هرم بزرگ جیزه. هرم خوفو.

 

                                                  

اهرام ثلاثه.  مکان تلاقی مدار 30 درجه ی شمالی با نصف النهار 30 درجه ی شرقی

 

 پیرامید. پیرا یعنی آتش. آمید یعنی درون.   Secret Power of Pyramids:Bill Schuld. Ed Pettit

 هرم بزرگ خوفو: ارتفاع: 146.6 متر. اضلاع قاعده از 230.26 تا 230.45. زاویه سطوح نسبت به افق 51.51 درجه. عدم تقارن کامل هرم نه از روی دقت کم بل عمدی است زیرا در صورت تقارن کامل، انعکاس انرژی کیهانی درون هرم احتمالا یکدیگر را خنثی می نمودند. ارتفاع اطاق پادشاه یک سوم ارتفاع از قاعده. اندازه های اطاق پادشاه: طول 20 کوبیت. عرض 10 کوبیت. ارتفاع 5 کوبیت ضرب در رادیکال 5 . قطر اطاق 25 کوبیت. قطر وجه کوچک 15 کوبیت. این مثلث قائم الزاویه 15 و 20 و 25 کوبیت همان مثلث قائم الزوایه ی ایزیاک با اضلاع 3 و 4 و 5 است که هزاران سال بعد به نام فیثاغورث ثبت می شود. کوبیت= ذرع مقدس= 0.525 متر. چگالی سنگ گرانیت درون اطاق 5.7  برابر با میانگین چگالی کره زمین است.

هرم خفرن : ضلع قاعده 215.16 متر.  ارتفاع 143.87 متر. میل 52 و 53 درجه

هرم میکرینوس: ضلع قاعده 104 و 102 متر. ارتفاع 65.6 متر. میل 51.2 درجه

ابولهول = Sphinx . جهت یاب اعتدال بهار و پائیز. در میان دو پنجه ی ابولهول یک اوبلیسک قرار داشته که با اندازه گیری سایه و حرکت ستارگان مانند تقویم نجومی به کار گرفته می شد.

هرم بزرگ جیزه. خوفو

ناپولئون بناپارت در روزهای آخر عمرش در جزیره سنت هلن گفته بود: "گفتنش حالا چه فایده دارد؟ اگر هم بگویم باور نخواهید کرد!". او، هنگامی که در 1799 مصر را فتح کرد، ساعتی را تنها در اطاق پادشاه، در مرکز ثقل هرم جیزه گذراند و رنگ پریده و آشفته از آن بیرون آمده بود اما هیچ گاه آن تجربه را بازگو نکرد اما با تجربه های پژوهشگران دیگر به نظر چنین آمده که این اطاق قدرت پیش بینی بوجود می آورد. به نظر پژوهشگران، ناپلئون جوان آینده ی خود را در لحظاتی که در اطاق فرعون گذراند دیده بود.

یکی ازحوادث عجیب کره ی زمین در سرزمین مصر و پیرامون تقاطع مدار 30 درجه و نصف النهار شرقی 30 درجه  با ساخت اهرام ثلاثه و به اصطلاح ابولهول اتفاق افتاده است. اهرام ثلاثه و اهرام دیگر در جهان، مانند دایره های سنگی استون هنژ و آثار مشابه دیگر در جزایر انگلستان و آثار سنگی بزرگ دیگر در آمریکای لاتین یا سرهای بزرگ در جزیره ی پاسکوا (ایستر) اتفاقاتی هستند که هنوز چگونگی آن ها، برغم کوشش بسیار زیاد پژوهشگران، آشکار نشده و نظر دانشمندان نسبت به ساخت و ماهیت و دلیل آن ها بسیار متفاوت است. دانشمندان ژاپنی کوشیدند سنگ هایی را از کوه های اسوان به کنار نیل بیاورد اما کشتی خیزرانی آن ها هنگام خالی کردن سنگ در ساحل غربی نیل واژگون شد و پروژه را ترک نمودند. گروه دانشمندان آمریکایی نیز پس از صرف هزینه ی هنگفت آزمایش، کار را نیمه تمام رها کرد. تازه، آن ها سنگ های 2 و 3 هزار کیلویی را جابجا کردند نه سنگ های هفتاد هزار کیلویی را. سازندگان هرم جیزه مدارها و نصف النهارها، قطر زمین و سرعت گردش آن در مدار استوا را می شناختند. ذرع مقدس، یا کوبیت، که ضریب معماری هرم خوفو است برابر است با جابجایی زمین در مدار استوا در یک ثانیه تقسیم بر یک میلیون. اوبلیسک هایی که اروپایی ها و آمریکایی ها بعنوان تحفه با خود بردند روی یک نصف النهار یا یک مدار به فاصله ی معین قرار داشتند  و با برش شیب دار نوکشان وسیله هایی برای اندازه گیری فاصله ی زمانی حرکت ستارگان بوده تا از جمله مدارهای زمین را اندازه گیری کنند. اندازه ها یی که هزاران سال بعد با نام یونانی پی و فی، یا به نام تناسبات طلایی مصطلح شدند در تمام اجزائ این هرم موجود است. این سازندگان آثار خود را در مکان های خاص که زمین دارای انرژی و میدان مغناطیسی بزرگی است ساخته اند و هنگام کسوف و خسوف می توانستند مکان و توان مغناطیسی زمین را یافته و آزمایش کنند. آن ها ماهیت زمین و سیستم شمسی را می شناختند و هرم جیزه را مانند یک آنتن فضایی، یک شکل هندسی متناسب با شکلی که اگر نوک هرم در قطب شمال باشد قاعده اش مدار استواست، یک دستگاه برای تمرکز انرژی کیهانی و ماشینی برای ارتقا دانایی و توانایی انسان، و حتی دارای قدرت پیش بینی، همانطور که ناپلئون دچار آن شد، ساختند. دستگاه استون هنژ می توانست نیروی میدان مغناطیسی زمین را هنگام کسوف و خسوف اندازه گیری کند. آن ها چه کسانی بودند؟ چه زمانی این دستگاه ها را مانند یک سیستم ساختند؟ برسر تمدن آن ها اگر خاکی بودند چه آمد و اگر از کرات دیگر بودند کجا رفتند سئوالاتی است که هر یک از گرایش های علمی پاسخ متفاوتی به آن می دهند اما هنوز از پاسخ مناسب بسیار دور هستیم. هرچه هست، آنها باعث شدند جهشی تاریخی در تمدن و در توانائی های علمی و دانش بشر بوجود بیاید که پس از مصری ها، در تمدن سومر و بابل و ایلام و زیگورات ها که دستگاه های اندازه گیری حرکت ستارگان و سیاره ها بودند؛ در میان رودان و ایران ادامه یافت و طالس فنیقی نمونه آن است، دانشی که با افلاطون و ارسطو پایان یافت و با قرون سیاه در اروپا از بین رفت.

