم زیادی را خورده و هم به یکباره و در مدت زمانی کوتاه، و آن را هضم نکرده. میدانیم  کشور ما در مدت بسیار کوتاهی از 70% روستا به 70% شهر تبدیل شد. یعنی، در واقعیت شهرها در محاصره ی روستاهای بزرگی قرار گرفتند که جابجا شده و آن ها را در بغل گرفته و فشردند و به خفقان انداختند. دلایل این روند به کنار ، اما این بدان معناست که این روستاها ریشه کن شدند و در جابجائی خود، ماهیت نیمه مستقل خود را از دست داده و به شهر آویختند و در  آن آمیختند.

بجای برنامه ریزی، سدها ساخته شد تا آب مورد نیاز شهر سرطان زده  تامین شود. در دولت خاتمی می خواستند باقی مانده ی آب رود کرج را هم  لوله کنند و به تهران بیاورند اما با اعتراضات باغدارانی که هنوز کنار رودخانه زندگی می کردند شهرداری آن زمان موفق به اجرای آن نشد. امروز هنوز همین سیاست پیش می رود و لوله ای به قطر 2 متر ساخته می شود تا آب بیشتری را از رود ارس به تبریز ببرد و آن را و سرمایه داران چاقش را بزرگتر گند ، بجای این که برنامه ی مناسبی برای رشد و توسعه و کیفیت زندگی در خود جلگه ی جلفا طراحی گردد.

هجومی که به تهران آمده دارای چنان تاریخی نیست که معماری آن بتواند خصوصیتی قابل دفاع داشته باشد. کوچه های تنگ آن قابلیت یک ردیف اتومبیل را دارد و نخستین اتومبیل برای خروج مجبور است دست به دامان در و همسایه شود تا یکی یکی جابجا یااز کوچه خارج شوند. بگویید مردم صبر و حوصله و رفاقت ندارند! اما به همین دلیل، اگر هم مردم این محله های متراکم تعلق خاطری نسبت به این ساخت و سازهایی که با دست خودشان ساخته اند داشته باشند، نسل بعدی معلوم نیست داشته باشد. نسل بعدی ولو شده و رفته پی کار یا بدکاره گی اش. وانگهی، ما از بقا و بدبختی صحبت نمی کنیم. تعلق خاطر به چی؟ به بدبختی؟ در دوره ای که میان معدنچیان سنگ جیوه ی مرکز ایتالیا کار و زندگی کردم دیدم چگونه نسل اولی ها برای یافتن کار در معادن آمیاتا سر و دست می شکستند اگرچه میدانستند بیماری، ریه هایشان را به سنگ تبدیل و آن ها را خفه می کند. نسل بعدی به زور هم توی معادن نرفت و به شهرها کوچ کرد.

ثالثا، محله های همگن شهر که هنوز اسمی از آن ها باقی مانده، به وسیله ی بزرگراه ها و بای پاس هایی که به درد رشد سرطان وار شهر کلان سرمایه داری می خورد، پاره پاره و از هم جدا شد. ما  فقط از کالبد شهر حرف نمی زنیم و همین بلا برسر خانوداه های روستاها و محلات شهر تهران هم رفت و آن ها را دچار از هم گسیختگی و تا حدی بدکارگی و فساد نمود  و اگر فساد بیشتر رواج نیافت فقط بخاطر هوشیاری مردم و همبستگی های اجتماعی آن ها بوده است. شهر ناپل ایتالیا یکی از بدبخت ترین و آلوده ترین شهرهای ایتالیاست که چوب شهرهای صنعتی مثلث شمال ایتالیا را پس از اتحاد این کشور خورد و تمام ثروت بانک هایش توسط شمالی ها ضبط شد. اما در همین بدبختی، که در نامه های بچه دبستانی های کتاب و فیلم "در آفریقا همیشه مرداد است" پیداست، وقتی برای لوله کشی فاضلاب خانه های یک طرف کوچه ای مردم مجبور  شدند منازل خود را برای مدتی ترک کنند، همگی به خانه های روبرو کوچ کردند و برای مدتی توی هم چپیدند و مشکل بطور اجتماعی حل شد زیرا محله مردمی بود  نه از نوع بالا شهری و سرمایه داری. حل شدن مشکل هم از هوشیاری و توانایی های همبستگی و روابط پیوسته ی اجتماعی آن ها ناشی می شد. برای درک بهتر  وضعیت آن ها باید گفت در یک واحد مسکونی تراکم به قدری بود که پدر خانواده اعتراف می کرد روابط زناشویی را فقط در توالت بجا می آوردند.

