درباره ی جام داریوش و تحریف های موزه باستان
شناسی ناپل.
فرخ باور. 3 مهر 1391
از همین چند نکته ی انحراف مدیران موزه ی ملی
باستانشناسی ناپل شروع کنیم تا سپس این گفتگو را گسترش بدهیم و اگر شد به یک نتیجه
ی تاریخی نزدیک شویم.
·به اسکلتی که پوشیده در زره روی تخت دراز بوده و هفت جام
بلند پیرامون، آن را همراهی و آرایش می کردند به عنوان یارو، یا یک فرد اشاره شده
و هیچ اشاره ی دیگری به آن بزرگزاده نمی شود. آرامگاه او بزرگ و شامل سه اطاق بزرگ
کامل و سالم بوده و جام داریوش 140 سانتیمتر ارتفاع دارد. هر هفت جام نماد توانایی
شخصی است که در طول زندگی خواسته داستانی را روایت کند و روی جام های سفالین به
تصویر در آورد. جام هایی که به هنگام مرگ او کنارش نهاده شده است. این موضوع اصل
داستان است و چه بسا که به منشاء آن سردار توانسته اند از روی شکل کلاه خود و
علامات دیگر پی برده اما پنهان نگداشته باشند. این گور را در سال 1851 در کانوزا،
استان پولیا در جنوب شرقی کنار دریای آدریاتیک به طور اتفاقی یافتند که پس از
سالهایی که یونان و اساطیر و خدایان جنگجوی آن مورد نقد بوده و در سایه رفته
بودند، بدون نقد محوریت یافته و تمدن یونان مرکز تمدن اروپا شده بود. پس، چنین
گوری با چنان روایتی نمی توانست طور دیگری تفسیر شود مگر همین طور که به ما رسیده
است.
·تاریخ ساخت جام داریوش را از 340 تا 320 پیش از میلاد تخمین
می زنند اما تصاویر جام ها از وقوع جنگ و تراژدی بزرگی حکایت می کند که تاریخ آن
را پس از فروپاشی امپراتوری هخامنشیان ثبت می کند. اگر ساخت و نقاشی جام ها هنگام
حضور امپراتوری پارسیان بوده
·جام پاتروکلس چیز جدا از جام داریوش نیست و همان روایت
ادامه دارد. تازه، زیر تصویر آن به یونانی نوشته شده مقبره ی پاتروکلس اما ترجمه
شده عزاداری پاتروکلس و به این ترتیب یک جابجایی در زمان ایجاد کرده اند که رد گم
می کند و بیننده را از حقیقت جام و داستانش دور می کند. آنچه در باره ی این جام
نوشته شده است همه مربوط به اسطوره ی هومر و تراژدی جنگ تروآ، کشته شدن پاتروکلس
به دست هکتور است که باعث شد آشیل روئین تن به خونخواهی معشوق خود وارد جنگ شده و
سرنوشتش را قطعی کرده و تمدن شهر پیشرفته ی تروآ و احتمالا هیتی ها را نابود کند.
در واقع در ردیف پایین گور پاتروکلس کالبد هکتور پیداست که توسط ارابه روی زمین
کشیده وی شود. اما مطلب اینجاست که کسانی که دستشان از پشت بسته و در انتظار
قربانی شدن اند پارسی و مانند همان کسانی هستند که روی جام داریوش نقاشی شده اند.
پس این کوزه ادامه داستان کوزه ی داریوش است و گور پاتروکلس آن را تافته ی جدا
بافته نمی کند.
·آمریکایی ها نام "شورای جنگ داریوش" را بر جام
نهاده اند. مدیران موزه نوشته اند شورای جنگی که داریوش بزرگ در حال تدارک است. و چنین
نیست و هیچ اثری دال بر این ادعا به چشم نمی خورد. اما کدام داریوش؟ هیچکدام از
پادشاهان هخامنشی به نام داریوش برای تسخیر به سرزمین الادس حمله نکرد و پیاده شدن نیروهای
داریوش بزرگ در پهنه ی ماراتن نشان از قصد کشورگشایی و جنگ علیه دولت های یونانی و
آتنی نمی دهد. شاید اگر نام داریوش بالای نقش پادشاه نوشته نشده بود مفسران غربی
خیال خود را با گفتن شورای جنگی خشایار شاه راحت می کردند. داریوش راحت و استوار
نشسته اما دستانش درفش و شمشیر را نمی فشارند. او به نکته ای که یک سردار ایرانی
که نیمه تنه اش عریان است گوشزد می کند گوش می دهد. دیگر پارسیان خوش اندام و راحت
در حال گفتگو هستند. آن ها اغلب یک دست خود را در شال پوشیده نگه می دارند و در
دست دیگر درفش دارند و همگی غیر مسلح اند. روی پایه ی سرداری که به آیین میترائی
سلام می کند نوشته پرسائه: پارسیان. سوی درود او پارسی دیگری نشسته است که به همان
روش پاسخ می دهد. پیرهای دیگری از امیران نیز نشسته اند که با حرکت دست مشغول
گفتگو هستند و هیچ اثر و علامتی که دلیل بر تدارک جنگ باشد وجود ندارد.
·دلیل آن ها شکل ادا فرشته ی جنگ است که گویا آسیا را با
انگشت اشاره دعوت می کند به یونان حمله کند. برعکس، نگاه نگران فرشته ی مرگ که رو
به آسیا کرده و چشمانش را به سوی یونان چرخانده و با نوک انگشت آن را نشان میدهد
به این معناست که به آسیا، که با لباس زیبایش آرام نشسته و تندیس کنارش از ثبات
حرف می زند، هشدار می دهد نگهبان آلادس، یونان، لباس رزم بر تن کرده و آماده ی
حمله به توست.
·تحریف درگر این که، شخصی که در ردیف پایین مشغول محاسبه ی
پول ها و غنیمت هاست به نظر یونانی می آید نه ایرانی. روی آیینه ای که به دست دارد
نوشته دراخما. پول یونانی، نه داریک. شکل و شمایل زشت و سر کج لاابالی و شکل ورم
کرده اش با دیگر نقش ها تفاوت کیفی و ارزشی دارد. اعداد روی میز تالون و شمش طلا و
ارقام بسیار بزرگ است و ایرانی ها به خاک نشسته و دست عجز بلند کرده اند اما در
نوشته ی های موزه ی ناپل نوشته شده "گیرنده ی ایرانی مالیات".
·در سرسرای بزرگ موزه دو مجسمه ی بزرگ و سالم به نمایش
گذاشته شده و روی پایه آن ها نوشته "بربرهای دستگیر شده" و هیچ اشاره و
توضیح دیگری در باره ی محل اکتشاف و علامات دیگر داده نشده است. اما نه اثری از
تستگیری آن ها دیده می شود و نه این که واژه ی دوپهلوی بربرها به آن ها خوی
وحشیگری بدهد. برعکس، از کلاه و پوشش و مچ شلوار آن ها می توان حدس زد مربوط از
تبار ایرانی و از مقامات بالا بوده باشند و بازهم مدیران موزه حقیقت را لاپوشی و
پنهان و تغییر داده باشند.
·طرح مطالب دیگر کوزه ها که یا پنهان مانده یا تحریف شده
نیاز به شناخت خوب و دقیق اسطوره های یونانی دارد و شاید که بازهم نکته های دیگری
را بتوان برملا کرد.
اما داستان را از کل، از آغاز و از گوهر ماجرا
آغاز کنیم شاید تا شاید فرض کنیم بزرگ مردی که شایسته چنان گوری بود می توانسته
حتی ایرانی یا شخصی نزدیک به پارسیان بوده باشد. ما ایرانی ها شاید که از روی شکست
داریوش سوم از اسکندر مقدونی کمی سرسری رد شده باشیم. شاید که احساس شرم و گناه و
بی عرضگی کنیم و "تقصیر" را به گردن داریوش بیندازیم و رد شویم. اما در
کنار این مطلب، فروپاشی امپراتوی پهناور هخامنشی که از کرانه های سند و پنج آب تا
مدیترانه و مصر را اداره و مدیریت می کرد بزرگترین حماسه و تراژدی را بپا کرده و
بزرگترین خلاء قدرت را ایجاد نموده که نام فروپاشی مناسب و هرگونه درهم برهمی و
هرکی به هرکی و قتل و کشتار و انتقام و شبیه آن را بتوان تصور نمود. اسکندر، کبیر
نیست. او به تنهایی و با نیروی کاستش نه می توانست سپاه ایران را شکست دهد نه کمتر
از آن، امپراتوری را اداره کند. ساتراپ ها از مدت ها بر سر تاکتیک ها و سیاست ها و
مالیات ها با یکدیگر رقابت داشتند. کورش کوچک، که مدتی ساتراپ سارد بود و با تیسافرنه
در مورد سیاست در جنگ پلوپونز اختلاف داشت، عاقبت با ارتش مزدور، از جمله سیزده
هزار نفر جنگجوی آتنی خسونوفون، به ساتراپی دیگر حمله می کند که برادرش بوده و پس
از مرگ پدر پادشاه شده است. و در جنگ در سوریه ی کنونی کشته می شود. شهرهایی که
دروازه ها را بر روی اسکندر باز کرده و شهر های دیگری که تا ویرانی کامل در براش
مقاومت کرده نشان از تفرقه میان ساتراپ ها می دهد. به گروگان گرفته شدن شهبانو و
دختر داریوش نشان از غافلگیری دارد و این، بجز علامت خیانت، مفهموم مهم دیگری نمی
تواند داشته باشد. پس دلیل مهم شکست امپراتوری تفرقه و خیانت بعضی از ساتراپ هاست
که احتمالا به اسکندر گوشزد کرده و راه نشان داده اند که اکنون هنگام حمله است.
هنگامی که امپراتور در مصر بود و فروپاشی به سرعت اتفاق افتاد و زمین لرزه و گرد و
خاک ترسناک و مهیبی را به وجود آورده باشد. کشتار اسکندر را در نابودی بعضی از
شهرهای ساحلی فنیقی می شناسیم. او پیش از حمله به امپراتور بزرگ، به دولت- شهر تبه
حمله کرد و آن را که یکی از نیرومندترین دولتها در جنگ های پلوپونز بود با خاک
یکسان نمود. آن ها، آتنی ها عادت داشتند پس از شکست دادن یکی از شهر دولت های
یونانی، اگرچه هم صحبت و هم زبان و هم آیین بودن، بجز زن ها و بچه ها که به بردگی
گرفته و فروخته می شدند، قتل عام می کردند. اسکندر قصد گوشمالی آتن را داشت که پس
از شکست از اسپارت و پایان جنگ 40 ساله به خاک نشسته بود اما عوامفریبان آتنی او
را متقاعد کرده بودن به امپراتوری بزرگ حمله کند. این چیزیست که تارخ نویسان
اورپایی می گویند و البته کافی نیست و راهنمایی و ترغیبی که ساتراپ های خیانت کار
کرده اند از سخنرانی های تهییجی عوام فریبان آتن می بایست موثرتر بوده باشد.
این هفت جام پس از چنین تراژدی بزرگ و فروپاشی
ناگهانی و شاید دور از انتظار بزرگترین سازمان منطقه ای جهان آن روز احتمالا سفارش
داده شده و نقاشی و پخته شده باشد. نمی تواند تنها اثر یک هنرمند آزاد باشد که
برای خود چنین روایت طولانی را خلق کرده باشد. هیچ کدام از نقش های جام ها بی دلیل
و دکوراتیف و تزیینی نیست و هرکدام از آن ها ایما و اشاره به موضوع و مطلبی دارد.
این که چرا داستانی واقعی و یک تراژدی داغ را هم مستقیم و هم به شکل اسوره های
یونان کهن و اشعار هومر بازگو کرده شاید نشان از واقعیت یک اجبار باشد که روایتی
مصور، مستقیم تر از این که یونانی ها و مقدونی های خرافاتی چه کشتار وحشتناکی را
بازهم به خونخواهی پاتروکلس بهپا کرده
بودند ممکن نبوده است. اما لباس ها و کلاه ها و سلاح ها و رفتار ها و قیافه ها
همگی نشان از کشتار سنگدلانه ی بزرگان ایرانی و پارسی به دست افسران مقدونی دارد.
مدرکی از شکایت و افشای تاریخی است که یکی از بزرگان محل، یا پناهنده ای بزرگ به
چنین شکلی هنری و ماندنی بوجود آورده است که پس از مرگش نه تنها نابود نشده که در
کنارش برای همیشه دفن شده است.
نقاش ایتالیا یونانی آگاهی زیادی که واقعیات و
اسطوره ها داشته که شاید نشان از یک دانش دسته جمعی باشد زیرا در یکی از صحنه ها و
پشت سر سرباز یا افسری با لباس ایرانی همان حیوان اسطوره ای اتروسک ها قرار دارد
که شیری غران با دمی از مار است که حمله از پشت را دفع کند، و سر یک بز در کمرش.
مجسمه ی بنزی این حیوان در موزه ی ملی باستان شناسی فلورانس سالم در نمایش است اما
این بار مار به گردن بز حمله برده و آن را پاره کرده و شیر کمرش تا شده و گریان
فریاد می زند که شاید نشان از شکست های پی در پی دوازده شهر بزرگ اتروسک بوده
باشد. به هر حال، هنرمند نقاشی و تمام کسانی که در آن بارگاه و در خدمت آن حکمران
بزرگ بودند در ارتباط با اتروسک ها و عقاید و هنرشان بودند. فراموش نکنیم یک سال
پس از شکست خشایارشاه در جنگ دریایی سالامین، یونانی ها علیه اتروسک ها حمله کرده
و در جنگ دریایی کوما نزدیک ناپل، آن ها را شکست داده و راه بازرگانی اتروسک ها به
مدیترانه را برای همیشه بستند و همین آغاز بحران حکومت های اتروسک و شروع پایان
کار آن ها بود. اتروسک هایی که همزبان و همسایه ی سابق فنیقی ها بودند که نیروی
دریایی امپیراتوری و یکی از سازندگان پارسه تخت جمشید بودند. پس او داریوش سوم،
پادشاه هخامنشی است که آرام اما نگران به خبرها و گفتگوها گوش فرا داده است.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۱ ساعت 20:9 توسط farrokh bavar
|
اهرام
ثلاثه.مکان تلاقی مدار 30 درجه ی شمالی با
نصف النهار 30 درجه ی شرقی
پیرامید.
پیرا یعنی آتش. آمید یعنی درون.Secret Power of Pyramids:Bill
Schuld. Ed Pettit
هرم بزرگ خوفو: ارتفاع: 146.6 متر. اضلاع قاعده
از 230.26 تا 230.45. زاویه سطوح نسبت به افق 51.51 درجه. عدم تقارن کامل هرم نه
از روی دقت کم بل عمدی است زیرا در صورت تقارن کامل، انعکاس انرژی کیهانی درون هرم
احتمالا یکدیگر را خنثی می نمودند. ارتفاع اطاق پادشاه یک سوم ارتفاع از قاعده. اندازه
های اطاق پادشاه: طول 20 کوبیت. عرض 10 کوبیت. ارتفاع 5 کوبیت ضرب در رادیکال 5 .
قطر اطاق 25 کوبیت. قطر وجه کوچک 15 کوبیت. این مثلث قائم الزاویه 15 و 20 و 25 کوبیت
همان مثلث قائم الزوایه ی ایزیاک با اضلاع 3 و 4 و 5 است که هزاران سال بعد به نام
فیثاغورث ثبت می شود. کوبیت= ذرع مقدس= 0.525 متر. چگالی سنگ گرانیت درون اطاق 5.7برابر با میانگین چگالی کره زمین است.
هرم خفرن :
ضلع قاعده 215.16 متر.ارتفاع 143.87 متر.
میل 52 و 53 درجه
هرم
میکرینوس: ضلع قاعده 104 و 102 متر. ارتفاع 65.6 متر. میل 51.2 درجه
ابولهول = Sphinx . جهت یاب اعتدال
بهار و پائیز. در میان دو پنجه ی ابولهول یک اوبلیسک قرار داشته که با اندازه گیری
سایه و حرکت ستارگان مانند تقویم نجومی به کار گرفته می شد.
هرم بزرگ
جیزه. خوفو
ناپولئون بناپارت در روزهای آخر
عمرش در جزیره سنت هلن گفته بود: "گفتنش حالا چه فایده دارد؟ اگر هم بگویم
باور نخواهید کرد!". او، هنگامی که در 1799 مصر را فتح کرد، ساعتی را تنها در
اطاق پادشاه، در مرکز ثقل هرم جیزه گذراند و رنگ پریده و آشفته از آن بیرون آمده
بود اما هیچ گاه آن تجربه را بازگو نکرد اما با تجربه های پژوهشگران دیگر به نظر
چنین آمده که این اطاق قدرت پیش بینی بوجود می آورد. به نظر پژوهشگران، ناپلئون
جوان آینده ی خود را در لحظاتی که در اطاق فرعون گذراند دیده بود.
یکی ازحوادث عجیب کره ی زمین در سرزمین مصر و پیرامون
تقاطع مدار 30 درجه و نصف النهار شرقی 30 درجه با ساخت اهرام ثلاثه و به اصطلاح ابولهول اتفاق
افتاده است. اهرام ثلاثه و اهرام دیگر در جهان، مانند دایره های سنگی استون هنژ و
آثار مشابه دیگر در جزایر انگلستان و آثار سنگی بزرگ دیگر در آمریکای لاتین یا سرهای
بزرگ در جزیره ی پاسکوا (ایستر) اتفاقاتی هستند که هنوز چگونگی آن ها، برغم کوشش
بسیار زیاد پژوهشگران، آشکار نشده و نظر دانشمندان نسبت به ساخت و ماهیت و دلیل آن
ها بسیار متفاوت است. دانشمندان ژاپنی کوشیدند سنگ هایی را از کوه های اسوان به
کنار نیل بیاورد اما کشتی خیزرانی آن ها هنگام خالی کردن سنگ در ساحل غربی نیل
واژگون شد و پروژه را ترک نمودند. گروه دانشمندان آمریکایی نیز پس از صرف هزینه ی
هنگفت آزمایش، کار را نیمه تمام رها کرد. تازه، آن ها سنگ های 2 و 3 هزار کیلویی
را جابجا کردند نه سنگ های هفتاد هزار کیلویی را. سازندگان هرم جیزه مدارها و نصف
النهارها، قطر زمین و سرعت گردش آن در مدار استوا را می شناختند. ذرع مقدس، یا
کوبیت، که ضریب معماری هرم خوفو است برابر است با جابجایی زمین در مدار استوا در
یک ثانیه تقسیم بر یک میلیون. اوبلیسک هایی که اروپایی ها و آمریکایی ها بعنوان
تحفه با خود بردند روی یک نصف النهار یا یک مدار به فاصله ی معین قرار داشتندو با برش شیب دار نوکشان وسیله هایی برای
اندازه گیری فاصله ی زمانی حرکت ستارگان بوده تا از جمله مدارهای زمین را اندازه
گیری کنند. اندازه ها یی که هزاران سال بعد با نام یونانی پی و فی، یا به نام
تناسبات طلایی مصطلح شدند در تمام اجزائ این هرم موجود است. این سازندگان آثار خود
را در مکان های خاص که زمین دارای انرژی و میدان مغناطیسی بزرگی است ساخته اند و
هنگام کسوف و خسوف می توانستند مکان و توان مغناطیسی زمین را یافته و آزمایش کنند.
آن ها ماهیت زمین و سیستم شمسی را می شناختند و هرم جیزه را مانند یک آنتن فضایی،
یک شکل هندسی متناسب با شکلی که اگر نوک هرم در قطب شمال باشد قاعده اش مدار استواست،
یک دستگاه برای تمرکز انرژی کیهانی و ماشینی برای ارتقا دانایی و توانایی انسان، و
حتی دارای قدرت پیش بینی، همانطور که ناپلئون دچار آن شد، ساختند. دستگاه استون
هنژ می توانست نیروی میدان مغناطیسی زمین را هنگام کسوف و خسوف اندازه گیری کند.
آن ها چه کسانی بودند؟ چه زمانی این دستگاه ها را مانند یک سیستم ساختند؟ برسر
تمدن آن ها اگر خاکی بودند چه آمد و اگر از کرات دیگر بودند کجا رفتند سئوالاتی
است که هر یک از گرایش های علمی پاسخ متفاوتی به آن می دهند اما هنوز از پاسخ
مناسب بسیار دور هستیم. هرچه هست، آنها باعث شدند جهشی تاریخی در تمدن و در
توانائی های علمی و دانش بشر بوجود بیاید که پس از مصری ها، در تمدن سومر و بابل و
ایلام و زیگورات ها که دستگاه های اندازه گیری حرکت ستارگان و سیاره ها بودند؛ در
میان رودان و ایران ادامه یافت و طالس فنیقی نمونه آن است، دانشی که با افلاطون و
ارسطو پایان یافت و با قرون سیاه در اروپا از بین رفت.
هرم خوفو یا به قول یونانی ها خئوپس مانند یک
موجود زنده یا یک دستگاه روشن و فعال است. نوک صاف شده ی آن روزگاری یک گوی طلایی
داشته و هنوز هم انرژی الکترو استاتیک ساطع می کند، اما درون آن دارای انرژی الکترو
مغناطیسی است و ملکول های دو قطبی آب را پراکنده می کند و یک هندوانه ی 5 کیلویی
را در چند روز به اندازه ی یک پرتقال در می آورد. گل را خشک می کند اما بر رنگ و
بوی آن می افزاید. ملکول های آب را از لبه ی تیز تیغ کند شده حذف کرده باعث می شود
تیغ داگر ئدر جهت محور مغناطیسی باشد وباره و چند باره تیز شود. هرچیزی در آن جا بدون کپک زدن خشک شده نگهداری می
شود. عسل سفت و سخت می شود. و این ها تنها جزئیاتی از این پیام بزرگ است که هنوز
کار می کند. چند دهه پیش پس از هربار عکسبرداری الکترونیک هرم خوفو، پاسخ متفاوت
بوده و دانشمندان را گیج و گم کرده است.
عجایب مصر و رازها و علامت ها و پیام های اهرام
ثلاثه و هرم بزرگ جیزه، خوفو هنوز مساله ی پیچیده ای باقی مانده است و حتی در مورد
زمان ساخت اهرام ثلاثه یا ابول الهول نیز میان تاریخ نویسان و باستان شناسان و
دانشمندان و پژوهشگران توافق وجود ندارد. ریاضی دانان تعجب می کنند سازندگان هرم
خوفو چگونه می توانستند از عدد فی و پی و سینوس و کوسینوس و تانژانت و کتانژانت
آگاه باشند و اندازه های ذرع مقدس متناسب با حرکت پیرامون استوایی زمین یا فاصله
با خورشید باشد. آن ها اغلب داستان را یکطرفه و به نفع خود می بینند و نمی پرسند
اگر چنین است پس چقدر نکات و اسرار دیگر هنوز در اهرام مصر و در هرم بزرگ جیزه
نهفته است که ما نمی دانیم؟! برای دانشمندان سخت است بپذیرند استون هنژ یا هرم
خوفو نسبت به دانش امروزی در سطح بالاتری قرار داشته و دارد. آگر موضوع بدین شکل
مطرح شود در می یابیم اهرام ثلاثه برای بشریت پیام داشتند و در فراگیری هندسه و
مثلثات و ریاضیات و نجوم و علوم و در ارتقا و جهش دانش انسان تاثیر گذار بوده اند.
دانشی که توسط سومرها و دیگر تمدن های میان رودان و فنیقی ها تا به طالس و
ایرانیان هم رسید و سپس قطع شد. جنگ و خود
خواهی باعث شد انسان گنج پرست " به جان اهرام بیفتد"، دل و روده اش را
در بیاورد و این منبع انرژی یاگردآوری
انرژی کیهانی را به کالا تبدیل کند. سری به مصر بزنیم و نگاه کوتاهی به هرم خوفو
بیاندازیم.
تمدن کهن مصر در طول رود نیل بوجود آمد و چیزی که
این رود 1000 کیلومتری را مشخص می کند طغیان های سالانه و مرتب آن است که به آرامی
و نه سیل آسا حدود 9 متر بالا می آمد (تا هنگام ساخت سد اسوان) و دو طرف خود را از
6 تا 9 کیلومتر زیر آب و گل فرو می برد و باعث حاصلخیزی سواحل و دلتای بزرگ و برکت
کشت غلات و حبوبات می شده است. جنوب مصر
را جونکو یا خیزران و شمال آن را زنبور عسل می گفتند و تمدن باستانی مصر روی
هماهنگی و وحدت این دوگانگی شمال و جنوب، سفی و علیا و بالا آمدن آب و فروکش آن استوار
بود. باد مساعد از شمال به جنوب در چهار پنجم سال کشتی رانی روی نیل را در خلاف
جهت حرکت آب آسان می نمود و مصریان تا مصر جنوبی پیش می رفتند و خیزران برای کشتی
سازی بر می گرفتند. طغیان نیل از آغاز تابستان آغاز و چندین ماه به درازا می کشید.
برای درک این تمدن و اعتقادات و مناسبات و فرهنگ تا معماری آن ها، مانند هر تمدن و
معماری دیگر، نباید آن را از چشم انداز امروز نگریست. باید به همان زمان رفت
تا بتوان آن را در بستر تاریخ و شرایط خود تصور نمود. زمانی که کشاورزان بدون
سالنامه و گاهنامه نمی توانستند به موقع برای طغیان نیل آماده و جابجا شوند. کسانی
که علم نجوم را می شناختند به نام خدایان آسمان و زمین و توسط فرعون و کاهنان،
جابجایی کشاورزان را قبل از آغاز طغیان نیل سازماندهی می کردند. بدین معنا، پادشاه
فرعون یک دانشمند و یک ستاره شناس و یک دانا به علوم زمین و آسمان، در ضمن یک
ورزشکار و یک جنگجو بود و شباهتی با پادشاهان و امپراتوران خوش گذران دوره ی
انحطاط روم یا سلاطین فاسد و حرمسراهایشان نداشتند. اتفاقاتی که در این سرزمین روی
داده بیشمار و عجیب است و معماری و ساختمان هایشان نیز زیاد. اما این مبحث را روی
دو مورد اساسی و بحث برانگیز متمرکز می کنیم. زمان و علامات.
زمانی را که باستان شناسان برای ساخت اهرام و ابولهول
در کتاب های تاریخ نوشته اند بسیار متنوع است و از 4400 تا 7600، اما گاهی تا
12000 سال پیش جابجا می کنند و می توان به هرکدام از آن ها یک سیکل نجومی25840ساله نیز اضافه نمود و به قبل از آخرین دوره یخبندان نیم کره ی شمال به عقب
برد. اگر به تن و بدن بزرگ ابولهول و سر کوچک آن نگاه کنیم متوجه عدم تناسب می
شویم که این دو با هم جور نمی آیند. در واقع سر فرعون را حدود سالهای 2560 روی
بقایای تندیس یک شیر بزرگ تراشیده اند و این به اصطلاح ابولهول وحشتناک در حقیقت یک شیر
متناسب و بلند و بزرگی بوده که بر اثر فرسایش آب، آن هم عمودی و نه افقی، کوتاه
شده بود و سر فلان فرعون را در جایی که گردن شیر بوده ساخته شده اند. محاسبات بعضی
از باستان شناسان و ستاره شناسان مبدا تاریخ ساخت ابولهول، و همین طور اهرام ثلاثه
را به 12000 سال پیش به عقب می برند و اگر بعضی از باستان شناسان بر اساس زاویه ی
26 درجه ای ورودی هرم به عنوان تلسکوپ، سن آن راتخمین زدند، ستاره شناسان دیگر همین کار را با کانال های هواکش تنظیم کردند
که شیب 45 درجه و 31 درجه دارند، و برای این کار چند دلیل می آورند.
زاویه ی اهرام مصر، بنابر کتاب : اسرار ساختمانی
هرم بزرگ گیزا، گرد آورنده دکتر حسین کشی افشار از Mysteries
of the Great Pyramid: André Puchan.L'astronomie egyptienne
depius les temps les plus reculé: Eugene Michael Antonioni
3.4 درجه نسبت به جهت جغرافیایی شمالی است که در جهت عکس حرکت ساعت چرخیده
است و
برای آن چند دلیل آورده شده. ساده ترین آن حرکت چرخشی تکتونیک قاره ی آفریقاست. اما
اگر در طول این مدت کوتاه چنین چرخشی اتفاق افتاده باشد اهرام می بایست در جهت
حرکت ساعت می چرخیدند. حرکت تکتونیک قاره ی آفریقا در همان جهتی نیست که شبه جزیره
ی عربستان حرکت کرده و از آفریقا جدا شده. دلیل دیگر در سیکل نجومی کره ی زمین
است. محور زمین هنگام حرکت انتقالی به دور خورشید به موازات خود حرکت نمی کند و
دارای یک حرکت نوسانی حول قاعده دو مخروط است که نوک مشترکشان روی مرکز زمین و قاعده ی آن
ها در دو قطب زمین است و محور زمین روی دایره ی قاعده مخروط میچرخد وهر 72 سال یک
درجه جابجا می شود. سیکل نجومی تقریبا 25840 سال توسط لاپلاس، بسل و نیه رن محاسبه
شده است و هر نقطه از کره ی زمین پس از 25.840 سال به جای خود بر می گردد. یک
دانشمند آمریکایی کره ی زمین را در جهت عکس همین سیکل نوسانی به عقب برد و آنگاه
که به 12000 سال پیش رسید، کانال هایی که به نظر هواکش می آمدند به تلسکوپ رصدخانه
ی ستارگانی تبدیل شدند که مصریان باستان ستایش می کردند، مانند ستارگان اوریون یا
کمربند جبار و سیریوس و ستاره ی شمال که خوب می شناختند و راهروی ورودی هرم نیز در
امتداد آن قرار داشته است.
در ضمن اگر همین نوسان را 12000 سال عقب ببریم،
زاویه ی سه ستاره ی اوریون که در این دوره مانند عکس پایین هست به 45 درجه نزدیک
می شود، مثل طرح پایین تر، و با موقعیت جغرافیایی اهرام ثلاثه روی زمین، و عجیب تر،
روی بخشی از منحنی حلزونی فیبوناچی مطابقت پیدا می کند. 12000 سال پیش، ابولهول
امروز نیز به شیر بزرگی تبدیل می شود که جهت آن روبروی صورت فلکی شیر قرار می گیرد
که مصریان باستان ستایش می کردند و در تعادل بهار، نوروز، هنگام طلوع آفتاب روی
افق ظاهر می شده است. اخباری از گذشته رسیده و مورخان به آن اشاره کرده اند که
هنگام ذوب آخرین یخبندان، همان اتفاقی که در تورات به شکل سمبلیک توفان نوح به آن
اشاره شده، مصر نیز دچار سیل بزرگی شده که سنگهای آهکی ابولهول را دچار فرسایش شدید
کرده است .
اگر این نظریات دانشمندان را در نظر بگیریم می
توانیم سال ساخت اهرام و ابولهول را که معمولا به فرعون خوفو (از 2589 تا 2566 قبل
از میلاد) نسبت می دهند، بعنوان یکفرض به
12000 سال پیش عقب برد یا یک سیکل نجومی هم به آن افزود. گفته شده تمام این فرضیه
ها و رمز های دیگر روی سنگ های خارای قرمز رنگ صیقلی پوشش هرم ثبت و ضبط شده بود
که شوربختانه با مجوز صلاح الدین ایوبی بعنوان معدن سنگ، برداشته شدند و در
ساختمان های شهر قاهره به کار گرفته شدند.
این تناسبات در پنتاگن یا پنج ضلعی نیز
وجود دارد. اگر یک مثلث قائم الزاویه ترسیم کنیم که قاعده ی آن برابر با یک و
ارتفاعش ریشه فی باشد، وترش برابر با فی و شیب آن برابر با شیب چهار وجه هرم خوفو برابر
می شود. قطر دایره ای که قاعده ی مربع حرم خوفو را دربر می گیرد برابر با ارتفاع این
هرم است. زاویه میل (inclinazione)سطوح هرم
نسبت به سطح افق 51.51 درجه بوده و کتانژانت آن 0.7853 تقریبا یک چهارم عدد پی می باشد. جمع وترهای
قاعده ی هرم 25.837 ذرع مقدس و برابر با 25840 سال سیکل نجومی است. و هرم خوفو از
این اسرار پر است و تا کنون کسی درنیافته که چگونه در آن زمان، مانند استون هنژ،
چنین دانشی وجود داشته است زیرا توان دانش بشر هنوز نسبت به دانش کانی ها و انتقال
سنگ هایی بزرگ و یک پارچه ی شالوده ی هرم خوفو و دلیل این که تیغ در جهت شمال
مغناطیسی تیز می شود و گل تازه می ماند کمتر است.
اندازه گیری شعاع کره ی زمین
از اراتوسته نس یونانی گفته شده که شعاع کره ی
زمین را یافته است (250 قبل از میلاد مسیح) زیرا بطلمیوس سوم از او خواسته شده بود
طول قوس نصف النهاری که از اسکندریه می گذشت را محاسبه کند. اما او خودش نوشته که
شایعات چاه عجیبی را شنیده بود که نور خورسید در آن گم می شده و به زمان دور بر می گشته و او به سراغش می رود. آن
چاهروی مدار سرطان در جنوب و نزدیک اسوان
کنونی قرار داشت و آفتاب ظهر انقلاب تابستانی برای لحظه ای ته آن را روشن می کرد.
او چاه دیگری در اسکندریه با همان دهنه ساخت. فاصله ی میان این دو چاه را برابر با
5000 استادیو یا 925000 متر امروزی بدست آورد و با اندازه گیری عمق نور خورشید در
همان ظهر که در چاه اسکندریه مورب می تابید، زاویه ی 7 درجه را پیدا کرد و با
تناسبات طالس شعاع زمین را ( دوباره) بدست آورد. آنگاه او نیم درجه قوس نصف النهار
میان اسکندریه و ممفیس را برابر با 923.9 متر اندازه گرفت که برابر با جمع چهار
ضلع قاعده ی هرم خوفو برابر با 923.5 بود.
1- ورودی هرم در ضلع شمالی با زاویه
26.34. 2-نقب
مامون.3 سه سنگ بزرگ برای مسدود کردن راهروی سربالایی.6-
راهروی سربالایی با همان زاویه 26.34 درجه. 7-
اطاق "ملکه"8-
راهروی افقی9-
گالری بزرگ 10- اطاق "فرعون و تابوت" و
"هواکش" جنوبی با زاویه 45 درجه و شمالی 31 درجه.11- اطاق کوچک انتظار.
پیامی که هرم خوفو می فرستد هنوز از توانایی علمی
بشر بیشتر و بالاتر است. بسیاری از کلید ها برای گشودن معماها و اسرار هرم خوفو را
خود خلیفه ها و سپس سلاطین عثمانی و استعمارگران اروپایی و آمریکایی از بین برده و
در موزه ها پخش کردند. راز و زمز هایی که تا کنون در تناسبات و اعداد
"طلائی" یافته شده برای نمایش توانایی ها و مبهوت کردن انسان در آن زمان
یا در این زمان نیست بل تناسباتی است طبیعی و کیهانی که خود بخود، مانند کریستال"الماس"
یا دانه های برف، به کاملترین ساختار تبدیل شده و می تواند انرژی کیهانی را در خود
ضبط و ثبت کند. آزمایش های انجام شده نشان داده که به اصطلاح اطاق فرعون یا اطاق ملکه و در گاهی آن
و زاویه ی سقف ها همه، باعث تراکم انرژی می شود. تناسبات طلایی که سپس به فیبوناچی
موسوم شد تناسباتی است که مانند ارتعاش و صوت در حقیقت از زمان ساخت کهکشان و"بیگ
بنگ" یا بانگ بزرگ تا موزارتوجود
داشته و بهترین تناسبات را در معماری ایجاد می کند. در نظر نگرفتن آن باعث
ناهنجاری و عدم تمرکز حواس یا عدم رفع خستگی می گردد، و در موسیقی، بیشتر از تمام هنرهای
دیگر بلافاصله حس می شود.آیا این یک اتفاق است که تقسیم بندی اکتاو در پیانو و
ردیف های دو و سه سیاه رنگ آن نیز با اعداد فیبوناچی مطابقت دارد؟ اهرام ثلاثه و
بویژه هرم خوفو باعث شده تلاش و پژوهش و کنکاش فوق العاده توسط دانشمندان جهان
برای درک و رمز گشایی انجام بگیرد.
پژوهشگرانی که جزئیات درون این هرم را بازبینی
کردند گفته اند حتی تیغ یا کاغذ لای درز سنگ های گرانیت یا آهکی فرو نمی رود، سنگ
های صیقلی اطاق ها که امروز هم با دستگاه و فرز الماس م به سختی بریده میشوند. سنگ
های راهروی سرپایینی 4 آنقدر کیپ ساخته شده اند تا راهرو را پر از آب کنند و با
انعکاس ستاره ی شمال روی آب، همان زاویه ی 26.34درجه راهروی سربالا 6 را به دست بیاورند. در ضمن علامتی که در فرورفتگی
اطاق بالایی دیده می شود فرمول محاسبه ی زاویه را نشان می دهد که باعث جمع شدن و
گردش انرژی کیهانی در درون هرم خوفو می گردد.
اندازه های اطاق "فرعون"
برابر با واحد اندازه گیری و تابوت گرانیت واحد
اندازه گیری وزن مصر باستان است. عرض 10 کوبیت، طول 20 کوبیت، قطر ظلع کوچک 15
کوبیت (ذرع مقدس)
گالری بزرگ یا راهروی با شیب 26.34 درجه به سوی
"اطاق فرعون" که نزدیک به ضلع غربی اش تابوت گرانیت، یا واحد اندازه
گیری مصری قرار گرفته است. تناسب اندازه های اطاق و "تابوت حاوی عدد پی است.
اطاق ملکه و "درگاهی" آن.
محور عمودی هرم از کنار درگاهی می گذرد.
درگاهی اطاق ملکه در 1910. شیب سقف گرانیت پیداست. این اطاق روی محور هرم
که از نوک آن می گذرد قرار دارد و کاملا بی نور و تاریک است
اطاق پادشاه. سقف 9 سنگ های یکپارچه به وزن
400.000 کیلو! عکس 1910. تابوت گرانیت واحد اندازه گیری وزن. آیا اثری از دوده ی
چرب پبه سوزها روی دیوار وجود دارد؟
فون دنیکن
این مطلب را در کتابش مطرح کرده و نقش برجسته یک لامپ بزرگ در اطاقی تاریک را نشان
داده که به نظر منبع انرژی هسته ای است و شخصی با دو ساطور بلند کرده علامت خطر
مرگ می دهد.
سنگ های گرانیت سرخ فام روپوش صاف بجای
مانده با زاویه ی دقیق 51.51 درجه روی سطح افق.
فرو رفتگی 92 سانتیمتری در هر چهار
وجه هرم خوفو در قاعده، که در راس صفر می شود را آندره پوشان کشف کرده است که روز
اعتدال بهاری و پاییزی را ثبت می کند. این فرورفتگی که معمولا دیده نمی شود، در
عکس های هوایی که با دوربین های مادون قرمز گرفته شده آشکار است. احتمالا با روپوش
صیقل و سرخ فام هرم، سایه روشن دو نیم وجه هرم صبح و غروب اول بهار و اول پائیز
دیده می شده و هرم خوفو مانند استون هنژ، و بعد ها در کعبه ی زرتشت، مانند گاه شمار
و تقویم نجومی کار می کرده است. اما این چهار فرو رفتگی شاید خاصیت های دیگری هم
داشتند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 22:29 توسط farrokh bavar
|
Cui
Prodest direbbero i romani, e gli italiani "a chi giova?"
