تجاربی از هم اندیشی

23 دی 1390- فرخ باور

هم اندیشی و دیالوگ صحنه ی تداخل متغیّرهای بسیار فعال و دینامیک، یا برعکس، ایستا،  سربار و مزاحم است که فقط به اراده ی کسانی که قصد هم اندیشی دارند مربوط نمی شود و ما خود تابع آنها هستیم. در مقطع کنونی  چند متغیّر منفی نیز بوجود آمده که در جهت خلاف عمل می کند، که در بسیاری از کشورها کمتر موثرند.

1-   در ایران  تضاد بزرگ میان تمدن و ادبیات کهن و سنت با نو آوری های سده ی اخیر هنوز درهم نیامیخته و یک سنتز فرهنگی جامع و فراگیر بیرون نداده است

2-   نقش ایران در صحنه ی آسیا، خاورمیانه و جهان بسیار فعال است و آهنگ رشد آن بیشتر از ظرفیت ها و یا هماهنگی های فرهنگی جامعه ی نخبگان آنست و این نیز بر تضاد و ناهماهنگی می افزاید.

3-   از زمانی که زبان فارسی  جز این که زبان مردم و ادبیات خود ایران بزرگ بود، زبان رسمی و ادبی دولتهای هند و عثمانی نیز بوده تا کنون، حیطه زبان فارسی نه تنها تنگتر شده که همزمان،  فرهنگ اروپایی توسط زبان و ترجمه ی آن ها به فرهنگ ایرانی اضافه شده و عدم تجانس زیاد بوجود آورده است.

 بجز تفاوت میان زبان و فرهنگ و عادات و رسوم و رفتاراقوام دیگر ایرانی، آذری و کرد و بلوچ و عرب و ترکمن، یا شکل زندگی و معیشت مانند عشایر کوچ رو و روستایی و شهرنشینان حاشیه ای،  در خود زبان فارسی مشکلاتی تازه پیدا شده که نه تنها برطرف نشده، با آن برخورد هم نشده است. این موضوعات را باید یک به یک مطرح نمود و کم کم بر طرف کرد تا بتوانیم زبان همدیگر را بفهمیم. در یکی دو سال نخست پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی نیز چنین مساله ای بوجود آمده بود. ترجمه ی اسپیریتو سانتو

Spirito-Santo به ایتالیایی یعنی روح القدس. یک مترجم تازه کار روسی آن را اینطور ترجمه کرد. اسپیریتو به معنای الکل هم هست. سانتو در ضمن یک نوع لیکور شیرین به نام وین سانتو هست و روح القدس به یک لیکور الکلی تبدیل شد. اگر آن مترجم روسی به جمله نگاه می کرد متوجه بی ربط بودنش می شد اما نه او و نه دیگران زیاد به جزئیات نمی پرداختند زیرا بسیار عجله داشتند.