هرم خوفو یا به قول یونانی ها خئوپس مانند یک موجود زنده یا یک دستگاه روشن و فعال است. نوک صاف شده ی آن روزگاری یک گوی طلایی داشته و  هنوز هم انرژی الکترو استاتیک ساطع می کند، اما درون آن دارای انرژی الکترو مغناطیسی است و ملکول های دو قطبی آب را پراکنده می کند و یک هندوانه ی 5 کیلویی را در چند روز به اندازه ی یک پرتقال در می آورد. گل را خشک می کند اما بر رنگ و بوی آن می افزاید. ملکول های آب را از لبه ی تیز تیغ کند شده حذف کرده باعث می شود تیغ داگر ئدر جهت محور مغناطیسی باشد وباره و چند باره تیز شود. هرچیزی در آن جا بدون کپک زدن خشک شده نگهداری می شود. عسل سفت و سخت می شود. و این ها تنها جزئیاتی از این پیام بزرگ است که هنوز کار می کند. چند دهه پیش پس از هربار عکسبرداری الکترونیک هرم خوفو، پاسخ متفاوت بوده و دانشمندان را گیج و گم کرده است.

 عجایب مصر و رازها و علامت ها و پیام های اهرام ثلاثه و هرم بزرگ جیزه، خوفو هنوز مساله ی پیچیده ای باقی مانده است و حتی در مورد زمان ساخت اهرام ثلاثه یا ابول الهول نیز میان تاریخ نویسان و باستان شناسان و دانشمندان و پژوهشگران توافق وجود ندارد. ریاضی دانان تعجب می کنند سازندگان هرم خوفو چگونه می توانستند از عدد فی و پی و سینوس و کوسینوس و تانژانت و کتانژانت آگاه باشند و اندازه های ذرع مقدس متناسب با حرکت پیرامون استوایی زمین یا فاصله با خورشید باشد. آن ها اغلب داستان را یکطرفه و به نفع خود می بینند و نمی پرسند اگر چنین است پس چقدر نکات و اسرار دیگر هنوز در اهرام مصر و در هرم بزرگ جیزه نهفته است که ما نمی دانیم؟! برای دانشمندان سخت است بپذیرند استون هنژ یا هرم خوفو نسبت به دانش امروزی در سطح بالاتری قرار داشته و دارد. آگر موضوع بدین شکل مطرح شود در می یابیم اهرام ثلاثه برای بشریت پیام داشتند و در فراگیری هندسه و مثلثات و ریاضیات و نجوم و علوم و در ارتقا و جهش دانش انسان تاثیر گذار بوده اند. دانشی که توسط سومرها و دیگر تمدن های میان رودان و فنیقی ها تا به طالس و ایرانیان هم رسید و سپس قطع شد.  جنگ و خود خواهی باعث شد انسان گنج پرست " به جان اهرام بیفتد"، دل و روده اش را در بیاورد و این منبع انرژی یا  گردآوری انرژی کیهانی را به کالا تبدیل کند. سری به مصر بزنیم و نگاه کوتاهی به هرم خوفو بیاندازیم.

تمدن کهن مصر در طول رود نیل بوجود آمد و چیزی که این رود 1000 کیلومتری را مشخص می کند طغیان های سالانه و مرتب آن است که به آرامی و نه سیل آسا حدود 9 متر بالا می آمد (تا هنگام ساخت سد اسوان) و دو طرف خود را از 6 تا 9 کیلومتر زیر آب و گل فرو می برد و باعث حاصلخیزی سواحل و دلتای بزرگ و برکت  کشت غلات و حبوبات می شده است. جنوب مصر را جونکو یا خیزران و شمال آن را زنبور عسل می گفتند و تمدن باستانی مصر روی هماهنگی و وحدت این دوگانگی شمال و جنوب، سفی و علیا و بالا آمدن آب و فروکش آن استوار بود. باد مساعد از شمال به جنوب در چهار پنجم سال کشتی رانی روی نیل را در خلاف جهت حرکت آب آسان می نمود و مصریان تا مصر جنوبی پیش می رفتند و خیزران برای کشتی سازی بر می گرفتند. طغیان نیل از آغاز تابستان آغاز و چندین ماه به درازا می کشید. برای درک این تمدن و اعتقادات و مناسبات و فرهنگ تا معماری آن ها، مانند هر تمدن و معماری دیگر، نباید آن را از   چشم انداز امروز نگریست. باید به همان زمان رفت تا بتوان آن را در بستر تاریخ و شرایط خود تصور نمود. زمانی که کشاورزان بدون سالنامه و گاهنامه نمی توانستند به موقع برای طغیان نیل آماده و جابجا شوند. کسانی که علم نجوم را می شناختند به نام خدایان آسمان و زمین و توسط فرعون و کاهنان، جابجایی کشاورزان را قبل از آغاز طغیان نیل سازماندهی می کردند. بدین معنا، پادشاه فرعون یک دانشمند و یک ستاره شناس و یک دانا به علوم زمین و آسمان، در ضمن یک ورزشکار و یک جنگجو بود و شباهتی با پادشاهان و امپراتوران خوش گذران دوره ی انحطاط روم یا سلاطین فاسد و حرمسراهایشان نداشتند. اتفاقاتی که در این سرزمین روی داده بیشمار و عجیب است و معماری و ساختمان هایشان نیز زیاد. اما این مبحث را روی دو مورد اساسی و بحث برانگیز متمرکز می کنیم. زمان و  علامات.