معادل فارسی هم دارد اما من نمی دانم. به کار کی
می آید؟ همانطور که لیست بسیار بلندی از سازمانهای دولتی و غیر دولتی در اروپا تا بحال
تصویب کرده اند، موضوع کشتار مردم ارمنی در سرزمین خودشان در اواخر دوران طولانی
امپراتوری عثمانی، یعنی 1915 و
اوایل جنگ اول جهانی، نه تنها موضوعی نیست که تازه مطرح شده باشد بل که از پشتیبانی
وسیع نیز برخوردار بوده است. این قطره ی آخری است که می خواهد "کاسه را لبریز
کند". اما در واقع این قطره ی آخر به درد چه کسی می خورد؟ تصمیم 35 نفره ی مجلس فرانسه کسانی را که چنین
کشتار، قتل عام، یا نسل کشی را نفی کنند بلافاصله محکوم می کند. اما به عقب
برگردیم و معنای قانون روم باستان را بررسی کنیم. آن ها معتقد بودند هنگام ارتکاب
یک جنایت نباید بیهوده به دنبال آلت قتاله بگردیم بل باید ببینیم جنایت به نفع چه
کسی تمام شده و سراغش برویم. در شرایط داغ کنونی جهان یک چنین "قطره ای"
واقعا ممکن است کاسه های زیادی را مانند ظروف مرتبطه لبریز گند و به هم بریزد.
نخست این که این کار را یک رئیس جمهوری انجام می دهد که هنگام وزارتش او را
پیرومانه، یعنی آتش افروز خطاب می کردند. او سیاستی را پیش برد که باعث آتش افروزی گشت و مشت محکمش باعث شد به ریاست جمهوری نیز انتخاب گردد. هنگامی که برلوسکنی
هنوز نخست وزیر ایتالیا بود، در یک نشست با خبرنگاران، یکی از آن ها (!) سئوال می
کند در باره ی ایتالیا چه فکر کرده اید. سارکوزی مستقیم با نگاه طولانی و مصر به
مرکل لبخند تمسخر آمیزی میزند و او را وامی دارد نیم لبخندی بزند. روزنامه ها مثل
این که منتظر همین بودند و پس از قصه های هزار و یک شبی برلوسکنی با دخترکی که اول
نوه ی حسنی مبارک بود اما بعد یک روسپی مراکشی از آب درآمد، پاشنه ی برلوسکنی را کشیدند. ماجرایی که از آن زمان تا حمله ی نظامی ناتو به لیبی و دولت کودتایی در ایتالیا پیش آمد را همه به
یاد داریم. همان لبخند آقای "پیرومانه" حادثه ساز و تاریخ ساز شد و نه
تنها لیبی ویران شد که دولت انومالو و غیر عادی ایتالیا، با قرادادهایش با روسیه و
لیبی نیز عادی سازی شد.
بد نیست تمام بشریت
تاریخ دو جنگ جهانی اخیر و جنگهایی که تا بحال ادامه پافته اند را باز هم مرور
کنند و در این وسط قضاوت کنند آیا قانون محکومیت نفی شوآ و کشتار یهودی ها عاقبت
به نفع چه کسی تمام شد؟ در طول جنگ دوم جهانی فقط از مردم اتحاد جماهیر شوروی، بنابر
امار رسمی، 24 میلیون نفر کشته شدند اما همان ها بودند که دولت نازی را به زانو
درآوردند. برنامه ی اقتصادی هیتلر را بدانیم، شبیه به همین برنامه ایست که در حال اجراست. قتل عام یهودیان محله ی فقیر نشین ورشو و کشتار یهودی های کشورهای اروپا
را همه می دانند و می شناسند، همانطور که فرار ثروتمندان و بانکداران یهودی به
آمریکا را. اما تبلیغات و قوانینی مانند محکومیت اوتوماتیک نفی هولوکاست یهودیان،
بهانه و ابزار قتاله ای در دست صهیونیست ها و امپریالیست هایی گذاشت تا از همان زمان
جنگ اول جهانی و فروپاشی امپراتوری عثمانی به فکر ایجاد یک دولت و سر پلی با ابزار
اتمی، در میان مردم عرب و قیام های آن ها، برای دولت های امپریالیستی بشود. همدردی و
درک علل کشتارهای چند صد میلیونی، فقط در قرن بیستم میلادی ، نسبت به علت جنگ میان دولت های
سرمایه داری ، به یک فرهنگ عمومی و بیداری و آگاهی بشری علیه دلیل جنگ تبدیل شد. وقوانین
تنبیهی علیه کسانی که فرمول و نسخه ی آن ها را آن طور که امپریالیست ها می خواهند
امضا نمی کنند این فرآیند آگاهی به کشتار مردم بی گناه و بی دفاع و مکانیزم جنگ طلبانه ی نظام سرمایه داری و امپریالیستی را به
انحراف می کشاند. ساخت و پاخت برای ایجاد دولت اسرائیل و به رسمیت شناختنش در 1947
حتی توسط استالین بر اساس همین سوء استفاده از حساسیت های انسانی و همدردی های
مردم بود که مورد شانتاژ و باجگیری روحی روانی قرار می گرفت و هرگونه انتقاد علیه
دولت اسرائیل به عنوان یک رفتار نژاد پرستانه علیه سامی ها محکوم و وسیله ای
برای توجیه و برائت رفتار دولت صهیونیستی شد.
به دور از هر گونه
موازی کاری میان صهیونیزم و دولت دست ساز اسرائیل با مظلومیت مردم ارمنی، (که اگر
انقلاب سوسیالیستی در روسیه به وقوع نمی پذیرفت و جمهوری سوسیالیتی ارمنستان بوجود
نمی آمد معلوم نبود، یا من نمی دانم، چه بلای دیگری بر سرشان می آمد،) منظور فقط
قانون محکومیت اوتوماتیک علیه کسانی است که اما و اگری داشته باشند، آن هم نه در
مورد خود کشتار و شرایط تاریخی آن، بل تفسیر کشتار ارامنه، قربانیان جنگ بزرگ میان
دو امپراتوری روسیه و عثمانی و حرکات تلافی جویانه میان این دو و اقلیت های مذهبی
مسیحی و مسلمان در درون آن ها تاحرکات امروزی شورای امنیت جنگ افروز سازمان ملل، که
به این بهانه شاید بازهم همه را غافلگیر کند. مساله ی به رسمین شناختن "نسل کشی" و
تفاوت آن با کشتار در اینست که فرمول نخست دارای بار قانونی بین المللی بوده و
دولت ترکیه مجبور می شود کشتار مردم ارمنی را تبدیل به پول کرده و آن را نه به سازمان
های دیاسپورا بل به سازمانی بپردازد که دادگاه بین المللی لاهه تصمیم بگیرد.
از همین جا می توان فهمید که اگر چنین اتفاقی هم
بیفتد، چنین پولی نه به جمهوری ارمنستان پرداخت خواهد شد و نه به سارمان های
دیاسپورا و برعکس، محرکی خواهد شد برای ایجاد نفاق در میان سازمان های دیاسپورای
ارمنی در جهان و احتمالا تنش در درون خود جمهوری ارمنستان و ترکیه. اما این صحنه سازی می تواند مرحله ی نخست باشد. از آن جایی که
ما با دیوانگانی مانند سارکوزی وگروه جنگ افروز او طرف هستیم شاید در بازی پازل آن
ها جایی برای یک کشور تازه برای مثال در بخش شمال شرقی سوریه، جایی کههمزمان با ملوک "دانشمندان" ترکمن
پیرامون سیواس، در دوره ی نخستین جنگ صلیبی حدود 1100 میلادی، یعنی در آناتولی جنوبی حکومتی ارمنی وجود داشت. فعلا چون که قربانی
بعدی منتخب امپریالیسم دولت سوریه است، این بازی کثیف به فکر خطور می کند وگرنه،
همزمان با طرح جدید خاورمیانه و "درد زایمان" آن می توان به بخش از
عراق و سوریه و ترکیه برای یک دولت مستقل کرد نشین نیز فکر کرد. اما این ها فعلا
یک فانتاپولیتیک و جئوپولیتیک تخیلی است و اگر مطرح می کنم برای اینست که دوباره ر و دست نخوریم و دست کم بگویئم همانطور که در برابر توطئه علیه دولت
مردمی لیبی و ایتالیای anomala که لقمه ی دیگری
مانند یونان برای تهاجم تازه ی دولتهای امپریالیستی شد این بار هم ممکن است چنین برنامه ای در شرف تحقق وجود داشته باشد. بخصوص که لیبی، نه بخاطر نفت و گاز
و آبهای شیرینش، که برای زهرچشم گرفتن و ترساندن و تفرقه انداختن و ادامه دادن به تهاجم
چه به شکل دخالت مستقیم نظامی و چه به شکل های دیگر انجام گرفت که در ضد انقلابهای مخملی و
رنگین مورد سوء استفاده قرار گرفت و هنوز هم قرار می گیرد، از جمله در خود روسیه و سوریه و از
جمله در خود ایران، عراق یا کشورهای دیگر.
ترکیه و دو دوزه
بازی های دولت اردوغان چه برنامه ای در سر دارد بزودی آشکار خواهد شد. مهم اما
پیشگیری از اینست که جلوی گر گرفتن آتشی که سارکوزی می خواهد برپا کند گرفته شود.
سفر یکروزه ی رئیس جمهور احمدی نژاد به ایروان را می توان به همین معنا دانست. سفر چند ماه
پیش او در همان روز ناگهان لغو شد. نعلبندیان این ارتباط را تقویت کرد و روز شنبه به ظاهر
ناگهانی، این سفر بخوبی انجام گرفت تا همه شاهدتداوم و افزایش همبستگی این دو دولت باشند . در
برابر جنگ افروزان شرکت ارمنستان در جلسه ای با روسیه، قزاقستان، قرقیزستان، ازبکستان،
تاجیکستان و روسیه ی سفید برای هماهنگی های دسته جمعی در مورد پایگاه های نظامی
مورد استفاده ی ناتو کادر کلی را برای آماده شدن در برابر برنامه های تهاجمی نظامی
امپریالیسم تعریف می کند. همانگونه که نامه و پیغام پوتین به رهبر دولت خلق چین
برای آماده شدن نظامی حتی به قیمت یک رویارویی اتمی شرایط را به روز کرد. شعار یا سوسیالیسم یا بربریت
مصداق پیدا می کند و همه در حال شرکت در این تسویه حساب نهایی هستند. بعضی ها با
نزدیک بینی کورکورانه و با تعصب و کینه توزی هایی که در اصل از شدت برخورد
طبقاتی جامعه و جبهه بندی جهانی آن ناشی می شود، مانند آنچه که به نام انتخابات
مجلس نهم در ایران روی می دهد، و باستراتژیست های امپریالیسم با دور اندیشی و برنامه های از پیش تعریف
شده برای آفریقا، برای خاورمیانه ی جدید، برای آمریکای لاتین و برای خود اروپا.
برنامه های همکاری میان دو جمهوری ایران و ارمنستان بسیار نیکوست اما باید برنامه
هایی را که در منطقه ی آزاد اقتصادی جلفا پیاده شده است را نیز در نظر گرفت. سرعت
تحولات بسیار بیشتر از این بازی هایی است که سازکوزی بتواند در سر داشته باشد اما
روشن است که امپریالیسم و اسرائیل برنامه هایی از پیش تعریف شده دارند و بنابر
محاسباتشان، به موقع روی این "رگه های تاریخ" یا گسل های تاریخ، یا زخم
هایی که تاریخ بجای گذاشته ضربه می زنند تا دوباره سر باز کند و انرژی نیروهای
مهار شده را فعال کند و با آتش افروزی و به جان هم انداختن دیگران، سلطه ی لق و
پوسیده ی خودش را نگهدارد.
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم دی ۱۳۹۰ ساعت 18:16 توسط farrokh bavar
|
بدور از تعصب و شووینیسم، بسیار مهم است که این رسم پر ارزش را نیز مانند نوروز و رسوم دیگر پارسیان و ایرانیان مفصل بررسی شود شاید روزی ما هم بتوانیم کتابی در باره زندگی روزمره ی ایرانیان باستان داشته باشیم. تا رسیدن به چنین هدفی هنوز کار و فاصله بسیار است و در پازل تاریخ تمدن بشر و تمدن های کهن، جای تمدن کهن ایران زمین (ایلامیان. مادها و هخامنشیان) بسیار خالی است و اگر اشتباه نکنم تا حدی عمدی است. با علم به این که بیشتر کاوش های مربوط به باستان شناسی تقریبا با حمله ی ناپلئون به مصر و دست اندازی های استعمار انگلیس به خاورمیانه، هند و چین آغاز شد و در گرماگرم جنگ اول جهانی، با شکست و فروپاشی امپراتوری عثمانی در یونان و میان رودان و مصر اوج گرفت و این فعالیت در ایران کمتر و محدودتر بوده و بنابراین تعجبی هم ندارد که تاریخ ایران باستان هنوز مبهم مانده باشد، اما چند علامت نشان می دهد که علاقه ای به دانستن آن وجود ندارد. از گذشته ی دور که آغاز کنیم، عجیب است اثری از کتاب ها و نوشته های چیتزیا ی یونانی، مورخ و پزشک داریوش دوم و شهبانوی او که مدت زیادی در دربار هخاامنشیان می زیست، نباشد و فقط اشاره به آن ها شده باشد، و نوشته شده که او بر خلاف و در مقابل هرودت می نوشت، اما هرودت، که تمام تاریخ ایران باستان بر مبنای آنست، علیه پارسیان دروغ بسیار گفته و در مصر جاها و اهرام و کاخ ها و دریاچه ای را دیده که در همان زمان نفی شده و وجود نداشته است. دوم، ازهمین 24000 لوح گلی پارسه که در دانشگاه واشینگتن هست تنها بخش کوچکی رمز گشایی شده که در همین محدوده نشان داده در نظام امپراتوری ایران هخامنشی رزیم برده داری وجود نداشته و عجیب است که باقی مانده ی ی آن ها هنوز یا رمز گشایی نشده یا اگر شده در درسترس پژوهشگران قرار داده نشده است. با شور و شوقی و همت و کار سختی که باستان شناسان انجام میدهند، عجیب است که این همه لوح و مدرک در بایگانی باشد و مورد گفتگو قرار نگرفته باشد.
تاریخ تمدن کهن را که بنگریم می بینیم تقریبا بیشتر جدا از یکدیگر نوشته شده است و چند بخش از آن، مانند مصر باستان و یونان و چین بسیار زیر ذره بین بوده و مدارک فراوانی یافت شده و کتابهای زیاد نگاشته شده اما آنچه که به تاریخ این سرزمین مربوط می شود، چه ایلامیان و چه مادها یا پارسیان، کمی از طریق سالنامه های آشوریان و سپس یونانیان نوشته شده است، مثل این که ایرانیان آنقدر سرگرم کار و فعالیت بوده اند که فرصت نوشتن نداشته باشند، و این نیز دروغ است و این طور نیست که بعضی ار ملت ها خصوصیت نگاشتن تاریخ و وقایع داشتند و بعضی از ملل خیر. خبر رسیده که در مکان بایگانی حکومت داریوش دوم هخامنشی در بابل آنقدر لوح های گلی زیاد بوده، و لابد اگر تند خشک می شده ترک بر میداشته، که یک سیستم قطره ای برای مرطوب نگهداشتن فضا اختراع شده بود. یا این که همت این امپراتوری و ساتراپ های آن در آسیای صغیر در مورد یونان، با گرد همایی نمایندگان دولت- شهرهای اسپارت و آتن و تبه و سواحل آسیایی یونان، در سارد و در شوش، به نام " صلح همگانی" بر اساس تنظیم اسناد مالکیت و اداره ی تبت آن ها بوده و ثابتمیکند همین روش در تمام مناطق امپراتوری نیز صورت می گرفته اما هنوز این مدارک آن خبری نیست. فیلم دلخراش سریال "دقیانوس" گواه می دهد چقدر این موضوع در حال تخریب و ویرانی بوده و ما را از چنان هدفی دور و در آن اخلال می کند.
اما در باره ی مهرگان و آیا چنین جشن بزرگی در روز تعادل پائیز، یا در اواسط ماه مهر صورت می گرفته، و یا مهرگان از نوروز مهمتر بوده می تواند مانعی در برابر پیشرفت این پژوهش ایجاد کند. دانش مردم شناسی و مردم شناسی فرهنگی بر اساس تعامل میان طبیعت و فرهنگ است. هر گونه پژوهشی نیز مجبور است چنین تعادلی را پیوسته در نظر داشته باشد و نه تنها یکی از دو کفه سنگین تر نشودف چه برسد به این که یکی از این دو، یعنی بخش طبیعت، حذف شود. روش بررسیباید دوباره ساماندهی شود تا روشنفکران و پژوهشگران دچار حکم دادن و تعصب نشوند. حدس می زنم بیشتر کسانی که به مسائل تاریخ می پردازند در آن فرو نمی روند، یعنی وقتی فکر می کنند و می نویسند، نور چراغ برق و تهویه ی مطبوع و غذا یا لباس آماده و غیره اغلب نمی گذارد این شخص شرایط سخت زمان و مکان، و وابستگی انسان و فرهنگ و کد گذاری ها و روسم اش نسبت به طبیعت را درست در نظر بگیرد.
هنوز به دقت معلوم نیست تمدن بشر که توانست سال شمسی را به 12 بخش و ماه تقسیم کند. می گویند سومرها نخست به این کار پرداختند و روز را به 24 بخش تقسیم کردند. اما اخبار دیگری نشان می دهد اگر هر 72 سال یک درجه محور زمین را در جهت معکوس حرکت دروانی خود بچرخانیم، به 12000 سال پیش که برسیم، دالانهای هواکش هرم جیزه تبدیل به کانال رصد ستارگان اوریون – کمربند جبار- و بزرگترین ستاره یعنی سیرویو می شوند و در ضمن ابولهول نیز، با آن کله ی کوچک و بی قواره اش که می گویند مربوط به فلان فرعون مصر می شود، در جهت صورت فلکی شیر که مصری ها می پرستیدند قرار می گیرد که در تعادل بهار از روی افقق بلند می شود. خانم باستان شناس فرانسوی نیز تقسیم آسمان به 12 صورت فلکی را، بنا بر نقاشی هایی که در یک غار یافته و می گوید اگر جدار غاز شفاف می بود روی صورت فلکی آسمان قرار می گرفتند، این واقعه را به حتی به 40000 سال پیش بر می گرداند. در این جا برای پژوهش ما مهم اینست و می دانیم تمدن های کهن قبل از هخامنشیان تقسیم دوازده گانه ی سال را می شناختند، ایلامیان نیز می شناختند و همین گونه نیز هخامنشیان. اما جشن های بهاره ی سومری ها و فنیقی ها با تعادل بهار ربطی نداشت. نوروز در آن زمان احتمالا هنوز سرد بوده است و طبیعت بیدار شده را تازه آغاز می کرده است. جشن های تمدن کهن، که یک ماه طول می کشیده، پس از پایان باران های بهاره صورت می گرفته هنگامی که بذر و تخم پاشی آغاز می شده و این فرهنگ مردمی به طبیعت بستگی داشته نه به کد گذاری های کیهانی. شاید به همین دلیل بوده که یونانی های بخش اروپایی، پس از نفی دانش و فلسفه ی طالس فنیقی اهل میلتوس و شاگردان او در بخش آسیایی یونان، سال را به 10 بخش تقسیم کردند و در پایان یکی از آن ها، پس از برداشت انگور و له کردن و انداختن شراب، به نام خدای تآتر و شراب، دیونیسیوس، جشن های تآتر و می سگاری آغاز می کردند و این نیز دانسته است که یونانی ها، یعنی آخایی ها، همان طور که نوشتن بلد نبودند، شراب را هم نمی شناختند و هر دو را از فنیقی ها یاد گرفتند. با داد و ستدی که با تمام سواحل شرقی مدیترانه و بویژه با مصر برای خرید گندم داشتند و می دانستند کشت و داشت و برداشت گندم مصر به طغیان و فرو نشستن رود نیل بستگی دارد و به احتمال زیاد تقویم آن ها را می شناختند اما از آن پیروی نکردند. طبیعت سخت و سنگی و پر چین شبه جزیره ی یونان اجازه ی توسع ه کشت جو و گندم و برنج را به آن ها نمی داد اما در عوض کشت تاک و درخت زیتون را فراوان گسترش دادند.
آب و هوای فلات ایران گرچه با یونان تفاوت داشته اما به هر حال، برداشت برنج به اواخر تابستان مربوط می شد، همان گونه که برداشت و جمع آوری انگور، که در کنار شراب گیری و رسوم آن، کار خشکاندن انگور زیر آفتاب برای کشمش در یک هفته، و دوباره چیدن و خشکاندن آن برای هفته ی دیگر، آویزان کردن خوشه های آن در اطاق، برای شب یلدا و مصرف زمستانی آن، و اینهمه قبل از آغاز بارش باران و خرابی تمام این محصول، باید به پایان می رسید تا جشن های پاییزی و مهرگان آغاز شود. بعید است کشاورزان این کار سخت و فشرده را قطع می کردند تا مثلا در اول پاییز به مهرگان بپردازند. برای درست کردن کشمش در روستاها هنوز هم به طبیعت وابسته ایم، همان طور که کوچ نیز هر سال ودر هر کشوری با کنترل هوا و پرندگان و طبیعت تنظیم می شود و اگر در این کار اشتباهی صورت بگیرد هزینه آن وحشتناک خواهد بود. از این منظر می توان حدس زد جشن های ماه مهر، مهرگان از نوروز مهمتر بوده زیرا می بایستدر مدت بسیار فشرده و کوتاهی تمام محصولات تابستانی که در صورت بارش باران پاییزی خراب می شدند را برداشت و فرآوری می کردند، شاید حتی زیتون را که بیشتر به فنیقی ها و یونانی ها مبربوط می شده. اما در آغاز بهار، جشن نوروز از اهمیتی ویژه یبرخوردار بوده که مهرگان نداشته است. جشن نوروز مانند جمع بندی تمام سال گذشته، مکث و سپس برنامه ریزی تمام سال آینده بوده که نیاز به مکان و ساختمانی بسیار بزرگ و مجهز مانند پارسه – تخت جمشید داشته و از این منظر نوروز، با شرکت مفصل تمام نمایندگان ملل که می بایست از راه دور می رسیدند و هدایا می آوردند، جشن اصلی محسوب می شده. مردمی که با زبان یکدیگر آشنا نبوده و در سامانه و تشکیلاتی قرار می گرفتند تا بتوانند سخن یکدیگر را بفهمند و تبادل نظر و تجربه کنند. این نیز جنبه ی دیگری از فرآیند فرهنگی و مردم شناسی فرهنگی است که بر اساس تعامل میان فرهنگ های محلی و تجربی منطقه با فرهنگ کلی و عمومی و علوم نظری تمدن های کهن صورت گرفته است. بنابراین طرح این که کدام یک از این دو جشن مهمتر بوده احتمالا یک مساله ی امروزی روشنفکری ماست که نمی دانیم و می خواهیم بدانیم، و نه مساله " آن ها". مهمتر این است که بتوانیم خود را در زمانی حس کنیم که در زمستان، در سرزمین بلند و پر برف، در سوز و یخبندان زمستان، سوای کسانی که به بابل و میان رودان کوچ می کردند مانند خود پادشاهان، یک خانواده ی ایرانی، پارسی و دیگران، چگونه شب را سپری می کردند؟ در روشنائی یک یا چند پیه سوز، یا آتشدان با نفت سفید، زیر کرسی، و در روز، مشغول به کارهای صنعتگری از بافتن و کوزه گری و مسگری و آسیاب کردن و مبادله و کاروان و کشتی و غیره، همه را همان گونه تصور کرده، حس کنیم. این گونه، کار برگشت به طبیعت برای استفاده از انرژی های پاک و توسعه پایدار و شکستن طلسم جامعه ی خطی مصرفی را نیز آسان می کنیم.
در ضمن می توان حدس زد که روحیه ی مردم، دستگاه و دولتمردان آن زمان بسیار شاد و پر بار و خلاق بوده است. توسعه ی ناگهانی امپراتوری که باعث ساخت و ساز و گسترش زیر ساخت ها و بازرگانی و شناخت واقعیات و تجربیات ملل دیگر شده و در هر زمینه ای به پیشرفت و نتایج تازه ای دست می یافتند می بایست که زمینه را برای داشتن روحیه ای شاد و رفتاری چالاک فراهم کرده باشد.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر ۱۳۹۰ ساعت 15:16 توسط farrokh bavar
|
پدیده های جالب و جذاب و ناب هنوز در دنیا و در
ایران فراوان و هنوز بسیاری نشناخته که به قد و قواره و قیافه ی جامعه ی مدرن و
همزمان جهان امروز جور در نمی آید. ما آن ها را فهرست می کنیم. رده بندی هم می
کنیم. چیزهایی در آن ها کشف می کنیم و توضیح می دهیم که خودشان بهتر می دانند و در
دلشان می گویند "خب، حالا که چه؟!". بی شباهت با کشف قاره ی جدید نیست.
جدید؟ جدید برای امپریالیسم جدید التاسیس اسپانیا که تازه با امپراتور آلمان متحد
شده، رم را غارت کرده بود و می رفت تا دولت – شهرهای ایتالیا را نابود کند و موج
تازه ی آدم سوزی و نخبه کشی به راه بیندازد، برای حریصانی که با علم و کتل مسیحیت
به جان مردم " آن قاره" افتادند تا پس از کشتار بومی ها و نابودی تمدن
کهن اینکا و مایا و آزتک، غارتش کنند و قدرت خود را پر از طلا و نقره ی پوتوسی
بفرمایند تا کمی آنطرفتر از هلندی ها و این ها هم از انگلیسی ها شکست بخورند دور
دور امپریا لیسمی بشود که حالا حاکم است و برای تصاحب منابعی که امروز نیاز است،
مانند آب، خیلی راحت کشورهای مستقل را به هر بهانه ای که می سازد و به خورد جامعه
ی بشری می دهد، زیرورو می کند. مساله ی منظر تاریخی همین جاست، که اگر کشوری مانند
لیبی، با قبیله های زیاد، با قهرمانانی مانند مختار که پشت امپریالیسم ژنده پوش
ایتالیا را لرزاند و بدست آن ها اعدام شد، با دولتی که ایتالیا را مجبور کرد غرامت
غارت و کشتاری که موسولینی در لیبی کرد را بپردازد، کشوری که با 1300 چاه عمیق،
صحرا و بیابان هایش را سرسبز و حاصلخیز کرد، اگر چنین کشوری، مانند هر کشور دیگری
در دنیا پر از "منظر تاریخی" و پر از پدیده های جالب که ریشه و رگه ی
تاریخی دارند، روی سفره های آب شیرین فسیلی فراوانی باشد، یا مانند کشور برزیل که
دارای رودخانه ی بزرگتری از آمازون هست که در زیر آن، در لایه های زیرین قشر زمین
در خلاف جهت آن جریان دارد، آمازونی هنوز پر از پدیده های "تاریخی" از
مردم بومی که لخت زندگی می کنند، سرما خوردن را تجربه نکرده اند و با تیر و کمان
به سوی هلیکوپتر و بالگرد ها تیر می اندازند، نیرومندترین امپریالیسم نظامی و حریص
امروز به سراغشان می رود، آن ها را به هر ترتیب به جان هم می اندازد و از هم می
پاشاند، کشتار و تخربش را توجیه می کند و بخورد خیلی ها هم می دهد، منابع سوخت و
ساز را به دست می آورد و برای توریسم جدید هم چیزهای دیدنی فراهم می آورد. حالا می
توانند، برای مثال می گویم، امیدوارم ارواح حساس سرگردان ناراحت نشوند، سران بومی
و محلی این کشورها را پس از تبلیغات زیاد، پیدا کنند، دستگیر کنند، به شکل مدرن و
تازه ای پوست بکنند و پر از کاه کنند تا در موزه ای بگذارند و در معرض تماشای
کنجکاوان جدید بگذارند بیاییند تا از نزدیک یکی از پدیده های منظر تاریخ را، که آن
همه آب شیرین که بشریت تشنه ی آنست فقط برای خودش، خانواده ی خودش و قبیله ی خودش
و قبیله های کشورش، آخرسر هم برای منظر تاریخی خودش می خواست ببینند و کنارش عکس
یادگاری بیندازند.
اما دهکده ی زیارت. راستی اگر آن دهکده
امروز هم به همان صورت بکر وجود داشت و برای دیدنش مجبور بودیم پیاده چهار ساعت از
میان جنگل بکر و جویبارهایش بگذریم تا سراغ مهمان نوازی مردمش برویم، که حالا
درمانگاه دارند، جوانانش درس خوانده و پزشک و ماما و قابله و جراحند، نوزادان همان
جا به دنیا می آیند و بیماران همان جا درمان می شوند و کارگاه برای بسته بندی
داروهای طبیعی ساخته اند و کارخانه ی کمپوت و مربا و بسته بندی میوه های محلی و
جنگلی درست کرده اند و برنامه های محلی و فولکلور خود را با فرستنده محلی و لباس
ها و گویش ها و تئآتر محلی در شبکه ی استان و ملی پخش می کنند، آیا بد بود؟ بهتر
این نبود که امروز با اتومبیل روی جاده ی آسفالت به همان زیارت می رویم و در ورودی
آن کاخ چند طبقه ی مرمریت بد سلیقه و وقیح پزشک معروف گرگان و وکیل پایه یک
دادگستری معروف گرگان و رفته رفته تا رده های پایین تر را ببینیم که روی جان کندن
همان زیارت نشخوار می کنند؟ آن زیارت یک " حافظه ی تاریخی" و یک
"منظر تاریخی" بود و این یکی وضعیتی است که تازه به دوران رسیده های
حریص در پس گردشگری مدرن تن پرور و بی فرهنگ بوجود آورده اند و زود مانند تفاله
رها می کنند.
دهقان پیر بسیار دلخور و وحشتناک عصبی در تنگ
واشی از کسانی بود که نخواسته بود یا نتوانسته بود فرار کند. او بازمانده ی
بخش انسانی یک "منظر تاریخی" بود که پس رسیدن هجوم "این مغول های
مدرن" و تخریب شادمانه و پرهیاهوی گردشگران پلاستیکی و پولیستری اش، تنها
کالبد طبیعی اش باقی مانده بود و شادمانی عربده جوی تازه به دوران رسیده ها روی
بدبختی و کوچ اجباری مردم ریشه دار آن پخش شده بود تا وقتی که از جوش و خروش
افتاد، این را هم مانند تفاله رها کند. پیانکاستانیایو، روی کوه آمیاتا در مرکز
ایتالیا چند ده سال پیش از این "منظرهای ما" به همبن بلا دچار شده بود.
مرکز قدیمی این شهرک خنک کوهستانی، که تا فرا رسیدن هجوم هرکسی از شهر رم که تازه
دستش به اتومبیلی رسیده بود هنوز "منظری" جذاب و جالب بود و جشن های
محلی خود را با فرآورده های شاه بلوط و مارون گلاسه به نمایش می گذاشت، حالا متروک
و خرابه مانده که شیره اش را کشیدند و تفاله اش را بجا گذاشتند. کوهستان آمیاتا،
روزی به نام تینیا، شاید بیش از 3000 سال پیش، مانند کوه المپ، مقدس بود و جایگاه
خدایان قوم اتروسک، که خود نماینده و بازمانده های قوم هیتیت در آسیای صغیر و شهر
بزرگ آن، تروآ، کنار داردانل، بودند و کسی در آن زندگی نمی کرد، کوهی که پس از
هجوم قوم ژرمن لونگوبارد و واندال و دیگران پس از فروپاشی امپراتوری روم، میزبان
مردم فراری اطراف خود شد، کوهی با جنس زمین و خاک خاص که جنگل های خاص و تنها و
محصور شاه بلوط روی آن روئیده بود، حالا برای ندید بدید های شهر روم که برف ندیده
بودند تا بدانند اسکی بازی چیست، تخریب شد تا به پیست اسکی بی فایده و ناجوری
تبدیل گردد و متروک شد.
در پس اینهمه، ما آرشیتکت های پرافاده " کار
کارشناسی" کردیم. جاده صاف کردیم. وقتی از رم به سراغ دفتر معماری
"بهترین معمار" محل می آمدند تا کارشان را راه بیندازم، از خوشحالی در
پوست نمی گنجیدم! نمی کردم؟ آن همه درس و استعداد و سلیقه، نمی کردم؟ تا زمانی که
مانند بازیکنان "خارجی" تیم فوتبال، می درخشیدم نانم توی روغن بود، اما
بعد که بازیکنان خارجی زیاد شدند و بازیکنان حلی هم یاد گرفتند و دکتر شدند، رقیب
زیاد شد و من هم معمولی و یکی از جاده صاف کن های دیگر شدم و عقب ماندم. به تاریخ
پیوستم. اما خوبست که هرچیزی را همانطور که هست بدانیم و بگوئیم. هنگامی که از
دلیل شکستن و کندن و جابجا کردن نقش برجسته ی بار عام خشایار شاه در پله های ورودی
پارسه، تخت جمشید صحبت می کنیم آیا نباید از جوزپه تیلیا ی ایتالیایی و مسئول کاوش
و مرمت تخت جمشید تا انقلاب اسلامی، که این مهم را کشف کرد و گفت و نوشت، چیزی
بگوئیم؟ برملا کردنش درست! شناساندن فرهنگی است که نمی دانیم و احمقانه کپی
برداریهای زشت از پارسه را اینجا و آنجا و بدتر از همه در جزیره ی زیبای کیش به
خورد مردم می دهیم. اما حالا که از خیر سر جوزپه تیل- یا این را فهمیدیم و به
یادمان افتاد که خشایار شاه، شاه بزرگ را در اطاق خوابش به شکل وحشتناکی به قتل
رساندند و پس از او چند عالی مقام و جانشین دیگر هم به قتل رسیدند، تازه از خودمی
پرسیم چرا او را کشتند؟ اتفاقی نا جور افتاده بود؟ پادشاه بزرگ بزرگترین امپراتوری
زمان و جهان که می رفت به ملتها و حکومتهای بزرگ دیگر سروسامان بدهد، از پس این
کار بر می آمد اما میل نداشت به آتن و به اصطلاح یونان اروپایی برود و انگشتش را
توی آن لانه ی زنبور فرو کند که داریوش بزرگ از خیرش گذشته بود، که آن سرزمین را
گشوده بود و تا سواحل جنوبی آتیکا رسیده بود و در نظر پیشگوی دلفوس هم مقبول
افتاده بود، با دستهای پر از طلا و داریک به آن جا رفته بود و ناوگانش در تعقیب
ناوگان فراری آتن و هم پیمانانش در تنگنای سالامین در هم پیچیده شد، چرا ناگهان
همه چیز را رها کرد و برگشت و سردار خود مردونیو را با چند هزار سوار و پیاده در
معرض قتل عام قرارداد؟ آیا این فاجعه دلیل بر توطئه ای چنین نزدیک به او و در اطاق
خواب او نبود. دانستنش جزو تاریخ هخامنشیان نیست. دانستنش ضرر دارد؟ اصولا دانستن
ضرر دارد. اگر ما عمق فاجعه را بدانیم، برای بالا آمدن امروز و پیروز بشریت و آشتی
بشریت با خودش و با طبیعت علیه جنگ سرمایه داری امپریالیستی علیه خودش و علیه
طبیعت، مفید نیست؟ ما که نمی خواهیم برای خودمان "استاد" بشویم؟ دخترم
گفت یک دلیل این که من ایران را به ایتالیا ترجیح دادم و برگشتم این بود که "
در آنجا او را استاد و دکتر خطاب می کنند". من به قربانش! راست می گفت. اما
وقتی این جا هم استاد و دکتر فت و فراوان شد و حسود نادان و تازه به دوران رسیده ی
جاده صاف کن و چاپلوس و غیبت کن هم فت و فراوان، از آن جا رانده و از این جا
مانده. به قول یکی از استادان فارغ التحصیل از ایتالیا، نه اونجا به بار، نه اینجا
به دار.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 9:49 توسط farrokh bavar
|
سولــِداد براوو، خانم خواننده ی
ونزوئلایی چهل سال پیش در یکی از آوازهایش می خواند: " بین مردم من و مردم تو
خط و نقطه کشیده اند. نقطه می گوید راه نیست! خط می گوید راه بسته! اما وقتی که پرواز می کنم روی زمین فقط کوهسار و رودخانه می
بینم. آن جا نه خط می بینم و نه نقطه".
entre mi pueblo y tu pueblo hay un punto y una raya
el punto dice no hay paso, la raya via serrada!
هرجا که درخت تبریزی می بینم آن جا سرزمین من است.
وقتی برگهایش را می بینم که سرش را برای باد تکان میدهد انگاری بگوید نه بابا! ای
وای! آخ آخ. به به، چه خوب. آنجا جای من است. آنجا که چنار تنومند کهن باشد. از او
پرسم که این چون است و آن چون. یکی را داده ای صد ناز و نعمت. یکی را قرص جو آلوده
در خون. افرا و بید چه هوشیار، چه مجنون، هر کجا که باشد. آن جا خانه ی من است.
این جمله ایست که تاجیک و افغانی با لهجه ی خودشان می گویندو آذری ها و ترک ها می
گویند. کشمیری ها هم می گویند. مردمان دره های سبز می گویند. میان رودان و بین
النهرینی ها می گویند. هرجا که نخل هست، که در کودکی بالایش می رفتم و هسته های
خرما را برای خواهرم که خود خرما را می خواست پایین می انداختم خانه ی من است،
کنار اروند رود، کنار شط العرب. به زبان دیگران سخن گفتن و اشتباه لپی کردن و
خندیدن، انجا هم جای من است. جایی که زبانشان را نمی فهمم و از آنها تنها صداهایی
می شونم که برایم نا مانوس یا ناهنجار است و فقط با بالا انداختن ابروها اخم
کنجکاوانه ی آن ها را به لبخند تبدیل می کنم، آنجا هم خانه ی من است. اما برای
ماندن جایی را انتخاب می کنم که بیشتر حس کنم.
قبایل و مردم ما بارها جابجا شده اند. جای همدیگر
را گرفته اند. همین اسرائیلی ها که میگویند اینجا مال ماست و ما اول اینجا بودیم
کوه نشینانی بودند که از رود اردن گذشتند و کم کم در دشت فلسطین جا خوش کردند. حق
هم داشتند. آنجا مانند بهشت بود. اما کم کم هر وقت که توانستند شبیخون زدند و
شهرهای فیلیسته ای ها را تصرف کردند. روزها با زبان خوش و با بده و بستان. شبها با
دزدی و زور و تجاوز. البته! این مهم است، آن ها هنوز یهودی نشده بودند. آن ها رمه
دشتند و هرکسی که بیشتر رمه و گوسفند داشت شاه بود. وهنوز تا رسیدن موسی فاصله بسیار
بود.
صحرا نشینان سامی هم از راه رسیدند و جای سومر ها
را گرفتند. آن ها قرن ها سری به این بهشت می زدند و به آن سرزمین سبز و پر از
جویبارهای پر آب غبطه می خوردند، اما به یکباره فرا رسیدند و گرفتند و ویران کردند
و جا گرفتند. آنگاه شدند بابلی و اکدی. و تمدنی دیگر به راه انداختند. تازه، سومری
ها هم از راهی دور رسیده بودند. لابد قبل از آنها کسان دیگری و قبایل صحرا نشین در
میان دجله و فرات در حال دامداری و کشاورزی دیمی بودند، اما سومری از در آشتی در
آمند و جویبار و بند کشیدند و بیابان را پرآب و آباد کردند و بهشت را ساختند. بهشت
آن ها بحرین بود. مقر خدایان. دستشان به آن نمی رسید. اما بین النهرین را کپی
برابر با اصل ساختند و همانجا ماندند و البته گهگاه برای تجدید خاطره از همان راهی
که می شناختند و آمده بودند بالا می رفتند. به افغانستان و به کرانه های دریای
مازندران بر می گشتند و چاق سلامتی می کردند و تازه ها را نشان میدادند و بده
بستان می کردند.
اما آخایی های وحشی از شمال فرا رسیدند همه جا را
ویران کردند تا بعد با یک چیزی مثل "طرح مارشال" آن جا را دوباره بسازند
و مهر خود را بر آن بزنند: اینجا هلنستان است!". قبلا هم هیچکس اینجا نبوده.
