علم پزشکی. یک چاقوی دولبه و احمدی نژاد

رئیس جمهور عجیب درست گفت. او از قول ابو علی سینا گفت تا وقتی راه آسانتر وجود دارد نباید به دنبال راه حل پیچیده تر رفت. و با این حرف خود تمام یا تقریبا تمام پزشکان را دشمن خود کرد. می خواهد نان این زحمتکشان را آجر کند و توقع دارد از او حمایت هم بکنند؟ پزشکان حاذق و معروف از دیگران بسیار پولدارترند. مانند وکلای مدافع. مدافع زد و بند. شریک دزد و رفیق قافله. چرا؟ زیرا با بیماری مانند کالا رفتار می کنند. هرچه بیشتر بهتر. فکر کنید روزی هیچ بیماری روی کره زمین یا در ایران وجود نداشته باشد، چقدر پزشکان حاذق دست به خود کشی زده یا دچار افسردگی مزمن می شوند؟ آن ها با بیمار کاری ندارند. آن ها بیمار می خواهند. انحصارات دارو سازی خصوصی و قاچاق منتظر بیماری هستند. محمود احمدی نژاد گفت رابطه ی پزشک و بیمار رابطه دو نفر انسان است نه رابطه ی اقتصادی. یا همچین چیزی. آن وقت می گویند چرا این قشر از ... الیت های کشور با رئیس جمهور دشمنی دارند! راه آسانتری که بو علی سینا و امروز احمدی نژاد آن را پیشنهاد می کنند یعنی بیخود سزارین نکنید، بیخود اول کار بیمار یا بیمار فرضی را زیر سی تی اسکن نبرید که می دانید یک بمباران اتمی سلول هاست و خود موجب مرض! فکر کنید در زمان محمد رضا خاتمی ساعت استفاده از اطاق های جراحی در بیمارستان ها متناسب بود با مقدار سهام جراح. بقیه اش را کسانی که با بیمارستان سرو کار پیدا کردند بهتر و بیشتر می دانند. اگر چنین شود که امروز رئیس جمهور گفت، شک نکنیم، انقلابی واقعی واقع شده است. یادش بخیر وقتی که بیرون در بیمارستان می مردی اما بدون پرداخت تو نمی رفتی!

تقاص

از مرگ نزدیکان رنجورم اما می بینم کسانی قبل از مردن دچار رنجی طولانی می شوند. نمیدانم در سر و در دل آن ها در آن خاموشی چه می گذرد. احساسم این است که آن ها دارند تقاص پس می دهند. تقاص چه گناهی؟ چرا تار و پود و اتصالات دنیایی را قطع نمی کنند تا راحت شوند؟ چرا حساب و کتاب باز مانده و بسته نمی شود؟ لابد خودشان می دانند که از آن خلاص نمی شوند. رها نمی شوند و نمی میرند. مثل این است که در دادگاهی قرار گرفته باشند که تا پایان کار و اعلام نظر نهایی مرگ نیز فرا نمی رسد.

هوشنگ عزیزمان مرد!

می خواستم از کسانی حرف بزنم که هنوز خون عراقی ها بر زمین خشک نشده برای عیش و حال به اربیل میروند. مثل فاشیست های ایتالیایی که هنوز خون مردم یوگسلاوی تر بود که برای عیش و نوش به سواحل زیبایش سرازیر شدند. که خبر مرگ هوشنگ عزیزمان رسید. همه به ماتم نشسته اند. لابد هرکسی در دلش کسی را مسئول مرگ زود هنگام او می دانند. او شاید ده سال از من جوانتر. فوتبالیست و لاغر. سالها بود که چاق و شکم گنده. مسئول پزشکان ایتالیایی هستند که که بیماریش را تشخیص ندادند و او وقتی به بلژیک رفت که دیگر دیر شده بود؟ این، به گردن دیگری انداختن است. اگر ما از مرگ مردم و دانشجویان ایتالیایی در زلزله ی اخیر گریستیم برای هوشنگ هم گریه می کنیم و از همه نا امید می شویم. اما اگر از مرگ و میر زلزله، گریبان مافیای پست فطرت و دزد را گرفتیم و به میز محاکمه کشاندیم در مرگ هوشنگ نیز هوشیار می شویم. خیر، کسانی که ما گیاه خواران را به تمسخر کشاندند و خود لذت زندگی را در خوردن و سیر خوردن آبگوشت و چشم و چربی یافتند و راه لذت از زندگی را گم کردند، حالا کمی انصاف. سرطان بی دلیل نیست. زن هایی که از دست شوهر لاابالی که بی مهری شان را با سخت گیری و بد اخلاقی و تهدید لاپوشی کردند سرطان گرفتند. می گفتند از غصه  مرد. خیر. از سرطان مرد. بد خوردن و زاید و زیاد خوردن هم همینطور. گریه ندارد. این نوع مرگ از مدتها پیش آغاز شده بود. حالا تمام کرد. برای هوشنگ متاسفم. می توانست و می خواست به زندگی ادامه دهد و پسرانش را دنبال کند. اما نتوانست. می گوییم نشد. من فکر می کنم از ماست که بر ماست.

سرطان

مرض سرطان

یکی از دلایلش مانند مرگ آنجلو هست که از لایه ی اجتماعی و مکانی اش خارج شده بود. ما هم مانند سلول های بدن مان در لایه و غلافی قرار داریم که از آن خودمان است. دیسپلازیا. او از   روستای معدنچیان و سر کوه که دائم با همسایگانش بر سر درخت و آب و جنگل دعوا کرده و مرگ و میر و کار سخت معدن بالاخره آنها را یکسان نموده بود، به فلورانس پرتاب شد. با شوخ طبعی و پ روئی و دختر بازی هایش، درست هنگامی که توریسم انگلیسی زبان ناگهان در شهر منفجر شده بود، مدرسه کوچکی برای تدریس زبان ایتالیایی به راه انداخت که خیلی زود به مدرسه ی بزرگ و معروفی تبدیل شد و او هم به یک میلیاردری که بزرگان شهر دم کونش موس موس می کردند و او هم کیف می کرد و شاید باورش هم  نمی شد. دم ودستگاهش مانند یک رژیم کار می کرد. تمام اجزای آن که او طراحی کرده بود با هم منظم کار می کردند و او اشتباهی را نمی بخشید و فریاد می کشید. بد اخلاق و عجول و بی حوصله شده بود. کاخ نشین شده بود. خانواده ی کارگری اش را به کاخ های ونیز دعوت  می کرد. آنقدر منظم بود که هنگام شاشیدن، شلوارش را تا زانو پایین می کشید مبادا از گوزیدنش آلوده شود. سرعت و شتاب بزرگ شدن کارش از آن حد بیشتر نمی شد و در همان حد بزرگ وامانده بود. می بایست آرام می گرفت و به اصل و منشاء خودش باز می گشت. سر کوه بر می گشت. آدم دیگری شده بود . خودش را گم کرده بود، و همین هم او را کشت. خطاب به همه ی تازه به دوران رسیده ها!