زمانی را که باستان شناسان برای ساخت اهرام و ابولهول در کتاب های تاریخ نوشته اند بسیار متنوع است و از 4400 تا 7600، اما گاهی تا 12000 سال پیش جابجا می کنند و می توان به هرکدام از آن ها یک سیکل نجومی  25840  ساله نیز اضافه نمود و به قبل از آخرین دوره یخبندان نیم کره ی شمال به عقب برد. اگر به تن و بدن بزرگ ابولهول و سر کوچک آن نگاه کنیم متوجه عدم تناسب می شویم که این دو با هم جور نمی آیند. در واقع سر فرعون را حدود سالهای 2560 روی بقایای تندیس یک شیر بزرگ تراشیده اند و  این به اصطلاح ابولهول وحشتناک در حقیقت یک شیر متناسب و بلند و بزرگی بوده که بر اثر فرسایش آب، آن هم عمودی و نه افقی، کوتاه شده بود و سر فلان فرعون را در جایی که گردن شیر بوده ساخته شده اند. محاسبات بعضی از باستان شناسان و ستاره شناسان مبدا تاریخ ساخت ابولهول، و همین طور اهرام ثلاثه را به 12000 سال پیش به عقب می برند و اگر بعضی از باستان شناسان بر اساس زاویه ی 26 درجه ای ورودی هرم به عنوان تلسکوپ، سن آن را  تخمین زدند، ستاره شناسان دیگر همین کار را با کانال های هواکش تنظیم کردند که شیب 45 درجه و 31 درجه دارند، و برای این کار چند دلیل می آورند.

 زاویه ی اهرام مصر، بنابر کتاب : اسرار ساختمانی هرم بزرگ گیزا، گرد آورنده دکتر حسین کشی افشار از  Mysteries of the Great Pyramid: André Puchan.                                                                                                                         L'astronomie egyptienne depius les temps les plus reculé: Eugene Michael Antonioni

 3.4 درجه نسبت به جهت جغرافیایی شمالی است که در جهت عکس حرکت ساعت چرخیده

 است و برای آن چند دلیل آورده شده. ساده ترین آن حرکت چرخشی تکتونیک قاره ی آفریقاست. اما اگر در طول این مدت کوتاه چنین چرخشی اتفاق افتاده باشد اهرام می بایست در جهت حرکت ساعت می چرخیدند. حرکت تکتونیک قاره ی آفریقا در همان جهتی نیست که شبه جزیره ی عربستان حرکت کرده و از آفریقا جدا شده. دلیل دیگر در سیکل نجومی کره ی زمین است. محور زمین هنگام حرکت انتقالی به دور خورشید به موازات خود حرکت نمی کند و دارای یک حرکت نوسانی حول قاعده دو مخروط  است که نوک مشترکشان روی مرکز زمین و قاعده ی آن ها در دو قطب زمین است و محور زمین روی دایره ی قاعده مخروط میچرخد وهر 72 سال یک درجه جابجا می شود. سیکل نجومی تقریبا 25840 سال توسط لاپلاس، بسل و نیه رن محاسبه شده است و هر نقطه از کره ی زمین پس از 25.840 سال به جای خود بر می گردد. یک دانشمند آمریکایی کره ی زمین را در جهت عکس همین سیکل نوسانی به عقب برد و آنگاه که به 12000 سال پیش رسید، کانال هایی که به نظر هواکش می آمدند به تلسکوپ رصدخانه ی ستارگانی تبدیل شدند که مصریان باستان ستایش می کردند، مانند ستارگان اوریون یا کمربند جبار و سیریوس و ستاره ی شمال که خوب می شناختند و راهروی ورودی هرم نیز در امتداد آن قرار داشته است.

در ضمن اگر همین نوسان را 12000 سال عقب ببریم، زاویه ی سه ستاره ی اوریون که در این دوره مانند عکس پایین هست به 45 درجه نزدیک می شود، مثل طرح پایین تر، و با موقعیت جغرافیایی اهرام ثلاثه روی زمین، و عجیب تر، روی بخشی از منحنی حلزونی فیبوناچی مطابقت پیدا می کند. 12000 سال پیش، ابولهول امروز نیز به شیر بزرگی تبدیل می شود که جهت آن روبروی صورت فلکی شیر قرار می گیرد که مصریان باستان ستایش می کردند و در تعادل بهار، نوروز، هنگام طلوع آفتاب روی افق ظاهر می شده است. اخباری از گذشته رسیده و مورخان به آن اشاره کرده اند که هنگام ذوب آخرین یخبندان، همان اتفاقی که در تورات به شکل سمبلیک توفان نوح به آن اشاره شده، مصر نیز دچار سیل بزرگی شده که سنگهای آهکی ابولهول را دچار فرسایش شدید کرده است .

اگر این نظریات دانشمندان را در نظر بگیریم می توانیم سال ساخت اهرام و ابولهول را که معمولا به فرعون خوفو (از 2589 تا 2566 قبل از میلاد) نسبت می دهند، بعنوان یک  فرض به 12000 سال پیش عقب برد یا یک سیکل نجومی هم به آن افزود. گفته شده تمام این فرضیه ها و رمز های دیگر روی سنگ های خارای قرمز رنگ صیقلی پوشش هرم ثبت و ضبط شده بود که شوربختانه با مجوز صلاح الدین ایوبی بعنوان معدن سنگ، برداشته شدند و در ساختمان های شهر قاهره به کار گرفته شدند.

عدد فی در هرم بزرگ جیزه و تناسبات طلایی فیبوناچی:

 2+1=3    3+2=5    5+3=8   8+5=13   13+8=21   21+13=34    34+21=55    55+34=89

 1    2    3     5    8     13   21     34    55     89    144    233    377    610    1087   .....

89/55= 1.618181= عدد فی

55/34= 1.617647

34/21= 1.619047

و برعکس:

55 تقسیم بر 89= 0.617977= فی پریم

34 تقسیم بر 55= 0.618181

  AB/BC=AB/BD=AD/DC'= fi =1.618033 

این تناسبات در پنتاگن یا پنج ضلعی نیز وجود دارد. اگر یک مثلث قائم الزاویه ترسیم کنیم که قاعده ی آن برابر با یک و ارتفاعش ریشه فی باشد، وترش برابر با فی و شیب آن برابر با شیب چهار وجه هرم خوفو برابر می شود. قطر دایره ای که قاعده ی مربع حرم خوفو را دربر می گیرد برابر با ارتفاع این هرم است. زاویه میل  (inclinazione)سطوح هرم نسبت به سطح افق 51.51 درجه بوده و کتانژانت آن 0.7853  تقریبا یک چهارم عدد پی می باشد. جمع وترهای قاعده ی هرم 25.837 ذرع مقدس و برابر با 25840 سال سیکل نجومی است. و هرم خوفو از این اسرار پر است و تا کنون کسی درنیافته که چگونه در آن زمان، مانند استون هنژ، چنین دانشی وجود داشته است زیرا توان دانش بشر هنوز نسبت به دانش کانی ها و انتقال سنگ هایی بزرگ و یک پارچه ی شالوده ی هرم خوفو و دلیل این که تیغ در جهت شمال مغناطیسی تیز می شود و گل تازه می ماند کمتر است.