باور ندارید؟ از خود ما بپرسید. سیر تاریخ عوض شد. عقب رفت. صبر کرد. دوباره ریشه
دواند و رشد کرد. جا نگرفت. دوباره جنگ و دعوا کرد و دوباره خشک شد. دوباره به عقب
رفت. بعد این آمد. بعد آن آمد. آخرش هم مغول ها آمدند و کشاورزان را دعوت کردند گله
دار شوند. اما بعد تجارت باز گسترش یافت. سرزمین ها نیز با هم قاطی شدند. او ِر
لاب شدند. مردمش هم بارها با هم اور لاب شدند اگرچه مقامات قومی مذهبی شان غدغن
کرده و کلی هم جریمه تعیین کرده بودند. اما قرو قاطی شدند. این از خاصیت جنگ هست
که زورش از همه بیشتره. البته خدای ثروت زور پولش از زور اسلحه ی خدای جنگ هم
بیشتره و داستان تاریخ تمدن ما همینطور هست که دیدیم و می بینییم. راستش سر در نمی
آورم. فرض می کنم اگر طبیعت خیلی بیش از این دست و دل باز بود و همه جا سرسبز.
پربار. غنی. شاداب. همه جا بهشت. همه جا آفتاب. بسیار حاصلخیز. دیگر چرا جنگ؟ چرا
مهاجرت؟ چرا زورگویی؟ جر زدن؟ دروغ گفتن؟ کشتن و توی پوست او رفتن؟ اما بلافاصله
70 میلیون سال پیش را یادم می آید. همه جا سبز. حتی گروئنلند هم گرین. جنبش سبز ها
از همان جای سبز و بزرگ بر آمدند اما مدتها صبر کردند و وقتی که وقتش شد در دنیا
پخش شدند. آنزمان، که آنقدر همه جا سبز و درختان بزرگ که حیوانتش هم غول پیکر. اما
همه که گیاهخوار نبودند. آول گیاهخواران آمدند و گوشتخواران که کوچک اندام و فرز
بودند مدتی صبر کردند و وقتی که وقتش رسید ناگهان به گیاهخوارن چاق و چله حمله
کردند. اسمش را گذاشتند تعادل. اعتدال. سیاست تعدیل. تا همین آخرها هم ادامه داشت.
قبلا که وحشی بودیم عصبانی که می شدیم سر هیچی به هم می گفتیم "نفستو می گیرم
ها!!". بعد که متمدن و سازنده شدیم گفتیم "تعدیلت می کنم ها!". به
هرحال، هربار که یک امپراتوری ورچیده شد به خط نقطه ها افزوده شد. در سرزمین
ایرانیان که ما باشیم ساسانیان که ورچیده شدند عرب ها آمدند و اسلام آموردند. خدا
عمرشان بدهد. اما عجب زورگویانی شدند. ما مجبور شدیم اسلامی که ارمغان آوردند را
برایشان حلاجی کنیم. باور ندارید ازبپرسید. این ها را از طالقانی بپرسید می گوید اگر هر روز خدا را به یک
میلیارد سال تشبیه کنیم، شش میلیارد سال عمر زمین معادل شش روز خدا می شود. به
اینصورت تئوری نسبیت را خود خداوند برایمان کنار گذاشته بود تا به بلوغ رسیدیم
خودمان کشفش کنیم. اینها همه هست. خیلی چیزها هم هنوز نیست. اما همه ی اینها جدول
مندلیف خودش را دارد. میدانیم کههست و ما هم به دنبالش می گردیم. خط نقطه ها
مزاحمند و خط نقطه ها همینطور بیش و بیشتر هم می شوند. حق خود مختاری ملل شده حق
خود مختاری قبایل. فکرش را بکنید اگر اربابان جهان حالا بخواهند کشور پهناور لیبی
را بر اساس تعداد قبائلش تقسیم کنند و اسمش را بگذارند آزادی. برابری. برادری و
فرانسویان سارکوزی را با زبان خوش عربی از رو ببرند. اما چرا ینهمه منم منم.
اینهمه جنگ. مقدار آب همانست که هست. نه کم می شود ونه زیاد. چرا اینهمه جنگ بر سر
آب؟ خب کثیفش نکینیم. آلوده به رادید اکتیفش نکینم. راهش را پشت خط- نقطه ها کج
نکنیم. شور است و بخار که ناگهان سردش می شود. یخ می زند، اما باز رها می شود و
شیرین به دریا می رسد. بالاخره که مثل بچه های آدم باید با هم آشتی کنیم. این را
به چه زبانی باید گفت؟ حالا به هر زبانی. نه خیر! قره باخ مال من است. نخیر! من از
اول این جا بودم. مال من است. نخیر. به زور آمدی و عمدا اینقدر زاد و ولد کردی تا
مال تو شود اما در کتابها نوشته اینجا مال منست! به دخترم از اول یاد ندادم
"مال منه!" و هر روز که به پارک میبردمش یک بچه ی دیگر که با این عقیده
موافق نبود می آمد و بجای این که بگوید به به! خوشم آمد، اسباب بازیهای دخترم را
می گرفت و می گفت "مال منست" و با خودش می برد و همینطور که دور می شد
من آه می کشیدم. بعد ها شهردار تهران آمد و گفت اینقدر گل میکارم و مردم ببرند تا؟
بقیه اش را یادم نیست. تا آدم بشوند؟ تا سیر بشوند؟ تا اینقدر حرص نزنند؟ تا چشم و
گوششان پر بشود؟ تا از رو بروند. تو نیکی میکن و در دجله انداز. ببین چی شد؟ هر
روز بمب. دیگر چی مانده؟ ها! به همین دلیل نوبت لیبی شد و بعد لبنان و سوریه. بعضی
ها هم دلشون که تنگ میشه عالمانه و عامدانه می پرسند " پس کی نوبت ما
میشه؟". همین. کی نوبت ما انسان ها میشه که آشتی کنیم. زبان ها و غذا ها و
رفتار ها مانند رقص ها و پایکوبی ها و هنر ها و ادبیات "ها" و فرهنگ ها
مانند رنگین کمانند. چاشنی بشریت اند. حالا که اینقدر فن آوری داریم که ماشین بجای
ما کار کند. حالا که اینقدر تولید داریم که زیادی هم می آوریم و دور میریزیم.
تقسیم کنیم. جنگ چرا؟ خط نقطه چرا. رودخانه که زمنی خدایی داشت را چرا از وسط شقه
کنیم؟ تقصیر از گاو است که اینقدر ما را واداشت شقه اش کنیم که معتاد شدیم و یا به
نام دانش یا به نام قوم و ملیت یا به نام مالکیت، همه چیز را شقه می کنیم. حتی
رودخانه را و خدایش را نه حرمت. که فراموش کرده ایم. ناسپاسی می کنیم. آخر برسر
فرزندان آدم چه رفته است؟ نقشه های هر قوم که به دنبال سرزمین بزرگ خودش هست را
روی نقشه جغرافیا بیندازیم تا داد بزنیم که برسر اور لاب ها چه خواهد آمد. اسرائیل
بزرگ: از نیل تا فرات. کردستان بزرگ: از شرق ترکیه تا شرق ایران. ارمنستان بزرگ از
همانجای کوچکی که هستند تا ناف ایران و شرق ترکیه. البته با تکنولوژی کنونی می شود
کوه آرارات را هم جابجا کرد و به ایران برد. اگر خدای نخواسته بقایای کشتی نوح در
کناره های کوه آرارات یافت شود که لابد اسرائیلی ها ادعای مالکیت می کنند. دیگه
واویلا. اگر این نفت نبود! نفت را ترا بخدا ول کنیم. یهمه باهم. یکدفعه. نفت را ول
کنیم. نخواستیم. وگرنه اسرائیل میرود زیر دامن لبنان می گوید نفت دریای بین لبنام
و قبرس مال منست. غده س سرطانی هم همین کار را می کند. یکدفعه بزرگ می شود و می
گوید اینجا مال منست. همه اش مال منست و مرگ را برای همه و خودش ارمغان می آورد.
راه حل عدالت یا بهتر بگویم تعدیل است. چه معنا دارد کشور به این بزرگی، با آنهمه
نفت و گاز و آب شیرین فقط برای شش میلیون لیبیایی باشد. گاو چران ها که به دنبال
علوفه هستند درست می گفتند. این که یک مشت عرب و عجم کونشان را روی نفت گذاشته اند
دلیل نمی شود که آنهمه نفت مال آنها باشد. باید آن را تعدیل کرد. آن هم مانند
علوفه است و مال همه ی چارپایان. اگر چارپا بداند ما دو پایان چقدر غصه ی آن ها را
می خوریم تا ابد وفادار ما میمانند. حال این زمین وزمان و نفت و علوفه و زبان و
علم و ادب و ما بچه های آدم. کی بود گفت "خدا خر رو شناخت و شاخش
نداد؟!".
+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 22:4 توسط farrokh bavar
|
خرد شهر مانند تاریخ شهر فراز و نشیب بسیار داشته
است و تغییر ماهیت زیاد داده اما هیچ گاه شباهتی با هرج و مرج کنونی شهر سرمایه
داری امروز و رقابت های آزاد و ویرانگرش نداشته. ماهیت و مضمون خرد شهر، چه در
قالب خرد یک الیت از نخبگان و مدیران، چه به شکل شوراهای منتخب و موقت، بر اساس دوران طولانی تجربه و انباشت دانش
تجربی، رفته رفته سامان و ساختار یافته و به طور فراگیر به خرد جمعی تبدیل شده که،
در جوامعی به هرحال طبقاتی و رژیم های معیشتی و تولیدی دوره ای، اساس کار و برنامه
ی مدیریت شهر بوده است. برای بررسی این موضوع لازم است به موارد مشخص تاریخی تاریخ
تمدن بشر و چند نمونه ی مهم آن بپردازیم تا در کلیات نمانیم و آنقدر ادامه دهیم تا
این شرط، کافی هم بشود.
دلیل این که شهر اور و حکومت سومرها، قبل از شکست نظامی اشرافیت کشاورزی آنها از
اشرافیت تجاری سامی های بابلی و ذوب شدنشان در حکومت سرمایه داری نو پا، توانست پس
از مهاجرت از شمال، مدت 2000 سال در میان دجله و فرات تداوم یابد وجود همین خرد
شهر، مانند یک دی. ان. آ. بوده که حذف نمی شده و زمینه ی عملکرد حکمرانان و مدیران
شهر
بوده، وگرنه، زودتر از شکست نظامی دچار توطئه و فرو پاشی از درون می شد. اور،
شهری پهناور کنار فرات، با کانال های آبیاری منظم و حتی المقدورموازی برای محاسبه
ی مساحت زمین های زیر کشت و محصول آنها، بنابر مرغوبیت و شرایط قطعات، کار دسته جمعی کشاورزی روی زمین های عمومی، اگر
دیوار و حصار و باروئی هم داشته می بایست، نسبت به تراکم جمعیت و ضریب رشد
آن،بسیار فراخ، پهناور و دست و دلباز بوده باشد. اما عموما در تمدن کهن و نظام
پادشاهی، دیوار شهر به همان دیوار قلعه ی حکومتی مانند هگمتانه ( از قول ماکس وبر
در اقتصاد تمدن های کهن) خلاصه می شد.
اور، شهر دوهزار ساله :
باغ شهری بزرگ
که بدون رقابت با طبیعت یا با قدرت های دیگر بر سر مالکیت زمین، به علت فراوانی آب
شیرین نسبت به جمعیت، و بدون نیاز به جنگ و تخریب و خونریزی، که برعکس شهرهای
فئودالی محصور در حصار تنگ سنگ، به شکل و اندازه ی ارگانیک وسعت یافته بود. شهری چنین
وسیع، با نظام کشاورزی پابرجا، با تجارتی کاروانی چنان دور و دراز تا معادن لاجورد
رگه طلائی در افغانستان کنونی و تعاون با شهرآراتـّا
( جیرفت)، مخترع خط همزمان با مصری ها و ادبیاتی مانند گیلگامش که با خدایان
کلنجار می رفت، و معابدی مانند زیگورات هاو جشن های بهاره نمی توانست
بدون خرد جمعی و مدیریت خردمند و برنامه ریزی کشت و داشت و برداشت و انباشت و
توزیع، 2000 سال تداوم پیدا کند. دوران نخست شهر اور ماهیتی سوسیالیستی داشته یعنی
زمین همگانی بوده و تولید مازاد و انباشت سرمایه هنوز در دست اشرافیت کشاورزی
آنقدر نشده بود که توانسته باشد طبقه ی ممتاز اشرافی را برفراز مردم کشاورز ایجاد
کرده و مالکیتی خصوصی بر زمین و ابزار کاررا بوجود آورده باشد.
خرد اور بدین گونه بود که با وجود یک سیستم
نیرومند بورکراسی، به یک امپراتوری نظامی تبدیل نشد، با کسی درگیر نشد، نجوم را
دریافت، برای جبران کمبود معادن فلزات دست دوستی و همکاری به سوی آراتا دراز کرد :
" آیا شود که آراتــّا برای ما ساختمانهایی با گنبد لاجوردی
بسازد؟".ظروف سنگی حکاکی شده با نقش
گیلگامش و مار که در جیرفت یافت و در موزه ی ایران باستان نمایش داده شد، هم نشان از مبادلات پایاپای میان سومر و
جیرفت بوده و هم نشان از این که در آن زمان چرخ خراطی اختراع شده بود و هم ساخت ابزاری
سخت تر از سنگ خاکستری که بتواند آن را هم از بیرون و هم از درون تراش داده و
گلدان سنگی بسازد و به آراتا هدیه کند. سومر شاید با شوش و صنعتگران سرامیک
رنگارنگ و زیبایش نیز در ارتباط بوده اما با شهرآنائـو در
کرانه ی دریای مازندران در ارتباط بوده است. بعضی مدارک سومر ها و گیل ها را از یک
ریشه یا آشنا به یکدیگر می دانند. ساعت آبی را همراه با مصری ها و خط میخی را با عیلامیان
بوجود آوردند و برای کنترل مصرف غلات از سیلوهای افقی با مقطع ذوذنقه ای، به قول
گرهرد هرم در فنیقی ها "هندسه ی سه بعدی و ریاضیات و جذر دو و سه درجه را
دریافتند. با سواد بودند و خواندن و نوشتن می دانستند، در خیابان هاب پهن سنگفرش
قدم میزدند، در خانه ها و ویلاهای بزرگ با سیزده و چهارده اطاق و دیوارهای ضخیم می
زیستند و روز را به دوازده ساعت 60 دقیقه ای یا سه هزار و ششصد ثانیه ای تقسیم می
کردند و مشکلات مالیاتی را حل می کردند و اهل ادبیت بودند".
بدینگونه
شاید بتوان حدس زد سومرها از کجا و چگونه به وجود معادن لاجورد رگه طلائیی در
افغانستان با خبر بوده اند. همانگونه که فنیقی ها از وجود معادن روی در جزیره
ی انگلستان با خبر بوده و آنها نیز مانند سومرها نه اهل جنگ و کشتار که دارای خرد
و مدیریت صنعتگری و دانش و تجارت بودند اما این بار از راه دریا و با کشتی های
اقیانوس پیمایی که می توانستند، با ترفندهایی که دیگران نمی شناختند، از ستون های
هرکول، جبل الطارق امروز، بگذرند، شهر کادیس را در کرانه ی جنوب باختری
اسپانیا پی ریزی کند و تا انگلستان عقب افتاده پیش بروند، زمین بشکافند، سنگ معدن
بیابند و در کوره ها قلع را استخراج کرده برای ساخت برنز به کار ببرند. تورهای
وزین ماهیگیری که بتواند با جریان آب عمیق مدیترانه در جبل الطارق به طرف اقیانوس
اطلس، کشتی های فنیقی را به بیرون بکشاند، همانند لوله کشی آب شیرین توسط قیف های
سفالی وارونه، از کف مدیترانه به شهر- جزیره ی صور هنگام محاصره ی 13 ساله ی نبوکد
نصر بابلی، جزو خردی بود که می بایست در حیطه ی محدود کسانی قرار می گرفت تا به
گوش رقیبان نرسد. این خرد، در مصر و در سومر، فقط به پادشاه و فرعون و کاهنان
معابد محدود می شد که می توانستند فرا راه رسیدن طغیان رودهای بزرگ نیل و دجله و
فرات را از روی کنترل گردش سماوات و صورت های فلکی ببینند و از طرف خدایان به مردم
هشدار دهند تا کار کشاورزی را تنظیم و برنامه ریزی کنند. انحصار این خرد نقش ویژه
و اقتدار اجتماعی مذهبی به کاخ و معبد می داد که برای تداوم حکومت نیاز داشتند،
اما ریشه های آن خرد را باید در انباشته شدن دانش در طول دورانی چند ده هزار ساله
و حتی قبل از دروه ی نو سنگی جستجو نمود. نقش صورتهای دوازده گانه ی فلکی مربوط به
40 هزار سال پیش در غاری گرد در فرانسه، که بنابر گفته ی خانم باستان شناس
فرانسوی، اگر شفاف بود، روی صورتهای فلکی قرار می گرفتند، می تواند به این رد یابی
کمک کند.
در یکی از نوشته های پادشاهان سومر، به قول ماکس
وبر، آمده : "آزادی را دوباره برقرار کردیم، و بردگی قدیم را از میان
برداشتیم (...) و از آن هنگم در قطعه زمین 10 برای دفاع از تهی دستان، مباشر مالکان بزرگ وجود ندارد". زمان این نوشته معلوم نیست و احتمالا به دوران دوم
سومر و سلطه ی واسطه گران معابد مربوط می شود.
منشور همورابی نیز خرد مدیریت پادشاه را
نشان می دهد که در دوران حکومت بابل و رشد نظام سرمایه داری مالکیت خصوصی بر زمین
و بر ابزار تولید و انسجام طبقه ی اشرافیت تجاری و زمین داران کوچک و متوسط و
سیستم بانک داری بزرگ می کوشد به اقتصاد جامعه که به سوی رشد برده داری و شکاف
طبقاتی پیش می رود، و بر تعداد برده ها و تهی دستانی که نمی توانند ابزار تولید
خود را که در بانک رهن گذاشته اند باز پس بگیرند و برده می شوند، می کوشد نظم
عادلانه ای را برقرار کند. برای شناخت آن خرد لازم است تمام این منشور را که نظام
مالیاتی، مالکیت بر زمین و ثبت اسناد، ممنوعیت ضبط رهنی گاو و گاو آهن کشاورزان
توسط بانک ها، نظام اجباری دفاع و غیره را بشناسیم و برای آگاهی به دانش و خرد تمدن کهن تحلیل
کنیم.
لازم است شهرهای 5000 ساله را رد یابی و بررسی
کنیم، مانند اِبلا، هفت کیلومتری جنوب غربی دمشق، شهرصنعتی و تجاری بسیار
پیشرفته از نظر قوانین حقوقی و دارای ارتباطات مهم با امپراتوری آشور، پایتخت
امپراتوری هیتیت، شهر شوش پایتخت ایلامیان، هگمتانه، مارلیک،شهرسوخته و سیلک، شهرهای بدون باروی جزیره ی کرتو کاخ های آن مانند کنوسّو که تمامشان
حکومت های پادشاهی داشته و شهر پیرامون کاخ بزرگ و با مرکزیت آن مدیریت می شده
است.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 22:28 توسط farrokh bavar
|
عضو آکادمی علوم اتحاد جماعیر شوروی سابق در جلد
نخست کتاب چنگیزخان، تاریخ رمان واری نوشته که از شهرهای بزرگ خوارزم و شیوه ی
تسخیر شهرهای سمرقند و بخارا و انحراف رودخانه بر روی شهر گورگنج پس از قتل عام و
صاف کردن آن و سپس کشت جو در آن محل را توصیف می کند. در مورد نیشابور همویکی پدیا به منابع دیگری اشاره می کند:
«
مجانیق
و خرکها را پیش بردندو نفتاندازان نفاتی کردند و از در نشیب و فراز و
درون و برون و جوان وپیر غلغله و نفیر و ولوله شهیق و زفیر به اوج رسید
و از هفتاد نقطهدیوارهای شهر را سوراخ کردند و قریب ده هزار سرباز
مغول تا صبح به خونریزیپرداختند و صبح شنبه همسر طغاچار
(دختر چنگیز) با ده هزار سوار وارد شهرشد و از روز شنبه
تا چاشتگاه چهارشنبه قتل و غارت کردند و همه مردم را بهجز چهار کمانگر
کشتند و حتی سگها و گربهها را کشتند و باروی شهر را کوفتهو مناظر و منازل و
حصارها و همه قصرها را با زمین هموار ساختند وهفتشبانهروز بر
شهر آب بستند و سپس جو کاشتند و تا سبز شد توقف نمودند. مدت ۱۲ شبانهروز شمارش مقتولان به طول
انجامید و یک میلیون و هفتصد و چهلو هفت هزار مرد به استثنای زنها و
اطفال به شمارش درآمد.[۲]
اما حتی اگر این موضوع یا این خبر را فرض بگیریم
می توان و باید شهر بزرگ را تشریح کرد. فراگیری شیوه ی تشریح و کالبد شکافی، ما را
از اینهمه رمانس و سانتیمانتالیزم ادبی و کلی گویی و صخره نوردی روی آیینه دور می
کند. صخره نوردهایی که می گویند شهر در اروپا بوجود آمد و " درگذشته مفهوم
شهر در ایران، به طور کلی با مفهوم شهر در اروپا متفاوت بوده است. در اروپا شهر
عمدتا محل اسکان صنعتگران، هنرمندان و تجار(...) بوده است و کشاورزان در مناطق روستایی
می زیسته اند (...) اما در ایران چنین نبوده و ما همواره با مفهوم ویژه ای به نام
آبادی روبرو بوده ایم. آبادی های از کوچک تا بزرگ محل سکونت فئودال ها، کشاورزان،
صنعتگران، تجار، حکما و همه ی اقشار مختلف جامعه بوده است. البته بعضی از
آن ها رشد بیشتری کرده و به صورت شهر در می آمده اند."
قوه قضائیه گفته اسم نبرید، از اتفاقات حرف
نزنید چون مردم احساس نا امنی می کنند. بسیار خوب. می گوئیم این ها را آقای مهندس
ب. ف.ص. در کتاب معماران معاصر ایران گفته و نوشته شده است. در ضمن ما هم برّه
هستیم. می چریم و خوشبختیم و می گوئیم "دم غنیمت است! بچّریم."دانستن
خوبست اما ندانستن بهتر است" و آخرش آن چیزی که می خواهد بشود می شود، پس چرا
از حالا غصه اش را بخویم؟ ما از همان بی خبر بودن راضی تریم. امام موسی صدر می گفت
عمر حدیث از زندگی پیامبر و پرسیدن در باره ی آینده را ممنوع کرده بود. پس من هم
اصراری ندارم بدانم نیشابور وجود داشته یا خیر.
اما، به فرض این که نیشاپور
یک میلیون و نیم جمعیت داشته، می خواهیم بدانیم چگونه ممکن است که یک شهر بزرگ خود
بخود نابود و متلاشی نمی شود و طاعون نمی گیرد. داستان شهرهای طاعون زده ی قرون
وسطی در اروپا را هرمن هسه در "نرگس و زرین دهن" تعریف می کند. آتن نیز
در زمان پریکلس و اگریجنتو در سیسیل در همان زمان، مانند شهرهای اروپا باعث می شد
جمعیت شهر به نصف و کمتر کاهش پیدا کند. پس، چگونه ممکن است هزار سال پیش شهرهایی به این
بزرگی درست می شدند؟ آیا اصولا چنین تجمعی در بعضی جاها ممکن بوده؟ الزامات آن چه
بوده؟ آیا دلیل چنین تجمعی در شهر به دلیل بحران کشاورزی و مهاجرت هایی از روستا
به شهر بوده که در دنیای مدرن قرن نوزدهم و بیستم شاهدش بودیم؟ اگر
شهری در آن زمان بخواهد اینقدر رشد و گسترش بیابد باید روی یک کشاورزی بسیار فعال
و پر برکت تکیه کند که بجز رفع نیازهای خود، دارای چنان تولید مازاد و انبارها و
سیلوها و سیستم آبیاری و نگهداری و ارتباطاتی باشد تا بتواند شهر را نیزنگهدارد.
چنین پدیده ای آیا با یک سیستم فئودالی نظامی و زورمدارانه ممکن است؟ برای مجبور
کردن روستائیان به مصرف بخش کوچکی از آنچه را که تولید می کردند و تحویل بخش بیشتر
تولید به شهر میلیونی، نیاز به یک سیستم جبار بورکراتیک نظامی هست که خودش، مانند
سیستم امپراتوری روم، بزرگترین طفیلی و مصرف کننده است و مصرف شهر را دو چندان می
کند. اما نیشابور روم نبود. مصرفگرایی در شهر روم به آن جا رسیده بود که برای
خوردن و باز هم خوردن و لذت بردن از خوردن نیاز به چهار معده داشتند و چون رومی ها
نشخوار کننده نبودند ظرف هایی برای ُاق زدن و بالا آوردن داشتند به نام "وُمیتوریوم"،
و این کار هیچ عیبی نداشت و در برابر طبیعت یا اخلاق و رفتار " گناه"
نبود. کسی هم که بالا نمی آورد می توانست "با آنها باشد اما از آنها نبود".
از اشرافیت نبود. اشرافیت واقعی و آریستوکرات کسی بود که بتواند در حین صرف غذا چند
بار ا ُق بزند، خالی کند و دوباره نوش جان کند. استفراغ نیز، تا آنجا هم می توان
حس کرد و تصور کرد و دانست، قابل باز یافت نیست مگر این که سرد شود. کتاب های
تاریخ را ورق بزنیم شاید رگه هایی از بازیافت استفراغ اشرافیت برای مصرف لومپن ها
پیدا شود. حیف بود آن همه غذای عالی اینگونه دور ریخته شود وقتی برده ها گرسنه
بودند اما اخبار موثقی که نشان دهد بسته بندی هایی از این محتویات نیم هضم درست می
شد تا در شهر مصرف بشود در دست نیست. در ادبیات ما"کاسه لیس" نسبت آن لومپن ها یک درجه
ارتقا دارد. "دور قاپ چین" بازهم چند درجه بالاتراست و از آن بالاتر
شایعه سازان و آشوبگرانند زیرا نقش فعال تری در جامعه دارند. اگر امپراتوری روم
بازیافت استفراغ اشرافیت را در دستور کار قرارداده بود، هم به نخستین قدرتی در
تاریخ بشریت تبدیل می شد که "کانسپت" توسعه پایدار را مطرح کرده بود، هم
نگرانی جناب دکتر ر.ن.س. و سرکار خانم دکتر ه.ب. را برطرف کرده بود که معتقدند توسعه
ی پایدار همه چیز است و بدون آن هیچ چیز نیست، و هم احتمالا از فروپاشی امپراتوری
روم جلوگیری کرده و آن را به تعویق می انداخت زیرا مانند یک واکنش در برابر
مصرفگرایی شدید در شهر روم عمل می نمود. شهری که جمعیت آن در سال 100 بعد از میلاد
مسیح به 1.650.000 رسیده بود و هنگام فروپاشی در سال 450 ب.م.م. به 80 هزار و در
سال 1000 به 30 هزار نفر سقوط کرد.
به هرحال، اشرافیت معنای
"احساس گناه" را نمی دانست و این احساس در انحصار مردم از میانه به
پایین لغایت لومپن ها بود. "لغایت" به این معنا که لومپن ها خود را بی
جهت قاطی چنین احساسی نمی کردند. اندرمصرفگرایی شهر روم همین بس!! که برای داشتن
گندم مورد نیازشهر بزرگ، نه تنها سیسیل و تمدنش را به گندم زار تبدیل کرد - و اگر
ارشمیدس اشتباها به قتل نمی رسید، او را هم به یک میرآب و محاسب (فاکتور) جدی
تبدیل می کردند- نه تنها شامات و سوریه را
به سیلو تبدیل کردد که برسرگندم مصر و حبشه با امپراتوری ایران جنگیدند. (این که
ارمنستان مگر چی داشت که صدها سال برسر آن رومیان با ایرانیان جنگیدند را باید از
خود ارمنی ها پرسید. من پرسیدم. از یک ارمنی که نمی شناختم پرسیدم مگر شما چی
داشتید که رومی ها و ایرانی ها اینهمه برسر ارمنستان با هم جنگیدند؟ پاسخ داد
" اونا با ما نجنگیدند! ما با آنها می جنگیدیم!").
این مورد هم که روشن شد برگردیم به مصرفگرایی
تجملی، با درجه ی بالایی از ذوق و سلیقه ی شاهزادگان و امیران رومی که از اول عمر
جمهوری تا آخر امپراتوری روم، همیشه عاشق پارچه هایی بودند که برق یا تلالوی عجیبی
داشتند. رومی ها کت و کلفت و چهارگوش با جمجمه ی بزرگ بودند و نمی توان تصور کرد
این قد و هیکل منحصر به مردانشان می شد، پس نیاز داشتند برای تلطیف زمختی خود از
آن پارچه ها روی بدن نجیب زادگانی که درشیرگاو و گوسفند و بز حمام می کردند - چون
که سفیداب نداشتند- استفاده کنند. پارچه ی ابریشمی حالت و گیرایی و جذبه ی خاصی
روی بدن بوجود می آورد و به آنهمه زحمت به دست آوردنش واقعا می ارزید و آخرش هم رومی
ها نفهمیدند ابریشم چیست و چرا اینچنین تلالویی دارد. اگر می دانستند دلیلش تارهای
منشور شکل ابریشم است می گفتیم یقینا! بخاطر عشق رومی ها به هندسه بوده که
آریستوکراسی رومی کاروانهایی با آنهمه هزینه به راه می انداخت که چهار سال طول می
کشید آیا برسند آیا نرسند، تا که به چین و ماچین بروند و بمانند و بازهمان راه را
برگردند و آنقدر بروند و برگردند تا راه زیر پایشان راهی به نام نامی جاده ی
ابریشم درست شود که آسفالت هم نبود! و از بدبختی کرم بیچاره ی ابریشمی که می خوست
پروانه شود، در یونسکو ثبت جهانی شود و امروزهر کسی بخواهد خودش را از آن آویزان
کند که نه! از اینجا رد می شد نه از آنجا! از آنجا هم رد می شد اما از اینجا خیلی
بیشتر رد می شد! از آن جا رد می شد و دست خالی می رفتند اما از
این جا که رد می شدند دست پر برمی گشتند. تازه، مارکو- پولو از کجا رد شد؟ از
اینجا! و آنقدر از اینجا خوشش آمد که همین جا ماند و با شایعه پراکنان دستور داد
همه جا پخش کنند که او به چین رفته بود.
کاروان هایی که در مسیر
بیابان صاف که تا چشم کار می کرد صاف بود و هیچ نبود مگر صداهای اسراآمیزی که باد
و گرد و خاک تولید می کرد و کم کم به صدای اجنه و شیاطین تبدیل می شد و کاروانیان
را پس از سردرگمی دچار سردرد هم می کرد و به دیوانگی و جنون می کشاند و باعث
خودکشی بسیاری از آن ها می گشت، کاروان هایی که گم می شدند و به سرمنزل نمی
رسیدند، کاروانهایی که دچار شبیخون و غارتگری می شدند و پس از صحرا می بایست از
یخچالهای بلند و سوز سرمای مرگ آور پامیر رد می شدند، و اینهمه فقط بخاطر ذوق
وسلیقه ی ظریف و دلچسب اشرافیت زمخت، مصرفگرا و عملگرای رومی که با پارچه ی ظریف و
لطیف و زیبای رنگارنگ ابریشم خالص و دست اول چینی، نه مانند واردات محصولات دست
سوم و چهارم امروزی چینی، می خواست بدن نجیب
زاده ی خود را تا حد مجاز بپوشاند.
این بود شمه ای از مصرفگرایی
در شهر بزرگ روم که میدانیم نخست توسط اتروسک های لیدیایی کنار رودخانه ی پرآب و
پر برکت به نام تیبر ساخته شد و همان ها آکوادوکت هایی ساختند که بعضی از آن ها
هنوز هم آب شیرین و زلال چشمه های اطراف و دور دست را از 80 کیلومتری به اورب، به
" شهر" می آورند.
آکوادوکت آپیا آنتیکا (قدیمی)
آن ها برای گرم کردن حمام هایشان نیز مشکلی
نداشتند چون در شبه جزیره ی ایتالیک تقریبا مرتب باران خدا می بارید، گیریم 160
سانتیمتر در سال، و پر بود از جنگل و قطع درخت و بریدن و خشک کردن و انبار کردن آن
برای گرم کردم کالداریوم حمام ها فقط کمی به سازماندهی و ابزار کار نیاز بود که
رومی ها بسیار داشتند.
حمام های کاراکالـّــا
اما نیشابور یک میلیون نفری و
نیم، چه رودخانه ای داشت؟ نمی دانم اما گویا مغول ها آب روی شهر بستند تا صافش
کنند و بجایش جو بکارند. بازهم به مغول های کوچ رو که به جو بیشتر از انسان نیاز
داشتند! رومی ها همین کار را با شهر کارتاژ انجام دادند و پس از قتل عام و تسطیح
شهر، بجایش نمک پاشیدند تا دیگر چیزی سبز نشود. مساله ی آب به کنار، نیشابور حتما
دارای یک سیستم دفع فاضلاب داشته وگرنه مانند شهرهای یونانی و ایتالیای قرون وسطی
دچار طاعون می شد و نیازی به زحمت مغول نبود تا مردمش را قلع و قمع کنند. البته
برای مغول ها زحمتی نبوده و رحمت و بیشتر یک تفریح بوده است، اما حالا با مغول ها
کاری نداشته باشیم و نه نمک روی زخم خودمان بپاشیم نه آتش بیار معرکه ی دیگران، و
به بحث شهر بزرگ ادامه دهیم زیرا حمله ی مغول، بنابر اظهارات استاد: ن. پ.پ. مانند
حمله یاسکندر مقدونی به امپراتوری ایران هخامنشی، اصلا وجود خارجی نداشته و ساخته
و پرداخته ی این و آن برای منظوری خبیث به نفع دشمن باشد. اگر بگویم به نفع
اسرائیل، آنها از اینهمه قدرت خود که توانسته اند یک تخت جمشید قلابی درست کنند و
سر همه ی ایرانی های باهوش را گول بمالند زیادی خوشحال می شوند و به چنین تئوری
نازی نباید دامن زد. آنهم از نظر اخلاقی، زیرا اگر چیزی بگوئیم که باعث خوشحالی
خودمان بشود بهتر از اینست که چیزی بگوئیم که باعث خوشحالی دیگران، که تازه دشمن
هم هستند بشود.
شهر نیشاپور با خانه هایی دو یا سه طبقه و حیاط
و چاه آب و حوض و باغچه، و کاریز، با کارگاه هایی کوچک و فعالیت صنعتگری در محدوده
ی خانواده، کنار کوچه و معبر و گذر و سوق و میدان و محله، و کارگاه های بزرگ مانوفاکتور
درمحله های حرفه ا ی. سپس بازاری دراز با کاروانسراها و انبارها و حمام ها و دکان
ها و آب انبارها و تکیه ها و مسجدها و سراهایی مانند سرای مشیر شیراز با فالوده
نیشابوری؛ بازارهایی که پس از صدها سال به ما ارث رسیدند تا در برابر سوپر مارکت
های ماشین رو و پارکینگ دار سربر خاک ذلت بنهند.
شهر نیشاپور با دکان ها و فعالیتهای مانوفاکتور،
تولیدات صنعتگری زیبا و محصولات خاص خود را در بازارهای بزرگ دیگر راه می داد.
یعنی امنیت راه و ارتباطات، یعنی مبادله ی کالا و پول و سکه و بانک و ضمانت و
تجارت. اما من مـُردَم بفهمم سیستم فاضلاب نیشاپور چگونه کار می کرده است. هرکسی
که با فاضلاب و آشغال سروکار داشته به حرارت تخمیرآن آگاه است. آیا قبل از شیخ
بهایی لبنانی کسان دیگری مثلا در نیشاپور بوده اند که از گاز تولید شده ی زباله و
فضولات برای کانال کردن و سوزاندن و تولید آب گرم حمام هایشان استفاده کرده باشند؟
پس سری هم به اصفهان می زنیم که تا پنجاه شصد سال پیش، بنابرتاریخ شفاهی ما و نقل
از آقای د. ب. مستراح کنار ورودی حیاط بود و دریچه کوچکی از آن به کوچه باز می شد و درست
به هنگام اجابت مزاج یک بیل غیر مکانیکی یا سطلی دستی در چاهک فضولات آمیزان می شد
و مقنی می گفت آقا کار داریم. لطفا عجله کن! فضولاتی که بیرون از شهر در آفتاب پهن
می شد تا نیتریت به نیترات تبدیل و فضولات به کود تبدییل گردد و با همکاری کبوتران
و برج هایشان، باعث حاصلخیزی مزارع اطراف زاینده رود بشود.
یعنی واقعا اگر ویرانی و
کشتار مغول ها نبود، آیا رشد تدریجی تولید مانوفاکتور صنعتگری شهرهای میلیونی
مانند نیشاپور نمی توانست باعث شکل گیری طبقات اجتماعی تازه ای مانند بورژوازی
فلورانسی بشود و راه رشد تاریخ را دیگرگونه تعریف کند و بجای اروپا در ایران... نه
برای دل سوزاندن که برای شناختن تاریخ شهر و باغ. و نقش باغبان و میرآبی که از
آنها نه کاری به جا مانده و نه نامی. که خلاصه، به قول احمد نعیمی، ویرانی و کشتار
مغول باعث شد تاریخ تمدن و شیوه ی تولید شهرنشینی و ارتباط میان شهر و روستا در
ایران تا حد زیادی به دوران ماقبل خود، به افزایش کوچندگی و فرار از شهرها و
بازگشت ناگهانی به دامداری بشود و به نحوی تاریخ فروپاشی روم تکرار گردد.
+ نوشته شده در شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 17:50 توسط farrokh bavar
|
در اتوبوس درباره ی برنامه های تله ویزیونی "من و تو" شنیده بودم. اتفاقا یک بار هم یک برنامه ی آمریکایی آن را در باره جابجایی های محور مغناطیسی زمین دیدم. آخر کار، اگر کسی آن را جدی می گرفت دست کم گیج می شد و دست بالا منتظر آخرزمان می ماند و فلج می گشت. فکر کنم بسیار مزخرف بود اما هدفمند. نتیجه ی مطالعات و مشاهدات کارشناسان آمریکایی اگرچه از یک واقعیت حرکت کرد اما آخرسر آن را به سرگیجه و گمراهی کشاند طوری که محور مغناطیسی زمین گویا در هر شبانه روز چندین بار جابجا می شود، که هیچ، از قدرت آن و بنابراین، از سپر مغناطیسی زمین دائما کاسته می شود، و هدف برنامه ی پزوهشی هم این بود، که عاقبت مانند کره ی مریخ، موجودات زنده نابود می گردند.
دانشمندان زمین شناسی و زمین فزیک و زمین شیمی و زمین تاریخ شناسی دریافته بودند که محور مغناطیسی زمین، که فعلا قطب شمال آن در فاصله ی 130 کیلومتری قطب جغرافیایی محور نظری زمین قرار دارد، و در 160 کیلومتری قطب جنوب، روزی روزگاری که به ده ها و صد ها میلیون سال پیش بر می گردد، در هاوایی و سپس در چین قرار داشته و دائمادر حال حرکت بوده تا این که در کنار قطب شمال قرار می گیرد. این موضوع را، که "من و تو" هم به آن اشاره داشت تا جنبه ی محرز علمی به آن بدهد، از آن جا دریافتند که گدازه های آتشفشان های دنیا، که ذرات و ملکول های آهن در آن جهت دار و در امتداد محور مغناطیسی زمین قرار دارند، هر بار تغییر جهت داده اند. یعنی می توان تصور کرد که بادهای رنگارنگ قطبی همیشه بالای اسکاندیناوی نچرخیده و در هاوایی یا چین هم می دمیده. اما کل داستان " من و تو" به بهانه ی جابه جایی روزمره ی محور مغناطیسی، از سر به هوا بودن و دمدمی مزاج بودنش حرف زد تا آخر سر بگوید در مریخ هم همین اتفاق روی داد و کره ی خاکی مریخ که اقیانوس ها داشت دیدیم که چگونه خشکید.