مساله ی ترجمه از منابع اروپایی به فارسی از طرفی به باز شدن بینش و دانش ما افزوده اما با خود آشغال هم زیاد آورده که بی شباهت به نمونه ی روسی اش نیست. در یک کتاب ترجمه شده به فارسی، مترجم به لغت تامرلان که رسید و نمی دانست یعنی تیمور لنگ، همان تامرلان را نوشت و اگر خواننده ی ایرانی نداند تامرلان چیست یا کیست، آن همه زحمت بی فایده می ماند. ورمیشل یک نوع سوپ شیک و درباری فرانسوی به نظر می آید که  نمونه تشخص و با کلاس بودن است در حالی که معنای آن یعنی کرمک است، و اگر برای ایرانی های غرب زده داشتن چنین سوپی سر میز مهمانی مایه ی مباهات است، ورمیشل! در ایتالیا هر روستایی ساده  می داند موضوع برسر کرم های کوچکی است که از زیر پنیر و گوشت فاسد براه می افتد. تیتر یکی از کتابهای ارنست همینگ وی، نویسنده ی مبارز آمریکایی که در جنگ های داخلی اسپانیا در دفاع از انقلاب اجتماعی علیه فاشیسم شرکت کرده بود، "زنگ ها برای کی به صدا در می آیند؟" هیچ معنایی ندارد. در فرهنگ مسیحی، تک زنگ ناقوس با صدای بم صدای مرگ است و ترجمه ی آن می توانست این باشد: "این بار کی مرده؟". " این صدای ناقوس مرگ کیست؟". بدتر از لغاتی که نفهمیده به خورد یکدیگر می دهیم، محتوی خود کتابهایی است که مترجم به آن آگاه نیست و وارد ادبیات ما شده و به عنوان کتاب مرجع نیز پذیرفته می شود. برای مثال، کتاب اسرار ساختمانی هرم بزرگ جیزه، که گیزا نوشته شده. گرد آورنده: دکتر حسین کشی افشار. استاد ممتاز دانشگاه تهران.( این طور نوشته شده). کتاب بسیار جالب و ممتاز و کار ترجمه نیز بسیار خوب، مفید و ارزنده. اما نویسنده یا نویسنده هایش کی هستند؟ هرکه هست یا هستند موضع ایدئولوژیک استعمارگرانه ی فرانسوی دارند و تاریخ را تحریف و کثیف کرده اند و خواننده اگر خوانند نداند یا حواسش نباشد آن را می پذیرد. جزو نویسنده هایی که برای مطالعه پیشنهاد می کند لئونارد کوترل نیز هست که مانند جورجو روفّولو ایتالیایی، سومرها را سامی و اهل همان جا معرفی می کند. مترجم نیز ندانسته ترجمه می کند و در دانشگاه به ادبیات ما ورود پیدا می کند. حالا بیا و درستش کن. مثل خون لخته شده حرکت می کند و به جایی می رسد که دردسر ساز می شود. این کتاب، در صفحه ی 274، قتل زن دانشمند، فیلسوف و ستاره شناس پرآوازه ی مکتب یونانی اسکندریه، هیپاتزیا، یا هیپاتریس (370 تا 415 بعد از میلاد مسیح) را به اعراب نسبت می دهد که گویا سنگسارش کرده اند، در حالی که بنابر دو کتاب مربوط به هیپاتزیا یا ایپاتزیا، و فیلم آمریکایی آن به نام  اگورا (که خشونت قتل را نشان نمی دهد)، قتل او توسط اسقف کلیسای اسکندریه، چیریلــّو، و نه سیسیل، با بستن زن جوان به چهار اسب و رماندن آن ها بوده است. در آن زمان مسیحیت به ایدئولوژی امپراتوری تبدیل شده بود و از گسترش دانش و علم نجوم جلوگیری می کرد و استفاده از اصطرلاب کاری شیطانی بود. اما بدتر از آن اینست که این واقعه را نویسنده تقریبا  700 سال جابجا کرده تا آن را به دوران صلاح الدین ایوبی رسانده، او را هم تخریب کند. در کتابهای تاریخ اروپایی نوشته شده هنگامی که عمر به اسکندریه رسید از کتابخانه ی معروف اسکندریه اثری باقی نمانده بود، اما این کتاب، تخریب آن را باآب و تاب زیاد به اعراب نسبت می دهد. مثال چنین انحراف هایی آنقدر زیاد است  که می توان به غرض و مرض و نه فقط مسامحه نیز فکر کرد، و به همین سادگی وارد ادبیات فارسی و ایران شده و مانند ویروس عمل می کند و طبیعتا از هماهنگی نسبی که برای درک لغات و جمله ها و ادبیاتی  که برای هم اندیشی لازم هستند جلوگیری میکند. ماکیاولیسم و مانیکئیسم و هدف  که وسیله را توجیه می کند یا   نمی کند! با این ها چه کنیم وقتی مانند یک کلیشه وارد ادبیات ما شده و بدون تعمق تکرار می شود و تلفظ آن نه تنها موجب پز دادن هم می شود، که جلوی تردید و ایراد را هم می گیرد؟