پس، محله های متراکمی بدون کیفیت ساخت و ساز و سست عنصری داریم که در صورت فورس ماژور، پدافند غیر عامل کار نمی کند و ممکن است به جهنم تبدیل گردند. اما بزرگان قوم توضیح می دهند که مردم "باید همان جا بمانند" و کیفیت زندگیشان را بالا ببرند. یکی دیگر می گفت اگر فضای سبز کم داریم میتوانیم پشت بام ها را به باغچه های سبز تبدیل کنیم. اگر این یک شوخی است پس می توانیم پیشنهاد کنیم پشت بام ها را موکت سبز کنیم، هم ارزانتر هم  بی نیاز به آب تصفیه شده و تلمبه و سیستم تحت فشار ، و شاید پرندگان مهاجر از هه جا بی خبری هم گول خورده و فرود آیند و آشیانه ای هم ساختند

اما این سئوال مطرح می شود: اگر، بر فرض، محله های متراکم خالی شود، همان طور که روستا ها خالی شدند، و خانه های سرهم بندی شده ی آن ها تخریب و بجای آن ها پارک و فضای باز و سبز و خدمات بوجود آمدند، اگرچه از نظر کالبدی مشکل حل شده اما از نظر اجتماعی در حکم این است که "قال" قضیه را بکنیم و مالکان اصلی شهر را به نفع شهر سرمایه داران اخراج کرده و خدمتی بس بزرگ به آن ها کرده باشیم. گو این که تا بحال هم همین کار را کرده ایم. برعکس آن نیز فقط در انیمیشن ممکن است، که سرمایه داران و برج های شیشه ای و خطرناک آنها را تخریب کرده و شهر را کوتاه و سبز  و به صاحبان اصلی باز پس دهیم!

اما، در این جنگ و گریز، گریزی هم باید باشد و عقب نشینی می تواند باعث نجات شود. راه حل مشکل لاینحل کلان شهر تهران این نیست که شهرداری تهران در پیش گرفته زیرا اوضاع را بدتر می کند، عده ای را اخراج و عده ی دیگری را پولدار. هرج و مرج بیشتر و بدتر می شود. پول وام را توسط مردم از بانک می گیرد تا به شرکت های اسختمانی بدهد و خود مقروض تر گردد. هدیه کردن یک طبقه بیشتر نه تنها باعث تراکم   بیشتر و احمقانه تر، که بی برنامگی هم افزایش پیدا می کند. برنامه ی استراتژیک و راه بردی باید بر اساس مهاجرت معکوس و خرج و هزینه ی زیاد از طرف دولت باشد. دولت اگر انقلابی است، که هست، آن هایی را که باعث تخریب شهر و زدگی شهری شدند را جریمه کند. از ارزش افزوده ی آن ها بردارد و خرج مردمی کند که زیر حرص بی پایان آن ها له و لورده شدند. شهرک های جدید کنار تهران گویا بیشتر به خواب گاهی تبدیل شدند که صبح  به کلان شهر سرازیر می شوند تا در خرده تولید و خرده توزیع  و هرج و مرج آن غوطه ور شده و دست و پا بزنند. کامیون پر از آهن که میرود، کامیون پر از آهن که می آید. سیمانی که صادر می شود. سیمانی که وارد میشود. شکری که سلطان ها وارد می کنند و صادرش می کنند. ما از هرج و مرج سرمایه داری بازار ایرانی که با چپاول تازه به دوران رسیده ها قاطی شد و قاچاق های بزرگ و خلاصه انباشت سرمایه های کثیف  وحشتنتاکی که به قیافه ی زشت تهران و  غیر انستانی دوبی در آمد بی خبریم. مهندسین مشاورانی  هم که زود دندان درآوردند به خرده نان های میلیاردی قناعت کردند،همه چیز را توجیه کردند، مثل " آن ها" با زیر دستانشان رفتار کردند و سپس  نوک پستان  مادر فربه و بزرگ را هم گزیدند.