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 18:32 توسط farrokh bavar
|
سانت آمبروزیوس. روزنامه باید اطلاع دهد، باید نقد هم بکند. اما اینگونه "نرم" اطلاع دادن ممکن است باعث احراف هم بشود. مقاله ی کوتاه به نام "تندیس واره های خرد"، که می گوید آمبروزیوس قدیس، از 331 تا 397 میلاد مسیح، از شاهزادگان رومی و بارها جزو حاکمان امپراتوری روم در مناطق مختلف امپراتوری بوده است. اما اسقف میلان هم شده بود و از امپراتوری دفاع می کرده است. هر دو خبر راست است اما چگونه ممکن است؟ یا معنای آن چیست؟ توضیح نمی دهد و نقد نمی کند. خواننده هم ممکن است توجه نکند. اما با اخبار و تحلیل های بسیار زیاد تاریخی دیگر روشن است که گسترش مسیحیت از یک دوره به بعد از بالا صورت گرفت و ارتباط با پایینی ها نه تنها قطع که بر علیه آن ها وارد عمل شد. به قول پلخانف خدایان کشاورزی و ملی و منطقه ای دیگر به درد امپراتوری فراگیر روم نمی خوردند. میترا هم دیگر به درد آن ها نمی آمد. مسیحیت، مذهب انقلابی فراگیر می توانست به ایئولوژی امپراتوری تبدیل شود و سلطه بر مردم از درون خود آن ها و به دست خود آن ها صورت بگیرد. دیگر لازم نیست سازمان های تحقیق و تفحص دولتی مشکل سرکوب جنبش انقلابی زیر زمینی را به عهده دار باشد بل می توان این کار را به عهده ی خود آن ها گذاشت، و می توان نیروهای وارسته ی آن جنبش معتقد را از شورشی، مخالف، ویرانگر و پر دردسر به یک نیروی بسیار وسیع سازنده و مطیع و در دسترس تبدیل و به کار گرفت. امروزه می توان به نمونه ی کوچک و کوتاه مدت استفاده ی امپراتوری بزرگ آمریکا اشاره کرد که پس از قتل احمد شاه مسعود و ایجاد چند دستگی در جبهه ی ائتلاف شمال افغانستان، آن ها را به درون جبهه ی خود کشاند.
نه تنها شاهزاده امبروزیوس به اسقف میلان تبدیل می شود بل تمام اسقف ها و کلیساها و بازیلیکاها ی بزرگ بیزانس، مثلا در کنستانتین پولیس نیز از بالا و از طرف خود امپراتوران روم انتخاب و ساخته می شوند. مسیحیت نه تنها از بالا بر علیه خود مردم مسیحی ساخته و پرداخته میشود که دست یهودیت را هم می گیرد و به شکل جهان شمول و فراگیر مسیحی اش در دنیا می گستراند، وگرنه تورات در همان غاری که زیر گرد و غبار به خواب رفته بود باقی می ماند و شاید حتی به دست قوم خودش نیز نمی رسید. اتفاقا همین یادداشت "همشهری" به این موضوع اشاره می کند که این شازده ی بزرگوار رساله هایی در باب "شش روز خلقت" و "هابیل و قابیل" و " وظایف خدمتگزاران مذهبی" و "روح القدس" نوشته بود و نه تنها جزو مکتب نو افلاطونی بوده که اگوستین آفریقایی که در کنار مانی بر علیه مظالم امپراتوری مبارزه می کرد به خیانت واداشت و علیه جنبش ساده زیست مانوی و برای قتل عام آن ها به کار گرفت.
قدرتمندانی مانند همین "قدیس" بودند که توانستند با غبار روبی از کتاب تورات و وصیتنامه ی قدیم، آن را به روز کرده و خود خواهی "قوم برگزیده " را که ربا را برای خود حرام اما برای دیگران مجاز می دانست، به صورت جهان شمول مذهب مسیح پروانده و بگستراند و "از خود بیگانگی" را کامل کند. کتاب های تورات سمبلیک بودند و خارج از زمان. توفان نوح، که در تاریخ طبیعی مربوط به قرونی می شود که یخچال های بزرگ، که فقط روی شبه جزیره ی اسکاندیناوی به چند هزار متر می رسید و آن را در دل خاک فرو برده بود، ذوب شدند و آب مناطق مرکزی کره ی زمین را فراگرفت، حالا مجرد شده و بصورتی انتزاعی و خارج از زمان مشخص و مکان مشخص، به صورت خشم خداوند علیه گناهکاران و دشمنان صورت می پذیرد. کشمکش ها و جنگ های مداوم میان کشاورزان و گله داران کوچنده که همیشه با یکدیگر برسر سرزمین مناسب و آب راه ها در اصطکاک و جنگ و گریز و مهاجرت ها بودند اینجا باز سمبولیک و انتزاعی شده و به صورت دعوای پسران حضرت آدم، هابیل و قابیل خلاصه می شود که یکی دیگری را می کشد. و یا کتاب ویران کردن برج بابل و از بین بردن زبان واحد نسل بشر، مثل این که روزگاری زبان بشریت یکی بوده باشد اما ناگهان، به علت گناهکاری بابلی ها، که از قضا حکومتی است که قوم برتر یهود را اسیر و برده ی خود کرده و مایملک مفصلش را به غنیمت برده، خداوند غضب کرده و برج را با باغ های معلق و زبان واحد و همه فهمش ویران می کند. همان گونه که اسطوره ها نیز داستان های واقعی و اتفاق افتاده را به شکل قصه های سمبیلیک و غیر واقعی و معما وار روئین تنان و بالداران و ضحاک ها و مینوتائوروس هایی در می آورند که دانشمندان بعدها مجبور شدند به دنبال سر رشته ها گشته و تا آنجا که بتوانند کلاف پیچیده را باز و تفسیرش کنند شاید راه رفته ی از خود بیگانگی انسان و طبیعت وارون گشته و نوع انسان دوباره با خودش و با محیط زیست طبیعی اش آشتی کند. تاریخ مسیحیت و تغییر آن از یک جنبش انقلابی به ساختاری خشن و ضد انقلابی، که در دوران مختلف در خدمت حکومت های دوران خود در آمد و فجایع و کشتار وحشتناکی از مردم و جنبش ها و اشخاص انجم داد تا تاریخ بشریت و تفکر و علم را به عقب براند این گونه شیرین و بامزه نیست که یادداشت "همشهری" عزیز بیان می کند. بپائید عقلتان به گرو گرفته نشود!
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 16:45 توسط farrokh bavar
|
پدیده ای که هنگام سفرهای دولت و رئیس جمهور به استان ها روی می دهد آشتی "دولت" و مردم است، تغییر ماهیت خود دولت و تحول آن از شکل کلاسیک دولت سرمایه داری به مثابه نهاد قدرت اقلیت بورژوایی در مردمی است که به سرعت در حال شرکت برای تعیین سرنوشت خود هستند. پدیده ای تاریخی که مارکس در 1840 از آن در باره گم شدن هوویت ها و روند از خود بیگانگی افراد و انسان ها و جدایی و منزوی شدن و پارگی میان انسان ها، انسان با خودش، با طبیعت، با خدا و با جامعه به علت رشد دولت و حکومت و جامعه ی بورژوایی می نوشت حالا همان مسیر را بر عکس طی می کند. این تظاهرات گسترده ی مردم با دولت انقلابی روندی است که دوباره مردم را، پس از دوران طولانی رقابت قبیله ای و فئودالی و لیبریستی بورژوایی و انحصاری تجاری، دوباره با خود و با هم و با خدایی که دوباره یافته و تعاملی که با طبیعت به راه انداخته و با دولتی که جنس خود آن هاست آشتی داده و آشنا کرده است. یعنی یک رویداد نیست که در این استان و آن استان روی می دهد بل پدیده ای تاریخی است که معکوس شده و بالا و پایین و زمین و آسمان و زمان و مکان را به هم می دوزد و از یک جنس می کند. نیروهای مخالف نیز درست همان هایی هستند که قدرت های کهنه و میرنده را هنوز نماینده هستند. چه آن هایی که از انحصار تجارت بر آمده اند، در رانت مالکیت بر زمین ریشه دارند، از رقابت خود خواهانه ی سرمایه داری و مالکیت خصوصی بهره فراوان برده اند، و یا از غیبت دین و خدا سود جسته و او را مصادره کرده بودند. در برابر چنین روند تاریخی این ها به هر قیمت از موجودیت خود دفاع می کنند و به عنوان قشر و طبقه کوتاه نمی آیند. اگر در گرماگرم جنگ و حمله ی ضد انقلابی دولت صدام حسین، گروهی از روحانیون به نام مجمع روحانیون راهشان را جدا کردند حالا هم می کنند و اصولگرایان در انتخابات آینده ی مجلس نه تنها یکی نمی شوند و جدا و در بهترین حالت در دو جبهه ی مخالف روبروی هم قرار می گیرند، بل مانورها می دهند تا بازی را نبازند. استانی کردن انتخابات مجلس نهم یکی از همین ترفندهاست که یک راه حل نیست. یک اقدام خطرناک است که می تواند اشتهای منطقه ای قدرت های میرنده ی کهنه را برانگیزد و به آشفتگی ضد انقلاب کمک کند. چنین اتفاقی نخواهد افتاد و این "پیشنهاد" هم مانند طولانی تر کردن عمر مجلس یا کوتاه کردن عمر دولت راه به جایی نمی برد، نه تنها به این خاطر که باید قانون اساسی را تغییر دهد و چنین اکثریتی در مجلس نمایندگان ندارند، بل به این خاطر که اثبات انقلابی و مردم سالارانه و برحق و مفید بودن آن بسیار مشکل تر از اثبات خطرناک بودن آن خواهد بود. آن اکثریت "اصولگرا" را، که تا جایی که توانست در راه دولت مردمی و انقلابی سنگ انداخت و مغلطه کرد و مشکل تراشید، باید به حال خود گذاشت و از آن جدا شد تا ماهیتش نیز خوب برملا شود، و همین بهترین شیوه ی برای کمترین اتلاف و بیشترین احقاق است. این بار مجلس نیز باید از دروغ بی بهره شود و مانند یک نهاد بالا دستی و روبنایی حکومتی، رفته رفته در نهاد های مردمی و در بطن جامعه ای که خودش را می یابد وعلم و فن و صنعت و هنر و فرهنگ و حکمت و دین یاد می گیرد و خودش بر خودش حکومت می کند، حل شود و پوست بیندازد. چنین مجلسی نماینده ی مستقیم مردم سالاری خواهد شد و م یتواند یکی از بزرگترین نمونه و تجربه ی حکومت بر خود مردم شود و راه گشای این معظل بشری گردد که نظام سرمایه داری جهانی نتوانست حل کند و رفته رفته مجلس نمایندگانش درپس پیچیدگی های قوانین خود ساخته و ضد دمکراتیک، به یک عده جدا از مردم و صاحب امتیاز منحصر شد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 23:47 توسط farrokh bavar
|
اين بازي به يك تيم همگن و پر شور و شوق نياز دارد كه خلاق باشد.
هركسي از هرجا كه خواست وارد ميشود و از هرجا كه خواست خارج ميشود و به او نميگوييم ” رفيق نيمه راه“.
اين بازي بسيار جدي شرايط متفاوت را پيشنهاد ميكند، ميسنجد، كنار ميگذارد يا ميپذيرد، و بهمين شكل به پيش ميرود. شركت كنندگان بايد باهوش باشند، بنابراين كسانيكه ميخواهند به امثال تاج زاده ها و مشاركتي هايي كه از كون آمريكايي ها ميخورند و از تصرف عراق خوشحالي كردند كه چه خوب، بعدش نوبت خودمونه، وطن فروشان رنگارنگ خصوصي سازيهاي مافيايي بين المللي و كسانيكه وقتي بازنده ميشوند شلوغش ميكنند و آب را گل ميكنند تا كثافتكاريهايشان را پنهان كنند و سنگ در راه ديگران بيندازند بهتر است در اين كار شركت نكنند .
مدير مسئول گروه خود من، فرخ باور، هستم. مسئول فني هم اشكان غلامپور. ديگران هم بنوبه ي خو د مسئوليت فني، هنري، تاريخي و سازماندهي را در يك كار گروهي ميپذيرند.
اين نخستين گام است.
موضوع بازي اينست كه ميخواهيم تخت جمشيد را دوباره بسازيم، اما ديجيتالي، با انيميشن. براي اينكار از ساختمان آپادانا شروع ميكنيم و شايد به همآنجا هم پايان دهيم.
توضيح تاريخي، سياسي و ايدئولوژيك اين معماري را كه چرا ناگهان در آن سالها، ساختار اين مجموعه ي اينقدر فضايي و بلند ميشود را قبلا نوشته ام. كه دوباره به آن اشاره خواهم كرد. پادشاهان جوان و جسور و بسيار ديناميكي كه نخستين امپراطوري را از ملل گوناگون در مدت 20 سال ايجاد كرده اند، قبل از هرچيزي در انديشه ي خودشان جسور و ديناميك هستند و بدنبال موضوعي فراگير و تازه اي هستند كه تاريخ جديدي را آغاز كند. و براي اينكار طبيعتا روي تمام تجربيات گذشته و موجود تكيه ميكنند اما از آنها چيز تازه اي را بوجود ميآورند. چه در زمينه ي كشوري، دولتي، سياسي، حقوقي، وچه در زمينه ي معماري كه در اينجا بما مربوط ميشود.
يعني اينكه ، آن فضاي معماري كه بايد بيانگر اين پديده ي تازه ي تاريخ باشد و بعنوان سازمان ملل بر اساس نخستين منشور حقوق بشر كار كند نميتواند همان فضاهاي كوچك و گرفته اي باشند كه تا آن زمان ساخته شده اند.
اين نخستين نكته است:
معابد مصري سنگي داراي فضايي هستند كه رابطه ي پر و خالي آنها تقريبا برابر است. ارتفاع ستونها حدود 10 متر، بسيار كت و كلفت، فاصله ها تنگ و ترش، حدود 4 متر و نيم و تير ها هم از سنگ است كه با ديوارها چفت و بست ميشود.
معابد دوريك و يونيك داراي ستونايي 7 تا 9 متر و نيمي حدودا هستند كه فاصله ي آنها هم 4 يا 4.5 متر از همديگر است كه بازهم بخاطر ابدي ماندنشان داراي تيرهاي سنگي است كه د ر ديوارها چفت و بست ميشوند. كشيدگي ستونهاي يونيك نسبت به دوريك بيشتر است اما فضاها هنوز تاريكند و تنگ اند. اينها تجربه هاي بسيار ارزشمندي هستند. نكته اينجاست كه در هر مسابقه اي كساني كه بر ديگران پيشي ميگيرند كمي از آنها جلو ميزنند. 1%، 2%، 5 يا 10%. هنوز پارتنون ساخته نشده. هنوز معبد ديانا در ساحل جنوب غربي آسياي صغير كه گويا بلند قامت بوده ساخته نشده. تجربه اي كه نزديك ارتفاع ستونهاي كاخ كوروش و داریوش باشد وجود ندارد كه بخواهد گام بعدي آن باشد. ستونهاي كاخ هاي هخامنشي ناگهان جهشي 100% يا 130% ميكنند! يعني رهبران جسور سياسي قدرت جديد به معماران و مهندسان خود ميگويند خطر كنيد! حجمي را بسازيد كه ارتفاع آن و فاصله ي ميان ستونهاي آن در حد نهایی ممكن باشد. یعنی بيشتر و باز تر از آن را نشود ساخت! 20 متر ارتفاع! 8 متر و نيم 9 متر فاصله! تيرها چوبي! سقف سبك! ابديت به سنگي بودن و آجري بودن و ستون يا قوس نيست. ابديتي كه ما در پي آنيم چيز ديگريست.
جرات كنيد و بلند و باز بسازيد! این جا معبد نیست. این جا مکان گردهمایی نمایندگان ملل است، پرنور، پر تحرک، پرسرود، شیپورها و دهل ها و درفش ها. وآنها اينكار را كردند و ما نميدانيم چگونه. چگونه تك تك ستونها را بالا بردند و سر ستونهايي به سنگيني چند هزار کیلو را تا مثلا 25 متر بالا بردند و آهسته، درست روي سر ستوني كاملا شاقول سوار كردند و ستون تکان نخورد. ما از چند راه باين مورد نزديك ميشويم، مشكلات آنرا نشان ميدهيم و بعد آنرا غير ممكن مي انگاريم و كنار ميگذاريم. مثلا ايجاد رامپ خاكي را ميكشيم و بررسي ميكنيم و غير ممكن بودنش را نشان ميدهيم. شيب رامپ، طول رامپ، حجم خاك آن با خاكريزهاي جانبي آنرا مسازيم و حساب ميكنيم تا ثابت شود كه غير ممكن است. تازه سر ستون به بالا كه رسيد بايد بچرخد و روي ستون كشيده شود. سپس تمام رامپ جابجا شود به تعداد ستونهاي تمام ساختمان.
رامپها را جمع ميكنيم و يك ضربدر قرمز رويشان ميكشيم و ميرويم سراغ داربستهاي چوبي. تجربه ي افسانه وار اسب چوبي ميچني ها را در تصرف شهر ترويا موجود است. ساختاري كه روي چرخ حركت ميكند. ارتفاع درختهاي سدر لبنان يا سروهاي خودمان را در نظر ميگيريم و داربستهايي ميسازيم روي چرخ. چرخها را كوچك ميكشيم و بعد كه به مشكل بر خورد آنها رابزرگتر ميكنيم. اين داربستها مكعب شكل و بعد هرمي شكل اند كه جابجا ميشوند، چرخهاي بالايي و پاييني زيادي دارند تا نيروها را تقسيم كنند و تجربه ي اينكار در مصر فراوانست. طنابهاي كنفي و ابريشمي هم موجودند. شكل منجنيق بايد طوري باشد كه پس از بلند كردن سرستون به 20-25 متري، به آساني جلو رود، ستون را در آغوش بگيرد و سر آنرا بدون لنگر رويش بگذارد. ستون مهار شده و تكان نميخورد. نبايد برمبد. اگر ستوني برمبد ممكن است روي ستونهاي ساخته شده ي ديگر بيفتد يا همه را بلرزاند و از شاقول خارج كند. پس، آيا ستونها هم ارتفاع بالا ميرفتند يا اينكه ارتفاع آنها فرق ميكرد؟ هر دو صورت را باد كشيد، رمباند، لرزاند، سنجيد و حذف كرد.
حالا ستونها تك تك بالا رفته و سر ستونها حيوان شكل آنها آن بالا قرار گرفته اند و بايد تيرهاي سدر لبناني دراز كار شده را روي گرده آنها گذاشت. تيرها از روي هم ر ميشوند يا نه؟ هر دو مورد را ميكشيم و بهترين راه را انتخاب ميكنيم.
فعلا تا همين جا را داشته باشيم تا بعد، و سر صحبت را باز ميكنيم.
گويا امكان انيميشن سه بعدي موجود نباشد و بايد به يك برنامه ي دو بعدي اكتفا كرد. موضوع اصلي فعلا شكل و طرز كار جرثقيل است، با در نظر داشتن فن كشتي سازي فنيقي ها و درختان سدر آنها و سرو ايران به بلنداي 25 متر. خرچنگی بلند شاید مانند جراثقال های متحرکی که در بندرگاه ها کانتینرها را جابجا می کنند.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 21:43 توسط farrokh bavar
|
اهل پژوهش دمُکریتس را صوفیا یعنی عالم و دانشمند می گفتند زیرا او دانشی بسیار گسترده و ژرف داشت. از آن پس عاشقان دانش او را فیلو- صوفیا نام نهادند. دمکریت در باره ی سقوط آزاد اتم در فضای خالی و حرکت اجرام آسمانی و جنس آن ها نوشته و دانش طالس فنیقی را ادامه داده و روز را با عَلَم خود و بنابر میراث کلدانی ها به ۱۲ بخش تقسیم و حالات خورشید را تشخیص داده بود. اما چه شد که سالها بعد افلاطون در کتاب خود، کراتیلو، هیچ سخنی از دمکریت نمی آورد؟ به قول جوانّی سِه مِه رانو، افلاطون اگر می توانست نوشته های دمکریت را می سوزاند و نابود می کرد اما می دانست گستره ی شناخت اندیشه های شرقی دمکریت آن قدر فراگیر شده بود که این خرابکاری دیگر را بی فایده می نمود. چه اتفاقی در این میان افتاده بود که چنین تحریف و تخریب و خیانتی در اندیشه ی یونان روی دهد که توانست برای قرن های پس از آن تفکر انسان های پویا را به بیراهه بکشاند؟ این مساله را جوانــّی سه مه رانو در کتاب های خود به تفصیل بررسی می کند.
هنگامی که آخایی ها در برابر تهاجم خونین و ویرانگر دوری ها فرار کرده و کم کم در طول قرون در کرانه های آسیای صغیر مستقر شدند هنوز بی سواد و بدون خط بودند. آن ها هنگامی خط فنیقی را به کار گرفتند که این خط در برابر خط میخی گسترش بیشتری یافته و حکومت های دیگر نیز از آن استفاده می نمودند. یونانی های باستان این خط را به تلفظ خود نزدیک کرده و حروف مصوتی را به آن افزوده بودند. دانش و فرهنگ تمدن یونان در همین کرانه های آسیایی رخ داده بود که شهر میله توس مرکز آن با 90 شهر تابع خود بود، زمانی که از سیر اندیشه در آتن و شبه جزیره ی اروپایی یونان خبری نبود و وقتی هم که کم کم وارد صحنه شد ریشه های شرقی خود را پاره و لغات و واژه ی آپـــِــیرون را تحریف کرد.
یونانی های آسیا معتقد بودند برای شناخت مسائل و سیستم های پیچیده باید نخست ساده ترین مسائل را شناخت و بنابراین به دنبال این بودند که منشاء آفرینش، کهکشان، اجرام فضایی، زمین، شهر و انسان را بیابند. طالس فنیقی، اهل میله توس، با شناخت دانش کلده و میان رودان توانسته بود کسوف خورشید را پیش بینی و محاسبه کند. او اجرام را از جنس خاک می دانست. آناسیماندرو، پیروی طالس، در کتاب خود "در باره ی طبیعت" آپه یرون را به معنای خاک، غبارو زمین منشاء وجود و آفرینش می دانست و بعد از او آناسیمه نه هوای پر از ذرات را به آن افزود. آتش را نیز سنه- فونس و آناساگورا و فِره سیدس، هراکلیت، اپیکور، لئوسیپ، پارمنیدس و پیتاگورس بر آن افکار افزودند تا خاکی که به اعتقاد طالس ریشه در آب داشت با آتش خورشید خشک و مانند سفال پخته شود. فضا از ذرات آکنده گردد، ذراتی که طبیعت را ساخته و و طبیعتی که روح داشته و زمانی دور با بانگ بزرگ کیهان را به وجود آورده بودند. کادمو و پدر فنیقی او این دانش و این اندیشه را که ریشه در علوم سومر و بابل و کلده و آشور داشت و به چند هزار سال پیش باز می گشت، به یونان اروپایی برد که مردمش از این همه هنوز هیچ خبری نداشتند، و شهر تبه را پایه گذاری نمود که قرن ها بعد اسکندر مقدونی جوان، پس از قتل پدرو پیش از حمله به امپراتوری ایران با خاک یکسان و مردمش را قتل عام کرد زیرا بر علیه گسترش پادشاهی مقدونی شورش کرده بودند.
افلاطون و ارسطو معنای آپه ی رون را از خاک و غبار و زمین همچون عنصر آغازین آفرینش، که از خاک برآمده و به خاک باز می گردیم، که خدا آدم را از گل آفرید و در آن روح دمید، که از اندیشه ی میان رودان بر می آمد و توسط طالس به دنیای یونان وارد شده بود، به بینهایت که معنا و هدفی نداشت تغییر دادند و اندیشه را به بیراهه ی هپروت فرستاده و روی شرقی ها نام بربروس، گاه به معنای بیگانه و گاه وحشی، که به مذاق اروپائیان بسیار خوش آمد، نهادند و اندیشه و دانش شرق و یونان آسیایی را به سلاخ خانه بردند.
+ نوشته شده در جمعه هشتم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 10:45 توسط farrokh bavar
|
تن حکیم خیام آرام است اما تنش تند درونی او از نگاه نیرومند و پویای چشمانش زیر اخم و گره ابروهایش پیداست. اندامش آرام اما استوار و تواناست. فخیمی خیام را در لحظه ای غافلگیر کرده که سرش را به دستش تکیه داده تا روی موضوعی خاص دقت کند. نگاه خیام نگاهی است که آسمان را شکافته و به دنبال قانون حرکت زمین و زمان می گردد. او علم دارد که قانونش وجود دارد و کافی است آن را بیابد. ابزارش علم است و فن. دل بزرگ و اعتقاد راسخ اوست که پا در زمین و چشم بر آسمان دارد. اصطرلابی که اسقف اسکندریه، چیریلــّـو، ایپازیا ی زیبا، ستاره شناس، دانشمند علم هندسه و فیلسوف یونانی مکتب اسکندریه را در 415 پس از میلاد مسیح به چهار اسب بست و پاره کرد تا راز دنیا فاش نشود اینک در دست حکیم عمر خیام قرار گرفته تا راهگشا باشد و واقعیت را آشکار کند. تا حکیم خیام بتواند دستش را روی کره ی ارض و اصطرابش بگذارد و کتاب محاسبات علوم ریاضی و معادلات درجه دو و سه، دو بعدی و سه بعدی در کنارش، علوم و فنون از چه پیچ و خم ها و گذرگاه هایی سخت عبور کرد که گهگاه به شدت و به قهر به قهقرا پرتاب شده بود. خیام شاید ازداستان دو چاه، که اراتوستِنه اهل چیرِنه، در سال 225 پیش از میلاد مسیح، یکی در اسوان زده بود که روی سمت-الراس قرار داشت و ظهر روز اول تیر سایه ندارد، و چاهی دیگر در اسکندریه روی همان نصف النهار، تا شعاع زمین را دریابد خاطره ای داشته و بر علوم ریاضیات و هندسه طالس فنیقی اهل میلتوس احاطه داشته، و سررشته و رگه های تمام علوم نظری و عملی را تا به دوران خود در حافظه ی پویای خود جمع داشته تا به یک سنتز تاریخی برسد، که تدوین دقیق گاه شمار شمسی و حرکات وضعی و نقلی زمین می باشد.
این همه شاید آن چیزی باشد که استاد حسین فخیمی توانسته با کمک یاران و همکاران و همسر و فرزندانش، پشت پیشانی بلند و سر پر هیبت خیام، که نماد اندیشه ی اوست، و ابروهای برآمده و چشمان نافذ، که نماد دقت تاریخی اوست، و بینی کشیده و محکم، که بیانگر اراده ی اوست، و محاسن مواج خیام، که نماد قدرت شخصیت اوست، به دست بیاورد و با همتــّی فوق العاده، تا آنجا که جسم و نیازهای خویش را فراموش کند، یکجا فراهم آورد و دست حکیم خیام را آرام روی کره ی زمین بگذارد که صورت مساله ی اوست، و دستی دیگر بر گونه اش، تا کمی تکیه کند و ژرف بیندیشد و دقیق حساب کند تا عاقبت رمز را بگشاید، اما آسوده نباشد وهمچنان از روزگار گلایه نماید که "این دسته که بر گردن او می بینی..." و "در کارگه کوزه گری رفتم دوش...".
خیام قصد دارد به فلورانس برود. یک نمونه نیز در جایگاه خود تهران می ماند تا ما هرگاه اراده کنیم و دلمان برایش تنگ شود پیشش برویم و از دریافت های تازه اش بپرسیم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم دی ۱۳۸۹ ساعت 19:43 توسط farrokh bavar
|
در فیلم مذهبی حماسه اس ملک سلیمان چند بار صخره ای نمایش داده می شود که سلیمان کنارش به فکر فرو رفته و با خدایش راز و نیاز می کند. با این وجود، او راه را باز نمی بیند و پیش بینی می کند پیامبری خواهد آمد و از آنجا به معراج نزد خدا می رود. این گفته شبیه به انجیل تنها حواری با سواد حضرت مسیح، برنابه ئا، شبیه است که از آمدن آخرین پیامبر نوشته که خواهد آمد. صخره ایست که اینک در دل مسجد صخره در اورشلیم قرار دارد که صهیونیست ها قصد تخریب آن را دارند. در این فیلم به تحریف تورات نیز اشاره می کند و فیلمی است چند منظوره و چند پهلو که می تواند خود یهودی ها را هم به کنکاش وادارد. توراتی که سلیمان از آن صحبت می کند به سالهای ۹۰۰ پیش از میلاد بر می گردد. کتابی است که قرن ها بعد در آن نوشته شد کوروش آلت دست یاهوه بود تا قوم یهود را آزاد کند. و یزقل در آن بخت النصر را به نابودی فنیقی ها تحریک می کند. محاصره ی ۱۳ ساله جزیره ی فنیقی که به نتیجه نرسید. الیاس نبی نیز با خشم علیه ملکه ی فنیقی جزابل توطئه کرده و به او را به قطعه کردن و دادن به سگ ها تهدید می کند. معلوم نیست بجز تحریفی که این فیلم به زبان سلیمان نبی به آن اشاره دارد چند تحریف هدفمند دیگر نیز دارد. این دیوار اشک که از قلعه ی سلیمان باقی مانده را نیز فنیقی ها برای ملک یهود ساخته بودند.(تاریخ ماجراجوئی های فنیقی ها)- گرهارد هرم- بدین شکل، فیلم در برابر توطئه ی صهیونیست ها موردی از حضرت سلیمان را مطرح می کند که در حضرت محمد تداوم پیدا کرده و به مسجد صخره حقانیت می بخشد. اما تداوم تاریخ در رباخواری است که اصل تاریخ بشر است که امروز به شکل مدرن خود نظام سرمایه داری را شکل داده و به تسلیحات مرگ آوری مجهز کرده که قادر است دنیا را یکجا نابود کند. معجزه ها در برابر ربا و منفعت و سود پول ناتوان ماندند و در آخر نیز سلیمان با زور شمشیر بانکداران یهود و نظریه پردازانشان را در بند کشید. نابود نکرد. فقط در بند کشید تا آینده بتواند این مشکل را یکبار برای همیشه از پیش پای بشریت بردارد.
فیلم را می توان از آخر به اول دید تا بشود تحلیل کرد. آخر فیلم و پیروزی موقت سلیمان تا اول فیلم، که شخصی، اشخاصی، سازمان و یا حتی نهادی به امروز و مشکلات و راه حل هایش می اندیشد و فکر می کند آن را این بار به شکل داستان حضرت سلیمان در بیاورد و فیلمنامه با همکاری تاریخ دانان نگاشته می شود. این که فیلم ملک سلیمان یا فیلم های دیگری "دستوری" باشند اصل موضوع را زیر سئوال نمی برد. مگر این که تمام ساختمان پارسه نیز که دستوری است به همین دلیل زیر سئوال برود.
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 6:41 توسط farrokh bavar
|
فیلو سوفی ها و هواداران سوفیست های یونان خدایان انسان گونه ی دنیای کهن حکومت اشرافیت کشاورزی و زمینداری را از المپ به زیر می کشیدند. وضعیت آن گونه خدایان روی زمین یونان آنقدر خراب شده بود که غیب گوی دلفوس که با صدای آپولون حرف می زد دچار زد و بند سیاسی شده بود و راه را برای توتالیتاریسم تجاری باز می کرد و بر ادامه ی حکومت اشرافیت کشاورزی می بست. و هرگاه که لازم می شد دستش رو می شد و گرفتار عقوبت آن نیز می گردید.
تنها دیوژن نبودکه با چراغ کم سویش به دنبال حقیقت می گشت! سوفیست ها به راه افتاده بودند و به همه جا سرک می کشیدند و صحبت می کردند زیرا به این نتیجه رسیده بودند که خدایان المپ برای مردم بیشتر ضرر داشتند تا منغعت. و زیر پای آن ها را خالی می کردند، یعنی منتظر تصمیم آن ها نمی ماندند. البته هنوز به شدت دچار خرافات بودند و هر فرمانده و سردار بزرگی، مانند پریکلس یا نیسیوس، یک غیب گو هم در کنار خود داشت. مردم از تجربه حرف می زدند. روشنفکران آن زمان، سوفیست ها و تراژدی و کمدی نویسان همه از تجربه های زندگی صحبت می کردند و تاریخ نویسان نیز، بجز هرودوت، که پس از 1800 بسیار به زیر سئوال رفت، همگی مشخص و ملموس واقعه نگاری می کردند و کاری به حسادتها و خرابکاری های خدایان کشاورزی نداشتند. ارسطو، که مانند هر آتنی دیگر می باسیت جنگجو هم باشد و در جنگ شرکت کند، و به قول آلسیبیادس که سواره بود، هنگام شکست در جنگ دلوس، می دید چگونه او، یک اوپلیت ، پیاده نظام سنگین 46 ساله، آرام و با حواس جمع عقب نشینی می کرد، عاقبت برای همین مزاحمتی که برای ایدئولوژی حاکم ایجاد کرده بود به مرگ محکوم شد و "جام زهر" را نوشید. جام زهری که صدایش به انقلاب اسلامی ایران هم رسید و نه تنها آیت الله خمینی، که رئیس جمهور احمدی نژاد هم از آن سخن گفت. اما، او گفت کور خوانده اند! این بار میدهیم خودشان نوش جان کنند! این طور نگفت اما منظورش همین بود.
می دانیم اگرچه ایرانیان و هلنی ها مدت 200 سال کنار هم و در تماس و اختلاط با هم بودند اما نسبت به هم عایق ماندند و امپراتوری بزرگ هخامنشان نتوانست شکل حکومتی خود را به دولت شهرهای مستقل هلنی تحمیل کند. درست همان طور که حکومت بزرگ چین، علیرغم سلطه ی خود بر ژاپن، نتوانست شکل سیستم اقتصاد آسیایی خود را بر آن جزیره تحمیل کند. ترایخ نویسان اروپایی که از تمدن غربی! در آن زمان حرف می زنند دلیل این عایق بودن را توضیح نمی دهند و به نظر می آید به زور وقایعی را که توسیدیدس یا گزنفون یا پترارک و دیگران نوشته اند زمزمه کنند اما نتیجه گیری نکنند. فیلسوف ها تفسیرش کنند و می توان این سئوال را مطرح کرد، که چرا و به چه دلیل وقتی آتنی ها اهالی هم زبان و هم قوم هلنی خود را که از جزیره و سرزمین مجاور بودند، به دلیل این که به عنوان شهر- دولت می خواستند مستقل بمانند شکست می دادند همه را قتل عام می کردند و فقط پس از شکست میلتوس بود که زن و بچه هایشان را به برده گی فروختند، اما هخامنشیان، داریوش اول، پس از شکست شورش یونی ها که باعث ویرانی شهر زیبای سارد شده بودند، آن ها را، که از قومی دیگر و از زبانی دیگر بودند، جابجا کرد و به بین النهرین برد؟ دلیل این تفاوت در رفتار و کردار و اخلاق در چه بود؟ دلیل فلسفی دارد یا فیلسوف ها می توانند آن را تفسیر کنند و دلیلش را بیابند؟
خرافات یونانی باعث شده بود رفتار خشن طبیعت را با افسانه توضیح دهند و با اسطوره حل کنند: در دو طرف تنگه ی مسینا میان جزیره ی سیسیل و شبه جزیره ی ایتالیا دو غول تصور کنند، شیلــّا و کاریدّیس، که کشتی ها را غرق می کردند، زیرا آنجا جریان تند آب و هوا کشتی های پارویی بادبانی با مشکل مواجه و یا غرق می کرد اما اولیس از آن جا گذشت. دو طرف تنگه ی جبل الطارق که هرکول در یکی از خوان هایش توانست از آن عبور کند، دو ستون خود را برپا کرد تا به کشتی هایی که می خواستند از دریای مدیترانه بیرون بروند اعلام خطر کند، زیرا جا نیز جریان تند سطحی کشتی ها دچار مشکل و یا غرق می کرد و در افسانه ها گفتند اودیسه یا اولیس هم همانجا غرق شد؛ یا سر گردنه ی بلند کورینتوس، که شبه جزیره ی بزرگ پلوپونز را به آتیکی و موطن هلنی ها وصل میکند، جایی که کشتی ها در زمستان های توفانی مجبور می شدند در گوشه ای پناه بگیرند وگرنه جانشان دست خودشان بود نیز غول بزرگی مسافران را به ته دره پرتاب می کرد تا خوراک لاک پشتی عظیم شوند و فقط تسئوس، قهرمان ملی توانسته بود غول را به دریا بیفکند ، و یا ته دریای اژه که اغلب توفانهای تند در می گرفت و کشتی ها را غرق می کرد نیز لابد افسانه ای بوجود آورده بود و قهرمانی برای آن راه حلی جسته بود.
اگرچه اعتقاد مردم یونان رفته رفته نسبت به این افسانه ها و قهرمانان و خدایان کم شده بود اما فقط با رسیدن پارسیان آزاد از این خرافات، و با تجربه ی ساخت، اداره و مدیریت یک سیستم اپراتوری پهناور، با راه ها و پل ها و ادارات و بانک ها توانست با توانائی علمی و فنی خود مشکل یونانی ها را به گونه ی واقعی حل کند. دیوژن ایرانی فقط یک فیلسوف نبود. سیستم علمی و فنی بود که با حفر کانال سوئز، حفر کانال خشایارشاه در انتهای شمال شرقی ترین شبه جزیره ی تسالی در انتهای دریای اژه، و حفر کانال بلند و عمیق تنگه ی کورینتو راه ها را کوتاه و مطمئن کرد؛ غول ها را افسانه کرد و اجازه داد کشتی ها بتوانند در زمستان هم به راحتی از بندر پیرئوس به بندر کشتی سازی نافپاکتوس بروند، راه عبور و مرور برای حمل غلات از مصر آسان شود و کشتی های ته دریای اژه نیز از خشونت طبیعت امان بیابند. این نیز نتیجه ی فلسفه ی از نوع ایرانی آن زمان بود... اما هنوز دلیل این تفاوت رفتاری پیدا نیست زیرا اختلاف زمان میان این دو رفتار زیاد نیست، و یا مقارن است و یا تجربیات و رفتار یونانی ها موخر نیز باید بوده باشد.
نخستین کوشش برای حفر کانال سوئز به فنیقی ها بر می گردد که تاریخی بس قدیمی تر از یونانیان داشتند. و باز هم همین فنیقی ها بودند که راه بیرون رفتن از میان ستون های هرکول را دریافته بودند. تجربه به آن ها آموخته بود که جریان زیر سطحی آب تنگه ی جبل الطارق به بیرون و به طرف اقیانوس اطلس است و با تورهای سنگینی که به ته آب میرفت کشتی را به بیرون هدایت می کردند. اما فیلو سوفیا از آن یونان است و شاید بتوان گفت دلیل این که فلسفه و فیلسوف ها در یونان به دنیا آمدند به خاطر واکنش در برابر پیچیدگی های اندشه ی کهن بی سرو ته ای بود که مردم یونان، بخصوص با هومر، ساخته و پرداخته و خود را گرفتار آن نموده بودند. اسطوره هایی که نسبت به اسطوره ها و افسانه های ملل کهن تر میان رودان و فنیقی ها و سرزمین ابلا، یا ایلامیان و آسوریان که همه به رب النوع ها اعتقاد داشتند و سر منشاء پلی تئیسم یونانی بودند، بسیار پیچیده تر و سردرگم تر بودند. تـجربه و علم و فن و جنگ لازم بود تا سوفیست ها بوجود بیایند و و به دنبال واقعیت به راه بیفتند.
کشتاری که خدایان المپ به راه انداخته بودند شاید در اصل به این دلیل بوده که دولت شهرهای کوچک و بسیار کوچک هلنی از امکان تولید اغذیه ی کافی بخصوص غلات کم بهره بودند. غلات و محصولات مورد نیازشان را می بایست بیشتر از جایی دیگر مانند کریمه و مصر و جنوب ایتالیا به دست می آوردند و بر سر راه گشایی و کلنی ها با یکدیگر سر دعوا داشتند. اما نظام برده داری آن ها نیز محصول و اضافه تولید زیادی نسبت به مصرف خود نداشت. شاید علت کشتار و قتل عام اسیران و زخمی های جنگی همین عدم امکان نگهداری آن ها به عنوان برده بوده است. پس از پایان جنگ های داخلی سی ساله ی پلوپونز، به علت این سیستم بسته، از اهالی مرد دولت شهر اسپارت بسیار کم شده بود و در عرض 100 سال ارتش 5000 نفری اوپلیت اسپارت به 700 نفر در جنگ با تبه رسیده بود، جنگی که بر قدرت اسپارت نقطه ی پایان گذاشت. آتن نیز مجبور شده بود یک ارتش مزدور بوجود بیاورد و نتوانست در برابر یورش مقدونی ها مقاومت کند.