 ماکیاولی بد اخلاقی را سفارش نمی کند. بی اخلاقی را توضیح می دهد و سیاست را از اخلاق و از کلیسا جدا می کند. انگار که قبلا امپراتور از پاپ جدا نبود یا آن هر دو اخلاق را رعایت می کردند و کسی که پیوسته محکوم می شود ماکیاولی هست نه کثافات کلیسا و جنگ ها و توطئه ها و جنایات بی وقفه اش. جنبش مانی که علیه ظلم و ستم هر دو امپراتوری مبارزه ای منفی می کرد، و حتی گندم را درو نمی کردند زیرا معتقد بودند گندم از درد گریه می کند، در ادبیات مسیحیت امپراتوری روم به نام مانیکئیزم به معنای بد و منفی سیاه یا سفید دیدن هرچیزی جا افتاد و هنوز هم ادامه دارد و آن را از بستر تاریخ آن زمان جدا می کنند . کدام هم اندیشی، هنگامی که یک مهندس که هر هفته چند کتاب می خواند و پز آن را می دهد، از ماکیاولی  این را فهمیده که "هدف وسیله را توجیه می کند"!. و اتفاقا رفتار بی پرنسبپ و غیر اصولی او بر همین درک او استوار و باعث شد اخلاق حرفه ای را بجا نیاورد و پروژه ی یک معمار را به دست  یک دزد بسپرد. اولا این جمله از ماکیاولی نیست و به ژزوئیت ها، یک فرقه ی سختگیرقدیمی مسیحیت برمی گردد، دوم هم این که از نظر آن ها "هدف وسیله را توجیه نمی کند"، یعنی برای رسیدن به هدفی والا و معتبر نمی توان و نباید از وسیله ی ناجوانمردانه و دروغ و خیانت و جنایت استفاده کرد.

 ما از یک طرف دچار شووینیزم تمدن کهن ایرانی هستیم انگار که بجز ایران باستان تمدنهای دیگر اهمیتی ندارند، از طرف دیگر دچار تعصب اسلامی هستیم، که گویا قبل از اسلام هرچه بوده به درد نمی خورد و اسلام همه چیز است. مثل این که 40 سال زندگی حضرت محمد، قبل از بعثت ایشان معنایی نداشته باشد، یا زندگی حضرت مریم قبل از این که برگزیده شود بی اهمیت بوده باشد و مادر مسیح می توانست یک دختر دیگر مثلا مارتا، خواهرش باشد. کدام هم اندیشی هنگامی که آوردن منشور کورش باعث جنگ و جدال می شود و رئیس قوه ی قضائیه در تلویزیون می گوید آوردن و نمایش دادن منشور برای اسلام مضر است و رئیس قوه ی مجریه می گوید آیا منشور وجود دارد یا خیر؟ اگر وجود درد مال چه ملتی است؟ اگر مال ایرانیان است روی آن چه نوشته؟ اگر چیزی نوشته شده است آیا بدانیم یا ندانیم چه نوشته؟ آیا برای فهمیدن همدیگر باید از الفبا حرکت کنیم چون نه برسر لغات و نه جملات توافق نداریم. کپی گچی منشور همورابی در موزه ایران باستان موجود است و ما نگران این هستیم که اگر در شوش پیدا شده و "مال ما ایرانی هاست پس چرا در موزه ی لوور قرار دارد"؟. اما ترجمه ای  در کنارش نیست و نمی دانیم چه می گوید و چرا این قدر مهم است. و تازه، همورابی پادشاه بابل بوده و ایرانی یا ایلامی نبوده که به غیرت ملی ما بر بخورد. این اختلاف نظر ها مربوط به دو نفر یا چند نفر آدم معمولی نمی شود؟! مربوط به دو جریان، دو طرز فکر نیرومند در دستگاه ها و بنیاد ها و در جامعه است که بجای دیالوگ و هم اندیشی، حتی برسر مطالب مشخص و ملموس و کنکرت، سپرهایشان را در برابر هم بلند می کنند. دو سده پیش در اروپا، هنگامی که جر و بجث میان ماتریالیست ها و ایده آلیست ها داغ بود و این ها اداعا می کردند همه چیز ساخته ذهن انسان است، یک ماتریالیست، برای اثبات حرف خود بچه گربه ای را روی صورتش انداخت و در برابر فریادش گفت "این فقط در ذهن توست!" و آن، یک نمونه ی هم اندیشه آن زمان آن ها بود. آیا ما هنوز در آن مرحله از درک متقابل هستیم؟ در دروس دانشکده ی ما ترجمه های کهنه ی چندین و چند ساله از کتاب تاریخ راهنمایی دبیرستان ایتالیا تدریس می شود. اعتراض کنید می گویند همینش را هم نداریم! آن ها از ترس این که جعبه ی پاندورا باز شود، با هر تجدید حیاتی مخالفت می کنند و انحصار مدیریت را در دست خود گرفته اند. این را هم باید اضافه کرد که در همان ایتالیا فرقی میان یک سپور با یک تحصیل کرده وجود ندارد و چنین پارگی و از هم گسستگی میان بالا و پایین جامعه وجود ندارد. ده ها سال است که دانشگاهیان برای شرکت در جلسات کارگران باید از آن ها اجازه بگیرند! و اگر اجازه ی شرکت یافتند حق صحبت نخواهند داشت مگر این که نماینده باشند. ادغام و آمیزش میان طبقات اجتماعی طوری است که روشنفکر و کارگر و روستایی برابر شده اند و همین درجه از تداخل نشان می دهد زبان همدیگر را تا حد زیادی فهمیده اند و روشنفکران و آقایان دکتر جلوی دیگران نمی توانند باد کنند.