این شهر بزرگ بیمار و خطرناک و مرگ آور دیگر به درد نمی خورد. آن را نباید اصلاح کرد و مرمت کرد که بدتر است. آن را برای سرمایه داران حریصش باقی بگذاریم. به توسعه ی  استان ها و روستاها بپردازیم و با سیاستی تعاونی و اجتماعی یک مهاجرت معکوس بوجود بیاوریم. شهرک هایی که کاریکاتوری از کلان شهرهای احمقانه باشند نسازیم و آن ها را از دست مافیای گردن کلفتی که تپه ماهور ها را صاف و دره ها را پر کرده و کار را تمام می کند تا "بهینه سازی سرزمین" مشاور انجام بگیرد در آوریم. با بحث و کار کارشناسانه ی فرهنگی کار انجام نمی شود. با آدم های شروری که دختران و زن ها را دزدیده، آزار داده و کشته و سوزانده نمی شود کار فرهنگی کرد. کسانی که چنین پیشنهادی بکنند شریک جرم شده اند.

 

 

 

 

 

 

 

منطقه ی آزاد ارس

 مطالعات مقدماتی راهبردی منطقه ی آزاد تجاری – صنعتی ارس، 1385


با نگاهی سریع به جدول های مرکز مطالعات و تحقیقات شهرسازی و معماری ایران. آذر ماه 85

 

1- گزارش مطالعاتی که پیش از سال 85 تهیه شده نسبت به سرعت اتفاقات سالهای بعدی، مثلا مانند بحران و ورشکستگی نظم جهانی، که مطالعات به آن اشاره دارد و اصرار بر عضویت در سازمات تجارت جهانی آن دارد، و نمونه ی ملموس آن مانند بحران فروپاشی دوبی و فرار سرمایه ها و کارشناسان آن و اخراج نیروی کار ارزان قیمت، اساس آن مطالعات راهبردی را به چالش کشانده و از اعتبار انداخته است؛ نیروی کار در دوبی در حقیقت نیروی اسیر و گروگانی بود که پاسپورت آن ها ضبط می شد و با ارزان ترین قیمت در بدترین شرایط به کار گماشته شده  و گهگاه به خود کشی کارگران خارجی انجامیده بود؛

2- از نمونه های شکست بعضی از این برنامه ها مانند سرمایه گذاری در منطقه ی آزاد سرخس و چابهار، با وجود این که پیش از سال 85 در سرخس روی داده و چابهار نیز بجای مکان صادرات به مکان قاچاق و واردات تبدیل شده بود و هم اکنون شاهد اسکلت سوله های مرده و متروک و تعطیلی گمرک آن هستیم، نتیجه گیری نشده و بر آن سرپوش گذاشته شده است.

3-  معنای اشاره به نیروی کار ارزان تر در منطقه نسبت که به ارزانی نیروی کار در ایران تحت قانون کار و استفاده از نیروی کار خارجی، با مشکلاتی که کارگران افغان در ایران پیش آورده اند که هم  ارزانترند و هم کارهای سخت تری را انجام میدهند و در ضمن از حقوق مدنی برخوردار نبوده و دائما زیر تهدید و باجگیری و شانتاژ قرار دارند، معلوم نیست یا اگر معلوم شود مذموم است؛

4- اگر ماهیت انسانی به ماهیت  تجاری-صنعتی منطقه ی آزاد ارس اضافه نشود چه انتظاری می تواند برای گسترش آزادانه ی گردشگری و فراغت و تفریح و فعالیتهای فرهنگی داشت؟ تمام همت مطالعات انجام شده روی نرخ ارزش افزوده و سود آوری در این منطقه متمرکز شده که در ضمن از امکانات و دسترسی هایی که جزیره ی کیش از آن برخوردار است بسیار به دور است اما قصد دارد با یک نمودار مقایسه ی گرمای هوا میان کیش و جلفا برای جلفا تبلیغ کند.