اما امپراتوری هخامنشی دارای ظرفیت های بسیار بیشتری در تدارک انرژی های غذایی و غلات بوده و همین باعث می شد در صدد برافکندن جنگ به عنوان وسیله ای برای امرار معاش و قاپیدن زمین دیگران برای کشت و برداشت گندم بر بیاید. ایرانیان کهن نوشته ای بر جای نگذاشتند اما مورخان یونانی می نویسند آرتافرنه، ساتراپ سارد، پس از شکست شورش اقوام یونی سواحل غربی و جنوب غربی و جزیره های دریای سیکلادیس، نه تنها آن ها را قتل عام نکرد و انتقام نگرفت بل آن ها را مجبور به عقد قراردادی کرد که دست از مشاجره میان خودشان بردارند و مشکلاتشان را با هم حل و فصل کنند. از فیلوسوفیست های ایرانی در آن زمان نوشته ای به جا نمانده یا هنوز به دست نیامده، اما آثارشان و رفتارشان حاکی از فلسفه ی آن ها نسبت به زندگی و اداره و مدیریت آنست.
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان ۱۳۸۹ ساعت 23:48 توسط farrokh bavar
|
به این تفسیر بخش دیگری باید اضافه کرد تا اثرات تمدن کهن کرت را در اساطیر هومر یافت و آن را فهمید و تصحیح کرد، و تمدن هیتیت ها و شهر دریایی آن ها، تروآ، تا روند اندیشه ی یونانی ها و اسطوره های هومر، شاعر یونانی کم و بیش 800 پیش از میلاد مسیح (پ م م) و داستان هایش روشنتر شود. اما روشن است خدایانی مانند آفرودیت و آپولون که جنگ تروآ را به خاطر رقابت ها و حسادت های انسان نما و آنتروپوفورم خود به راه انداخته بودند، بعد از400 سال قدرت فراگیر خود را از دست داده و مورد ریشخند واقع می شدند.
جنگ های سی ساله ی پلوپونز( از 431 تا 404 پ م م ) که توسیدیدس، سردار و تاریخ نگار آتن آن را جنگ های داخلی نامید و امروز آن را "جنگ جهانی تمدن کهن" می نامند، هنگامی که قوای امپریالیسم آتن تحلیل رفته بود، حکمرانان را واداشت مجسمه های طلای آتنا، نگهبان شهر و پدرش، زئوس را ذوب کرده به سکه تبدیل کنند تا برای ادامه ی جنگ به پارو زنان کشتی های جنگی بدهند. چند سال بعد از آن صلح موقت، حکمرانان آتن جام زهر را به دست سقراط دادند تا بیشتر از آن خدایانشان را نفی نکند. سقراط تنها کسی نبود که توسط قدرت آتن محکوم شد و قبل از او، در طول قرن پنجم سوفیست ها و فلاسفه و تراژدی نویس ها که خدایان اساطیر هومر را به نقد کشانده بودند پای محاکمه رفتند. شاعرانی همچون اسکیلو، سوفوکلس، ائوریپیدس و یا فیلسوفانی چون آناساگورا، آموزگار پریکلس حکمران آتن که باعث آغاز جنگ های سی ساله علیه اسپارت شد، پروتاگورا و دیاگورا که نفوذ زیادی در افکار عمومی آتن داشتند، (روبرت فلاسه لیه ر- دِرِنُّه: محاکمات علیه فیلسوفان در آتن در قرون پنجم و چهارم پ م م. لیـِژ. 1930) همگی به پای محاکمه کشیده شدند زیرا خدایان را زیر سئوال برده و ایدئولوژی و انسجام قدرت حاکمه را به هم ریخته و انسجام ایدئولوژی حاکم را دچار بحران کرده بودند.
نکته ها مهم اند و اگرچه ذکر می شوند اما اغلب از کنار آن ها رد می شویم. ذوب کردن مجسمه های طلای خدایان آتن اگرچه در متن کتاب توسیدید ذکر شده اما در کتاب هایی مهم مانند تاریخ یونانی ها و پارسی ها، ... استاد دانشگاه مونیخ، اهمیت معنای آن را نمی توان سراغ گرفت. برونو بلک مان در "جنگ پلوپونز" – مونیخ- 2007- نیز، که در برابر ادبیات اروپا محور و خود بینانه ی اروپایی ها موضع گستاخانه ای گرفته، تنها اشاره ای به آن می کند. اما می توان سرخوردگی مردم آتن را حس کرد که پس از ذوب کردن مجسمه های بزرگ طلای آتنا، که هر ساله اول تیر ماه پس از برداشت گندم جشن هایش آغاز می شد، که برای تسه- ئو، قهرمان ملی آتن و سر منشاء وحدت آتــّیکا نیز با اشعار هومر سرود خوانده می شد و قربانی بزرگ به نام اکاتومبا، به معنای کشتار، که هر ساله، بجز گوسفندان و بز ها و گاوهای ماده، 100 گاو نر را جلوی پارتنون "قربانی" کرده تا شکم تمام مردم شهر را سیر کنند سرگردان شده بودند.
دوران اساطیر مردم روستایی و چوپانی پایان یافته و دیگر هیچ خدایی در چشم مردم ارزشی نداشت و ایدئولوژی حاکم 400 سال پس از ایلیاد فرو پاشید و قدرت حاکم دستش رو شده و خدایانش مورد ریشخند فیلسوفان قرار گرفته بود مجبور شد آن ها را به نحوی ساکت کند. پریکلس که به فیدیا، معمار و مجسمه ساز بزرگ دستور داد پارتنون را برای نگهبان شهر آتنا بسازد تا مردم را مبهوت و هنوز سرگرم نگهدارد اما کار او و فیدیا و آناساگورا و آناسپازیا به محاکمه کشید زیرا دوستان او نیز علیه پریکلس به مبارزه برخاسته بودند. برای رهایی از بحران داخلی، پریکلس کار را به آغاز جنگ با مگارا کشاند که تا فروپاشی امپراتوری آتن و یونان پایان نگرفت. در این میان اریستوفانه کار ریشخند و طنز و کمدی خود را علیه جنبه های پنداری و رفتاری و کرداری حکومت به پیش می برد اما به محاکمه کشانده نشد. شاید او مانند دلقک های دربار پادشاهان، مثا دلقک شاه لیر، آزاد گذاشته می شد زیرا فشار انتقاد مردم آنقدر زیاد شده بود که به یک سوپاپ اطمینان نیاز بود. در همین دوره که اوج فعالیت تئاتر یونانی است، پس از پایان نمایش هایی که چهار روز به درازا می کشید، تصمیم داور، که توسط سرمایه داران شهر برگزیده می شد برای انتخاب برندگان، که با زد و بند و خرج های اضافی صورت می گرفت تا شخص خاصی برنده اعلام شود، با سرو صدا و حتی اعتراضات خشونت بار مردم مواجه می شد و نیروی انتظامی تئآتر را سخت دچار درد سر می کرد.
آریستوفانه همه چیز را وارونه کرد و اندیشه ی نقد و بررسی توده های مردم را علیه سیستم سیاسی اقتصادی و فرهنگ حکومتی را به اوج رساند. در کمدی "زنان در مجلس" زنان با لبس بدل شوهرانشان به مجلس رفته و تمام قوانین شوهرانشان را دیگرگون کرده و زد وبندهای پنهانی تجار و روابط قاچاقچیان را لو داده بود. هوش و هنر نسبت به نظام اقتصاد برده داری اوج گرفته و تابع آن نبود. هوش و دانش از دایره ی نخبگان بیرون آمده و فراگیر و خطرناک شده بود، و بر خلاف آنچه که عموما در ادبیات اروپایی نوشته شده که دوران حکومت پریکلس را با اوج تمدن یونانی یکی می دانند، درست برعکس، هنگامی که قدرت اقتصاد اشرافیت کشاورزی و تجاری در حال سقوط بود و اخلاق حکمرانان را نیز تبدیل به وحشیگری کرده بود، هنر و ادبیات و شعر و تراژدی و کمدی یونان از آن وضعیت جدا شده اوج می گرفت و خود را از قید و بند و گرفتاری های ایدئولوژی حکومت رها می کرد. همان قدرکه " نقد اسلحه " کارایی خود را از دست می داد و نظام اقتصاد امپریالیسم به بحران و ویرانگی فرو می افتاد، همان قدر کار " اسلحه ی نقد " بالا می گرفت و هنرها توانستند خود را آزادانه تر بیان کنند و البته اثرات بالا گرفتن فساد و هیستری اجتماعی هم در کنار آن پیدا شود.
از وحشیگری حکمرانان دمکراسی آتن تنها چند نمونه، که هربار ارتش نیرومند پیاده و اوپلیت ها، پیاده نظام سنگین اسپارت به آتن نزدیک می شدند، ناوگان آتن شهرها و جزیره های بی طرف یا متفق اسپارت را، بجز زنان و کودکانی که به بردگی اسیر کرده و برای تقویت بنیه مالی جنگ می فروختند، قتل عام می کرد و آخر سر، هربار که کشتی های جنگی اسپارت را تصرف می کردند، دست راست ملوانان آن را قطع می کردند و ملوانان کشتی های کورینت را قتل عام کرده و آنگاه که کشتی های خودی شکست خوردند ملوانانانشان را در دریا رها کرده فرار کردند. اگر سرداران آتن توانسته بودند سیراکوز، در جزیره ی سیسیل را تصرف کنند همین بلا را بر سر مردم آن می آوردند. اما شکست و نابودی کامل ناوگان و ارتش آتن در سیراکوز به پایان کاراین امپراتوری تبدیل شد. با از دست دادن راه های بازرگانی و سرزمین های گندم خیز شبه جزیره ی کریمه و سواحل شمالی دریای سیاه، و کمک کوروش پسر پادشاه هخامنشی به لیساندروس فرمانده ، وساتراپ های هخامنشی در سارد، تیسافرنه و فرنازابو در داشیلیو به اسپارت، این امپراتوری، با تمام قدرتی که حکومتش در هر زمینه ای به دست آورده بود، فرو پاشید و اگر مخالفت سرداران اسپارت نبود تبه ای ها و کورینتی ها آتن را با خاک یکسان کرده بودند! پس از آن هم نوبت به فروپاشی اسپارت رسید و عاقبت راه برای پیروزی قدرت جدید و تمرکز دهنده ی مقدونیه و سپس ماشین جنگی امپراتوری روم باز شد. از آن جا تا دوران سیاه قرون وسطی و ذوب تمام مجسمه های برنزی یونان و تبدیل آن ها به ناقوس، تقتیش عقاید و شکنجه و سوزاندن و سرخ کردن " جادوگران" و دانشمندان و علمای دینی ناسازگار راه زیادی نیست و بشریت برای قرون طولانی دراروپا به بدترین ورطه بدبختی فرو رفت.
یونان برای مدتی طولانی مرکز تجمع بیشترین رشد و پیشرفت دانش و توانایی تمدن بشری شد اما اروپا محورها عقبه ی آن را جدا کردند و توانستند تاریخ را حذف یا تحریف کنند، به همان گونه که تاریخ تمدن عالی اتروسک ها که تا آن زمان نوشته شده و وجود داشت، ( همسر کلاودیو پادشاه روم اتروسک بود و تاریخ تمدن قوم خود را در 20 مجلد فراهم آورده بود) با آغاز امپراتوری پس ازاگوستوس نابود و خط آن ها نامفهوم شد.
تنها چند نمونه:
بسیاری از اسطوره های یونانی در واقع فنیقی هستند. الفبای یونانی، با اندکی تغییر همان اختراع تاریخی الفبای فنیقی است. اندازه گیری قطر زمین از آن اِراتوستِنِه در 225 پ م م در دوره ی پان هلنی مقدونی ها نیست. در کمدی پرندگان اریستوفانه، مسافر اهل آتن از متر صحبت می کند. این محاسبه به تالس، اهل میلتو و فنیقی الاصل بر می گردد، کسی که منشاء و جنس سیارات و خورشید را خاک می دانست و رابط و لولای میان سیر تمدن بین النهرین با تمدن یونان است. آناسیماندرو، فِرسیدس و پیتاگورس از شاگردان و پیروان او و دانش فنیقی بودند. (جووانی سِِـمِرانو: 2005-1911، فیلسوف، کتاب "بی نهایت: یک اشتباه تاریخی" و "قصه ی هند و اروپایی").
غوغای بزرگ علوم و فلسفه و اندیشه و ورزش و هنر و فرهنگ گفتگویی که در یونان به راه افتاد و به پا شد نتیجه ی هزاران سال پیشرفت تمدن ملل کهن دیگر از مصر و سومر و بابل و هیتی ها و اِبلا و فنیقی ها و آشوریان و مادها اقوام ایرانی ( hirauà سرزمین بلند در زبان اکد) می باشد.
اوج قدرت اشرافیت زمیندار و تجاری آتن دردوره ی به اصطلاح کلاسیک یونان، دوره ی پریکلِس، حکمران واقعی آتن، که این شهر- دولت توتالیتار به بالاترین قدرت دریایی و به امپراتوری خود رسید در ادبیات اروپایی به عنوان اوج تمدن یونان مطرح می شود، اما در همان زمان تضاد های درونی این تمدن به اوج رسید. علیرغم داشتن همان زبان، همان اساطیر، همان خدایان و همان رقابت های ورزشی که هر 4 سال یکبار از 776 به بعد تکرار و جشن ها گرفته می شد اما قدرت سرمایه داری آن زمان باعث شد چهل سال این فدراسیون ها برای حفظ قدرت و راه های دریایی و تجارت با مستعمراتشان باعث چنان خونریزی و نابودی انرژی های خلاق شوند که برای این تمدن مرگ آور گشته و از آن به بعد پس رفت طولانی را در تاریخ به وجود آورد.
هرمن بنگستن از دانشگاه مونیخ در کتاب خود به نام "یونانی ها و پارس ها" ا زقول یک تاریخ نگار انگلیسی می گوید کاش خشایارشاه در جنگ بر علیه حکومت آتن پیروز شده بود زیرا از 30 سال جنگ های پلوپونز جلوگیری می کرد و اسکندر مقدونی پیروز نمی شد و شاید ماشین جنگی امپراتوری روم نیز فراگیر نشده و مسیر تاریخ دگرگون می گشت.
خلاقیت ومشکلات و تضادهای هنر یونان را باید در چنین فضای به ریخته و آشفته و تنگ در نظر گرفت. لازم است ایده ای از یک کشتی جنگی با سه ردیف پارو زن روی همدیگر در هر طرف داشته باشیم. از این کشتی ها به تعداد چندین صد کشتی ساخته شد و با ملوانانش از بین رفتند. ساخت چنین کشتی هایی که خود یک فناوری شگفت بود، زمانی که هنوز سکان اختراع نشده بود، واردات چوب آن ها از مستعمرات آتن در آسیای صغیر، کشتی سازی های بزرگ در بنادر آتن و تمرین مرتب ملوانان و پارو زنان در فصل زمستان که رفت و آمد های دریایی متوقف می شد در این دوره بیشترین انرژی ها را متمرکز و سپس نابود کرد. رشد خرافات و سپس جادوگران و افسونگرانی که به عنوان دستیار و مشاور حکمرانان و سرداران آتن قانونی و نهادینه شده بودند، سرخوردگی مردم از خدایان اسطوره ای، اسطوره هایی که از تجربیات و زندگی کشاورزی و دامداری برآمده بود و به درد حفظ محصولات و تولید و معیشت مردم و جشن های طبیعی آن می خورد، عقایدی که به فرد و به آخرت نمی پرداخت، درست هنگامی که سایه ی مرگ برسر همه ی مردم آتن فرو افتاده بود، بر ایدئولوژی حاکم رفته رفته چیره شد و افکاری بر مبنای احساس گناه نخستین، شبیه به اخراج حضرت آدم و حوا از بهشت، به شکل افسانه ی قتل جوانی بی گناه به دست تیتان ها، و افسانه ی دمترا، فرقه های پنهانی اورفئو و اورفئیست ها باعث پایان هنر یونانی شد و اندیشه و کنکاش و پژوهش نخبگان مردم یونان برای همیشه در سایه برد و از خودشان هم که یک فرقه ی زیر زمینی بودن چیزی به جای نماند به جز چند تکه نوشته که نشان می دهد آن ها، مانند مانوی ها، به گیاهخواری روی آورده بودند. بتهوون سونات "خرابه های آتن" را سرود. آتنا پس از قرن ها بیدار شد و با دیدن ویرانی شهر خود ناله سر می دهد، اما رقص دراویش و ترک ها دوباره شور و شعف را به صحنه ی تئآتر باز می گرداند.
در قرون شش و پنج و چهار رفته رفته کاخ های خدایان و افسانه هایشان فرو می ریزد و منادس ها، دخترکانی که در جشن های خدای تآتر و شراب از خود بیخود شده و می رقصیدند و گفته شده بود اورفئو، خدای آواز، پیش از آن که توسط منادس ها تکه پاره و خورده شود به اعماق تارک زمین پناه برده بود، به بردگان عادی تبدیل شدند که بچه خوکی را، یعنی ارزان ترین حیوان، قربانی کرده تا جشن های آغاز هر ماه را به نام دیونیسیوس و به کام مردم آغاز کنند. نقش برجسته ی منادس رقصان یکی از هیمن نمونه هاست که در منابع ادبی کوشیدند جنبه ی مذهبی یعنی نقش راهبه ی دیونیسیوس را در آن برجسته کنند، و این ظاهر امر است در حالی که در نظر هنرمند یونانی او برده ایست با لباس برده ها، که از یک طرف روی شانه گره می خورد و از یک ردای نسبتا بزرگ از پشم یا از لینو یا بزرک بافته می شد، با نیمی از بدن حیوان قربانی در یک دست و کارد بزرگ در دست دیگرش، که هنگام راه رفتن گره ازردایش باز شده و پیش از فرو افتادن، دختر توانسته یک سرش را زیر چانه و روی شانه اش بگیرد و سر دیگرش را با دست دیگرش که کارد را گرفته، پشت سرش بقاپد و حالت دینامیکی بوجود بیاورد که در بینش هنر یونان معادل زیبایی است، که نویسنده ی کتاب "سرزمین کف" آن را خوب توضیح می دهد. لحظه ای گذرا و نقطه ی عطف میان دو حرکت متضاد که در مجسمه ی دیسک انداز نیز پیداست.
بسیاری از مجسمه های آفرودیت، الهه ی عشق و زیبایی، ساخت هنرمند یونانی پراسیتِلِس، در واقع از روی معشوقه ی او، زنی زیبا آهل بئوتسیا؛ آلبانی کنونی به نام Mneserates (به معنای کسی که تقوا را مراعات می کند) ساخته شده بدون این ترسیده باشد به آن خدای گونه بر بخورد و بخواهد از او انتقام بگیرد زیرا لقب این زن زیبا، به خاطر انعکاس زرد رنگ پوستش، فرینه به معنای وزع بوده است. زنی که بشکرانه ی معشوق های متعدد و ثروتمندش بسیار ثروتمند شد و سفارش مجسمه ای طلا از خود داد تا در معبد دلفوس، علیرغم میل پلوتارک، اسقف معبد، در میان مجسمه های شاهان و سرداران قرار بگیرد. تازه، بخشی از درآمد محله ی روسپیان بندر پیرئو نزدیک آتن نیزصرف ساخت معبد آفرودیت شد و باز هم الهه ی زیبایی به روی خود نیاورد و دست هنرمند را در خلاقیت های هنری و زیبایی شناسانه باز گذاشت. در واقع اسطوره ها و افسانه ها و خدای گونه های کهن در کنار سنت ها و رفتارهای روزمره بهانه ای بودند تا هنرمند بتواند احساس و بینش خود را از زیبایی و حرکت آزادانه بیان کند.
نقش برجسته ی "آتنای متفکر" در برابر لوح نوشته ای که او را نسبت به آینده اندیشناک کرده بیشتر از این که به خدایان دانا و آگاه به اعمال خود ارتباط داشته باشد، عین انسانی است که با نگاه ژرف و خیره اش سرنوشت نا معلوم و تاریک خود را در نگاشته ها جستجو می کند، سرنوشتی که سوسوی چراغ کم فروغ دیوژن نمی توانست روشن کند. معنای این نقش برجسته عالی است. هنرمند یونانی با نشان دادن خیره گی نگاه نگهبان آتن روی نوشته های یک سنگ نوشته، نه تنها آینده ی شهر که سرنوشت بشریت را در برابر سئوال قرار می دهد. مجسمه های بزرگ طلای آتنا و زئوس که تمام بطن معبد را پر می کرد هنر دستوری بود اما این گونه هنر ها تنها از خلاقیت آزادانه ی خود هنرمند بر می آمد و موج لباس ها و حرکات آزاد بدن افراد و حرکت حیوانات، بخصوص اسب ها، موج اندیشه و آزادی کنکاش تفکر انسان را در این دوره یونان نشان می دهد که در برابر مکانیسم ها و رقابت های اقتصاد سرمایه داری – برده داری آن زمان تاب نیاورد و به تاریکی گروید.
پس از تقریبا دوهزار سال باز میکل آنژ نقش برجسته هایی از سنگ می سازد که در آن حضرت مسیح کودکی است که بازی می کند، لبخند می زند و مادرش، حضرت مریم با خوش رویی کتاب می خواهند. حالاتی انسانی و مملو از هوش و خوش بینی، که دشمنی اسقف های بد نیت خشکه مذهبی مسیحی را علیه میکل آنژ برانگیخت و معادل کفر می بود زیرا که عیسی مسیح از همان آغاز بشریت را به راه راست هدایت می کرده و صورت و صدایی جدی داشت و بازی نمی کرد و مادرش نیز به مطالعه نیاز نداشت، همان طور که پاپ ها نیز علیرغم جنگ های پی در پی میان خود، همیشه "اشتباه ناپذیر" بودند.
زیبایی را می توان هنگام حرکت درک کرد. یا بهتر، زیبایی ها همه از حرکت ناشی شده اند، آن هم یک لحظه ی خاص از آن حرکت. پس آن چه که حرکت ندارد، مانند یک مجسمه، زیبایی بسیار کمتری نسبت به منشاء موضوع دارد که در حالت و تناسبات آن است و هنگامی برای بیننده زیبائیش کامل می شود که او از اصل داستان و حرکت و جنس آن آگاه بوده و برایش تداعی شود، حرکت مجسمه را در ذهن تصور کند.
اما از تصور! به نظر می آید هیچ گاه بشریت به توان تصور هنرمندان یونانی نرسیده باشند. او با یک نگاه حالت را هنگام حرکت در ذهن ضبط می کرد و سپس، بدون اشتباه، روی سنگ می تراشید و همان حالت، همان حرکت لباس روی اندام و همان حالت اسب ها هنگام جهش را با تمام رگ و پی و هیجان و بیقراری روی سنگ بوجود می آورد. مجسمه های میکل آنژ از نظر معنا والاترند و گذار از دوران فئودالی به بورژوازی و آزادی آن دوره ی انسان ها را بیشتر از قید و بند های تازه ی بورژوازی و کلیسا را آرزو می کند اما تصوری که در حرکت و دینامیسم مجسمه های یونانی ثبت شده دست نیافتنی است. این تصور نیرومند را در نقوش پشت آینه های مسین اتروسک ها نیز می توان دید. هنرمند اتروسک با نوک تیز قلم، با فشار و حرکت ثابت، داستان ها و اسطوره ها را ثبت کرده است. به آن ها نگاه کنید! یک سر سوزن اشتباه در اندام افراد وجود ندارد و حالت ها، عضلات و رگ و پی کامل حک شده و کسی جلوی هنرمند " ژست" نگرفته بود زیرا اندام بیشتر این افراد در حال حرکت است.
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان ۱۳۸۹ ساعت 13:27 توسط farrokh bavar
|
جنبش گسترده ی فراگیر اجتماعی و قیامی که در ایران به وقوع پیوست، که در ده روز پس از ورود آیت الله خمینی به تهران به انقلاب اسلامی تبدیل شد، چنان موج پر انرژی بوجود آورد که دل مردمان ستمدیده ی منطقه و دنیا را تکان داد و امیدوار کرد و از آن خود نمود، و پس از آن تناسب قوا در منطقه بر علیه نظام امپریالیستی سرمایه داری را به نفع مردم و روند انقلابی تغییر داد. چشم نسل های مردمی که از فساد و ظلم دولت ها و حکومتهایشان کدر شده بود، با دیدن سیل مردمی بی باک و از جان گذشته که یکی از بزگترین دولت های نظامی و دست نشانده ی امپریالیسم در خاور میانه را به زیر کشید و نابود کرد به امید دگرگونی در کشورشان روشن شد و جنبش های انقلابی آنها قوت قلب گرفتند. شدت شورش و انقلابی که تمام مردم ایران بر علیه دیکتاتوری نظامی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، بی بند و باری اخلاقی و فساد دستگاه های حکومتی به راه انداختند آن قدر زیاد بود که حمله ی نا جوانمردانه ی دولت بعثی عراق و ارتش مجهز و مسلح آن را، با تمام پشتیبانی های کشورهای سرمایه داری و امپریالیستی، با دستهای خالی در عرض دو سال شکست داده، محاصره ی آبادان را شکسته، خرمشهر و خونین شهر را آزاد و آن ها را از خاک کشور بیرون راندند و توانستند شش سال دیگر را هم جنگیده خود را علیرغم نابسامانی ها سازماندهی کرده و دلاوران و فرماندهان جنگی بسیار و حماسه ها در درون خود بیافرینند . مردمی که با دست خالی یکی از قدرتمندترین دولت های مجهز نظامی را به زیر کشیدند باز هم با دستهای خالی تجاوز یک ارتش بسیار نیرومند و پر تحرک را در هم شکستند. این موج بزرگ دیگر به راه افتاده بود و هیچ نیروئی توان بازدارندگی آن را نداشت حتی اگر از درون و از مرکز دچار خدشه و از هم گسستگی می شد. این انقلاب هنوز فرصت انسجام یک رهبری سیاسی و انقلابی را نیافته بود که جنگ و حمله آغاز شد و همین مساله و مشکل باعث شد دولتهای نخست پر از گرایش ها و افرادی باشد که نیت و قصدشان انقلابی نبود و یک روند ضد انقلابی به راه بیفتد. این روند با قتل ها و شهادت رئیس جمهور رجائی و نخست وزیر دولت او، باهنر، از نقطه ی عطف عبور کرد و رهبر انقلاب خمینی را کم کم در انزوا قرار داد. با مرگ خمینی و سپس پسر او نیروهای سیاسی و اجتماعی این انقلاب تنومند مانند اتشی به زیر خاکستر رفت و با گسترش فساد و زورگوئی دم و دستگاهی خود کامه و غاصب، یا به اصطلاح، اسلام آمریکایی، از شدت این آتش نیز کاسته شد. احتمالا فرو پاشی اتحاد جماهیر شوروی و تبدیل بورکراسی دولتی آن به قدرت های منطقه ای و محلی و رشد یک نوع سرمایه داری مافیایی حریص، هم در روسیه و هم در چین تحرک بیشتری به رشد همین پدیده ی مافیایی در ایران اسلامی داد تا آن جا که در دوره ی مجلس ششم و دولت لیبریستی خاتمی احساس می شد تا "موج مرده" باشد. با آن فیلم حاتمی کیا این هشدار را می داد اما این طور نبود. علیرغم وضعیت نا معلوم و نگران کننده ی دولت به ظاهر اسلامی خاتمی که با ناتو همکاری می کرد، و فرو پاشی اتحاد جماهیر شوروی و فروکش امید مردمانی که به آن دل بسته بودند، و کشتاری که بخصوص در آفریقا براه افتاد، نه از شدت بحران مرگ آور نظام سرمایه داری کاسته شد و نه شکل گیری و خیزش های انقلابی در جهان از بین رفت. هیچ انقلابی را نمی توان در خطوط مرزی و رسمی جغرافیایی کشوری محدود کرد و بنابر شدتی که هر انقلاب از نظر توان و انرژی اجتماعی و برنامه سیاسی برای دگرگون کردن رژیم کهنه و ساختن جامعه ی نو از هر نظر و در هر زمینه ای دارد، موجی در منطقه و در جهان به راه می اندازد که مانند ریسونانس میان چند دیاپازون، یا مانند یک بانگ بزرگ، همه ی ملکول ها و مغزها و دل ها و روابط و مناسبات اجتماعی و بنابراین تار و پود سیستم ها را به لرزه در می آورد. که البته به نضج و آمادگی مردم بستگی دارد. بانگ حی علی الاخیرالعمل محمد در جهانی پر از ظلم اتفاق افتاد که آماده ی شورش بر علیه ظلم و ستم بود و دعوت و قیام او مانند یک بیگ بنگ اجتماعی، دنیا را در نوردید و تا اسپانیای قلمروی امپراتوری روم رسید، حتی اگر بلافاصله در بطن خود دچار نفاق و نیرنگ و قتل و کشتار رهبران بلافاصله ی پیغمبر شد. پیغام انقلاب مردم مسلمان ایران، بنابراین، تنها این نبود که به سلطه ی یک دیکتاتوری تمام و کمال سرمایه داری امپریالیستی پایان دهد، بل مسئولیتش بسیار بیشتر، که رفت و روب تعصبات و خرافات و کهنه پرستی ها و عقب ماندگی های قضایی، انسانی، خانوادگی، فرهنگی، مذهبی، خلاصه اجتماعی بود که ریشه در قرن ها جنگ و عقب ماندگی و فساد داشت. تعهدش آزاد کردن انسان و ساختن انسانی نو و شریف در میان آن همه کثافتی بود که قرن ها عقبه داشت و این هیچ کار آسانی نبود و هنوز هم نیست. دنیا آماده ی خیزش بود و بحران نظام سرمایه داری از طرفی، و مبارزات پیوسته ی مردم جهان و مقاومت منفی یا فعال مردم ایران فرصت نداد تا غاصبان و فرصت طلبان غیر انقلابی و ضد انقلابی، که همیشه وقتی سوار قطار انقلاب می شوند که دیگر براه افتاده و می کوشند سکان آن را به نفع منافع گروهی و طبقاتی خویش در دست بگیرند، بتوانند یک نظام سرمایه داری و یک طبقه ی بورژوایی نیرومند، که اعتباری اجتماعی فرهنگی عقیدتی در میان اقشار میانی جامعه و خرده بورژوا علیه مردم ستمدیده و زحمتکش داشته باشد، به ثمر رسانده و مستحکم کنند. تداوم و استمرار و هوشیاری رگه های انقلابی و خادم و صادق مانند آتش زیر خاکستر عمل کرده و در نخستین فرصت ممکن و وزش باد مناسب تاریخ، یعنی در کشاکش انتخابات مجلس هفتم و دولت نهم، علیرغم اتفاقات و توطئه ها و تحرکاتی که می توانست کشور را به عزای ملی بکشاند، در حالی که دستگاه های برگزار کننده در دست دولت لیبریستی و همکاران محافل امپریالیستی بود، یک فرد ساده ی انقلابی و تقریبا ناشناخته از طرف مردم به ریاست جمهوری انتخاب شد، و علیرغم این که به طور مسخره ای مجبور بود برنامه ی لیبریستی دولت شکست خورده ی قبلی را برای تمام عمر ۴ ساله ی خود و یک سال هم از دولت آینده اجرا کند، کار بریدن بازوهای قدرت مافیایی را در دستگاه ها و در مناسبات اجتماعی – اقتصادی آغاز کرد. و هنوز فقط در آغاز کاریم. مناسبات خاص خواص و سرمایه داران نو کیسه و نزول خواران هنوز حاکم است و هنوز خون و شیره ی کار و زحمت مردم و تولید کنندگان را می مکند و هنوز دست آن ها در دادسراها اینجا و آنجا باز است. اما روندی که با دولت نهم و ریاست جمهور احمدی نژاد آغاز شد پایان نه تنها سلطه آن هاست که آغاز پایان قرن ها خاک گرفتگی و غبار و عقب ماندگی در هر زمینه ایست. رشد صنعتی و علمی و فناوری کشور و اینک بخصوص در زمینه ی مکانیزه و مجهز کردن تولیدات کشاورزی و فرهنگ اجتماعی خود بزرگترین چرخی است که بی وقفه بر علیه مناسبات رانت خواری انگل های اقتصادی و مافیایی می چرخد. دلیل این که بیشتر روشنفکران ما در این میان طرف ظالمان و قاچاق چیان و مافیا را گرفتند را باید از خودشان پرسید. خود بینی آن ها باعث شد نتوانند زخم هایی که در دل و بر پیکرشان داشتند را دوا کنند، مزمن و برایشان کشنده شد. این دیگر به خودشان مربوط است و انقلاب منتظر کسی نمی ماند. اما همین انقلاب در کفش های خود ریگ بسیار دارد که باید در بیاورد تا بجای راه رفتن بدود و در برابر دید مردم جهان جهش نماید. این یعنی برنامه ی پنجم توسعه و عدالت که گویا قرار است در پیچ و خم توطئه های پنهان و آشکار مجلس هشتم عقیم بماند. پیشرفت سریع نیروهای انقلابی در دولت انقلابی باعث شد نیروهای سرمایه داری نیز منسجم شوند و اینک مبارزه ی اصلی میان جبهه ی سرمایه داران، در زمینه ی قانونی و قضایی و سیاسی و نهادی با جبهه ی ضد سرمایه داری و تحولگرا در گرفته است و راه سومی موجود نیست. 22 بهمن امسال نقطه ی عطف این مبارزه به نفع جهش انقلابی ایران اسلامی است.
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 1:59 توسط farrokh bavar
|
1969- 12 دسامبر-2009. 40 سال کشت و کشتار و شبه کودتا در ایتالیا
22 آذر 88
دیروز 12 دسامبر سالگرد بمب
گذاری در یک بانک میلان در ایتالیا بود که مرحله ی تاریک تری را در کشور ایتالیا
آغاز کرد. می توان اشاره کرد که در این کشور بزرگترین مرد صنعت، هم پیمان محمد مصدق
و و رئیس سازمان انرژی، انریکو ماتئی کشته شد. مهمترین مرد سیاسی دولت یعنی نخست
وزیری که اهل تعاملات سیاسی و اجتماعی
بود، آلدو مورو نیز به قتل رسید. مهمترین رئیس نیروهای انتظامی که در مبارزات
مسلحانه ی ضد فاشیستی نیز شرکت کرده بود، ژنرال دالا کیه زا، که مقر بریگاد های
سرخ (مانند منافقین) و سر نخ های توطئه را یافته بود به راحتی در برابر چشم همه،
بدون اسکورت، همراه با زنش کشته شد و تشییع جنازه نیز تقریبا غیر رسمی انجام گرفت.
مینو پکورلّی، نافذ ترین روزنامه نگاری که توانسته بود در این شبکه های مخفی قدرت
نفوذ کند نیز کشته شد. حتی برای قتل پاپ پائولو دوم، دارای کتاب تعاملات مردمی نیز
که بزرگترین پاپ قرن گذشته بود نیز گفته شد برنامه ای ریخته شده بود، و مرگ پاپ
پائولو اول نیز به شدت مشکوک بوده و گفته شد که قتل رسید. در برنامه ای در تله
ویزیون ایتالیا به نظر آمد پاپ جوانی 23 را که بسیار به مردم نزدیک بود تنها
گذاشتند تا از خونریزی معده بمیرد. روبرتوکال وی، رئیس بانک امبروزیانو و یکی از لولاهای
میان واتیکان و دنیای لائیک بود هم به قتل رسید. این ها تنها سر خط ها و نفرات
نخست این کشور در این 40 سال هستند و پشت سر آنها یک لشکر از شخصیت ها ی سیاسی، از
جنبش کارگری و دانشجویی است که توسط سیستم های مخفی و مافیای سیاسی و ثروت به قتل
رسیدند. حالا هم بزرگترین شرکت سهامی فعال در ایتالیا در این دوره سازمانهای مخفی
مافیایی است. (اشاره به کتاب رمز و راز میدان فونتانا. نوشته ی پائولو کوکیارلّی و
دیگر منایع).
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۸۸ ساعت 9:21 توسط farrokh bavar
|
از بازماندگان زمان تسلط
هخامنشیان بر جزایر اژه کسی نمانده تا از او بپرسیم آیا خشایار شاه به جزیره ی کرت
هم رفته بود و با آن ها سلام علیکی دشاه یا خیر. کسانی هم که تاریخ نوشته اند تا
اینجایش به نظر می آید در این باره چیزی ننوشته باشند و به همین دلیل چند بار که
پیش دوستان ایرانی و یونانی مطرح کردماین
سازه های عجیب کنار کاخ خشایار شاهعلامت
مینوتائوروس و از جزیره ی کرت هستند گفتند خشایار شاه که به آن جا نرفته بود.
باشد! نرفته بود! این ها یا خودشان به پارسه آمدند یا حکام محلی کرت آن ها را به علامت دوستیدر برابر ائتلاف آتن ( اسپارتی ها گویا در
مقطعی با ایرانی ها ائتلاف کرده بودند) دربار هخامنشیان پیشکش کرده بودند.
هخامنشیان اگرچه در بعضی
جنگهای زمینی مانند جنگ پلاته آ یا در جنگ دریایی سالامین شکست خوردند (شلاق زدن
دریا هم کمی به نظرم مسخره می آید. شلاق؟ شلاق داشتند؟ شلاق برای اسب؟ رکاب که
هنوز اختراع نشده بود. در هیچ اثری اشاره ای به شلاق نشده) اگر یونانی های متاخر
این را نوشتند ایرانی ها هم قورتش بدهند؟) اما سالهای زیادی را در دریای اژه گذراندند. کانال بسیار عمیق کورینتو که پله پونزو را از آتیکا جدا کرده راه دریایی
را امن و کوتاه کرده بود کار یکی و سال نیست. گیریم کانالی که یکی از سه انگشت
تسالونیکی را برید و کشتی ها را در برابر توفان ها امن کرد قبل از حمله به آتن
ساخته شده باشد اما اخبار تاریخی حکایت از این دارند که هخامنشیان بعد از شکست
دریایی نیز برای سالهای زیاد همان جا ماندند همان طور که در مصر باقی ماندند.
در ویدئو کلیپی که باستان شناس
آقای کالیاری از کارهای جوزپه تیل- یا، باشتان شناس ایتالیایی که در دروه آخر
سلطنت شاه تا آغاز انقلاب اسلامی مشغول کار در تخت جمشید بود تعریف می کند و درست
از همین سازه های کوچک صحبت می کند، که پایین افتاده بودند و در خاک پنهان مانده و
تیل – یا آن ها را یافت و دوباره همان بالای پلاتفرم پارسه قرار داد هیچ اشاره ای
به شکل شاخ مانند و شباهت کامل سمبل جزیره ی کرت نمی کند اما اخیرا، در صحبتی دست
و پا شکسته که مستند ساز محترم آقای هرمز امامی با کالیاری داشته و امکان کرتی
بودن این سازه ها را از او پرسیده وی این طور وانمود کرده که به چنین امکانی اشراف
داشته است. اگر باستان شناسان ایتالیایی چنین حدسی را می زدند چرا در جایی
بازگونکردند. موضوع کم اهمیتی نیست که پس از صحبت های مفصل و دقیق در این باره اما
هیچ اشاره ای به این نشود که این چیزهای عجیب و غریب که نه از نظر سنگ، نه شکل و
موضوع، نه چفت و بست محکم در سازه ی پلاتفرم پارسه ربطی به تخت جمشید ندارد این جا
چه می کنند.