اندازه گیری شعاع کره ی زمین

از اراتوسته نس یونانی گفته شده که شعاع کره ی زمین را یافته است (250 قبل از میلاد مسیح) زیرا بطلمیوس سوم از او خواسته شده بود طول قوس نصف النهاری که از اسکندریه می گذشت را محاسبه کند. اما او خودش نوشته که شایعات چاه عجیبی را شنیده بود که نور خورسید در آن گم می شده و به  زمان دور بر می گشته و او به سراغش می رود. آن چاه  روی مدار سرطان در جنوب و نزدیک اسوان کنونی قرار داشت و آفتاب ظهر انقلاب تابستانی برای لحظه ای ته آن را روشن می کرد. او چاه دیگری در اسکندریه با همان دهنه ساخت. فاصله ی میان این دو چاه را برابر با 5000 استادیو یا 925000 متر امروزی بدست آورد و با اندازه گیری عمق نور خورشید در همان ظهر که در چاه اسکندریه مورب می تابید، زاویه ی 7 درجه را پیدا کرد و با تناسبات طالس شعاع زمین را ( دوباره) بدست آورد. آنگاه او نیم درجه قوس نصف النهار میان اسکندریه و ممفیس را برابر با 923.9 متر اندازه گرفت که برابر با جمع چهار ضلع قاعده ی هرم خوفو برابر با 923.5 بود.

1- ورودی هرم در ضلع شمالی با زاویه 26.34.    2-  نقب مامون.   3 سه سنگ بزرگ برای مسدود کردن راهروی سربالایی.   6- راهروی سربالایی با همان زاویه 26.34 درجه.    7- اطاق "ملکه"    8- راهروی افقی    9- گالری بزرگ    10- اطاق "فرعون و تابوت" و "هواکش" جنوبی با زاویه 45 درجه و شمالی 31 درجه.   11- اطاق کوچک انتظار.

پیامی که هرم خوفو می فرستد هنوز از توانایی علمی بشر بیشتر و بالاتر است. بسیاری از کلید ها برای گشودن معماها و اسرار هرم خوفو را خود خلیفه ها و سپس سلاطین عثمانی و استعمارگران اروپایی و آمریکایی از بین برده و در موزه ها پخش کردند. راز و زمز هایی که تا کنون در تناسبات و اعداد "طلائی" یافته شده برای نمایش توانایی ها و مبهوت کردن انسان در آن زمان یا در این زمان نیست بل تناسباتی است طبیعی و کیهانی که خود بخود، مانند کریستال"الماس" یا دانه های برف، به کاملترین ساختار تبدیل شده و می تواند انرژی کیهانی را در خود ضبط و ثبت کند. آزمایش های انجام شده نشان داده که  به اصطلاح اطاق فرعون یا اطاق ملکه و در گاهی آن و زاویه ی سقف ها همه، باعث تراکم انرژی می شود. تناسبات طلایی که سپس به فیبوناچی موسوم شد تناسباتی است که مانند ارتعاش و صوت در حقیقت از زمان ساخت کهکشان و"بیگ بنگ" یا بانگ بزرگ تا موزارت  وجود داشته و بهترین تناسبات را در معماری ایجاد می کند. در نظر نگرفتن آن باعث ناهنجاری و عدم تمرکز حواس یا عدم رفع خستگی می گردد، و در موسیقی، بیشتر از تمام هنرهای دیگر بلافاصله حس می شود.آیا این یک اتفاق است که تقسیم بندی اکتاو در پیانو و ردیف های دو و سه سیاه رنگ آن نیز با اعداد فیبوناچی مطابقت دارد؟ اهرام ثلاثه و بویژه هرم خوفو باعث شده تلاش و پژوهش و کنکاش فوق العاده توسط دانشمندان جهان برای درک و رمز گشایی انجام بگیرد.

پژوهشگرانی که جزئیات درون این هرم را بازبینی کردند گفته اند حتی تیغ یا کاغذ لای درز سنگ های گرانیت یا آهکی فرو نمی رود، سنگ های صیقلی اطاق ها که امروز هم با دستگاه و فرز الماس م به سختی بریده میشوند. سنگ های راهروی سرپایینی 4 آنقدر کیپ ساخته شده اند تا راهرو را پر از آب کنند و با انعکاس ستاره ی شمال روی آب، همان زاویه ی 26.34  درجه راهروی سربالا 6 را به دست بیاورند. در ضمن علامتی که در فرورفتگی اطاق بالایی دیده می شود فرمول محاسبه ی زاویه را نشان می دهد که باعث جمع شدن و گردش انرژی کیهانی در درون هرم خوفو می گردد.

اندازه های اطاق "فرعون" برابر با واحد اندازه گیری و تابوت گرانیت   واحد اندازه گیری وزن مصر باستان است. عرض 10 کوبیت، طول 20 کوبیت، قطر ظلع کوچک 15 کوبیت (ذرع مقدس)

گالری بزرگ یا راهروی با شیب 26.34 درجه به سوی "اطاق فرعون" که نزدیک به ضلع غربی اش تابوت گرانیت، یا واحد اندازه گیری مصری قرار گرفته است. تناسب اندازه های اطاق و "تابوت حاوی عدد پی است.

اطاق ملکه و "درگاهی" آن. محور عمودی هرم از کنار درگاهی می گذرد.

  درگاهی اطاق ملکه در 1910. شیب سقف گرانیت پیداست. این اطاق روی محور هرم که از نوک آن می گذرد قرار دارد و کاملا بی نور و تاریک است

اطاق پادشاه. سقف 9 سنگ های یکپارچه به وزن 400.000 کیلو! عکس 1910. تابوت گرانیت واحد اندازه گیری وزن. آیا اثری از دوده ی چرب پبه سوزها روی دیوار وجود دارد؟

 فون دنیکن این مطلب را در کتابش مطرح کرده و نقش برجسته یک لامپ بزرگ در اطاقی تاریک را نشان داده که به نظر منبع انرژی هسته ای است و شخصی با دو ساطور بلند کرده علامت خطر مرگ می دهد.