5- گزارشات آب و هوایی فقط به میانگین روزانه ی سرما اشاره شده و کامل نیست؛

6- اقلیم دشت جلفا و خصوصیات آن را باید با مقاطعی نشان داد که موقعیت آن را با کوه های پیرامون و رود ارس و بررسی وضعیت چهار فصل آن نشان داده و فرصت ها و تهدید ها نشان داده شود، که نشده و سرسری از آن رد شده است. می توان حدس زد که ماهیت اقلیمی مورد علاقه ی مطالعات نباشد؛

7- ایجاد فرودگاه بین المللی در جلفا توجیه نشده است. فقط این دلیل که منطقه "آزاد" است و بناید به تبریز و فرودگاه آن وابسته باشد دلیل ایجاد فرودگاه، آن هم از نوع بین المللی آن توجیه پذیر نیست. د رحالی که مدیر متروی تهران از ساختن مترو تا فرودگاه بین المللی امام خمینی سر باز می زد و این زیر ساخت اساسی را مشروط به مطالعات و رشد "عرضه و تقاضا" می نمود، جلفا نخست فرودگاه بین المللی را می سازد و به انتظار تقاضا می نشیند. این تفکر همانی است که در چابهار انجام شد و ردیف سوله ها کنار جاده ساخته شد، ساختمان ها عرضه شد اما هیچ تقاضایی فرا راه نرسید و سوله ها به اجسادی زشت منظر تبدیل شدند. می توان گفت چون که رئیس منطقه آزاد برکنار شد. اما برنامه ی آن ها واردات شکر و تبدیل آن به حبه ی قند بود که لازمه آن به تعطیل کشاندن کارخانه های قند شکر کرج و هفت تپه بود که البته توسط سلطان شکر انجام گرفت، به همراه چای و برنج و محصولات بی کیفیت دیگر هنگامی که سازمان چای منحل می شد و هرگونه افزایش قیمت برنج داخلی وقتی از طرف دولت وقت مصوب می شد که برنجکاران قبلا محصولات خود را به دلال ها و واسطه ها فروخته بودند؛

8- یکی از دیدنی ها و جذابیت های ارس لک لک است. "حاجی لک لک" جزو تاریخ کهن ماست.  ما آن را کنار رودخانه دیدیم رو به ارس و پشت به ما. اما در شهر جلفا فقط یک مجسمه از آن در وسط میدان بود. توسعه ی بی رویه ی صنعتی، عدم ممنوعیت عبور و مرور کامیون های فرسوده و دود آلود نفتکش آذربایجان بخاطر سود آوری، سر صدا و آلودگی صنایع و بدتر از همه فرودگاه، روی همان مجسمه را هم سیاه و بدنه ی گچی آن را فرسوده می کند؛

9- اگرچه فرودگاه دورتر از شهر جلفا مکان یابی شده اما هواپیماهای بین المللی روی شهر و در میان کوه های اطراف و بادهای تند و یخبندان زمستانی باید بچرخد و بنشیند. در مطالعات راهبردی اشاره ای به باد های تند و یخبندان ها و مقاطع زمین و کوه ها نشده است؛

10- خود فرودگاه تبریز نیز مایه شرمندگی است. فرودگاهی که دکتر زنجانی آن را مانند یک فرودگاه فوق العاده معرفی نمود، هنگام نشست و برخاست هواپیما به خود می لرزد و سر و صدای درون آن منند یک طبل تو خالی است. کسانی که آرزوی رسیدن به سهم گردشگری کشورهای دیگر را داشته و حسرت آن را می خورند و به فرنگ هم سفرهایی داشته اند فراموش کرده اند که در فرودگا هایشان کسی متوجه نشست و برخاست هواپیماها نمی شود؛

11- بدون شک راه حل فنی برای عایق صوتی نمودن فرودگاه فوق العاده زیبای تبریز وجود دارد اما مطلب این جاست که یک قطار کوچک سریع السیر برقی، مثلا مانند قطار میان شهر فلورانس و پیزا که سر هر ساعت میرود و می آید، و بزرگراه مجهز میان تبریز و جلفا چه ضرر و زیانی برای آزادی منطقه ی ارس می تواند داشته باشد بجز این که پولش توی جیب مدیریت فروگاه تبریز برود؟  فرودگاه بین المللی تبریز نیز چشم به آسمان دوخته و به جز یک خروجی فعال به طرف تهران دروازه ی بین المللی مشاهده نکردم.

12-  ما برای وصل کردن آمدیم، نی برای فصل کردن آمدیم!

 13- اگر دو باره به راه انداختن کارخانه صنعتی یا صنایع دستی برای بافت پارچه های ابریشمی که در جلفا سابقه داشته اما درخت های توت را ریشه کن کردند ممکن است، که مقرون به صرفه باشد، مثلا با کارگرانی که مجانی کار کنند و یا از کارگران در ایران هم ارزانتر بگیرند و مانند کارگران در دوبی جان و حقوقی نخور و بمیر، بمیر و نخور، بخور و نمیر از همش درست تره، بکنند، که قابل رقابت شود، توت و کرم ابریشم و باقی قضایا را هم در برنامه ی میان ترم می توان گذاشت.