جوزپـّه تیل – یا چیزی نگفته
اما بعید هم نیست آقای کالیاری حدسی زده باشد و این امکان را نفی نکرده اما اصرار
کرده که خشایار شاه در کرت نبوده. ما هم نمی دانیم اما به نقشه نگاه کنیم. همان
پایین است ها!؟ از دریای مصر و جزیره ی قبرس تا مجمع الجزایر سیکلادی تحت کنترل نیروهای
هخامنشی بود اما به بزرگترین جزیره ی اژه نرفتند چون که کسی در این باره خبری
نداده؟ به هر حال. این نمونه ها نشان می دهد که برای حاکمان کرت بیشترین ارزش را
داشته اند که یا ایرانی ها آورده اند یا خود حکام کرت آن ها را به عنوان تحفه ای
ناب هدیه کرده باشند.
اما مینوتائوروس که بود؟
مینوتائوروس ساخته و پرداخته ی اسطوره وار یونانی ها پس از هزار سال از وقایعی است
که تاریخ وار در جزیره ی کرت هنگام حکومت مینوس شاه روی داده که گویا فرمانده ی
قوای نظامی شهر، سرداری به نام تائوروس (گاو نر) با ملکه رابطه ای نا مشروع و
پنهانی داشته و نتیجه آن پسری بوده که نام گوساله ی نر ( مینوتائوروس) را بر او
گذاشته و در گوشه ای زیبا از نظر پنهانش کرده باشند. آیا این پسر نیرومند را در نو
جوانی به قتل رسانده باشند معلوم نیست. اما اسطوره ای که هومر هزار و مثلا پانصد
سال بعد از این داستان می سازد از لابیرینت (هزار تو) ئی حرف میزند که بی شباهت به
دالانهای جمع آوری و دفع آب های زیر کاخ نیست. سیم نخی آریانا، دختر پادشاه که
مخفیانه از پدر، به تسئو، قهرمان از یونان آمده داد تا به درون لابیرینت برود و
مینوتائوروس را بکشد و بتواند دوباره بیرون بیاید، و فرار سازنده ی سیم نازک،
ایکاروس، با پسرش توسط بالهایی که ساختند و با موم به پشت خود وصل کردند همه و همه
داستانی است که، مانند همه ی اسطوره ها، شاعر بزرگ یونان از اتفاقی ساخته که به
نظر می آید واقعی بوده است.
+ نوشته شده در جمعه ششم آذر ۱۳۸۸ ساعت 10:40 توسط farrokh bavar
|
دانشجویان معماری، شاعر،
هنرمند و مدیران آینده......
ماهیت دوران و فرصت های آن
6 آبان 88
این روشن است که طبیعت قادر
نیست هرچه را که از آن طلب کنیم و در هر لحظه که بخواهیم پاسخگو باشد. طبیعت روند
خود را دارد و انسان باید تابع آن باشد، آن را بشناسد و با آن سر سازگاری داشته
باشد. از طرف دیگر، روند ازدیاد جمعیت جهان و بهره کشی مفرط از طبیعت باعث شده
ارتباط انسان با طبیعت در همین چند قرن اخیر از تعاملخارج شده و وضعیت بحرانی و ناپایداری را بوجود
بیاورد که هم سرنوشت طبیعت و هم خود جوامع انسانی را به مخاطره انداخته است.
این مطلب را از این جا آغاز می
کنیم که دانشجویان معماری باید مدیران آینده باشند، مدیرانی که برای همه چیز و در
همه جا توانایی برنامه ریزی صحیح را داشته باشند حتی اگر ارتباط مستقیم با معماری
نداشته باشند. مثلا:
در برابر کشتار جاده ای در ایران با 26000 کشته
در سال اخیر چه راهکارهایی باید اندیشید. گفته شده در هشت سال اخیر کشته شدگان
جاده ای از کشته شدگان جنگ هشت ساله بیشتر بوده است. این مساله ی پیچیده ی
اقتصادی، زیر بنایی، ساختاری، اجتماعی، قانونی و فرهنگی مربوط به ارتباطات و حمل و
نقل را چگونهمی توان حل کرد.
یا مساله ی آب:
در برابر خشکسالی فزاینده و
پایین رفتن سفره های آب زیر زمین چه راهکار های را می توان پیش بینی نمود. شمار
چاه های عمیق مجاز و غیر مجاز در استان ها و شهرستان ها، رشته قنات های موجود
متروک، خشک یا فعال، وضعیت یخچال ها، مقدار برف و بارش، رودخانه ها، دریاچه ها،
تالاب ها ، سدها و آبگیرها. مقدار استفاده ی شهرها و روستاها از آب های موجود.
یا ارتباط شهر و روستا و طرح
مهاجرت معکوس، از شهر به روستا و به طبیعت؛ چگونه طبیعت را دوباره بشناسیم و آن را
قدر نهیم. با آن آشتی کنیم. یعنی چگونه دوباره خود را بیابیم. خود را بسازیم و با
طبیعت وفق دهیم. تفاوت های عمده انسان با طبیعت چیست؟
این ها برنامه هایی است که اگر
مستقیما به رشته ی معماری مربوط نشود اما بدون آن، معمار معمار نمی شود زیرا
معماری پیچیده ترین و دربرگیرنده ترین رشته هایی است که بیشترین دیسیپلین ها در آن
حضور دارند و معماری نتیجه ی ترکیب آن هاست.
هوشمندی در طبیعت، حیوان و
انسان؛
طبیعت را بشناسیم. طبیعت نیز
برنامه دارد و آن را پیوسته انجام می دهد. حیوانات نیز باهوشند و برای زندگی خود
برنامه ریزی می کنند. کاستور، حیوان تقریبا منقرض شده ی آمریکای شمالی، برای ساختن
خانه ی خود، درخت مناسبی را انتخاب می کند، ساقه ی آن را از یک طرف می جود طوری که
با افتادنش روی عرض رودخانه، سد بوجود آمده و حوضچه ای ایجاد گردد تا در آن، خانه
ای بسازد که ورودی اش از زیر سطح آب و پنهان بوده اما سطح داخلی اش خشک و دارای
تهویه هوا نیز باشد.هر حیوانی را که نگاه
کنیم تقریبا همین برنامه ها را برای زندگی و بقا طراحی کردهو خودش را برای تعامل با طبیعت حتی با کوچ و
مهاجرت های دور در دریا یا هوا و یا زمین آماده کرده است. طرز کار زنبور عسل
وکیفیت تولیداتشان را که کم و بیش می شناسیم و اتفاقا با استثمار زیاد آن ها به
نام راندمان بیشتر زنبور عسل داریم نسل آن ها رابر می اندازیم. انسان با بهره برداری از ذخیره ی زمستانی زنبور و دوبرابر
کردن ساعات کار و خوراندن شیره ی شکر به آن ها نادانی یک تفکر سرمایه داری عقب
افتاده را نشان داده و باعث مرگ ومیر و بیماری های فراگیر زنبور عسل شده و این
سئوال پیش می آید که در این میان کی باهوش است و کی نادان به همین دلیل ساده که
اگر یک نفر دیابتی از این نوع عسل مصرف کند مانند این است که شکر خورده باشد.مورچه ها حفره هایی سربالا درست می کنند تا
هنگام آب گرفتگیهوادر آن ها باقی مانده و
به آن پناه می برند. اگر هوشمندی ارتباط مستقیمی با بغرنجی کار داشته باشد پس آیا
کار پرندگان از ماهیان و کار آب زیان از حیوانات مشکلتر نیست؟ آیا هوش آن ها به
همان نسبت تغییر نمی کند؟
پس تفاوت انسان با حیوان در
هوشمندی نیست. هوشمندی چیزیست که در همه جا پخش است. تفاوت ما در این است که حیوان
فقطبرای نیاز خود در طول یک چرخه ی طبیعت
تولید می کند اما انسان برای تولید زیاد و مبادله طراحی میکند. با کشف دی ان آ
دیدیم چگونه هوشمندی در تمام سلول های بدن ما پخش است و اجزاء گوناگون بدن بدون
کسب اجازه از سر و بخش جدید و متفکر بدن، کار خودش را انجام می دهد. در طبیعت نیز
ما شاهد چنان ترکیب و تبدیلی هستیم که توانسته ما را، از هنگام بانگ بزرگ، بیگ بنگ
انشتاین، که همه چیز فقط هلیوم بود، به انسان امروزی متحول کند. اما باید دید از هنگامی که انسان توانسته از
طبیعت فاصله بگیرد و با استفاده از فن آوری خود سرانه کار کند چه عواقبی در اکو
سیستم و تعادل طبیعی ایجاد کردهاست. اگرچه
ظاهرا این مطالب ارتباطی مستقیم با رشته ی معماری ندارد اما یک معمار قبل از این
که یک مدیر و برنامه ریز باشد یک عاشق است. عاشق زندگی. یک شاعر است، یک هماهنگ
کننده ی زندگی است. یک هنرمند است. یک سهراب سپهری. او بدون دوست داشتن زندگی و
حیوانات و نباتات و تمام طبیعت و شناخت آن ها با پوست و گوشت و تمام حواس خود،
همان موجود بی هوویت و خود پسندی می شود که همین الان در میان معماران متفرعن
فراوان داریم. معماری ما هیچ ربطی نه به زیبایینه به هوویت انسانی نه به هوویت اقلیمی فرهنگی ایرانی و نه به هنر دارد.
اگر این را پذیرفتیم باید به دنبال یافتن دلایلش برآییم. و این داستانی دراز دارد
و از هرچه که بگوییم باز هم کم گفته ایم.
حدود 65 میلیون سال پیش، هنگام
پنجمین زوال گسترده ی گونه های روی زمین، اواخر دوران کرآتسوس پیش از دوران سوم زمین شناسی، تنها دینوسائورها
یا دایناسورها از بین نرفتند و بیشتر از نیمی از تمام گونه ها و موجودات کره زمین
نابود شدند. شکل و حالت زمین در آن دوران با وضعیت کنونی تفاوت های زیادی داشت.
سطح اقیانوس ها تقریبا 200 متر بالاتر و میانگین گرمای آن ها تا 43 درجه، مانند
گرمای یک گرمابه می رسید و گرمای کلیاز
10 تا 15 درجه گرمتر از امروز بود. مقدار بی اکسید کربن نیز از سه تا شش برابر
مقدار کنونی بود که به علت فعالیت آتشفشان هایی بود که هزاران سال طول می کشید.
آتشفشان هایی که به علت جا به جایی و دور شدن قاره های جدید فعال شده بودند، امروز
تنها مسئول 2% تولید بی اکسید کربن هستند. از یخچال های قطب های شمال و جنوب خبری
نبود و گروئنلاند سبز و پر از درختان سوزنی برگ و همیشه سبز بود. به علت دمای
بالای اقیانوس ها توفانهای بسیار شدید وجود داشتند اما با این وجود زندگی در روی
زمین و در آب ها ادامه یافت. هوشمندی زمین، به شکل تراکم صدف ها و کربنات کلسیم
باعث جذب و کاهش دی اکسید کربن می شد. به همان گونه که اگر از دی اکسید کربن در
فضا کاسته شود زمین به سوی یخبندان میرود اما باز هم درختان مقدار بیشتری از آن را
تولید می کنند تا به تعادل را برای حفظ زیست بوجود بیاورند. مساله اینجاست که
مقدار شدت دی اکسید کربن و گازهای گلخانه ای که دستگاه صنعتی انسان در این دوره در
حال تولید است شاید 300 برابر مقداری است که آتشفشانهای دوران اواخر پالئوسن و
اوائل ائوسن به فضا وارد می کرد.
بیولوگ ها و زیست شناسان
معتقدند که اینک در ششمین دوران زوال گسترده قرار گرفته ایم زیرا در همین سالهای
اخیر و قرن گذشته گونه های بسیار زیادی از حیوانات و نباتات از بین رفتند با این
تفاوت که این بار، نابودی آن ها مستقیما تحت تاثیر رفتار و فشار انسان و جامعه ی
انسانی بر طبیعت، و سیستم ها و طرز استفاده ی آن ها از تکنولوژی بوده است. شرکت
های انحصاری بین المللی دانه های زیادی را از بین برده و دانه های دیگر را جمع آوری
کرده با دستکاری ژنتیکی و خنثی سازی ژن تجدید تولید آن ها در انحصار خود در آورده
تا قیمت ها را با بیشترین سود ممکن تعریف کنند.بنابر نظر مجمع اکوسیستم هزاره ی سوم سازمان ملل، با همکاری 1360کارشناس از
95 کشور جهان (از کتاب 6 درجه، مارک لیناس از انگلستان.نوبل 2007) دو سوم تمام
اکوسیستم هایی که نسل انسان به آن ها بستگی دارد در حال انحطاط بوده و چنان در حال
مصرف قرار دارند که پایدار نخواهند ماند.
تحقیقات بسیار زیادی در جهان
نشان میدهد که با این فشاری که انسان بر طبیعت وارد می کند و آن را گرم و آلوده می
کند، محیط زیست چندان زیاد به طول نخواهد کشید. در حقیقت ما داریم در 12 ماه سال
به اندازه ی 14 ماه از تمام منابع طبیعی زمین سوء استفاده می کنیم و این وضعیت به
زودی طبیعت را به کولاپس و یک سکته ی بزرگ فراگیر می کشاند. در حقیقت مساله این
نیست که در کلان شهرها چه برنامه های ترمیمی و اصلاحی را جلو کشیده و شاید هم اجرا
کنیم. مساله این است که کلان شهرهای جهان بدون آب خواهند ماند و فاجعه ای رخ خواهد
داد که مانند یک زلزله ی بزرگ، ناگهانی خواهد بود و چاره ای بجز ترک آن ها باقی
نخواهد ماند. تهران 5 رودخانه را به خود کشید و روستاها را از آن ها محروم کرد.
باافزایش تراکم شهر که بنام های گوناگون نو سازی و بهینه سازی بافت های فرسوده در
تمام شهر های ایران و از جمله ایتالیا صورت می گیرد این مقدار آب به زودی کفاف نمی
دهد و از طرف دیگر از مقدار بارش و برف نیز به سرعت کاسته می شود، و این کاهش اگر تا
کنون تدریجی بوده، با عبور از نقطه ی بحرانی، ناگهان دچار جهش شده و یک خشکسالی
فراگیر به وجود بیاید. این مساله را وقتی که به کشورهای اتمی و با جمعیت چند
میلیارد نفری که از خیر سر رودخانه های بزرگ کوه های هیمالیا در جبهه ی جنوبی و
شمالی آن، یعنی پاکستان، هند و چین زندگی می کنند در نظر بیاوریم، عمق فاجعه آشکار
می گردد.
اما فاجعه ی بزرگتر این جاست
که وزیر محیط زیست کشور هندوستان بعید می داندصنایع پیشتاز و پر تنش کشورش دست از تولید برای سود بیشتر فعلی برداشته و
راه را کج کرده، به محیط زیست توجه نمایند. این مساله ایست که به تمام نظام تولید
سرمایه داری که بر اساس بیشترین سود در کمترین مدت طارحی شده و کار می کند مربوط
می شود. یک نگاه کوتاه به ساختار فرسوده ی صنعتی ایالات متحده از سد ها، پل ها ،
بند ها و زیر ساخت های دیگر نشان می دهد که به زودی دوره ی عمر مفید آنها و بسیاری
از زیر ساخت های آمریکای شمالی و جهان به پایان رسیده درست هنگامی که بحران مالی و
اقتصادی دارد پایه های نظام سرمایه را می جود و سیستم قدرت باز سازی گسترده و به
موقع آن ها را ندارد. (اقتصاد هیدروژنی. جرمی ریفکین. 2002).
قدرت ایئولوژی
دورانی که انسان هنوز به طور
تجربی در تکاپوی شناخت طبیعت و رمز و راز آن بود برای هر پدیده ای خدایی آفریده
بود و از طریق پرستش خدایان، طبیعت را نیزستایش می کرد و به آن احترام می گذاشت.
مکزیکی ها کهن سنگ نمک را به عنوان یکی از خدایان می پرستیدند زیرا برایشان زندگی
آور بود. یونانی های باستان فکر می کردند تمام آب های رودخانه ها و دریاچه ها و
باران ها از یک منبع یعنی از اقیانوس سرچشمه می گرفت. ایرانی های کهن فکر می کردند
تمام کوه ها از البرز و دماوند زاییده شدند. آریایی ها فکر می کردند زمین خاکی در
آغاز یکی بوده و سپس به هفت بخش تقسیم گشته است. در اوستا از سگ ستایش شده زیرا
بسیار به کار زندگی دامپروری و روستایی انسان آمده بود.. انسان به طبیعت احترام می
گذاشت زیرا هنوز پیرو و تابع آن بود و از آن می هراسید. نخستین امپراتوری وسیع
جهان، هخامنشی، که پس از فتح بابل برده داری را ملغی اعلام کرد بینشی دوگانه و بر
اساس تضاد داشت. با تمام جسارتی که داشت از چیزی مانند گاز و قیر به اندازه
استفاده می نمود. بجای ساختن معابد ابدی و
سنگین برای خدایان، پارسه را ساخته و جهشی جسورانه در فضای معماری خلق کرده، سازه
ی سقف راسبک و از چوب اختیار می کند. یک واحد فضایی تنگ و تقریبا نیمه پر معابد
مصری یونانی حدودا 4*4*10= 160 م مکعب و یک واحد فضایی دلباز و بلند پارسه 8*8*20
= 1300 م مکعب بوده است. اما کمی بیشتر روی یونان تمرکز کنیم.
یونانیان نیز با خدایانشان
طبیعت را حرمت می گذاشتند. کوه المپ مقر خدایان از دستبرد مصون بود. چشمه ی دافنه
آب پاکیزه ای داشت. اگرچه نظام معیشتی آن ها بر اساس برده داری بود اما اندیشه ی
آن ها برفراز واقعیت مادی پرواز می کرد. برده های یونانی در گفتگوی اربابان فیلسوف
شرکت می کردند.آریستوفانه در کمدی صلح
خود، در نقد جنگ و در جستجوی ایرینی خدای صلح،بازیگرانش را به آسمان هفتم می برد و آن ها خدای مونث را در اسارت مارس،
خدای جنگ، مذکر، کت بسته می بینند. او زنان را هم بر علیه جنگ به اعتصاب می کشاند
یا با سر و صورتی مردانه به تصرف مجلس مردان می برد تا قوانین را به نفع زندگی
تغییر دهند. این همه در تئآتر یونانی در حضور سرکردگان دولت شهرها از آتن تا سیسیل
صورت می گیرد. تئآترهای یونانی در زیباترین مکان طبیعی، باز و در برابر دید یک
دریا یا یک دشت، در شیبی ملایم ساخته می شد. یونانی ها مانند فنیقی ها و اتروسک ها
عاشق طبیعت بودند و همین عشق آن ها زمینه ی خلق زیبایی های شد که در مجسمه سازی
های فیدیا و هنرمندان دیگر می بینیم. مجسمه های یونانی بیشتر در حال حرکت هستند و
این را یا با حرکت باد در لباس ها یا حرکت ورزشکاران و اسب ها و زد و خورد ها می
بینیم. ثابت می کنند زیبایی ساکن نیست. آن ها پس از دوران کهن و با دقت در حرکات و
جزئیات به این حقیقت دست می یابند که زیبائی در حرکت نهفته است و آن را می
پرورانند. و این واقعیتی است که بر فراز وضعیت موجود جنگ های پیوسته و برده داری
پرورش می دهند.
تئآتر رومی اگرچه در ظاهر
تداوم همان فرهنگ یونانی است اما رفته رفته به عکس و به نفی آن تبدیل می شود. روم
یک جمهوری بزرگ و سپس یک امپراتوری فراگیر است.
تئاتر رومی شیب تندتری گرفته
از پیرامونش جدا و فارغ می گردد. کاری با طبیعت ندارد و محتوی آن نیز بجای نقد وضع
موجود به اپرا و قلقلک سرکردگان می پردازد. این تئاتر که هنوز تحت تاثیر نوع
یونانی اش است بزودی به آمفی تئاتری بزرگ مانند کولوسئوم یا کولیزه تبدیل می شود
که جایی برای نمایش قدرت امپراتوری با مسابقات و اسب دوانی ها و رزم آوری هاست. یک
قدرت و توانائی بس بزرگ در فن ساختمان در خدمت بزرگترین ماشین نظامی تاریخ بشر تا
آن زمان و تا دوران امپریالیسم جهانی امروز.
در ادبیات کهن آمده که اتروسک
ها، بازرگانان قهار، دوستداران طبیعت، نیازی به شکار نداشتند زیرا چنان زیبا فلوت
می نواختند که گیاه خواران خودشان نزد آن ها می آمدند. فنیقی ها و اتروسک ها و سپس
یونانیان به جنگل و موجوداتشان و خدایانشان اعتقاد داشته و حرمت آن ها را نگاه می
داشتند در حالی که رومی ها فقط برای گرم کردن حمام های بزرگ سناتورها و
فرماندهانشان بی واهمه جنگل ها رانابود می کردند.
امپرتوری فراگیر روم، پس از قرن ها ایئولوژی
میترایی و خدایان یونانی و شرقی دیگر و کشمکش میان آن ها، نیاز به خدایی فراگیر
داشت و کنستانتین، بی آن که خود مسیحی باشد دین مسیح را به عنوان دین رسمی تمام
امپراتوری روم، از جنوب انگلستانو
اسپانیا و شمال آفریقا تا آسیای صغیر و ارمنستان انتخاب می کند تا بجای کشتن مسیحیان
از آن ها مانند برده استفاده کند. اما این بار جنگ و دعوا بر سر باکره بودن حضرت
مریم بالا گرفته و شورش های اجتماعی در پایتخت شرقی امپراتوری با آتش زدن
بازیلیکاها آغاز می گردد. سیسیل زیبا که تا آن زمان مکان جوشش هنر و ادبیات و تآتر
و دانش و فن و البته همچنین جنگ میان دولت شهرهای یونانی و فنیقی ها بود به انبار
گندم امپراتوری روم تبدیل شده و تا فرا
رسیدن مسلمانان از هرگونه جوشش نبوغ و خلاقیت بی بهره می شود. انسان از طبیعت فاصله
گرفتهرفته رفته از آن دور می شود تا تصرف
قاره ی آمریکا، نابودی اقوام و فرهنگ بومی آن ها و دوران انقلاب های صنعتی که به
یکباره دست به عمق زمین برده و مواد سمی اش را از دل و روده ی آن بیرون کشیده، به
عنوان منابع سوخت و انرژی به کار تولید و صنایع و تسلیحات و جنگ و تقسیم دنیا میرساند
و زمین و زمان را آلوده می کند. اخلاق کاملا دگرگون شده و هیچ نیروئی نمی تواند
جامعه ی انسانی را از استثمار افسار گسیخته ی طبیعت باز دارد مگر این که مکانیزم
ها و اندیشه ها و فرهنگ استثمار دگرگون و برچیده شود. یک معمار می تواند هم این
راه را انتخاب کند و هم آن یکی را. " کلبه" همین دو راهی را به بحث و
گفتگو گذاشته است. شاید شما بتوانید سوزن بان این دوراهی بشوید.
علمی - تخیلی
پروژه هایی که دانشجویان و
مهندسان برای مسابقه ی بین المللی یک خانه در 2050 در شهر تبریز برگزار شد نشان داد
دانشجویان و دانشگاه ها چندان متوجه اوضاع و ماهیت دورانی که در آن بسر می بریم
نیستند. یک خانه در سال 2050 پروژه ای علمی تخیلی است و البته دانشجویان بیشتر یا
تماما به جنبه ی تخیلی آن پرداخته بودند. یک نمونه ی خوب که می توان برای ترکیب
علمی و تخیلی معرفی کرد ژول ورن فرانسوی با سفر به ااعماق زمین یا هزار مایل زیر
اقیانوس ها و 80 روز به دور دنیاست. ژول ورن با تمام قدرت تخیل فوق العاده اش اما
دانشمندی توانا در بیشتر زمینه ها بود و توانست ترکیبی از این دو بوجود بیاورد و
بتواند اختراعات فن آوری در یک قرن و نیم آینده را پیش بینی نماید. ما در سال 2050
اوضاعی بسیار بدتر از آن چه اکنون با آن سر و کار داریم باید تصور کنیم و از همین
حالا به این پژوهش دست بزنیم و هنگام تصور و خلق فضاهای معمارانه شرایط بسیار نا
مساعدی را در نظر بگیریم که اجازه ی ساخت هیچ گونه آسمان خراش و ساختمان بلند
مرتبه را نمی دهد. این مساله یکی از متغیرهای معادله برای طراحی مثلا بافت های
فرسوده ی شهرها و کلان شهر تهران است. با در نظر گرفتن کاهش آب رودخانه ها و
خشکسالی و گرمای فزاینده، به اضافه ی توفان های لحظه ای و شدید باید به طراحی شهری
فکر کرد. بنابراین باز هم مهاجرت معکوس و دور شدن از کلان شهر مسموم را باید مد
نظر قرار داد. از یک جا باید جلوی هرج و مرج شهر و زندگی شهری را گرفت. کار آسانی
نیست اما می تواند پیشنهادی برای تحقیق در میان دروس دانشگاهی بشود تا بازگشت به
شناخت و آشتی با طبیعت به یک فرهنگ عمومی در تولید و در رفتار تبدیل گردد.
مختصات طراحی شهری
در حال حاضر یک کودک شهری از شیر نوشیدنی چه می
فهمد؟ شیر در بهترین حالت مایعی سفید رنگ و بی مزه و بی بوئی است که از یک قوطی
بیرون می آید و کودک رغبتی به نوشیدن آن ندارد. کودک شهری نه تنها گاو را نمی
شناسد، نه تنها دوشیدن آن را ندیده و نمی داند آن صدای شناخته شده ی گاو فقط برای
صدا زدن گوساله اش بوده و گاو صداها و صحبت های دیگری هم دارد که بزرگترها هم نمی
شناسند، که نشان از بیگانگی نسبت به طبیعت است، بل که تا تولید شیر صنعتی باشد،
چربی اش گرفته شده و آبکی شده باشد، کودک محملی ندارد که خود گاو را بشناسد و به
دامان طبیعت باز گردد. یعنیتا هنگامی که
تولید بر مبنا و محوریت سود آوری و تقلب است بازگشت به طبیعتممکن نیست. انقلاب صنعتی و توسعه ی آن انسان را
از زمین ریشه کن کرد و به حومه های آلوده ی شهری پرتاب نمود. کشورهای صنعتی بر سر
تصاحب دنیا به جنگ پرداخته و برای درهم شکستن مقاومتکشورهای عقب مانده سازمان فرهنگ کهن آن ها را
که متناسب با طبیعت بود به هم ریختند تا به بهره برداری از منابع زیر زمینی شان
بپردازند. کشاورزی به هم ریخت و در مناطقی زمین های کشاورزی، به علت استثمار بیش
از اندازه مانند شمال شرقی برزیل، برای همیشه سوخت. تخریب جنگل ها و منابع آب
شیرین و سودآوری هنگفت شرکت های سرمایه داری را هم می شناسیم.
یعنی تا هنگامی که حمل و نقل
شهری و تشخص و تمایز اجتماعی محملی برای سود آوری صنایع اتومبیل سازی و واردات
ماشین های لوکس باشد طراحی شهری نیز با بزرگراه هایی که محلات طبیعی و بافت پیاده
را نابود کرده و تا حد دوطبقه شدنپیش
رفته هوا و آب و زمین را آلوده و اسیدی می کند انجام می گیرد.
نمونه بارز یک مدیریت احمقانه
کشور ایتالیاست. جغرافیای طبیعی این کشور به صورت یک شبه جزیره ی سرسبز و زیبا و
مردمی فعال باعث بوجود آمدن دولت شهرهای دریایی در قرون وسطی شده بود. ونیز، جنوا،
پیزا، ناپل، سیراکوز و پالرمو، باری و غیره. تمام تجربه ها ی لازم برای این که حمل
و نقل و ارتباطات در نظام مدرن سرمایه داری هنگام وحدت ایتالیا در اواخر قرن
نوزدهم بر همین اساس طراحی و مدیریت شود وجود داشت. اما حضور کارخانه ی فیات و
پیرلــّی باهم، اتومبیل سازی و لاستیک سازی، باعث شد حمل و نقل از دریا به روی
زمین در کشوری با سلسله کوه های گوناگون آورده شود و کشور از بندرهای مجهز و راه
آهن و تونل هایی که گنجایش عبور کانتینر را داشته باشد محروم شود. در ضمن، پس از
جنگ دوم، به علت حکومت مافیا در جنوب، حکومت سرمایه داری شمال صنعتی، راه دریایی
عبور کشتی های سنگین اقیانوس پیما را از لاگونا، حوضچه ی آب شیرین شهر ونیز رد کرد
تا به بنادر شمال برسد و شهر قرون وسطی را به فرو رفتن در آب و مرگ تدریجی محکوم
نود.
تا هنگامی که یک مدیریت نزدیک
بین یا تنگ نظر در کلان شهر تهران وجود داشته باشد که بازهم بر اساس سود آوری به
تراکم شهر بیفزاید و اساس حمل و نقل را بر اتومبیل خصوصی و اتوبوسرانی خصوصی و یا حتی مدیریت خصوصی مترو
بگذارد، هیچ راه اخلاقی علیه رانندگان تک سرنشین نمی تواند از کیپ شدن و فلج شدن
زندگی شهری و انفجار خشونت در آن جلوگیری کند. این کهتمام کشورهایبه اصطلاح دنیای سومدارای پایتختی
باشند که مانند لیما در پرو حتی تا نیمی از جمعیت را در خود جا داده و از فضاهای
باز و خالی و سبز تقریبا بی بهره باشند اتفاقی و بی دلیل نیست. دلایل آن را باید
وارونه کرد تا مردم از تراکم پایتخت به محل اصلی خود باز گردند. اما این روند
معکوس نیاز به یک انقلاب در مناسبات اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی ومدیریتی دارد. شهرک های اقماری مانند هشتگرد
جدید با صاف کردن تپه ها و پر نمودن دره ها ادامه ی همان سیاست قبلی بوده و شهرک
به یک خواب گاه تبدیل می شود.
یک نظام مافیایی و رانت خوار
باید در آب گل آلود و غیر شفاف کار کند تا از کنترل روی جابجایی سرمایه و منشاء آن
جلوگیری کند. پس چنین سیستمی با شبکه شدن و عمومی شدن اطلاعات مخالفت می کند. به
همین دلیل ما گسترش شبکه ی نرم افزار را یک انقلاب می نامیم. چنین انقلابی نه تنها
زمینه را از قدرت در سایه ی ویژه خواران سلب می کند که از ترافیک و جابجا شدن
انسان ها نیز می کاهد. اینکور دلی مدیریت
است که هر روز مهندسان را در تهران وا می دارد لا اقل سه ساعت در ترافیک گیر کنند
تا هشت ساعت در دفترهای مشاوران مشغول کارشوند، هنگامی که می توانند کار خود را با
یک کامپیوتر در هرکجا که هستند و بدون نیاز به جابجایی انجام دهند.
معماری، میان سنت و مدرن
اغلب معماران یا شهرسازان ما
با تاسف به معماری سنتی فلات خشک و نمیه خشک نگریسته و مرگ آن راشامل مرور زمان و از جمله پنج برابر شدن جمعیت
ایران زمین می دانند. این دروغ آین جا آشکار می شود که همین ها، چه شهرساز و چه
معمار کمر به تخریب این معماری سنتی بسته اند. وقتی خود میراٍ فرهنگی زورخانه ای
در میان دولایه گنبد آب انبار بزرگ یزد می سازد، وقتی میراث فرهنگی خوزستان در
حریم شوش باستان مجوز هتل سازی می دهد یا شهرسازان و مشاوران بافت های قدیم را بی
توجه به ساختار ارگانیک شان با بولوارهای پهن پاره میکنند یا کوچه های آشتی کنان را
در خدمت اتومبیل تخریب و پهن و در نتیجهآفتابی و داغ می کنند، این ها معمار نیستند. کسانی هم که آب هرچه رودخانه
هست را جمع کرده از روستا به شهر ها آورده اند تا مردم را به شهر کشانده و روی
سرهم سوار و تل انبار کنند شهرساز و مدیر نیستند. شما حساب کار خود را از همین
حالا روشن کنید. یا زنگی زنگ. یا رومی روم! یعنی در زمینه ی معماری و شهرسازی به
یک انقلاب فرهنگی انسانی نیاز داریم و اگر چنین باشد شما درست برسر دوراهی قرار
گرفته اید. دوران کنونی نیز که دوران انقلابات و تحولات اقتصادی و اجتماعی در
سراسر دنیاست به کمک می آید. شما کافی است آگاهانه در مسیر قرار بگیرید. این که در
برابر ازدیاد جمعیت سیستم قنات پاسخگو نبوده و می بایست از بین برود هجو است.
تبدیل آن ها به فاضلاب واقعیت است. شهرسازان یسیاری مطلب باغ شهر را پیش کشیدند و
آن ها را طراحی نمودند و راه درست را پیشه کردند در حالی که هنوز به تراکم شهرها
افزوده شده و شهرداران بر این کار همت گذاشته و از همکاری معماران و شهرسازانبرخوردار بوده و کسانی که بر خلاف این روش
سودجویانه فکر کردند به حاشیه و فراموشی سپرده شدند. وقت آنست که راه را عوض کنیم.
هر وقت که با نیروهای اجتماعی و سیاسی موافق توانستیم شهرداری را به دست شهرسازان
موافق بسپاریم در باره بقیه اش نیز صحبت خواهیم کرد.
+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان ۱۳۸۸ ساعت 13:41 توسط farrokh bavar
|
گفتگوها زیادی در باره ی معماری و هوویت،بحران های اقتصادی، اجتماعی یا قومی، رفتاری یا
اخلاقی، یا رابطه میان شهر و روستا، اقتصاد و عدالت، ایدئولوژی و واقعیت، نقش علوم
و فنون در تغییر واقعیت، مبارزات طبقات اجتماعی، همکاری یا آشتی ناپذیری طبقاتی، و
خلاصه در باره یتخریب ها، انقلاب ها و
ساخت و ساز ها، معضل کلان شهرها، پیشرفت
ها و غیره صورت گرفته و ادامه دارد، اما ما به رگه هایی نیاز داریم که
تداوم داشته باشد تا بتوانیم توسط آنتغییرات تاریخ را در مراحل پی در پی و در فراز و نشیبشارزیابی کنیم، مقایسه های تطبیق انجام دهیم و
از تکه تکه دیدن تاریخ مانند یک پازل یا یک آلبوم عکس پرهیز کرده تاریخ را در یک
روند تاریخی مانند یک فیلم سینمایی به هم
پیوسته و متغییر، تحت بازی قواعد خود ببینیم. این رگه را ارزش هابنامیم و با آن متغییرها و ماهیت دوره های
تاریخ را بسنجیم.
45 سال پیشدر سالن نهارخوری دانشگاه شهر فلورانسصحنه ای اتفاق افتاد که بیانگر مبنای تفاوت و
اختلاف ارزش ها در دو دوره ی تاریخی بود. دانشجویان ایتالیایینان های سفید را به شوخی به سوی هم پرتاب می
کردند. یک دانشجوی تازه وارد ایرانی با دیدن نان ها روی زمین آن ها را بر می داشت
و یکی یکی می بوسید و با احترام طوری روی میز می گذاشت که رو به بالا باشد.رفتار دانشجوی تازه واردبی فایده و بنابراین خنده دار آمد و خود او با دیدن
تداوم پرتاب نان بسیار زود تسلیم شد. این تفاوت تنها یک برخورد میان شرق و غرب نبودبل میانارزش های جامعه ی سنتیو جامعه ی مصرفی
سرمایه داری بود و هر یک از آن ها رفتار و اخلاق و اعتقاد دو جامعه ی کهن یا نوین
و مدرن را بیان می کرد زیرا مادران همان دانشجویان، در روستاها و شهرهای کوچک
ایتالیا نیز، مانند ایرانی های آ ن زمان هنوز نان را لای پارچه پیچیده و در پستو
نگهداری می کردند، دور ریز نداشتند و با دانشجوی تازه وارد ایرانی دارای خاستگاه
مشترک " حترام به نعمت" و طبیعت بودند. می یابیمکسانی که نان را ارزشی والا می گذاشتند، می
بوسیدند و بر روی چشم می گذاشتند، لای سفره پیچیده و به اندازه می خوردند، همین رفتار رابا آب نیز داشتند و نظام شهر نشینی و روستایی
بر اساس کلیتی از کاریزها، آب انبارها،بادگیرها، یخچال ها و آسیاب ها بنا شده و در
تعامل کامل با طبیعت و حیوانات و گونه ها و چرخه ی سوخت و انرژی به سر می برد. چرخه
ای که چیزی از آن به دور ریخته نمی شد و تفاله ها، حتی تاپاله ی گاو و گوسفند
بازیافت شده و مورد مصرف قرار می گرفت. دقت کنید! شهرداری شهر پر افاده ی میلان
اکنون گوسفندان را در پارک های مرکز شهر رها کرده تا پشکل بریزند. در یکی از شهر
های کوهستانی مرکز جنوب ایتالیا و به دستور شواری شهر، برای کارهای مرمت مسکونی در
بافت تاریخی و قدیمی آن، و برای حمل و نقل ماسه و سیمان، به جای وانت از خر و الاغ
استفاده میکنند.
مثال دیگر، باز هم در ایتالیا
مربوط به هشت سال پیش است. یکی از دوستان جوان صاحب مزرعه ای بزرگ نزدیک دریا بود.
علف های بلند همه جا را پوشانده بود. او می بایست علف ها را از بین ببرد و زمین را
شخم بزند تا بذر افشانی کند. این کار را می خواست با سم پاشی با تراکتور انجام
دهد. کنار مزرعه ی او گاو داری بزرگی بود. به مارکو پیشنهاد کردم با یک تیر دو سه
نشان بزند. به همسایه پیشنهاد کند گاوهایش را در مزرعه بچراند. هم گاوها از آن
قوطی و به هم چسبیده آزاد شده و آفتاب می خورند و می چرند، هم تاپاله های آن ها
کود طبیعی می شود، هم تو خرجی نمی کنی و هم با سمپاشی و کود مصنوعی زمین را مسموم
و محصولت را آلوده نمی کنی. البته نپذیرفت. حتی به آن فکر هم نکرد. راه حل نخست
راه حلی است که انسان از دوران حجر در نو سنگی، از ده هزار سال پیش تا یک قرن پیش،
حتی تا کمی پس از جنگ دوم جهانی انجام می دادند. حتما مارکو، مرد جوان ایتالیایی
از مادری انگلیسی دلایل خودش را داشت که معتقدش می کرد راه حل سنتی به زحمتش نمی
ارزید. یعنی زمان بر بود و برای او وقت طلا. با سمپاشی در عرض یکی دو روز علفها را
می خشکاند و جمع آوری می کرد و روز سوم و چهارم بذر را پاشیدهو کار را تمام کرده بود بدون هیچ ارتباط و
اصطکاکی با همسایه. در ضمن او عضو تعاونی کشاورزی بود که سم را بسیار ارزان در
اختیارش می گذاشت و علف های سوخته را بر داشته و می برد.
برای مارکو ارزش، ارزش زمان
است. و ارزش زمان در راندمان کار است. حکمت کهنه دیگر به کار نمی آید. زمان بر و
خواب آلود است. اما نظریه او چرخه ی طبیعت را پاره می کند. چلچله ها دیگر باز نمی
گردند. لک لک ها در داستان ها باقی می مانند. انسان با طبیعت تعامل نمی کند. بر آن
تسلط یافته و به آن تجاوز می کند. طبیعت نیز به اصطلاح " انتقام"می گیرد و با سیل خانه هایی که در حریمش ساخته اند را برسرشان
خراب می کند. خانه های بم را که نه سنتی اند و نه مدرن، و هم تیر آهن مدرن را
داراست و هم سقف آجری و سنگین سنتی، برسرشان فرو می آورد. با کامیون ها و اتوبوس
ها که مصنوعی مدرن اند روی بستری نا مناسب و قدیمی سیر می کند و فاجعه به بار می
آورد. نامکوچ سنتی حفظ شده اما کوچ به
جای این که هماهنگ با رشد علوفه و روی بستر طبیعی انجامشود به یکباره روی با کامیون و وانت و روی راه آسفالت صورت گرفته،
موجب تلفات دام شده و باید برایشان کاه بخرند.