سنگ های گرانیت سرخ فام روپوش صاف بجای مانده با زاویه ی دقیق 51.51 درجه روی سطح افق.  

                       فرو رفتگی 92 سانتیمتری در هر چهار وجه هرم خوفو در قاعده، که در راس صفر می شود را آندره پوشان کشف کرده است که روز اعتدال بهاری و پاییزی را ثبت می کند. این فرورفتگی که معمولا دیده نمی شود، در عکس های هوایی که با دوربین های مادون قرمز گرفته شده آشکار است. احتمالا با روپوش صیقل و سرخ فام هرم، سایه روشن دو نیم وجه هرم صبح و غروب اول بهار و اول پائیز دیده می شده و هرم خوفو مانند استون هنژ، و بعد ها در کعبه ی زرتشت، مانند گاه شمار و تقویم نجومی کار می کرده است. اما این چهار فرو رفتگی شاید خاصیت های دیگری هم داشتند.

 

demo etno antropologia culturale

Mer 3 agosto 2011, 22:36:1


مردم شناسی فرهنگی

Antropologia culturale

 

گویند پس از این که مردم بسیاری از ملل مختلف اروپایی و دنیا به سرزمین جدید راه یافتند، ریشه بریدند و هوویت خود را در مخاطره دیدند، کوشیدند خود را باز یابند و چنین کوشش و چنین دانشی در ایالات متحده ی آمریکا آغاز شد و شکل گرفت. مردمی که در عادت ها، رفتارها، اعتقادات، دانش، هنر، اخلاق و معنویات مشابه اند و باعث یک همبستگی قومی می گردد که ریشه در ساختار ژنتیک ندارد. مردمی که از جایی به جای دیگر مهاجرت کرده، از محیط طبیعی خود جدا شده و به محیطی متفاوت وارد شده، خود را با آن وفق داده و با مردم محلی آن آمیزش یافته و به مردمی دیگرگون تبدیل شده اما رگه ها و ریشه های تاریخی از آنچه که بوده را مانند دی. ان. آ. ی یک سلول حفظ کرده، رگه های ژرف و بسیر نیرومندی که باعث ادامه ی همبستگی و انسجام شده است. مثال مردم کنعان روشن است. مردمی سامی، که با گله و رمه ها و صنعتگری خود از صحرا آمدند، در بیبلس ساکن شدند و با مردم بومی سواحل آن در آمیختند و با رسیدن مردم دریا، میسینی های آریایی، باهم دولت – شهرهای تجاری فنیقی را تشکیل دادند، خط و بسیار چیزها اختراع نموده بازرگانان دریایی توانایی شدند و به کارتاژ و سیسیل و اسپانیا رفتند و مستقر شدند و بیشتر از هزار سال دوام آوردند. آنتروپولوژی و اتنوآنتروپولوژی فرهنگی تمام وجنات و دلایلی که باعث همبستگی و مشارکت قومی و اقوام می شود را بررسی می کند و در پی یافتن دلایل وجود شباهت هایی می گردد که در مناطق دور و جدا از هم به چشم می خورد و ظاهرا ارتباط ارگانیک و مستقیمی میان آن ها نیست.

علامت هایی مانند گردونه ی مهر در آسیا و در آزتک های مکزیک مشابه اند. اهرامی در مصر و در میان آزتک ها، مایا ها یا اینکاس کم و بیش مشابه اند و در طول تاریخ ارتباطی با هم نداشته اند. آیا شکل محیط پیرامون، شباهت نیاز ها و واکنش در برابر محیط و نیاز باعث همگونی در رفتاراجتماعی، فرهنگی و اعتقادات و ارتباط با اسمان و حتی شکل معماری شده است؟

اما اگر ساختار ژنتیکی را خشک و غیر قابل انعطاف نبینیم و بدانیم که در شکل گیری جهان هستی هرچیزی به چیز دیگری تبدیل شده و بازهم میشود اما دی ان ا و هوشمندی سلول ها تقریبا مشابه اند و یکسان باقی مانده، که نباتات و درختان و حیوانات، پس از جابجایی های اتفاقی، اگر ناگهانی نبوده و فرصت داده، توانسته اند خود را با محیط تازه وفق دهند، آنقدر که شاهد توانایی بعضی از حیوانات هستیم که می توانند رنگ خود را تقریبا بلافاصله تغییر دهند، و اگر تمام این توانایی را در انسان جستجو کنیم و رگه ها و ریشه ها و محفوظات آن را بیابیم، دلیل رفتار خاص اقوام را نیز پیدا می کنیم که هنگام جابجایی، قادر است خود را با محیط وفق داده و شیوه و مناسبات تولید را تغییر دهد.

ما اغلب و بی آن که بدانیم از همین مردم شناسی فرهنگی در موارد و موضوعات گوناگون صحبت می کنیم. خوب است که این کنکاش طبیعی خودمان را تعریف کنیم و از آن، آگاهانه، برای شناخت هوویت ها، و در نتیجه یافتن توانایی ها و همبستگی های متعالی و فزاینده برای رشد و آشتی اقوام و نوع بشر با خودش و با طبیعت استفاده کنیم. در دو قرن اخیر اما چنان اتفاقاتی افتاد که مردمی که به صورت عادی و طبیعی و ارگانیک باهم یا در کنار هم می زیستند از هم جدا شدند و روابطشان به شدت و با خشونت پاره شد. وقتی که بیشتر مردم روستایی با خشونت و در مدت زمان کوتاهی از سرزمین خود کنده شده، ریشه های زندگی طبیعی پاره شده و به شهرها پرتاب شدند، هوویت خود را نیز گم کردند و آسیب بسیار دیدند. در واقع، این انسان ها یکنواخت شدند و به سوی یکسانی پیش رفتند. دلیل این که ما در سرزمین خودمان پدیده ی شگرفی داریم اما بسیار کم بدان توجه می کنیم همین از خود بیگانگی تاریخی و اجتماعی ماست. علم و دانش مردم شناسی فرهنگی یک نیاز بسیار شدید ما هست که پس از تکان ها و جابجایی های تند و زیاد دهه های اخیر بتوانیم خودمان را بیابیم و همبستگی ها را تقویت کنیم تا انرژی و نیروهای اجتماعی همسو و فزاینده شوند. در ایران اگر کسی بخواهد مرد و انسان دو سه هزار سال پیش این سرزمین با بشناسد کافی است به میان عشایر کوچنده برود اگرچه بسیار دستخوش تغییر و تحولات شده باشند. اما رفتار ما متناقض است. از طرفی از کار و مصنوعات و محصولات آن ها خوشمان می آید، چه گلیم، چه خوراک و چه آواز ها و فولکلور، اما خود آن ها را نمی پذیریم و در برابر سیاست تخته قاپو یا اسکان اجباری واکنش و عقیده ای نداریم. از آن ها بر آمده ایم اما آن ها را نمی شناسیم و این خطر بزرگ بی هوویتی است که بالای سرمان معلق مانده است.