 

چرا موزه ها متروک مانده اند؟

روی این موضوع که آیا متروک مانده اند یا خیر اختلاف نظر است اما تازگی موزه دیگری، مدرن، در شهر آتن ساخته اند. و یادمان باشد که آتن دارای موزه ی اکروپولیس و موزه ی بزرگ آتن هست و این سومین آن است. پیش از این که وارد مطلب شوم یک نکته ی دیگر: موزه ی ایران باستان به نظر جامد می آید و در آن اتفاق خاصی که تشویق کننده باشد نمی افتد. مثلا کپی مجسمه ی همورابی که در شوش پیدا شده بود در آن جا هست. قانون همورابی را سال ها پیش رمزگشایی کرده اند. قانون بسیار جالبی است. داریوش دوم بر اساس همین قوانین موجود دستور داده بود قوانینی برای میان رودان وضع کنند که زمینه ی نیاز به جنگ را از بین ببرد. خب، اما از توضیح قانون همورابی کنار مجسمه ی آن در این موزه خبری نیست و به نشان دادن مجسمه اکتفا شده است. چند گلدان و کاسه ی سنگی از جیرفت، که گویا همان  آراتـــّا باشد که در متون سومر آمده، نیر به نمایش گذاشته شده اما باز هم بدون هیچ توضیحی. آیا در آن زمان چرخ اختراع شده بود؟ این ها را با چرخ تراشیده اند اما آیا مفرغ ساخته شده بود؟ اینهمه تراش و مشبک سازی با چه ابزاری ساخته شده بود. سئوالها و فرضیه هایی که بیینده را آموزش وانگیزه می دهد. نقش گیلگامش روی گلدان چکار می کند؟ آیا سفارش سومری ها به آراتــّا بوده و رفت و آمد کاروانهای سومر به سوی معادن لاجورد رگه طلایی در افغانستان از تنگه ی هرمز و از جیرفت رد می شده؟ این اطلاعات چیزهای تازه ای نیست اما موزه، فقط یک ویترین غیر عامل نیست. دانشگاه فعال و گویای تمدن بشریت است و وقتی که نیست انگیزه نیز به وجود نمی آورد.

موزه ی بسته، نیمه باز نیمه بسته، باغ موزه، پارک موزه و شهر موزه. موزه ی جنگ در مکان تاریخی آن نه در عباس آباد تهران. خرمشهر و آبادان، قصر شیرین و مهران و دیگر مکان های تاریخی آن، مانند شهرهای ایتالیا و آلمان که مکان درگیری ها و مبارزات و کشتارهای جنگ امپریالیستی بوده اما می بینیم  بورژاوزی سرمایه دار جای تمام آنها را پاک کرده تا کسی به دانستن و شناخت دلیل جنگ تشویق نشود. به مبارزان مدال میدهند و در گوشه ای فریز می کنند. موزه ی تاریخ طبیعی در مکان درست آن. صحرای شمال آفریقا روزی عدن و پردیس زمین بوده و نقش شکارچیان دوران یخبندان روی سنگهای آن وجود دارد. یک موزه در همین مکان از دگرگونی های طبیعت تا خسکسالی و بیابان شدنش حرف می زند. روی یک گسل باز می توان موزه ای نهاد که تاریخ زمین را از گواندا تا تقسیم زمین به قاره ها و راز و رمز درون زمین و آتشفشانها و یا دلیل جابجایی محور مغناطیسی زمین از هاوایی و چین تا مکان کنونی آن نزدیک قطب شمال و جنوب صحبت کند و چیزهایی را نشان دهد. سفر به درون زمین و علمی تخیلی های ژول ورن را هم نشان دهد.

موزه، میراٍث فرهنگی و گردشگری. گذشته، حال و علمی تخیلی برای آینده.