مصنوعی شده کوچ عشایر بی شباهت به این نیست که در شهر ها درختان کهنسال را قطع
کرده و با مخارج زیاد درختان مصنوعی و نورانی و چمن های پلاستیکی می کارند.
به گذشته ی دورتر برگردیم. هنگامی
که انسان هنوز به طبیعت وابسته بود ، از آن پیروی می کرد و طبیعت را می پرستید. بنابراین
به آن احترام می گذاشت.نمک و بلور نمک جزو خدایان مکزیکی های کهن بود و این بلور رنگی و زیبا را ارزش گذاشته و می
پرستیدند زیرا برایشان فایده های زیاد داشت و به کمکشان می آمد. ایرانیان کهن از
سگ با احترام یاد می کنند زیرا سگ با عاطفه وافادار
و از گله ها و از خودش او در برابر
حیوانات وحشی و دزد دفاع می کرد. آب را احترام گذاشته و ناهید را برای نگهبانی اش خلق
می کنند. یونانی ها کوه المپ را پرستیده به عنوان مقر خدایان محترم می شمارند. اتروسک ها
کوه تینیا ( آمیاتا ی کنونی)در مرکز
ایتالیا را مقر خدایان خود دانسته به آتشفشان خاموش و چشمه های پر آب زلالش احتراممی گذاشتند. امروز از این کو ه بزرگ بخار آب
تنوره می کشد زیرا چندین مرکز تولید برق توسط حرارت درون زمین –ژئو ترمیک – اطراف
آن ساخته شده و آب چشمه هایش توسط لوله به شهرهای مجاور کشیده شده و در واقع
مالکیت کوهستان مصادره شده است.
در دوران نو و مدرن، ارزش های
کهن نسبت به طبیعت به ارزش های تکنولوژی و فن آوری و راندمان کار و تولید ناخالص
داخلی تبدیل شده است. تکنولوژی چنان بافت پیچیده ای را ساخته و پرداخته که هم
اکنون، به طور میانگین، برای هر فرد روی زمین، معادل 200 برده شب و روز در حال کار
کردن است و در واقع برای هر فرد از ایالات متحده 500 برده در حال کار کردن است. یعنی
در بعضی از روستاهای آفریقا ممکن است هر فرد برده ی خودش باشد و فقط از کار یک نفر
برده برخوردار بوده، در آسیا 100 برده، میانگین اروپا400 و در آمریکای شمالی 500 برده برای هر نفر
مشغول کار باشد تا آن فرد بتواند در آن واحد از هر مقدار برق و آب و گاز و اتومبیل
و سوخت و انرژی، غذا و پوشاک و پزشک و دارو و راه و ساختمان و ویلا و وسایل تفریحی
و اوقات فراغت و پارک و سفرو اطلاعات و جمع آوری ذباله و تفاله و فاضلاب و تصفیه و
فیلتر و وسایل دیگر لازم و حتی غیر لازم زندگی بهره مند باشد. ارزشپول جای ارزش طبیعت و خدایانش را گرفته تا آن جا که برای انسان ها نیازهای
کاذب به وجودآورده شده و به آن ها تلقین
می گردد. همین بخش از تلقین نیاز های کاذب، به صورت تبلیغات، باعث افزایش میانگین
%30 قیمت ها می شود. نیازهایی که مصرف شده یا نشده به دور ریخته می شود و نیازهای کاذب
تازه ای جایگزین می شوند. همین مکانیسم جامعه ی مصرفی را به وجود آورده که خطی است،
یعنیبر اساس تولید- مصرف- تفاله کار کرده
و طبیعت و زمین و آب و هوا و انسان و روح و اخلاق او را آلوده و سپس پست می کند.
خود ما معماران حاضر یا آینده نیز اجبارا دچار مدرک گرایی می شویم تا درآمد بیشتری
داشته باشیم. برای درآمد بیشتر نیز باید ایده بفروشیم. ایده را به کسی بفروشیم که
خوب بخرد. پول داشته باشد. باید بتوانیم برای او نیازهای کاذب به وجود بیاوریم و
او را به داشتن چیزهایی که دیگران ندارند متقاعد کنیم زیرا تشخص فرد داشتن است نه
بودن. تفاوت میان استفاده از فعل بودن و داشتن را در ادبیات نیز مشاهده می کنیم به
این صورت که داشتن به سرعت جای بودن را گرفته است. مثلا به جای گفتن صدای من را می
شنوید می گوییم صدای من را دارید؟ یا به جای " می توانم لحظه ای با شما صحبت
کنم" گفته می شود " می توانم چند دقیقه از وقت شما را داشته
باشم؟". داشتن های تازه و اختصاصی یک
دور باطل ایجاد کرد که دور ریز و تفاله ی بسیار زیاد تولید می کند که از طبیعت
گرفته شده و آن را فقیر و محیط را آلوده می کند. در حقیقت تکنولوژی بهیک طناب دار با ارزش تبدیل می گردد به نرمی
ابریشم و گاه به زمختی پشم زبر که بر گردن انسان،هرقدر بیشتر کشیده شود بیشتراو دچار خفقان کرده و تندتر به سوی مرگ می برد.
در دوران کهن احترام و ارزشی
که انسان به طبیعت می گذاشت به صورت خدایان و بت ها و طلسم ها و خرافات تظاهر می
کرد.بت ها و طلسم های دوران جدید به کالا و متاععوارض جانبی آن تبدیل شده است. در آن زمان انسان بتی را می پرستید و خود می
ساخت. امروز نیز کالا و پولی را می پرستد که خود می سازد. انساندوران کهن از دلائل اتفاقات طبیعی آگاه نبود و دارای آن فناوری که بتواند
در کار طبیعت دخالت کرده و آن را تغییر دهد نیز نبود. انسان بت پرستیعنی پول پرست امروز به نیروی تسلیحات اتمی دست
یافته که می تواند به هر دلیل که خود می داند از آن سوء استفاده کند. انسانی است
که هدفش هرچه بشتر مصرف کردن و هرچه بیشتر داشتن است. قدرت این کار را نیز دارد و
این روند، پس از کشیدن شیره ی مردم، شیره طبیعت را نیز بیشتر از توان باز
تولیدشکشیده و باعث فرسودگی و فقر و
آلودگی آن تا به حد شکننده و مرگ آور شده است. طبیعتاتضادهای فزاینده ی جدید و سرعت گردش زندگی مدرن
باعث همان مقدار خشونت، هم در رفتار و کردار میان انسان ها و هم میان انسان با
طبیعت شده است که مستقیم به سوی نابود می برد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۸۸ ساعت 23:21 توسط farrokh bavar
|
در صحن دادگاههای مسکو هر از گاهی متهمی فریاد بر میداشت: «من
گناهکارم، مرا بکشید!» یا دیگری داد میزد: «من خائن هستم، خائن باید
کشته شود!» در پشت صحنه بر متهمان چه گذشته بود؟ پس از حدود هفتاد سال
هنوز به این پرسش پاسخ قطعی داده نشده است.
دهها نفر از سران حزب کمونیست و فرماندهان ارتش سرخ به دستور یوزف
استالین رهبر حزب و رئیس دولت اتحاد شوروی در برابر دادگاه قرار گرفتند.
استالین شخصا در اتاقکی مخفی بر جریان دادگاهها نظارت داشت و از طریق
زیردستان خود جریان دادگاه را هدایت میکرد.
میراث شوم لنین
ولادیمیر ایلیچ لنین (۱۹۲۴-۱۸۷۰) رهبر انقلاب اکتبر از اواخر سال ۱۹۲۲ به
خاطر بیماری از زندگی سیاسی کناره گرفته بود و در کمیته مرکزی حزب
کمونیست نزاع بر سر رهبری شروع شده بود. از همکاران نزدیک لنین
بانفوذترین شخصیت لئو تروتسکی بود و همه او را جانشین قطعی لنین
میدانستند.
تروتسکی در بنیادگذاری کشور شوراها پا به پای لنین پیکار کرده بود. او
صدر کمیته نظامی انقلابی شورای پتروگراد بود که انقلاب بلشویکی را (در
هفتم نوامبر سال ۱۹۱۷) به پیروزی رساند. پایهگذار ارتش سرخ بود و پیروزی
نظام انقلابی بر "روسهای سفید" مدیون تلاش و نبوغ نظامی او بود. اما
گفتهاند که تروتسکی سخت متکبر و تکرو بود، به ترتیبات و روابط درون حزب
توجه زیادی نداشت.
در برابر استالین یکسره به حزب توجه داشت، آن را اهرم اصلی در رهبری دولت
و اداره کشور میدانست. او با استفاده از ضعفها و غیبتهای تروتسکی،
موقعیت محکمی در حزب به دست آورد و دبیرکل حزب شد.
لنین در دو نامه نگرانی خود را از قرار گرفتن مسئولیت مهم رهبری حزب در
دست "مردی تندخو و نامدارا" (یعنی استالین) ابراز کرده بود، اما استالین
موفق شد از نشر این دو نامه جلوگیری کند. او با دسیسه و زد و بند، و با
تفرقهافکنی میان مخالفان خود، موفق شد تمام اهرمهای حزبی را به دست
نزدیکان خود بسپارد و تروتسکی را به انزوا بکشد.
تروتسکی در سال ۱۹۲۷ از حزب اخراج شد، و در سال ۱۹۲۹ شوروی را ترک کرد.
او به دستور استالین به طور غیابی به اعدام محکوم شد و حکم در سال ۱۹۴۰
در تبعیدگاهش در مکزیک در مورد او اجرا شد.
زمینهی "پاکسازی حزب و دولت"
استالین از سال ۱۹۲۹ رهبر مطلق کشور شد و تمام امور را به دست گرفت. از
روی نادانی، به اجرای فوری و اجباری برنامه اشتراکیسازی سراسری
بنگاههای کشاورزی فرمان داد. این برنامه با شکستی فاجعهبار روبرو شد.
قحطی و گرسنگی کشور را فرا گرفت و به مرگ نزدیک ده میلیون روستایی
انجامید. در برخی مجامع علمی و محافل سیاسی زبان به انتقاد از استالین
باز شد..
در کنگره حزب که در سال ۱۹۳۴ برگزار شد، استالین تنها با تقلب و نیرنگ
توانست بار دیگر به رهبری برسد. او تصمیم گرفت با رقبا و مخالفان خود
تصفیه حساب کند..
اندکی پس از کنگره سرگئی کیروف دبیر حزب کمونیست در لنینگراد ترور شد.
همه شواهد نشان میدهد که این ترور را پلیس مخفی به دستور استالین انجام
داد. استالین به نیرنگی ماهرانه دست زده بود: از سویی رقیب را از میدان
حذف کرده و از سوی دیگر برای "مجازات قاتلان" شمشیر تیز میکرد. عوامل
استالین شایع کردند که یاران تروتسکی در هیئت سیاسی کمیته مرکزی حزب،
ترور کیروف را طراحی کردهاند.
سرکوب "دشمنان خلق"
بلافاصله پس از قتل کیروف بیش از صد نفر از مقامات حزبی و دولتی تیرباران
شدند. در هفتهها و ماههای بعد هزاران نفر دستگیر و به دست جلادان سپرده
شدند. حکم آنها فوری صادر میشد، که معمولا اعدام بود، یا با ارفاق،
تبعید ابدی به سیبری.
اما استالین نه تنها پیشوای "نخستین کشور کارگران و دهقانان" بود، بلکه
خود را رهبر جنبش کمونیستی در سراسر جهان میدانست. او ناگزیر بود سرکوب
وحشیانهی مخالفان سیاسی را از نظر ایدئولوژیک توجیه کند وبه دیکتاتوری
خود "مشروعیت" دهد. با این ملاحظات بود که او چند محاکمۀ علنی سازمان داد
که صرفا جنبهی تبلیغاتی داشت.
محاکمات نمایشی
به دستور استالین ۶۶ نفر از چهرههای برجستهی حزب و فعالان "صدر انقلاب"
که برخی از آنها حتی معروفیت جهانی داشتند، در سه دادگاه "علنی" محاکمه
شدند.
دادگاه اول: از ۱۹ تا ۲۴ اوت ۱۹۳۶ شانزده نفر از اعضای برجستهی رهبری
حزب کمونیست از جمله زینوویف و کامنف یاران نزدیک لنین محاکمه شدند. همه
متهمان اعدام شدند.
دادگاه دوم: از ۲۳ تا ۳۰ ژانویه ۱۹۳۷ هفده نفر از مقامات حزبی محاکمه
شدند. ۱۳ نفر تیرباران و ۴ نفر به اردوگاه کار اجباری فرستاده شدند.
دادگاه سوم: از دوم تا ۱۳ مارس ۱۹۳۸ گروهی ۲۱ نفره از سران بلشویک محاکمه
شدند. بیشتر آنها از وزیران سابق دولت بودند. در میان آنها کمونیستهایی
نامدار مانند بوخارین (رئیس سابق کمینترن) و ریکوف (نخست وزیر قبلی) قرار
داشتند. همه متهمان اعدام شدند.
به موازات این سه دادگاه، یک دادگاه نظامی در ژوئن ۱۹۳۷ ژنرال میخائیل
توخاچفسکی و یازده نفر از فرماندهان ارتش سرخ را به محاکمه کشید، که خبر
آن در رسانهها انتشار یافت. به دنبال آن سه چهارم فرماندهی ارتش سرخ
"تصفیه" شد.
اتهام اصلی متهمان عبارت بود از همکاری با تروتسکی و عناصر دستراستی که
گفته میشد تلاش میکنند با حمایت کشورهای سرمایهداری (آلمان یا
انگلستان یا ژاپن) نظام سوسیالیستی را در شوروی سرنگون کنند. مبنای
دادرسی اصل ۵۸ قانون کیفری شوروی بود، که برای توطئه علیه نظام
سوسیالیستی و تلاش برای برگرداندن نظام سرمایهداری مجازات اعدام در نظر
گرفته بود.
ماشین اعترافات
هدف استالین تنها حذف یا نابود کردن مخالفان خود نبود، او فراتر از این،
خواهان درهم شکستن ایدئولوژیک آنها و مشروعیت دادن به سیادت خود بود. هدف
نه تنها محکوم کردن، بلکه به تسلیم کشیدن مخالفان بود. دادگاهها پشت
درهای بسته و بسیار سریع انجام میشد. زندانیان از حق داشتن وکیل مدافع و
فرجامخواهی محروم بودند.
کیفرخواست حاوی هیچ سندی نبود و تنها بر پایهی اقاریری تنظیم شده بود که
خود متهمان در بازجوییها ارائه کرده بودند. این اقاریر پر از اظهارات ضد
و نقیض بود و روشن بود که متهمان دروغ گفتهاند. برای نمونه برخی متهمان
"اعتراف" کردند که در کشورهای خارجی مانند فنلاند و دانمارک و نروژ با
تروتسکی یا فرستادگان او دیدار کردهاند، در حالیکه اطرافیان آنها
میدانستند که آنها هرگز خاک شوروی را ترک نکردهاند.
در مواردی دروغ کاملا آشکار بود، مثلا ایوان سمیرنوف اعتراف کرده بود که
در سوءقصد به جان کیروف در دسامبر ۱۹۳۴ شرکت داشته است، در حالیکه او از
یک سال قبل از آن دستگیر شده و در زندان بود.
اما "حقیقت" چیزی بود که برای این دادگاهها کمترین اهمیتی نداشت.
طرفداران استالین باید احساس حقانیت میکردند و دشمنان او باید مرعوب
میشدند.
شیوههای اعترافگیری
تمام کسانی که در برابر دادگاه قرار گرفتند، از کمونیستهای انقلابی و
مبارزان باسابقه بودند. برخی زندانهای مخوف تزار را از سر گذرانده
بودند. شگفت آنکه همین افراد در دادگاه اعتراف کردند علیه نظامی که خود
با فداکاری در بنای آن شرکت کرده بودند، انواع و اقسام جنایات را مرتکب
شدهاند.
هنوز چندوچون شکنجههایی که برای گرفتن اعتراف به کار رفته بود، کاملا
روشن نیست. مسلما فشارهای زیادی در کار بوده: از بیخوابیهای چندروزه،
شکنجههای جسمی مداوم و طاقتشکن به گونهای که زندانی نمیرد اما روزی
هزار بار مرگ خود را آرزو کند؛ تا شکنجههای روانی، انزوای مطلق،
بازجوییهای ناگهانی و طولانی...
با فشارها و تحقیرهای دایمی، شخصیت زندانی در هم میشکند. هویت هنجاری و
اخلاقی او درهم میریزد. رفته رفته حساسیت و هشیاری ذهنی خود را از دست
میدهد و حافظه او فلج میشود. زیر دست مأموران چنان احساس ضعف و حقارت
میکند، که همه چیز، از جمله مقاومت، برای او بی معنا میشود.
"کار صبورانه روی متهم"
جلسات دادگاه آنقدر تکرار میشد تا به نتیجه دلخواه برسد. اعترافات
بوخارین را شخص استالین تدوین کرده بود. وقتی او در دادگاه از خواندن
بخشی از متن سرباز زد، روند بازرسی متوقف شد و بوخارین به سلول برگشت. در
دادگاه بعدی بوخارین سر به راه شده بود.
یکی از شگردهای رایج پراکندن تخم بدبینی میان زندانیان بود. زندانی حس
میکرد که همه علیه او دست به دست هم دادهاند. رادک و بوخارین دو دوست و
همرزم قدیمی بودند اما بازجویان توانستند آنها را علیه یکدیگر تحریک
کنند.
یکی از شیوههای دیگر فشار بر متهمان با استفاده از روابط خانوادگی و
عاطفی بود. زینوویف و کامنف به برخی خطاهای سیاسی "اعتراف" کرده بودند،
اما زیر بار اتهام "خیانت" نمیرفتند. استالین از طرف هیئت سیاسی حزب به
آنها قول داد که اگر اعتراف کنند، آزاد میشوند و بستگان آنها نیز در
امان خواهند ماند. پس از صدور رأی دادگاه نه تنها هر دو به قتل رسیدند،
بلکه بیشتر خویشاوندان آنها نیز دستگیر و اعدام شدند.
به نظر مؤرخان یک عامل ایدئولوژیک نیز در اعترافگیری از متهمان مؤثر
بوده است: به زندانی تلقین میشد که او قربانی سادگی و نیکدلی خود شده و
ناخواسته به "آرمان کمونیسم" خیانت کرده است و اکنون تنها با اعتراف
داوطلبانه است که میتواند این خطا را جبران کند.
پیامدهای پاکسازی
با تصفیههای بیرحمانه و خونین، که حدود یک و نیم میلیون نفر قربانی
گرفت، یکی از مخوفترین نظامهای تاریخ بشر در اتحاد شوروی برقرار شد. در
جهنمی که استالین بر پا کرده بود هر کسی ناچار بود وفاداری خود را به
رژیم ثابت کند، و راه آن لو دادن عدهای از "دشمنان خلق" بود. اگر کسی
دستگیر میشد، خویشان و دوستان باید از او بیزاری نشان میدادند، و گرنه
خود به خطر دستگیری میافتادند.
استالین که از نوعی جنون بدگمانی رنج میبرد، مدام در حال کشف توطئههای
عجیب و خنثی کردن آنها به شیوهی خود بود.
تمام اعضای هیئت سیاسی حزب کمونیست محاکمه شدند، غیر از دو نفر: تروتسکی
و استالین. تروتسکی از شوروی فرار کرد و استالین خود مشغول محاکمۀ دیگران
بود. از ۱۳۹ عضو کمیته مرکزی حزب کمونیست در سال ۱۹۳۴ میلادی، ۹۸ نفر
دستگیر و بیشتر آنها تیرباران شدند.
عمق فاجعه تصفیه ارتش از افسران کاردان در زمان حمله ارتش نازی به شوروی
و عقب نشینیهای پیاپی ارتش سرخ آشکار شد. یک آمار تاریخی میگوید تعداد
افسرانی که به دست استالین کشته شدند، بیش از افسرانی است که در جنگ
جهانی دوم در جبهههای "جنگ بزرگ میهنی" جان دادند.
طبق آمار رسمی که در زمان گورباچف منتشر شد: در ۱۹۳۷ و ۱۹۳۸ بین ۴ و نیم
تا ۵ و نیم میلیون نفر دستگیر شدند. بین ۸۰۰ تا ۹۰۰ هزار نفر به اعدام
محکوم شدند. در اواخر دهه ۱۹۴۰ میان ۵ و نیم تا ۶ و نیم میلیون نفر در
مجمع الجزایر گولاگ زندانی بودند. تنها یک دهم افرادی که به اردوگاهها
فرستاده شدند، از سرما و گرسنگی جان سالم به در بردند.
در دوران جنگ سرد (به ویژه دهه ۱۹۵۰) برخی از کشورهای اروپای شرقی
(مجارستان و چکسلواکی و بلغارستان) الگوی دادگاههای نمایشی استالین را
تکرار کردند.
موج "اعاده حیثیت"
نیکلای خروشچف که پس از مرگ استالین (۱۹۵۳) زمام امور را در شوروی به دست
گرفت، در کنگره بیستم حزب کمونیست (۱۹۵۶) فاش کرد: «کمیسیون ویژهای با
مراجعه به اسناد فراوان آرشیوهای سری به این نتیجه رسیده است که افراد
بیگناه بیشماری در کشور ما به قتل رسیدهاند. روشن شده است بسیاری از
اعضای حزب و دولت که در سالهای ۱۹۳۷ و ۱۹۳۸ دشمن خوانده شدند، هرگز دشمن
و خائن و جاسوس نبودند، بلکه کمونیستهای شریف و صادقی بودند. آنها زیر
شکنجههای وحشیانه گناهان سنگینی را به گردن گرفتند.» این متن به طور
کامل منتشر نشد.
در ژانویه ۱۹۸۹ روزنامهی رسمی پراودا اطلاع داد که همراه با تحولات
شوروی از بیش از ۲۵ هزار نفر که در دوران استالین تیرباران شدهاند،
اعاده حیثیت شده است. تنها در همین سال بود که متن سخنرانی خروشچف به طور
کامل به چاپ رسید.
________________________________
-- بهار مي آيد، پشت تاريك ترين دريچه ي شهر، خورشيد تو را مي خواند كه هيچ ميله ي زنداني به قد قامت خورشيد نخواهد رسيد براي تو تا رهايي مي رويم چرا كه آزادي بدون تو ترجمان برده گي است.مي دانيم مي آيي ، بر قرار باش كه قرارمان از پايداري توست
اندکی صبر ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بسیار خوب. هرکسی که نوشته های تروسکی در باره ی دادگاه های مسکو را خوانده باشد همه ی اینها و بسیار بیشتر ش را می یابد. و درست هم هست. کتاب "انقلابی که بدان خیانت شد" و " سازمانده فجایع" و گورکن انقلاب را هم اضافه کن و درست هم است. خیانت های استالینیست ها در جنگ داخلی اسپانیا به هم چنین. اما گذاشتن محاکمات مسکو در کنار محاکمات تهران مانند همان عکس های دختر بچه های 6 تا ده ساله ایست که صهیونیست ها در همه جا پخش کردند، از جمله در ایتالیا و مفصل، تا به حماس فحش دهند و ایرانی های هم پیاله هم از طریق فحش به حماس، به دولت احمدی نژاد فحش بدهند. اما معلوم شد که اینها دختر بچه ها ساق دوش بودند، damigelle پس، شرم بر کی؟ به هر حال این حمله یک تف سربالا شد و برنامه ی براندازی نرم، یک بومرانگ. ممکن است دیدار خاتمی در سال 1385 با جرج سوروش در ایالات متحده یک پاپوش باشد. ممکن است دیدار خاتمی در قاهره با نمایندگان آمریکایی، قبل از انتخابات اخیر ایران دروغ و یک پاپوش دیگر باشد و از این جهت مشابه پاپوش هایی که استالین برای رهبران انقلاب روسیه ساخت و آنها را به اعدام برد. اما سیاست لیبریستی محمد خاتمی و تطابق آن با برنامه های سازمان تجارت جهانی و صندوق پول هم پاپوش است؟ برنامه ی جایگزین کردن کرزای با ربانی در افغانستان با همکاری ناتو هم پاپوش بود؟ آیا سیاست سازشکارانه ی استالین، با نابودی رهبری انقلابی ارتش سرخ درست در گرماگرم جنگ داخلی اسپانیا و سازماندهی ماشین جنگی نازیسم شباهتی با سیاست انقلابی دولت احمدی نژاد در برابر برنامه های کشتار جمعی امپریالیسم دارد؟ چرا پای چامسکی یا تروتسکی را به وسط می آورید هنگامی که پای راکفلر ها و سوروس ها و بی بی سی فارسی و رادیو اسرائیل و سی ان ان و سلطنت طلبان و منافقین در پیش است؟ این هم یک تف سربالای دیگر! تروتسکی به درد شما نمی خورد. ولش کنید. این هیاهوی شما انقلاب فوریه ای نبود که اکتبرش را به دنبال بیاورد. ایران هم امپراتوری تزاری روسیه نیست که در یک جنگ امپریالیستی فرو بپاشد. عجیب پرت افتاده اید. اما سئوال. شما که مادر زاد خائن به دنیا نیامدید. پس چه نفرت خون آلودی است که شما را کور کرده است؟ استالین ایران را با همان خصائل وقیحانه و پر کدورت و انتقامجویانه را جای دیگر جستجو کنید. شاید در بین دوستان خودتان بیابیدش.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 11:35 توسط farrokh bavar
|
از فروپاشی اتحاد جمهوری
های سویالیستی شورایی تا جنبش سبز میر حسین موسوی
29 مرداد 88
هنگام فروپاشی اتحاد جماهیر
شوراها یک مساله ی نظری مهم در میان نظریه پردازان و مبارزان و سیاستمداران چپ ضد
امپریالیستی مطرح شد و ادامه یافت و به نتیجه نرسید و باعث شد در این دوره به شکل گیری جنبش هایی کمک کند مانند"چاویست
های بدون چاوز" در ونزوئلا یا گرایش های هوادار میرحسین موسوی که اگرچه، مانند دانشجو میر حسین موسوی هوادار "پرولتاریا"، یا سوله داد براوو شریک غم و مبارزات کارگری مردم ونزوئلا، اما امروز یا عملا در جبهه ی امپریالیستی فعال باشند یا این که ، اگرچه انقلابی، مانند جنبش دهقانان بدون زمین برزیل، جدا از پدیده های تازه ی مانده و روشی تند و چپگرایانه و برای خود داشته باشند.
بورکراسی حاکم بر اتحاد جماهیر
شوراها دشمنان زیادی در جبهه ی ضد امپریالیستی داشت ( از جمله ارنستو
"چه" گوارا که در کنفرانس الجزیره به سختی به سیاست شبه امپریالیستی
خروشچف تاخت و مورد عتاب و حمله ی سخت رفقای حزب خود و رهبری کوبا نیز قرار گرفت و از صحنه ناپدید شد)
که هنگام فروپاشی اتحاد شوراهای سوسیالیستی به دو دسته تقسیم شدند. بیشتر آن
ها فروپاشی را برای مبارزات آزادیبخش و طبقاتی و انقلابیدنیا مفید دانستند. آن ها هم مانند دیگران بورکراسی را مانند
بختکی می دانستند که با سیاست سازشکارانه و خفقان آورش مبارزات آزادیبخش و
طبقاتی جهان را محدود کرده یا مانع شده و از شکفته شدن آن ها جلوگیری می کرد و در نتیجه نبود آن
می بایست باعث رشد و گسترش و اعتلای مبارزات انقلابی در جهان می گشت. ته اندیشه و احساس و
روحیه ی آن ها چیزی بود شبیه به "هرچه بدتر، بهتر!" و متغیر دلخوری یا کینه ی
کهنه ی آن ها بیشتر ضد بورکراسی شوروی و احزاب کمونیست بود تا ضد
امپریالیسم و احزاب سرمایه داری، و با این اتفاق عقده گشا و آزاد شد. برای اثبات
این فرضیه شاید یادآوری سیاستدولت خلق
چین لازم باشد که پس از مرگ مائو و براندازی "باند چهار نفر"، همسر مائو تسه دونگ،
لین پیائو، رهبر انقلاب فرهنگی و دو نفر دیگر از رهبران انقلاب مردمی چین، جهت
عمده ی حمله را بیشتر متوجه اتحاد جماهیر شوروی کرد تا علیه
جبهه ی امپریالیسم. حمله به ویتنام شمالی پس از شکست امپریالیسم آمریکا در ویتنام، پشتیبانی از کودتای پینوشه در شیلی یا ائتلاف با پاکستان عضو پیمان سنتو علیه ائتلاف
هند و اتحاد شورایی نمونه های آنند.
گرایش دیگری در جبهه ی ضد
امپریالیستی، در اقلیت، علیرغم داشتن همان عقاید علیه بورکراسی ، اعتقاد داشت فروپاشی اتحاد شوروی تناسب قوا در
جهان را بلافاصله به ضرر مبارزات آزادیخواهانه و انقلابی در جهان و به نفع جبهه ی امپریالیستی
و گسترش جنگ و ویرانی تغییر می دهد و مصیبت آور است. اتفاقات پس از 1990 با فروپاشی های
دیگر، انقلاب های به اصطلاح مخملی،جنگ
عراق تا 11 سپتامبر و وقایع بعدیچنان تند
و سریع و به هم پیوسته روی دادکه
این مساله ی نظری دیگر چندان مورد گفتگو و نتیجه گیری قرار نگرفت.
اتفاقاتی که موهومات را زدود
عبارتند از این که، بر عکس نظر بسیار کسانی که فکر می کردند بدون اتحاد جماهیر شوروی
نیازی به پیمان امپریالیستی اتلانتیک شمالی، ناتو نیز وجود ندارد، و این پیمان برچیده می شود، این پیمان بر
قلدری و گسترش خود و سازماندهی ضد انقلاب بطور مستقیم یا به شکل "ناتوی
فرهنگی" افزود. جمهوری سوسیالیستی یوگسلاوی، که با هند و کوبا و الجزایر
مبتکر جنبش غیر متعهد ها بود،ه و بیرون از پیمان ورشو بوده و نقش لولا یی میان پیمان ورشو و پیمان ناتو بازی می کرد، به قول نظریه پردازان امپریالیست، بدون اتحاد شوروی دلیل وجودی اش را از دست داده بود و این بهانه باعث شد ناتو به طور نظامی به آن حمله کرده و آن را تکه پاره و میان کشورهای عضو تقسیم کند.
این پرسش که اگر اتحاد جماهیر شوروی فرو نمی پاشید روند کنونی مبارزات انقلابی دنیا
چگونه می بود معادله ایست که مجهولات بیشتری دارد اما می توان به آن نیز پرداخت، مانند کسانی که فرض کردند اگر بلشویک ها قدرت را تصرف نمی کردند اوضاع چگونه بود، اما این نتیجه روشن است که در واقع، پس از فروپاشی شوروی بلا و مصیبتی بزرگ
بر سر مردم و جان و مال آن ها هم در کشورهای پیمان ورشو رفت و هم برسر کشورهای
جهان به اصطلاح سوم. مثال کودکان رومانی که در لوله های فاضلاب زندگی می کردند زیرا
خانواده های کارگر خانه های "دولتی" خود را از دست داده و توان نگهداری
شان را نداشتند و به ایتالیا آوردهشدند تا سندیکاهای کارگری از آن ها نگهداری کنند، دختران جوان روسی و بالکان، که با خیالات واهی در جستجوی کار به کشورهای
سرمایه داری سرازیر شدند و به دام بازار فحشا افتاده و به گوشت خام تبدیل
شدند،افت شدید سطح زندگی در آن کشورها و بی ارزش شدن پول مانند دینار یوگسلاوی و افزایش قیمت هزار برابری و یک شبه ی برق و خدمات اجتماعی دیگر در بلغارستان و رومانی؛ آغاز جنگ میان جمهوری هایی که تا آن زمان در اتحاد به سر می بردند (در آخرین
نظرسنجی در اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی هنگام ریاست گرباچف، اکثر مردم جمهوری
های آسیایی شوروی به ادامه و حفظ اتحاد رای داده بودند) تا جنگ های عراق و کشتار
میلیونی مردم آن، اشغال افغانستان و قلدری بیشتر جنایتکاران اسرائیل تا عقب نشینی
سوریه از لبنان پس از توطئه ی قتل رفیق حریری و آمدن فواد سینیوره ، کشتن عرفات و آمدن ابومازن،
و پس رفت سطح انقلاب اسلامی در ایران و تشدید انحرافی که احمدی نژاد به آن اشاره کرده است، همه مربوط به این دوره می باشد.
خود آقای رفسنجانی پس از
بازگشت از اتحاد جماهیر شوروی تعریف کرده بود چگونه ساخت اجزاء گوناگون مثلا یک
هواپیما در جمهوری های اتحاد شوروی تقسیم شده بود تا ملل گوناگون آن به هم پیوسته باشند. همانگونه که پس از فروپاشی، در مسکو
میوه و سبزیجات یافت نمی شد و کشورهایی انرژی برق نداشتند و دیگران از سوخت بی بهره شدند و یا جنگ هایی برسر خطوط لوله ی نفتی که از چچن می
گذرد یا میان آذربایجان و ارمنستان، دو تکه شدن چکسلواکی، درگیری های اوکراین تا حقه بازیهایی به نام انقلاب های رنگین به
نفع امپریالیسم در صربستان، آلمان دمکراتیک، گرجستان و او کراین و قرقیزستان رخ داد. در آفریقا فقط در عرض چند سال چندین میلیون نفر در کنگو دمکراتیک، انگولا و درگیری های قومی دیگر به قتل رسیدند که در پس آن ها تحریکات
بلژیک و فرانسه یا آمریکا وجود داشت. در کوبا گرچه پس از فروپاشی اتحاد شوروی سطح
زندگی بسیار پایین رفت ( اتحاد شوروی یک روز در میان یک کشتی اقیانوس پیما پر از
همه چیز برای کوبا می فرستاد تا از زندگی مردم کوبا در برابر محاصره ی کامل
امپریالیستی دفاع کند که پس از فرو پاشی قطع شد) اما بعضی از
استادان جوان دانشکده ی آمار و اقتصاد هاوانا در 1992 بر این عقیده بودند
که فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی برای سرنوشت مبارزات طبقاتی دنیامثبت است. بعید نیست دختر بزرگ
"چه" گوارا، که دل پری از بورکراسی "خاص" کوبا
داشت و از شورش کارگری یک کارخانه در سانتیاگو ی کوبا پشتیبانی می کرد نیز فروپاشی
را مثبت ارزیابی کرده باشد.
پس از انحلال بزرگترین حزب
کمونیست جهان سرمایه داری در ایتالیا به دست اقلیت بورکرات رهبری، و ازدواج رسمی آن
با سرمایه داری پس از دوران دور و دراز عشقبازیهای آشکار و پنهان شان، اقلیتی از آن ها این پرش به سنگر دشمن را نپذیرفت و جنبشی به وجود آورد تا علل انحراف و
شکست جنبش کمونیستی را در اتحاد شوروی و در جهان ریشه یابی کند. بمان و صبر کن و
ببین! هیچ گاه این گفتگو آغاز نشد و خود این حزب نیز از هم پاشید تا
این جا که جنبش کارگری و چپ ایتالیاحتی یک نماینده نیز در مجلس نمایندگان ندارد ، وضعیت معیشت مردم ایتالیا بسیار بد و برلوسکنی دست تنها غوغا می کند!
اگرچه در چند سال اخیر، بخصوص
در آمریکای جنوبی و لاتین جنبش های ضد امپریالیستی پیروز شدند و دولت را در دست
گرفتند و به طور کلی روند حمله ی امپریالیسم کند و به ضرر خودش برگشت اما باید از
دوره ی 1990 تا 2005 یک نتیجه گیری کلی بنابر فقدان نقش اتحاد جماهیر
شوروی در عرصه ی مبارزات جهانی به دست آورد. اگر نتیجه این شد که آن قضاوت
مثبت از فروپاشی اشتباه بوده، می توان این را هم بررسی کرد که چرا تقریبا همان
گرایش ها بر علیه دولت هوگو چاوز، لولا دا سیلوا، سوریه، حزب الله لبنان، حماس،
اخوان المسلمین مصر یا حتی پوتین در فدراسیون روسیه این گونه به سختی قضاوت می کند در جبهه ی بورژوازی و حتی امپریالیستی بر علیه نقش انقلابی احمدی نژاد و دولت تحولگرای او یا دولت بولیواری ونزوئلا فعال باشند و انحرافات و فساد موجود را به پای آن ها بگذارند.
در بیشتر کشورهای سرمایه داری
اروپا مردم و کارگران هنوز باید قدرت سیاسی را تصرف کنند اما در ونزوئلا یا
کشورهای آلبا یا ایران خیر. گرچه گرفتن دولت با تصرف حکومت فاصله بسیار
زیادی دارد (و مصدق و آلنده در همان وسط گیر کرده بودند) و در این کشورها نیروهای انقلابی، از راه انتخابات مجلس، فقط به گرفتن دولت
موفق شده اند و تا تصرف قدرت حکومتی فاصله بسیار دارند اما، به همین دلیل،
مرحله ای بینابینی به وجود آمده که در آن، دولت انقلابی برسر کار آمده که در صدد
پیشبرد برنامه هایی در جهت منافع مردم و کارگران و زحمتکشان روستایی بر علیه
دستگاه رانت خواری، تجاری، دلالی و فساد مافیایی، پولهای کثیف و بهشت سرمایه های
باد آورده و بدون مالیات و دست و دلبازی بورژوازی می باشد و بی دلیل هم نبود که هم موسوی، هم رضائی و هم
لاریجانی بر علیه سهام عدالت به عنوان عامل مضر در راه خصوصی سازی اعلام موضع
کردند و محسن رضائی توزیع سهام عدالت را حتی مارکسیستی و از قماش کارهای لنین ارزیابی
نمود. کسانی که تظاهرات خیابانی تهران و شمال پایتخت را مانند انقلاب
فوریه قلمداد کرده و گفتند در پی آن انقلاب اکتبر فرا راه رسیده و کارگران را به قدرت
سیاسی می رساند همان ایده آلیست های محافل بسته و جدا از مردمی هستند که از فروپاشی اتحاد شوروی خشنود بودند و آن را مفید می دانستند.
هنوز هم یک جمع بندی و نتیجه گیری نظری از تمام آنچه که از 1990 به این طرف برسر دنیا و تمام مبارزات آن رفت، بر اساس تجربیات تازه و فراوان بشریت لازم است، پیش از آن که دیر شود. گفته اند زود دیر می شود!
+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد ۱۳۸۸ ساعت 0:22 توسط farrokh bavar
|
در زاویه ی کاخ خشایار شاه،
روی تراس سنگی آن سنگ هایی به شکل دوتا شاخ وجود دارند که معمای آن ها هنوز گشوده
نشده اند. رنگ آن ها از سنگهای محلی پارسه سفید تر است و مقاس آنها کوچک و بزرگ می
شود. و دارای پایه هستند. این ها به پایین افتاده و زیر خاک مانده بودند تا این که
باستان شناس ایتالیایی Giuseppe Tiglia هنگام خاکبرداری از
دیواری که در زمان داریوش بزرگ ورودی اصلی پارسه بوده آن ها را یافته و دوباره
بالای تراس کار گذاشته است.
بلافاصله چند موضوع مطرح می
شود:
-چرا پایین افتاده بودند؟ مگر جان پناه دیگری هم وجود دارد که پایین افتاده
باشد؟ پس این سنگ ها روی تراس گذاشته شده و چفت و بست نداشتند. این نخستین فرضیه
برا این است که آنها را احتمالا خشایارشاهاز جایی دیگر آورده باشد.
-چرا کوچک و بزرگ اند؟ در ایدئولوژی پارسه نظم وجود دارد، همان طور که جهت وجود
دارد و کوچکتر و بزرگتر از یک مضمون واحد وجود ندارد، در حالی که بی نظمی در
ایدئولوژی یونانی و دریای اژه و معماری آنها وجود دارد.
-بخش تحتانی این سنگها کوچک تر و مانند پایه است. اگر احتمالا این پایه ها
نتراشیده و زمخت باشند و با قسمت فوقانی که صاف هستند تفاوت داشته باشد پس می
توانند در حالت اولیه زیر سطح تکیه بوده و چفت و بست می شدند. پس باز هم ممکن است
که این ها جای دیگری بوده باشند.