عشایر ایران، چه آن هایی که مانند قشقاقی های ترک زبان جابجا شده و در فارس مسقر شده و ریشه انداخته اند و چه دیگران، از شاهسون ها تا لرها و بختیاری ها و بلوچ ها یا خراسانی ها، چه کوچ روهای عمودی و چه افقی، چه چادر سیاه ها و چه اقوام ترکمن، کتاب باز مردم شناسی و قوم شناسی فرهنگی اند که روشنفکر شهرنشین آنها مایه ی شرم جامعه و دنیای مدرن دانسته و جایی برای پدیده های قرن ها و هزاره های پیشین تصور نمی کند. این قشر ازجامعه ی فرهنگی ما حتی واردات گوشت صنعتی سرد را به گوشت گرم مراتع ایران را ترجیح می دهد.

بز کوهی آقای شهبازی، از کلانترهای ایل قشقایی در شیراز، برخلاف بزهای معمولی، با هرچهارپایش بالای دیوار می پرید و سپس دستهایش را روی دیوار باغچه گذاشته و خود را تا 2 متربالا می کشید. شهبازی می گفت او به یاد کوه است و فراموشش نمی کند حتی اگر اینجا زاییده شده باشد و ما هم مانند همین بز هستیم، و اگر در شهر هم زندگی کنیم بیاد کوچ و کوه و طبیعت هستیم. مثال دیگر، روایتی است که مرحوم محمد بهمن بیگی در کتاب "اگر قره قاج نیود!" از سرزمین خود و سی مکان، قشلاق ایل، تعریف می  کند.

عشایر کوچ رو ازمالکیت خصوصی سرزمین های بزرگ، استفاده ی عمومی می کند و روابط و قوانین جا افتاده ی آن را می شناسد و رعایت می کند و در واقع سرزمین را به گونه ای اجتماعی و فرهنگی به یک مالکیت عمومی تبدیل می کند که ایل خان و خان و کلانتر تنظیم کنندگان ساختار و دولت متحرک آن هستند که بر قوانین خود نظارت دارند و گویا یک بار در سال از هر100 گوسفند یکی را به عنوان مالیات بر می دارند و البته اگر همان صدمین گوسفند لاغر باشد دعوا سر می گیرد.

مثال روستای ماسوله نیز پر اهمیت است زیرا ازبام خصوصی خانه استفاده همگانی می شود و هزینه نگهداری و مرمت آن نیز بر عهده ی صاحب خانه است، پدیده ای که در شهر "سرمایه داری" ممکن نیست و تا هنگام هجوم سرمایه داران حریص نو کیسه و بحران کشاورزی درگیلان، در طول قرن ها به مشکلی پیش برنخورده و در تعادل زندگی کرده بود. این نیز کتاب هنوز باز دیگری برای یافتن دلایل این رفتار فرهنگی اهالی و همبستگی آن هاست که مانند یک خانواده ی بزرگ در یک جامعه ی کوچک انبارداری و توزیع، در یک محیط خاص طبیعی، در میان راه بازرگانی بین رشت ساحلی و سرزمین بلند آذربایجان بوجود آمد و بدون جنگیدن برسر مالکیت خصوصی بام خانه هایشان، قرن ها میکرو کوزموس خود را پابرجا نگهداشتند.  

 آقای رمضانی اهل چهارراه گیلان از مزه ی کباب می فهمد آن گوسفند از کجا بوده و در چه ارتفاعی چریده است. پاکنوش، پسرش کار دسته جمعی را در شالیزارهای خصوصی توضیح می دهد چگونه و با چه مکانیسم پیچیده و دیرینه ای نابرابر بودن مالکیت شالیزارها را، هنگام کار دسته جمعی میان خانواده های هم خون و هم محله ی مالک زمین، جبران و برابر می کنند، که این نیز یک کتاب باز دیگری از همین موضوع است. نیاز به افزایش تولید برنج، سیاست صاف کردن و یکی کردن کرت ها را پیش آورده که احتمالا باعث می شود اینگونه روابط پیچیده ی اجتماعی و فرهنگی از هم گسسته گردد. باید منتجه ی آنرا حدس بزنیم و بنابر آن برنامه ریزی کنیم.

 در فیلم های نئو رئالیست ایتالیا مانند برنج تلخ دیده می شود شالیزارهای ایتالیا در یک رژیم بزرگ مالکی در برابر خرده مالکی شالیزارهای شمال ایران است که احتمالا به وسعت زمین، شیب زمین و مقدار آب و تاریخ اجتماعی آن بستگی دارد. توزیع نهال برنج با گاری های چهارچرخ و اسب تنومند لهستانی به تندی توسط مامور ارباب بزرگ صورت می گیرد طوری که شالیکار و گلنسا جان در تمام 12 ساعت روز مانند کارگر صنعتی روی نوار متحرک تولید، به سختی کار می کند. مبارزه ی یک قرن برای 8 ساعت کار در روز و 44 ساعت در هفته دربرابر فشار یک متغییر بیرونی، یعنی شدت استثمار نیروی کار، باعث شد رنگ و رو    و همبستگی عمیق تر میان گروه های کاراجتماعی بوجود بیاید. با فروریختن نظام فئودالی و جایگزین شدن نظام سرمایه داری و تولید صنعتی کشت و برداشت و توزیع برنج، تمام این پدیده ی فولکلور ایتالیا نیز که از برنج به تلخی یاد می کند نابود شد و در فیلم های پس از پایان جنگ جهانی باقی ماند.