موزه ای که عموما می شناسیم مانند طبیعت بی جان در هنر نقاشی است، و همان طور که طبیعت زنه داریم، موزه ی زنده نیز داریم. یکی از نویسندگان عشایری می نویسد اگر می خواهید یک ایرانی سه هزار سال پیش را بشناسید به سراغ یکی از اهالی عشایری بروید. دروغ بلد نیست و قسم را می پذیرد حتی اگر بداند این قسم او را به پای مرگ می برد. چابک و جسور است و در بستر طبیعت و تعامل با آن زندگی می کند. یعنی عشایر ما موزه ی زنده ای از تاریخ گذشته ی ما هستند که تا به امروز رسیده اند. پس چرا آن ها را با تخته قاپو و اسکان اجباری و تشویقی از بین می برند؟ اسکان عشایر یعنی نفی آن ا، یعنی نفی گبه و جاجیم و قالی و آوازها و رقص و صنایع دستی و پشم بافی و اخلاق و هوویت آن ها. لابد بعد مجسمه های مومی آن ها را درست مثل خودشان درست کرده و در موزه ی بیجان مردم شناسی می گذاریم.

شهرهای ما نیز موزه ی تاریخ تمدن ایران زمینند. ماسوله نماد ترکیب و تعامل مالکیت خصوصی و عمومی است. سقف های خصوصی آن ها مصرف عمومی و اصطهلاک و فرسودگی عمومی دارند و در نگهداری خصوصی آن ها تضادی با رفت و آمد و سرو صدا و اصطهلاک عمومی نداشته است. احتمالا دلیل این تعامل را باید در داد و ستد ماسوله به شکل پایاپای یافت. پایاپای بدون واسطه، بدون پول، سفته، دلال، بیمه، ضمانت و غیره. یعنی بر اساس اعتماد متقابل و درستکاری و راست گویی. چیزهایی که امروزه وجود ندارد، نمی تواند در نظام سرمایه داری وجود داشته باشد و به تاریخ پیوسته است. پس ماسوله و امثال آن خود یک موزه ی زنده است. پس چرا داریم آن را ویران می کنیم. تاریخ خودمان را ویران می کنیم. شوش، پایتخت ایلامی را با 5 میلیون متر مربع سطح اشغال، به قول سلیمی نمین، فرانسوی ها در نوردیدند و از بین بردند. با آجر نوشته هایش آن قلعه ی شرم را ساختند و تاریخ را پاک کردند. آجرهای بزرگ نقش برجسته های رنگی لعابدار سربازان هخامنشی که در موزه ی لوور هستند سالم اند. پس آن ها را از زیر خرابه ها بیرون نکشیدند و احتمالا روی دیوار و زیر سقفی بودند که سالم زیر خاک مدفون شده بود. این ها کجا هستند؟ پس از جدا کردن آجرهای نقش برجسته، دیوار ها و تاریخشان را نابود کرده اند؟ این موزه بزرگ را آن ها از بین بردند. اما جیرفت - آراتــّا چه؟ مجسمه های شهر سوخته در موزه ی خصوصی ناپل چکار می کرد؟ اشیاء هخامنشی که در غاری دهان بسته نزدیک پل دختر و خرم آباد لرستان یافت شد چرا و چگونه به تاراج رفت؟ چرا بعضی ظروف طلائی به زیبایی طرف مارلیک ذوب شد؟ تمام این ها موزه ی بزرگ تاریخ ایرانند که نابود می شوند. ثروت بزرگی است که نابود می شود و بنابراین مساله ی موزه تنها ساختن ساختمان های آن نیست. این ساختمان ها تنها بخش بسیار کوچکی از موزه بزرگ را در دل خود جا داده و توضیح می دهد. جاده ی ابریشم موزه ی بزرگ دیگری است. سفری چهار ساله از دشت و بیابان داغ تا بلندی های 4000 متری و یخبندان. کاروان های گمشده یا کاروانیان دیوانه شده ای که وسط بیابان دست به خود کشی میزدند. زیرا شاهزاده خانم های رومی دیوانه ی تلولوی دل انگیز تارهای منشوری ابریشم بودند و به هر قیمت که شده آن را به دست می آوردند. و چینی ها با نگهداشتن رمز و راز آن برای 3000 سال، مرکز تولید و بافت و توزیع پارچه های رنگی ابریشمی باقی ماندند تا این که...

تمام فلات ایران موزه ی بزرگی است که حکومت های فاسد به تارج بردند و گذاشتند. داستان های ناصرالدین شاه و دیگران را می شناسیم. اما جیرفت و غار لرستان به امروز مربوط می شوند.