 ما هنوز یکطرفه صحبت می کنیم. تقریبا هرکس برای خودش. در سایت شهرآذین، "آموزش معماری و شهرسازی و مرمت" از قول دکتر جهانشاه پاکزاد می آید شهر فلورانس دارای شش دیوار و حصار است! در حالی که سه دیوار بیشتر ندارد و حالا بیا و درستش کن! آیا جهانشاه پاکزاد می پذیرد دستش خط خورده، معلوم نیست از کجا آورده، سر نخ کجاست؟ یا خود این سایت که علیه کیوان خسروانی که جفنگی گفته اووووه! خودش را خفه کرده و به هر دری زده، می پذیرد این شیوه گفتگو و دیالوگ نیست؟ امروزه، بخاطر سرعت حوادث، درحالی به تنگنای حقیقت نزدیک می شویم که هنوز نه به توافقی رسیده ایم نه زبان مشترکی پیدا کرده ایم. منظور توافق میان روشنفکران است چون مردم عادی همدیگر را خیلی بیشتر درک می کنند و همدیگر را همراهی می کنند اگرچه در شرایط مادی سخت تری بسر می برند. غیر انتفاعی یعنی خصوصی و پر منفعت ترین موسسه. ندامتگاه یعنی جایی که نه تنها از ندامت خبری نیست که آن چه را هم که هنوز نمی دانیم یاد می گیریم. مرخصی هم می رویم تا برویم تسویه حساب کنیم. چپ یعنی راست. راست یعنی چیز... خلبان یعنی شهردار و شهرساز یعنی"دستهای روی شهر". دو روز دیگر مجلس فقط از دکترها پر می شود تا از منافع زحمتکشان دفاع کنند اما در برابر کی؟ در برابر خودشان. "کارگر که سرش نمی شود از حقوق و منافع خودش دفاع کند چه برسد به این که نماینده ی منافع و نظرات دیگران هم  باشد! روستایی که برود بچرّد! عشایر هم مایه ی آبرو ریزی!" گویند حقیقت تلخ است. دانیم! اما مگر قرار است صدایمان بجایی برسد؟ دیگران که نماینده ی ما هستند به جای ما هم فکر کنند. گفتند در مجلس پیشنهاد شده زندان اوین ازآنجا برود و بجایش گل بکارند. یعنی موزه بسازند. مصاحبه ای بود با مجله ی تاسیسات معماری. نظرم را گفتم. مخالف. به دلایل زیاد. حالا ببینیم چگونه به چاپ می رسد. در آخر، اگر ما باستان شناس خوب داشته باشیم، تاریخ نویس هنوز نداریم و مجبوریم از دیگران سیتاد بیآوریم. بنابر هر منبع خارجی، سیتاد هایمان با هم اختلاف پیدا می کند و برای هم اندیشی مشکل ایجاد می کنند. فعلا که جاسبی از جایش کنده شد اما ببینیم آیا می شود آزاد اندیشی و دروس انسانی را در دانشگاه گسترش دهیم و دست استادان مجانی کار مدعو را جایی بند کنیم تا در مدیریت و برنامه ریزی، کنار نمایندگان دانشجویان حق سخن و اظهار نظر داشته باشند؟ تلاش جناب قهاری زیباست و همین که همدیگر را تحمل کنیم کیفیتی بالاست. زیرا بسیارند که همین تحمل را هم ندارند و رفتارشان مانند جنگ داخلی در مقیاس ریز و بدون اسلحه ی سرد و گرم است اما همان اسلحه ی نقد می تواند به نقد اسلحه تبدیل شود.