زندگی اجتماعی و دسته جمعی، با عادات و اعتقادات و سنت ها و فرهنگ مشترک و ادبیات فولکلور خاص خود، در میان اقوامی که در کنار مالکین خصوصی کوچک خود، روی زمین های عمومی بزرگ به صورت دسته جمعی کار کرده اند در اقوام ژرمن اساس زندگی آن ها را تشکیل می داده و در انگلستان نیز تا قبل از انقلاب صنعتی که باعث مهاجرت به حومه ی شهرها شد، هنوز وجود داشت. در ایتالیا، کمونیتی های جنگلی و کوهساری بزرگ و زیادی مانند لکه های پلنگ در سراسر شبه جزیره وجود دارد که مالکیت عمومی و کار روی آن اجتماعی است و همین شکل از رژیم مالکیت باعث همبستگی فرهنگی و تاریخی اقوامی می شود که در آن مکان طبیعی زندگی کرده و می کنند و بر روی ورود و شرکت افراد دیگر غیر از خود نیزباز هستند.

در شمال شرق ایتالیا، در استان ترِنتو، یک کمونیتی کوهستانی وجود دارد که در طول هزار سال زندگی خود، درآمد فروش درختان را میان اهالی بومی، و اینک میان هرکسی که در لیست شهرداری "وال دی فیه مـّـه – کاواله زه" باشد، خود بخود تقسیم می کنند. می توان تصور کرد اگر چنین گروه های همبسته ی اجتماعی در طول هزار سال از هم نپاشیده اند، به این معناست که کارشان به دادگاه و اتنتقام جویی و جنگ کشیده نمی شده و مسائل را ریش سفیدانه و جرگه ای بین خود حل و فصل می نمودند. و این عین فرهنگ است.

از زمان مورگان و داروین و هگل، یعنی قرن نوزدهم به بعد این دانش بسیار رشد کرد تا این که در اویل قرن بیستم به برنامه های انقلابی علیه یوغ قدرت های امپریالیستی و برای حق تعیین سرنوشت ملل تبدیل شد، اما در آخر همین قرن، همین دانش وسیله ای برای جنگ های قومی گشت که خود امپریالیسم به کار گرفته بود. رومی های باستان می گفتند "جدا کن و حکومت کن"، یا "اگر صلح می خواهی خودت را برای جنگ آماده کن". و این کاری است که امپریالیست ها انجام میدهند و مردم که کمتر به مکانیزم های آن آگاهند بسیار صدمه می بینند. برای جدا کردن باید رگه های همبستگی و جدایی را شناخت اما این شناخت، مانند هر شناختی یک چاقوی دولبه است. سال های پیش یک کتاب اسرائیلی به دستم افتاد که تمام رگه های متمایز کننده ی اقوام و گروه های قومی و تاریخی کشورهای آسیای میانه را بررسی می کرد. آن ها رگه ها را شناسائی کرده بودند تا هروقت که بخواهند همانجا ضربه زده و آن ها را به جان هم بیندازند. استعمار گران قرون گذشته کشورهای آفریقایی را با خطوط عمود بر ساحل بوجود آوردند که بر خلاف شکل طبیعی و ارگانیک مردمی بود که ترتیب و تمایزشان به موازات سواحل بود. طوری که در نخستین حاشیه ی دریا ماهیگیران، در دومین حاشیه کشاورزان و در سومین حاشیه دامداران زندگی می کردند و از اشتراک اسامی خانوادگی آن ها پیدا بود. و این اشتراکات پاره شده و تضاد بوجود آمده باعث برخود قهرآمیز پیوسته میان آن ها شده بود. رودخانه هایی که به دلیل اشتراک در تولید و فعالیت باعث همبستگی مردم در دو طرف آن می شد، اکنون به مرزهای سیاسی تبدیل و باعث جنگ مردم دو طرف می شد. بشریت در این دانش و درس بسی عقب است در حالی که خودش همیشه در همین شرایط زندگی کرده و با زبان و ادبیات و دانش و فرهنگ و هنر و صنعتگری و رفتار خود انسجام داشته و همیشه مردمانی اکولوژیک بوده اند و تا هنگامی که طبیعت برکت داشته آن ها نیز کنار هم زندگی می کردند. اما همین تفاوت ها باعث شده کسانی که با علم به این تفاوتها از آن سوء استفاده کرده و جدا کردند تا حکومت کنند، دنیا را به هم ریختند و مردم شناسی فرهنگی را به مردم شناسی سیاسی و نظامی تبدیل کردند. جنگ در لیبی آخرین نمونه بارز آنست.

سولون، فرماندار و حاکم آتن برای رفع جنگ های اقوام دولت - شهر آتن، شهر را به 10 دمو تقسیم و در هر محله مردمی تمام اقشار را کنار هم جا داد و نمایندگانشان را به شورای شهر کشاند. اما فایده نکر و جنگ ها بیشتر از گذشته بالا گرفت تا اریستوکراسی کشاورزی به دمکراسی - دیکتاتوری تجاری تبدیل شود. بدین معنا که آنچه که رویدادها و رفتارها و فرهنگ ها را شکل داده و تعیین کرده، در کنار اهرم فن آوری، رژیم مالکیت و روبنای حقوقی آن بوده است. " عصبیت " ابن خلدون  نژاد را هم دخیل می داند و یک دوره از تجربیات پر تلاطم تاریخ تمدن را برجسته می کند. فارابی نیز. در این زمینه آیت الله مطهری چینین اشاره ای دارد:

خدمات متقابل اسلام و ايران(... )
ما جدايي و تمايزي بين مردم مختلف روي زمين، از ترك و فارس و عرب‏ تا آفريقايي و اروپايي و آسيايي مشاهده مي‏كنيم. نه فقط رنگ‌ها و شكل و شمايل‌ها، زبان‌ها و خصوصيات فيزيكي مختلفند، رسوم و سنن و فرهنگ‌ها و حتي طرز فكرها و ويژگي‌هاي روحي و رواني هم مختلفند. اگر بخواهيم اين مردم گوناگون را به‌صورت واحدهاي اجتماعي‏ مستقلي طبقه‌بندي كنيم، آيا صرفاً رنگ و ‌نژاد و شرايط اقليمي و مرزهاي‏ جغرافيايي را بايد ملاك تفكيك قرار دهيم يا سنن و سوابق تاريخي و فرهنگ‌ها يا عواملي ديگر را؟ احساس ملي يا ناسيوناليسم عبارت است از وجود احساس مشترك يا وجدان‏ و شعور جمعي در ميان عده‌اي از انسان‌ها كه يك واحد سياسي يا ملت را مي‏سازند. اين وجدان جمعي است كه در درون شخصيت افراد حاضر جامعه و بين‏ آنها و گذشتگان و اسلافشان رابطه و دلبستگي‏هايي ايجاد مي‏كند و روابط و مناسبات آنها را با هم و با ساير ملل رنگ مي‏دهد و آمال و آرمان‌هاي آنان‏ را به هم نزديك و منطبق مي‌سازد. تعريف كلاسيك غربي اين است كه اين وجدان جمعي زاييده شرايط اقليمي، نژادي، زبان مشترك، سنن و آداب تاريخي و فرهنگ مشترك است. ولي‏ دقت بيشتري در واقعيت‌هاي فردي و اجتماعي بشر نشان مي‏دهد كه اين عوامل‏ نقش بنياني و دروني در تكوين وجدان جمعي ندارند و نمي‌توانند براي هميشه‏ مايه و ملاط چسبندگي و پيوستگي افرادي از ابناي بشر تحت يك مليت گردند

.

در آغاز، به هجوم ملل و اقوام به سرزمین جدید که کم کم به ایالات متحده تبدیل شد اشاره کردم. تهران اما چه شباهت هایی با تاریخ آمریکا البته در مقیاس کوچک  به عنوان یک پدیده دارد؟ تهران نیز ناگهان مورد مهاجرت اقوام ایرانی با لهجه ها و آداب و رسوم و اعتقادات و رفتارها و واکنش های فرقه گرایانه و بعد از مدتی پایتخت نشینانه و فخر فروشانانه قرار گرفت، گروه ها و اقوامی که کم کم هویتشان را پس از چند نسل تقریبا از دست دادند و مانند آمریکایی ها بی ریشه شدند اما در پی ریشه یابی و درک و حفظ آن بر نیامدند و اگر از اقوام دیگر صحبت کردند برای ریشخند آن ها بود. در تهرانی و در میان روشنفکرانش صحبتی از ایل و عشیره و قوم و هنرهای آشپزی و صنعتگری و رفتاری و فرهنگی نبود و پیدا نشد. کافی است روشنفکران ما به این نقصان خود آگاه باشند و آن را پشت مشکلات سیاسی و تاریخی اتفاقات پنهان نکنند.

 

بنیاد بنتون مطالعات و پژوهش با منصور فلامکی درباره ی باغ ایرانی

Mansour Falamaki, il giardino persiano ed il patrimonio storico dell'Iran

Mansour Falamaki, il giardino persiano ed il patrimonio storico dell'Iran

Treviso, 20 - 21 aprile 2011

La Fondazione Benetton Studi Ricerche propone due incontri con l'architetto iraniano Mohammad Mansour Falamaki: mercoledì 20 aprile una conferenza pubblica, dal titolo La formazione architettonica e le radici territoriali del giardino persiano, sui beni culturali dell'Iran, in particolare sui siti archeologici e i giardini storici; giovedì 21 aprile un seminario, coordinato da Domenico Luciani, Comitato scientifico della Fondazione Benetton, sui Problemi di rivitalizzazione del patrimonio storico-architettonico dell'Iran.

Intellettuale di grande spessore, docente presso numerose Università in Iran, Falamaki è un esperto di fama internazionale sui temi del restauro monumentale, della conservazione dei beni storici e del giardino persiano. Il suo intervento consentirà di avvicinarsi alla ricchezza della civiltà asiatica e di conoscere i temi della conservazione e della valorizzazione dei beni culturali dell'Iran.

La sua presenza in Fondazione permetterà di approfondire la conoscenza di un ambito culturale di rara ricchezza, di un'area geografica che è stata culla della nostra civiltà, ora troppo spesso identificata solo con questioni geopolitiche che allarmano il pianeta intero.

سرگیجه های "من و تو"

در اتوبوس درباره ی برنامه های تله ویزیونی "من و تو" شنیده بودم. اتفاقا یک بار هم یک برنامه ی آمریکایی آن را در باره جابجایی های محور مغناطیسی زمین دیدم. آخر کار، اگر کسی آن را جدی می گرفت دست کم گیج می شد و دست بالا منتظر آخرزمان می ماند و فلج می گشت. فکر کنم بسیار مزخرف بود اما هدفمند. نتیجه ی مطالعات و مشاهدات کارشناسان آمریکایی اگرچه از یک واقعیت حرکت کرد اما آخرسر آن را به سرگیجه و گمراهی کشاند طوری که محور مغناطیسی زمین گویا در هر شبانه روز چندین بار جابجا می شود، که هیچ، از قدرت آن و بنابراین، از سپر مغناطیسی زمین دائما کاسته می شود، و هدف برنامه ی پزوهشی هم این بود، که عاقبت مانند کره ی مریخ، موجودات زنده نابود می گردند.

دانشمندان زمین شناسی و زمین فزیک و زمین شیمی و زمین تاریخ شناسی دریافته بودند که محور مغناطیسی زمین، که فعلا قطب شمال آن در فاصله ی 130 کیلومتری قطب جغرافیایی محور نظری زمین قرار دارد، و در 160 کیلومتری قطب جنوب، روزی روزگاری که به ده ها و صد ها میلیون سال پیش بر می گردد، در هاوایی و سپس در چین قرار داشته و دائمادر حال حرکت بوده تا این که در کنار قطب شمال قرار می گیرد. این موضوع را، که "من و تو" هم به آن اشاره داشت تا جنبه ی محرز علمی به آن بدهد، از آن جا دریافتند که گدازه های آتشفشان های دنیا، که ذرات و ملکول های آهن در آن جهت دار و در امتداد محور مغناطیسی زمین قرار دارند، هر بار تغییر جهت داده اند. یعنی می توان تصور کرد که بادهای رنگارنگ قطبی همیشه بالای اسکاندیناوی نچرخیده و در هاوایی یا چین هم می دمیده. اما کل داستان " من و تو" به بهانه ی جابه جایی روزمره ی محور مغناطیسی، از سر به هوا بودن و دمدمی مزاج بودنش حرف زد تا آخر سر بگوید در مریخ هم همین اتفاق روی داد و کره ی خاکی مریخ که اقیانوس ها داشت دیدیم که چگونه خشکید.