تقاص
هوشنگ عزیزمان مرد!
سرطان
یکی از دلایلش مانند مرگ آنجلو هست که از لایه ی اجتماعی و مکانی اش خارج شده بود. ما هم مانند سلول های بدن مان در لایه و غلافی قرار داریم که از آن خودمان است. دیسپلازیا. او از روستای معدنچیان و سر کوه که دائم با همسایگانش بر سر درخت و آب و جنگل دعوا کرده و مرگ و میر و کار سخت معدن بالاخره آنها را یکسان نموده بود، به فلورانس پرتاب شد. با شوخ طبعی و پ روئی و دختر بازی هایش، درست هنگامی که توریسم انگلیسی زبان ناگهان در شهر منفجر شده بود، مدرسه کوچکی برای تدریس زبان ایتالیایی به راه انداخت که خیلی زود به مدرسه ی بزرگ و معروفی تبدیل شد و او هم به یک میلیاردری که بزرگان شهر دم کونش موس موس می کردند و او هم کیف می کرد و شاید باورش هم نمی شد. دم ودستگاهش مانند یک رژیم کار می کرد. تمام اجزای آن که او طراحی کرده بود با هم منظم کار می کردند و او اشتباهی را نمی بخشید و فریاد می کشید. بد اخلاق و عجول و بی حوصله شده بود. کاخ نشین شده بود. خانواده ی کارگری اش را به کاخ های ونیز دعوت می کرد. آنقدر منظم بود که هنگام شاشیدن، شلوارش را تا زانو پایین می کشید مبادا از گوزیدنش آلوده شود. سرعت و شتاب بزرگ شدن کارش از آن حد بیشتر نمی شد و در همان حد بزرگ وامانده بود. می بایست آرام می گرفت و به اصل و منشاء خودش باز می گشت. سر کوه بر می گشت. آدم دیگری شده بود . خودش را گم کرده بود، و همین هم او را کشت. خطاب به همه ی تازه به دوران رسیده ها!