-نوع سنگ آنها از سنگ پارسه متفاوت است. این هم دلیل دیگر که از این محل نبوده
اند.
-و از همه مهمتر این که چنین سنگی به شکل دو شاخ سمبلی از جزیره ی کرت است.
-آیا خشایار شاه آن هارا بعنوان غنیمت
یا هدیه یا یادگار از یونان آورده بود؟ و یونانی ها یا بهتر بگویم دوریک ها آن ها
را از قلمروی مینوس ها در جزیره ی کرت به یونان آورده و خشایار هم از یونان به
ایران و به پارسه آورده بود؟
-و می دانیم که در جزیره ی کرت گاو بازی هایی بوده و ورزشکاران جوان شاخ گاوی
که در حال حمله بوده را می گرفتند و روی پشت حیوان پشتک و وارو زده و با یک پشتک
دیگر پشت سر گاو روی زمین می آمدند. احتمالا جوان های زیادی برای این ورزش کشته می
شدند و شاید همین کشته شدنشان زمینه ی اسطوره موخر یونانی مینوتاوروس را به وجود
آورده باشد. مردی با سر گاو که مولود شوخی خدایان یونان بوده و در یک هزارتو
زندانی پادشاه کرت بوده و از جوانان آتنی تغذیه می کرده تا هنگامی که قهرمان
یونانی Teseo به آن جا می رود و با نخ مسی که آریان، دختر پادشاه، به او می دهد به درون
لابیرینت رفته مینوتاوروس را می کشد و با کمک نخ موفق می شود دوباره بیرون
بیاید.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 0:38 توسط farrokh bavar
|
اصل
مساله اينستكه مردم بايد خانه داشته
باشند و خانههاي آنها به هنگام زلزله بر سرشان خراب نشود. داشتن خانهاي مطمئن از
اساس زندگي مردم است تا بتوانند توليد كنند و جامعه انساني را به پيش سوق دهند.
درقانون اساسي هر كشوري از داشتن
مسكنبعنوان يكي از حقوق اولية مردم،
مانند داشتن كار، ياد ميشود تا بلافاصله از ياد برود ريرا قدرتها هميشه ازقبل
مردمي كه آنها را به قدرت رسانده اند بخود و ساختن ساختمانهاي نمادين خود رسيده
اند و بقيه را بدست بازار و بده بستان سپرده اند.
مايه
خجالت و شرمندگي است كه در مدرنترين زمان رشد فني و علمي جامعة بشري، بخش بزرگي
از مردم خانه و كاشانه نداشته و پيوسته عدة بيشتري از مردم خانهايشان را از دست
ميدهند و يا جوانها به آن دستيابي پيدا نميكنند. در حالي كه در جوامع روستايي
با اقتصاد عقب مانده يا اولية بشري هيچ دهقاني بدون خانه نبوده و شب را در حاشية
دهكدة لاي كارتونها و آشغالها به سر نبرده است.
اين
مسأله پايه و شالودة علاقة ما معماران و مهندسان براي تحصيل رشتة خودمان يعني راه
و ساختمان، پل سازي و سد سازي و مراكز حرارتي و اتمي ساختمان و غيره است. روشن است
كه علت بيخانماني فزايندة مردم، معماران و مهندسان و كاهلي و تنبلي آنها نيست بل
در اين است كه فعاليت ساخت و ساز ، كه در جوامع روستايي و پيش از آن در دست خود
مردم بوده، اينك در دست به اصطلاح عاميانه، انبوه سازان و به اصطلاح اديبانه، بساز
و بفروشها و دلالانمفت خور و رانت
خواران زمين و زمان و هوا افتاده است. ما هم بجز آلتي ارزان قيمت چيز ديگري در دست
اين مكانيزم دلال منشي و ضد بشري نيستم. اما در هر صورت به فعاليت خود ادامه ميدهيم
و از رو نميرويم. اما شناخت بيشتر ما باعث ميشود كه لااقل چشم و گوش بسته به اين
روسپيگري و چاكرم و مخلصم در برابر بزرگان سرمايه دچار نشويم و اين كار را
اّگاهانه
انجام دهيم.
خود
مقاله
جامعة
شهر نشين بشري تاريخي بسيار قديمي دارد اما ما زياد به عقب و به دوران آتلانتيس،
استون هنژ، ابوالهوليا اهرام ثلاثه و
تخمين سن و سال و رمز و رازاّنها نميرويم.
ميدانيم كه ساختمانهاي اوليه از چوب و تنة درختها بوده كه به تكامل رسيده و
معابد يوناني تقليد ماهرانهاي از همان اسكلت چوبي اما از سنگ بودهاست.
و
بايد بدانيم كه تمدن يوناني تمدني نسبتاً جديد و مؤخر است در حالي كه تمدن جامعة
بشري و شهر نشيني چند هزار سال پيش از تمدن و شهر نشيني يونان، در آفريقا و آسيا،
در بينالنهرين، مصر و در چند جاي جدا از هم در فلات ايران و چين و سواحل غربي
هند، در جزيره كرت CRETA ، در امپراطوري هيتيتها،آزتكها، اينكاها و ماياها در آمريكاي
لاتينبوجود آمده است.
پس
از ساخت و سازهاي اوليه از چوب و ملات گل رس و كاه گل، بشر 6 هزار سال پيش گلرس
را قالببندي كرد و در آفتاب پخت و از آن به عنوان يك واحد و يك عنصر قابل تكثير و
آسان براي ساخت و سازها و مجموعههاي بزرگي مانند زيگوراتهايي چون چغازنبيل
استفاده كرد. اختراع خشت بايد در تاريخ ساخت و ساز بسيار پر اهميت بوده باشد .
همان طور كه اختراع چرخ در روند پيشرفت كار توليدي و آسانتر نمودن و بالا بردن
راندمان كار نقشي انقلابي و اساسي داشته است.
بنابراين،
خشت و سپس آجر پخته به عنوان يك واحد از كل، براي آسان نمودن روند ساختمان سازي و
انعطاف پذيري زياد در شكل پر ارزش ساختمان و همچنين براي توليد سري Serie و پشت
سر هم، و بالا بردن راندمان توليد عناصر ساختمان و خود امر ساخت وساز نسبت به زمان
اجتماعي لازم براي توليد و ساخت، امري انقلابي و اختراعي بس مهم بوده است.
نخستين شهرهاي بزرگ تمدن بشري در بين النهرين، يعني ميان
رودخانههاي دجله و فرآت بر اساس استفاده از همين و.احد ساختماني يعني خشت و آجر
پديد آمده است.
شهرها
و تمدن سومرها در عراق كنوني و شهرهاي آن مانند نيپور ، اوروك، اور Ur- Nippur- Uruk- شهرهاي بزرگي هستند كه ساكنين آن به چند ده هزار نفر ميرسيد، و
داراي كانالهاي آب براي حمل و نقل و كشاورزي بودند و همگي از خشت و آجر ساخته شده
بودند، چه خانههاي مردم معمولي و چه ساختمانهاي رسمي مذهبي – دولتي مانند زيگوراتها.
در
زمانهاي نخستين رشد و گسترش شهرهاي سومر، مالكيت خصوصي هنوز بوجود نيامده بود و
شالودة اقتصادي شهر دولتي و اجتماعي بوده كه گروه زبدگان آن را هدايت و اداره ميكرده
و حقوق و قوانين مربوط به همزيستي و كار و تقسيم كار و غيره را تنظيم كرده است.
جوامع
بعدي در حكومتهاي بابل، آشور و فنيقيه بوده است. و شهرهاي مهم آنها مانند شهر
بزرگ بابل در كنار فرآت،شهري شبيه به
ونيز در ايتاليا بوده كه داراي كانالهاي آبي بسيار جهت حمل و نقل از خليج فارس به
درون بين النهرين بوده است.
كاخ
داريوش اول و كامبيز و پادشاهان ديگر هخامنشي براي چند قرن در ميان باغهاي بزرگ
بابل وجود داشته است و براي منزوي كردن آنها مسير فرآت را تغيير داده بودند. اين
مسأله رفته رفته باعث خشك شدن كانالهاي شهر بابل شد و با جابجايي راههاي حمل
ونقل كالا از خليج فارس و رودخانهها به راههاي امپراطوري ايران، اين شهرها از
رونق افتادند و زوال آنها فرا رسيد. باغ هاي مشهور معلق بابل جزو همين ساختمانهاي
بلند آجري مانند زيگوراتها(observatory) بوده كه يكي از
عجايب خلقت بشر بوده است. طبقه بالايي زيگوراتها جاي رسيدن حنانه، خداي عشق و صلح
بر روي زمين و ملاقاتش با كاهن بزرگ بوده است. ديداري عاشقانه كه در اوايل بهار
يكماه طول ميكشيده و تمام شهر نيز مانند كارناوال به جشن و سرور ميپرداخته.
و
به همين ترتيب، شهرهاي بسيار بزرگ آشور مانند نينوا NINEVEH، و
شهرهاي بزرگ و زيباي فنيقي كنار درياي مديترانه، در لبنان فعلي مانند بيروت،
سيدون، تيرو و نابلوس كه روي دماغهها يا جزيرههاي نزديك ساحل قرار داشته و از
سنگ ساخته شده بود.
چوب،
كاهگل، سنگ، خشت و آجر بنا بر شرايط اقليمي و محيط زيست. طبيعي است كه در جنگلهاي
آلمان از كاهگل و خشت خام و حتي آجر استفاده نميشده و بشر عصر حجرجديد
Neolitic از چوب استفاده ميكرده و خانههاي خود را جدا از هم و روي پايههاي
چوبي با سقفهاي شيبدار تند ميساخته.
در
ايتالياي Neoliticهم خانههاي گرد و بيضي
شكلي از سنگ و سقف چوبي و اليافي شيبدار ساخته شده بود اما در دورة اتروسكها،
خانهها چوبي و روي پايه و سقف شيبدار با سازة چوبي و روكش سفال پخته بوده كه
بهترين شكل در برابر زلزله بوده است زيرا سقف خانه هر چه سنگينتر باشد بيشتر به
قدرت تخريبي زلزله ميافزايد و آنها از اين هوشياري برخوردار بودهاند. در حالي كه
ساختمانهاي رسمي شان مانند معابد و تئاترها را از سنگ و ديوار و ستون ميساختند و
داراي معماري شبيه به معماري يوناني بوده چرا كه مبدا تمدن اتروسكها در قلمروي
ليدي و تروآ و تمدن دوريكها و يونيكها همگي در يك خطه . در سواحل آسياي صغير، از
السپونتو و داردانل به پائين بوده است.
ساختمانهاي
رسمي حكومتهاي فراعنة مصري از سنگ بوده است. به جز اهرام ثلاثة مصر و راز و رمز
آن، معابد و ساختمانهاي قدرتهاي بزرگ مصري نيز تماماً از سنگ بوده است.ستونها بسيار بزرگ و پهن و فاصلة آنها نسبتا
كم بوده است. اين مساله از زيبائي شناسي مصريان باستان نميكاهد. ظرافت و تناسباتي
كه آنها در نقاشيهاي آرامگاهها و در مجسمه هايشان بكار برده اند خارق العاده
وخيره كننده است، مانند حالت چشم و
برجستگي خطوط دور لبهاي مجسة زني از سنگ خاراي سياه كه اشاره اي ظريف به لبخند
دارد و به ژوكوند شرق شناخته شده است و نمايانگر ذوق و زيبائي شناسي آنها بوده
است. پوشش اهرام ثلاثه با سنگ صيقل خوردة سرخ فام خارا كه بدبختانه صلاح الدين
ايوبي از عباسيان دستور به تخريب آنها داد و اهرام را براي ساختن قاهرهمعدن سنگ اعلام كرد نيز ميبايست از شيفتگي خارق
العاده اي برخوردار بوده باشد، كه همراه با رازهاي نگاشته بر آنها، براي هميشه از
بين رفته است.
اريش فون دنيكن در چشمان ابولهول به
رمز وراز بسياري در اهرام اشاره
ميكندكه آنها را از تواناييهاي بشر دور ميكند.
بجز دو ميليون سنگ خاراي بريده شده، به وزناز يك تا چهل هزار كيلوگرم كه در ساخت هرم بزرگ جيزه بكار رفته،يا برابري فاصلة آن از مركز زمين با فاصلة آن
از قطب شمال و قطب شمال از مركز زمين، يا واحد اندازه گيري مقدسي كه در ساخت آن
بكار رفته، يعني63.5 سانتيمتر، كه برابر
با يكهزارم مسافتي است كه كرة زمين در گردش وضعي خود در خط استوا در يك ثانيهميپيمايد و كهضرب در 365.342 كه تعداد روزهاي سال شمسي حاره است، با طول قاعدة مربعي آن
برابر ميشود، و باز هم، ارتفاع آن ضربدر 10 بتوان 9 با فاصلة زمين تا خورشيد برابر
ميشود، هرم دقيقا در چهار جهت اصلي ساخته شده بود.بعلت نوسان حركت محور زمين، همانطور كه
كانالهاي باصطلاح هواكشي هرمكه در جهت
ستارگان سيريو و اوريون قرار داشته و اينك انحراف پيدا كرده، جهت قاعدة هرم نيز به
شمال،3 درجه انحراف پيدا كرده است . جهت
ستارة شمال را ايرانيان نيزاحتمالا توسط مصريان ميشناخته اند امااز آن برايجهت يابي كعبة زرتشتيا تخت جمشيد
استفاده نكرده اند. بنابر توضيح و تشريحي كه مرادي غياث آبادي از معنا يكعبة زرتشت ميدهد، تعيين جهت آن را بنا بر
پنجره هاي آفتاب سنج وپله هاي آن، در رابطه با اعتدال بهار و پاييز و انقلاب
تابستان و زمستان خورشيد و شرايط خاص كوهحاجي آبادميبيند كه15 درجه يا كمي بيشتر به غرب نسبت به شمال
چرخيده است. چرخش تخت جمشيد نيز نسبت به چهار جهت اصلي 18 درجه به غرب است و
شايددليل آن همان پيوند با آسمان و ميترابوسيلة همان پنجره هاي آفتاب سنجي است كه روي
ديوارهاي ورودي تخت جمشيد وجود اشته است.نبايد تعيين اين جهات را اتفاقي و در رابطه با شرايطي كه كوه رحمت و حاجي
آباد تحميل ميكردهتصور كرد.بنابر سيستمي كه مرادي غياث آبادي توضيح
ميدهد،تابش خورشيد روي پنجره هاي كعبة
زرتشت فرا رسيدن نوروز را هفته به هفته خبر ميدهد، و با اهميتي كه مراسم نوروز در
مجموعة پارسه داشته، تعيين جهت اين ساختمانها با آفتاب، آنها را با آسمان و
نيروهايش پيوند داده واز اين نظر ابدي ميكرده است.
تخت
جمشيد، پارسا گارد و ساختمانهاي رسمي دولتهخامنشي با ساختمانهاي سنگي مصري و يوناني تفاوت زيادي داشته زيرا تيرها و
سقف تخت جمشيد چوبي بوده، آنرا بسيار سبكتر و در برابر زلزله انعطاف پذيرتر و
مقاوم تر ميكرده و بنابراين فاصلة ستونها و ارتفاع آنها ميتوانستبيشتر و قطر آنها كوچكتر باشد. البته گذاشتن
تير چوبي بر روي ستونهاي سنگي يك ابداع ايراني نيست. ساختمان شوراهاي يونانيها
بنام اكلسياس تريون با خرپاهائي بطول 15 متركه روي ستونهاي سنگي مستطيل مينششسته كه اگرچه بنا بر مدترك موجود به دوره
ي دمكراسي يونان مربوط ميشوداما تركيب
چوب با سنگ و ستون سنگي در معماري پيش از معماري هخامنشي نيز وجود داشته است.
يك نويسندة زن فرانسوي كه به ايران
سفر كرده بود و پرسپوليس را ديده بود نوشته كه تخت جمشيد در روزگار خود با ستونهاي
رنگي و سر ستونهاي عقاب و گاو مانند، ميبايست زشت بوده و احساس ترس و و حشت را
القا ميكرده.
بر
عكس اين گفته بايد به تناسبات اين مجموعه توجه كرد كه ارتفاع و نازكي ستونها و
فاصلة آنها از يكديگر فضايي باز را بوجود ميآورده كه احساسي دلباز و در عين حال
پرانرژي و چابك و قدرتمند را القا ميكرده است.
از آنجايي كه چندين قرن از كوچ روي فارس ها و
مادها گذشته و هخامنشيان ساختمانهاي بزرگ ديگري مانند كاخ كورش دراكبتانا و سالن
جماعت در پاسارگاد، كاخ داريوش و كامبيز در بابل را ساخته اند،و اينك آنها در پي ساختن بارگاهي بس بزرگ
هستند، اين پرسش پيش مياّيدكه با علم به كوتاه مدت بودن عمر مفيد چوب، حتي بلوط،
سرو يا سدر لبنان نسبت به سنگ، چرا هخامنشيان، نخستين امپراطوري تاريخ جهان كه خود
را بهيچ وجه موقت و گذرا در نظر نميگرفتند و در ابتداي قدرت خود در پي ساختن
مجموعهاي بزرگو ابدي هستند، تيرچوبي را
بجاي سنگو ستون سنگي را بجاي آّجر انتخاب
كرده اند؟ آيا امپراطوري هخامنشي كه نظامي جهاني از ملل گوناگون بر پا كرده،هنوز ديركهاي چادر هايش را سرمشق معماري كاخهايش
ميداند؟
پاسخ اين است كه اّنها با شناخت كاخها و معابد
مصري، آّشوري و بابلي و زيبائي سنگين فضاي اّنها بدنبال فضائي كشيده ، بلند و باز
بوده و ابديت سنگين اّشوري- بابلي و مصري را فداي زيبائي چابك و دلباز و بلند
پرواز فضاي خود كردهاند. اين گونه زيبائي فضانتيجة انديشه و برنامه هاي آنان در نظمي است كه هخامنشيان در ميان ملل
ساختهاند. امپراطوري كورش جوان تنها در مدت 20 سال از هند تا داردانل بوجود آمد و
اگرچه بر روي زمينة مساعد قلمروي حكومت بزرگ ماد تكيه ميكرد، بهر حال تمام روند
شكل گيري امپراطوري و سرداران و مديران آن تند، چابك و جسورانه بوده است.بهرحال، مهندسان اّن زمان با انتخاب تركيب
ستون سنگي و تيرهاي چوبي و چفت و بستهاي آّن، مسألهي محاسبات ساخت و ساز را نسبت
به ساختمانهاي تمام سنگي مشكلتر و پيچيدهتر كرده، ابديتش را زير سوال برده و
براي اينكار در خود جسارت و شجاعت بسيار زيادي را سراغ گرفتهاند.
ما
ميتوانيم با فانتزي و شهود خود در بحث و گفتگوي معماري و زيبائي شناسي و محاسبات
سازهاي مهندسان هخامنشي شركت كنيم و بفهميم چرا اّنها در ميان آّن همه نمونة
معماري بدنبال طرحي رفتند كه پيچيدگيهاي ديگر يا تازهاي براي چفت و بستهاي چوب و
سنگ داشت، زيرا ميبايستتيرهاي چوبي عمود
بر هم رايكبار روي گردهي سرستون و بار
ديگر روي سرآّن تكيه داده و بيكديگر بدوزد و سفت كند (اگرچه در طراحي هاي موجود،
تيرها تنها در يك جهت يا در دو جهت هم سطح تصوير شده اند)،سقف ها را باد بندي كند و بخواهد كه چند قرن هم
پابرجا بماند اّيا بزحمتش ميارزيد؟ و آّيا روحيه، اقتدار واستواري امپراطوري رو به گسترش را پاسخگو بود
؟ آّنچه كه ميتوانيم حدس بزنيم اينست كه قصد آّنها برهم زدن تناسبات گذشته و حال و
هواي معماري نمادين قدرتهاي بزرگ كهنة موجود بوده تا در بيننده احساس تازهاي از
فضا و روحية چابك و قدرتمند امپراطوري را بوجود بيآورند و در ضمن به نياز فضائي
بزرگ براي گردهمائي نمايندگان ملل و كشورهاي امپراطوري نيزپاسخ دهند كه در چشم
بيننده چيزي شبيه به يك خواب و خيال باشد تا يك واقعيت ملموس: با انتخاب سقف سبكتر
چوبي، ارتفاع ستونهارا از 7 متر دوريك تا 19 متر و فاصلهها را از 4 متر دوريك تا
حد ممكن و تا مرز خطر 9 متري افزايش دادند،و فضائي بوجود آوردند كهدرست همان
روحية جسور، چابكو بيپروايي است كه
آّنها را از ابديتعمارتهاي سنگين و خفه
و بسته ي قدرتهاي شكست خوردة بينالنهرين و مصر متمايز مينمود و از كاخ داريوش
در شوش، با ستونهاي بلند 20 و فواصل 8متري پيروي مينمود.
چراپس از چند دهه،در زمان خشايار،
تالار صد ستون را با ستونهاي كوتاهتر11
متري (14 متري. هرتسفلد)ميسازند؟پروژه ي تخت جمشيد،طرحي است كه به يكباره ريخته شده و دستخوش
سليقه هاي اين معمار يا آن پادشاه نيست.كم كم در طول صد سال ساخته شده و بنابراين، كاهش ارتفاع ستونهاي كاخ صد
ستون نسبت به كاخ آپادانا مي بايست طبق نقشه هاي از پيش آماده شده انجام گرفته شده
باشد. و اگرچه از ستونهاي آن بجز ته ستونهاي سنگي آن چيزي بجا نمانده اما چيزي كه
پژوهشگر ايتاليائي آربوريو ملاّ در كتاب خود امپراطوري پارسها مينويسد كه
ستونهايتالار صد ستون از چوب بوده، حرف بي ربطي بنظر ميآيد. ستونهاي ساختمانهاي
پيشينيان در شمال ايران و اورارتو از تنة درختان بوده اما استفاده از آن در ميان
ساختمانهاي پارسه بيشتر به شوخي ميماند.
تعداد 111 پلة ورودي اصلي پارسه كه برابر با 111
منزلگاهي است كه در طول جادة شاهنشاهي از شهر ساردي، پايتخت ليدي تا شوش بطول 2500
كيلومتر ساخته شده بود نمونة ديگري از برنامه ريزي متمركزمديريت امپراطوري است كه ميتواند شبة هرگونه
مداخلةسليقه ها را نفي كند. نوشتة كتيبة
داريوش نيز كه تمام عناصر ساختماني و تزييني كه از مناطق گوناگون و راههاي مشخص
براي ساختن تخت جمشيد رسيده را بر ميشمارد، نمونة ديگري براي توانائي آنها در
برنامه ريزي متمركز و تنظيم اجراي آن با همكاري توانائيهاي تمام كشورها ميباشد.
براي شركت درآّن گفتگو اين را بايد دانست كه
اساس اّنرا نهمحاسبات فني سازهاي تشكيل
ميدهد و نهحتي اصولزيبايي شناختي،بلجسارتي ناشي از عقايد جوانترقدرت
موفق، پر اميد و پر تحرك،گسترده و باز
برروي تجارب و عقايد و پيشرفتهاي ملل د يگراست كه استوانة كورش بزرگ بعنوان نخستين
اعلامية حقوق بشر نمونة بارزآّنست.
قدرتيكه با تسخير كشورهاي ديگر،از اينكه به “ اّنها اّسيبي نرسيده و هستي
ديگران به چپاول نرفته و هر ملتي ميتواند عقايد و مذاهب خود را حفظ كند …“ذوق ميكند وآّنرا برنامة خود ميكند و در آّغاز همه را آّزاد ميگذارد تا اّنطور كه ميخواهند
بزندگي اقتصادي و اجتماعي و مذهبي خود ادامه دهند. كودش در مراسم جشن خداي بعل در
بابل شركت ميكند و خرج باز سازي معبد سليمان را هم به قوم يهود ميپردازد.
كورش
زياد عمر نكرد تا پر روئي راهبان قوم يهود را ببيند كه او را در تورات آلت دست
خدايشان معرفي كردند،و ديگر امپراطورهاي
ايراني هم كه با بانكدارهاي بزرگ يهود و بابلي كنار آمده بودند و براي پيشبرد
كارهايشان از امكانات آنهااستفاده
ميكردند، لابد بر روي احكام رهبران قوم منتخب خدا كهكورش را بردة خداي خود دانسته ووظيفة او را آزادي قوم يهود دانستهبدون آنكه خود متوجه شده باشد،چشم فرو بستند.
اين
نوع تفكر كاذب راهبان و نويسنده گانقوم
يهود اين شك را هم بوجود ميآورد كه داستان تسخير شهر بابل، پس از دو جنگي كه
سرداران كورش با سرداران پادشاه بابل كردند و پيروز شدند، آنطور كه تورات مينويسد
نبوده، همانطور كه تخريب شهر بابل آنطور كه خداي انتقامجوي تورات تصوير ميكند
اتفاق نيفتاده است،و تورات ميخواسته قومش
را طلبكار كند و در اينكار بهر تقدير موفق ميشود.
امپراطوري ايرانمشكلي در استفاده از داناييهاي ديگران نداشت و
برعكس،از همة تواناييهاي موجود استفاده
ميكند. بر اساس حقوق بابل و قانون همورابي،حقوق و قوانين گستردهاي براي كشورهاي مسخر در بين النهرين پياده كرد، حقوق
و قوانين تازهاي را در دولت شهرهاي يوناني نشين سواحل آّسياي صغير براي از بين
بردن جنگهاي پيوسته ميان آّنها تهيه كرده و به اجرا گذاشت، تا اّنجا كه يكي از
تاريخ نويسان كتاب “يونانيها و ايرانيها” ، تاليف هرمان بنگستن، استاد تاريخ
دانشگاه مونيخ، مينويسد: “ اگر خشايارشاه در يونان شكست نخورده بود براي سرنوشت
خود يونان بهتر بود…. و
از جنگهاي سي سالة پنوپونزو جلوگيري ميكرد”، و احتمالا مقدونيها نيز بعد روي
يونانيها به پيروزي نميرسيدند.يك مورخ
انگليسي، در ميان هجوم عقايد اروپا مركر نويسندگان ديگر، براي بيان اين عقيده بايد
جسارت واعتقادي محكميداشته باشد.در ضمن ايرانيهااز الفباي فنيقي بعنوان سادهترين و سريعترين
الفبا در ميان ديگران، بطور گسترده در تمام سرزمين امپراطوري استفاده ميكردند،
همانطور كه از ديگر الفباها وزبانهانيز
بر حسب مورد، استفاده ميكردند. بنابراين، در معماري تخت جمشيد، پيش از هر چيز،
يعني پيش از مسايل نياز به تالاري بزرگ با گنجايشي زياد، و مسايل فني سازههاي
گوناگون مربوط به آن، و يا زيبايي ستونها و سرستونها و پيكار دايمي شير و گاو،
مرداد و ارديبهشت،و نمايش زيبايي اندام
آنها، بايد به دنبال يك ايدة منسجم از مديريت و رهبري سرزميني پهناور گشت كه بيشتر
تمدن هاي بزرگ هزاره پيش از خود را با پيشرفتها و مشكلاتشان در خود گرد هم آورده
بود، كه شكل معماري آن اساسيايدئولوژيك
داشته و انعكاسي از گسترش قدرت فزايندة آنها تا دانوب و همكاري نيروهاي ملل
گوناگون مانند فنيقيها و شهر دولتهاي مختلف يوناني نشين بوده است
همان
طور كه ستون هاي كلفت و سنگين و تقريباً چسبيده به هم ميدان سن پيترو در واتيكان،
انعكاس و نمادي است بر خلق وخوي بسته و فكر و انديشهاي منفعل از طرف قدرتي بزرگ
كه اينك سيري قهقرائي ميپيمايد و زورش به پادشاهان فئودال اروپائي كه از پرداخت
ماليات سرباز ميزنند نميرسد، و با اين مجموعه ستون هائي كه به شكل دو بازوي بزرگ
وزين گرداگرد ميدان روبروي كليسا ميكشد، روحية پر انعطافي كه هنوز از زمان رنسانس
در پروژة ميكل آنجلو بوناروتيبه چشم ميخورد
را به تهديدي بزرگ، عبوس،مكدر و قلدر
تبديل ميكند ، نقاشيهاي او را در سيكستين ستر عورت ميكند و انديشمندان و ساحره ها
و دهقانان سر به شورش بر افراشته را در باصطلاح شب سن بارتولومئو، در جنوب فرانسه
و در آلمان ميسوزاند و قتل عام ميكند.
معماري
بخودي خود وجود ندارد و بازتابي از سليقه ها، انديشه ها و عقايدي است كه از قدرت
اقتصادي و نيازهاي آن و تحولات اجتماعي زمان خود ناشي ميشود.
بهمينگونه،
امروز هم معماري و شهرسازي ايران انعكاسي از تغيير و تحولات اقتصادي،انباشت زياد و سريع ثروت در دستهاي اقليتي بي
علاقه به فرهنگ و حريص، و جابجاييهاي سريع اجتماعي، و ذوق و سليقة تازه بدوران
رسيدههايي ميباشد كه فرهنگي پويا نداشته،آينده اي براي خود تصور نميكنند، حرص ميزنند و مصرف ميكنند و ميروند و كه
واكنش نفي و روند معكوس خود را هم همراهيدك ميكشندو پروار ميكنند.
تناسبات كشيده و بلند را يونانيها هم پيگيري
ميكردند و ميتوانآن را در تغيير
تناسبات ستونهاي كوتاه 7 متري و پهن دوريك در معابد دورههاي نخست در پلوپونز،
پائستوم در جنوب شهر ناپل يا در معابد سيراكوز و درة معابد اگريجنتو در سيسيل تا
آخرين وكامل ترين و زيباترين آنها در
اكروپوليس، در پارتنون به بلندي 10 متر،و
همچنين ميان ستونهاي دوريك و كشيدگي ستونهاي يونيك در ادوار مختلف تا بناهاي
رومي در ايتاليا يا ليبي و لبنان مشاهده كرد. اين مساله كه يكي به معابد مربوط
ميشود و ديگري به سالنهاي جماعت، فرقي در نفس امر نميكند و مثال آنرا ميتوان در
روند تغييراتي كه در خود معماري مذهبي در يونان يا ميان معماري كليساها از رومانيك
تا رنسانس و بلند پروازي سبك گوتيك مشاهده كرد.
اين
ساختمانهاي تاريخي احتمالاً ميتوانستند تا به امروز هم سالم به دست ما رسيده
باشند اگر مداخلة ويرانگرانة تاريخ بشريت آنها را تخريب نكره بود. پارتنون در
اكروپوليس را كه عثمانيها از آن براي انبار باروت استفاده ميكردند، با شليك توپ
يك كشتي ونيزي به ملواني يك اسكاتلندي به هوا پريد و بعد دوباره تا حديمرمت شد. تخت جمشيد هم گويا عمداً بدست اسكندر
مقدوني به آتش كشيده شد تا انتقام آتش سوزي آتن به دست خشايار شاه را گرفته باشد.
اگرچه، اسكندر مقدوني آرامگاه كورش را بازسازي كرد و كسانيكه بآن دستبرد زده بودند را تنبيه نمود، و حتي بيشتر
از آن، امپراطوري خود را از روي ايدة امپراطوري ايران اقتباس كرد و در پي ساختن
قدرتي بزرك بر پاية وحدت دو ملت بزرگ ايران و يونان بود كه مخالفت سرداران او و
مرگ زودرسش آنرا ناكام گذاشت اما دست به ويرانگري اسكندر بسيار توانا بود كه در
نابودي تمام شهرهاي فنيقيه به اثبات رسيده است. وانگهي، بايد باور كنيم كه اسكندر
كاخ زيباي داريوش اول در شوش رابي گزند
باقي گذاشت تاشاپور اول آنرا ويران كند و
كاخ خود را روي ويرانه هاي آن بسازد؟ بنظر ميآيد كه پوپ اينگونه فكر كند، همانطور
كهفدريكو آربوريو ملاّ نميخواهد بپذيرد
كه اسكندر مجموعة تخت جمشيد را ويران كرده باشد. آنچه كه ميدانيم اينست كه اسكندر
براي رسيدن به پارسه جنگلها و روستاهاي لرستان را به آتش كشيد تا بر لرهائي كه
راهش را بسته بودند چيره شود.او براي
پايتخت امپراطوري خودشهر تازه اي را در
جاي ديگري كنار رود دجله انتخاب كرد و سلوكيه را ساخت، كه بعد پارتها، با شكست
سلوكيان، تسيفون را در كنار آن بپا كردند. آيا اسكندر پايتخت امپراطوري را جابجا
ميكند اما پارسه وشوش را بحال خود
ميگذارد؟ شما اينطور فكر كنيد. من فكر ميكنم باز سازي آرامگاه كورش و تنبيه
چپاولگران آنميتواند دليل ديگريداشته باشد.
اما
در بارة ساختمانهاي مردمي:ساختمانهاي
خشتي كه امروزه هنوز هم در اقليم خشك و نيمه خشك ايران ساخته ميشوند داراي همان
سازههايي هستند كه زيگوراتها و شهرهاي بينالنهرين در پنج هزار سال پيش داشتند.
ساختمانهاي
كاه گلي هم قدمتي به همين اندازه و يا بيشتر داشتهاند و كاه گل هم يكي از زيباترين
ابداعات انسان است كه با مواد اولية در دسترس همه، همان كاري را ميكند كه امروز
بتن مسلح انجام ميدهد. مضافاً اين كه گل رس، با جذب باران، عايق رطوبتي هم ميشود.
اين ساختمانها اگر مرتفع نباشند و سقف آن در اثر اضافات كاه گل در طول سالها
زياد سنگين نشده باشد، تيرهاي چوبي بام در ديوارهاي عريض خوب چفت و بست شده و عرض
ديوار را رد كرده باشد، در و پنجرهها در كنار و در گوشههاي ديوار ها باز نشده
باشند و خود ديوارها زياده از حد دراز نباشند و داراي كلاف بندي چوبي بوده و پي و
شالودة ساختمان هم مجكم باشد، در مقابل زلزله ميتواند مقاوم باشد.
شكل
ديگر ساختمانها، تركيبي از سنگ و چوب و كاه گل بوده و ساخت اين نوع ساختمان هنوز
هم ادامه دارد. براي مثال ميتوان از نمونه دهكدة زيارت در ارتفاعات ييلاقي نهار
خوران گرگان صحبت كرد. هنوز هم خود روستاييان و خانواده و دوستانشان اين خانهها
را ميسازند و داراي شالودهاي از سنگ بوده و ديوارهاي طبقة هم كف نيز اغلب از سنگ
است و ستونهاي چوبي كه بدنة درخت است در لاي ديوار سنگيگير كرده و سپس يكي دو طبقة ديگر بالا مي رود.
يكي دو طبقه اي كه محل سكونت خانوادة روستايي بوده و هست. اين ستونها با تيرهاي
چوبي چفت و بست شده ، داراي باد بندهايي از شاخة درختها است و سپس تمام ديوارها
مانند سبد با شاخههاي كوچكتر بافته شده و رو و پشت آن با گل رس پر ميشده. جالب
اينست كه زيارت پيوسته دچار زلزله ميشود بدون اين كه خانهها خراب شوند.
البته
خوب از كار در آمدن اين سازه بستگي به نكات زيادي دارد كه از نوع چيدن سنگ و ملات
آن، انتخاب چوب و هنگام قطع درخت( پس از ماه شب چهارده) و دو شاخه بودن سر آن كه
محل تكيه تيرهاي افقي است، دوخت و دوزها و خوب ورز آوردن كاه گل جزيي از آنها است.
دقت
انسانها در تكامل ساخت و ساز و كاوش آنها براي بهينه ساختن صنعت و به كار گيري
بهتر آنها را ميتوان براي مثال در فن كشتي سازي مد نظر قرار داد. براي قرنها و
هزاران سال، كشتيهايي كه مصريها ميساختند از خيزران بوده، كف صاف داشته و روزها
از بندري به بندر ديگر و در نزديكي ساحل جابجا ميشده و شبها در ساحل پهلو ميگرفتند.
كشتيهايي كه اگر به وسط مديترانه ميرفتند، در برابر امواج غرق ميشدند. اختراع MICENEI، از
شرق يونان و فنيقي ها (كنعانيها) كشتيهايي بود از چوب كه (در امتداد زير كشتي)
تنة درختي سنگين به طول يك درخت سدر، يعني 25 تا 30 متر قرار ميگرفت كه انتهاي
آن، يعني دم كشتي رو به بالا برميگشت.
كف
اين نوع كشتي صاف نبوده و در مقطع خودبه
طرف تنة درختC H I G L I A رو بهپايين و وسط كشتي شيب داشته و قابليت كشتيراني در وسط دريا را داشته است.
فنيقيها، بزرگترين كشتي رانهاي زمان، داراي چنين كشتيهايي بودند كه از ستونهاي
هركول (جبل الطارق) به دنياي بيرون ميرفتند، كاري كه يوناني ها قادر به انجامش
نبودند،تا به انگلستان براي استفاده از
معادن قلع و به كامرون برسند و قارة آفريقا را دور بزنند. احتمالا دانته ازتاريخ فنيقي ها اطلاع نداشته كه اوليس را در
همآنجا غرق ميكندو به جهنم ميفرستد و روي دست هومر ميزند. مردمي كه بتوانند چنين
مهندسي پيچيدهاي را اختراع و طراحي كنند و بسازند و آب چشمه هاي كف درياي
مديترانه را با لوله هاي مركب از قيفهاي سفالي وارونه، به سطح شهر بياورند و يا با
انداختن تورهاي ماهيگيري عميق در جبل الطارقاز جريان تند زير دريابراي چيرگي
بر جريان مخالف سطحي، چيزي كه يونانيان نميشناختند، استفاده ميكردند،بدون شك در زمينه معماري پيشرفتهاي بزرگتري
نيز كرده بودند كه ويران شد و از ميان رفته است.
ساختمان آرشيو مدارك داريوش دوم در شهر اوروك
نشاني از همين است. از آنجايي كه اين مدارك حسابرسي همگي بر روي لوحهاي گل رس
نگاشته ميشد و تا به امروز رسيده، در اين ساختمان سيستمي از كانالهاي آب قطرهاي
تهيه شده بود كه هواي آن را هميشه در رطوبتي ثابت و تحت كنترل نگهميداشت.
ساختمانهاي
سنگي فنيقي تا ارتفاع 6 طبقه ، بسته بروي دريا با پتجره هاي كوچك، اما دلباز بسوي
كوههاي پشت شهر بوده كهاسكندر
مقدونيآنها را تا شالوده ويران كرد و
اكنون پي سنگي آنها زير سطح آب به چشم ميخورند.
يكي
ديگر از نمونه هاي بسيار زيبا و ارزندة معماري و مهندسي پلهاي ساساني شوشتر است كه
بينشي كاملا متفاوت نسبت پلهاي ديگر در تمام زمانهاي بعدي خود دارند. وجه تمايز
ميان آنها كاربرد سد بودن و تنظيم آب نيست بلكه تمام پلها راه رابخط مستقيم كوتاه ميكنند در حاليكه پلهاي شوشتر
مار پيچ وار سربالايي و سرپاييني ميرود و در برابر طغيانهاي 4 متري كارون تاب
ميآورد، آسيابهاي آبي را براه مياندازد و آبرا هم تنظيم ميكند. هيچ كجا پلي مانند
پل شادروان و پل لشکر، در كنار امامزاده عبداله پيدا نميكنيد كه پر پيچ و خمباشد.البته اينرا هم يك جادة فلان شهردار دو تكه كرده، يك تكه از پل، مانند دم
كنده شدة مارمولك، به يك كنار افتاده، آسيابها را تخريب شده وبجاي آنها سوله هاي حلبي ساخته شده است. باز هم
بگوييم هنر نزد ايرانيان است و بس!
تاريخ
فنيقيها و اتروسكها : گرهارد هرن – تاريخ سومرها،
يونانيها
و ايرانيها: هرمان بنگستن – سنوفونته. توسيديده،ماير
تاريخ
شهر : بنه ولو. تاريخ ايران: پوپ
امپراطوري پارسيان: فدريكو آربوريوملاّ
+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 19:28 توسط farrokh bavar
|