دکتر چگینی، یک نمونه ی خوب از روشن- فکر!


13 امرداد 90

فرخ باور

 

" در ایران اگر کسی بخواهد مرد و انسان دو سه هزار سال پیش این سرزمین با بشناسد کافی است به میان عشایر کوچنده برود اگرچه بسیار دستخوش تغییر و تحولات شده باشند. اما رفتار ما متناقض است. از طرفی از کار و مصنوعات و محصولات آن ها خوشمان می آید، چه گلیم، چه خوراک و چه آواز ها و فولکلور، اما خود آن ها را نمی پذیریم و در برابر سیاست تخته قاپو یا اسکان اجباری واکنش و عقیده ای نداریم. از آن ها بر آمده ایم اما آن ها را نمی شناسیم و این خطر بزرگ بی هوویتی است که بالای سرمان معلق مانده است.

عشایر ایران، چه آن هایی که مانند قشقاقی های ترک زبان جابجا شده و در فارس مسقر شده و ریشه انداخته اند و چه دیگران، از شاهسون ها تا لرها و بختیاری ها و بلوچ ها یا خراسانی ها، چه کوچ روهای عمودی و چه افقی، چه چادر سیاه ها و چه اقوام ترکمن، کتاب باز مردم شناسی و قوم شناسی فرهنگی اند که روشنفکر شهرنشین آنها مایه ی شرم جامعه و دنیای مدرن دانسته و جایی برای پدیده های قرن ها و هزاره های پیشین تصور نمی کند. این قشر ازجامعه ی فرهنگی ما حتی واردات گوشت صنعتی سرد را به گوشت گرم مراتع ایران را ترجیح می دهد.

بز کوهی آقای شهبازی، از کلانترهای ایل قشقایی در شیراز، برخلاف بزهای معمولی، با هرچهارپایش بالای دیوار می پرید و سپس دستهایش را روی دیوار باغچه گذاشته و خود را تا 2 متربالا می کشید. شهبازی می گفت او به یاد کوه است و فراموشش نمی کند حتی اگر اینجا زاییده شده باشد و ما هم مانند همین بز هستیم، و اگر در شهر هم زندگی کنیم بیاد کوچ و کوه و طبیعت هستیم. مثال دیگر، روایتی است که مرحوم محمد بهمن بیگی در کتاب "اگر قره قاج نیود!" از سرزمین خود و سی مکان، قشلاق ایل، تعریف می  کند.

عشایر کوچ رو ازمالکیت خصوصی سرزمین های بزرگ، استفاده ی عمومی می کند و روابط و قوانین جا افتاده ی آن را می شناسد و رعایت می کند و در واقع سرزمین را به گونه ای اجتماعی و فرهنگی به یک مالکیت عمومی تبدیل می کند که ایل خان و خان و کلانتر تنظیم کنندگان ساختار و دولت متحرک آن هستند که بر قوانین خود نظارت دارند و گویا یک بار در سال از هر100 گوسفند یکی را به عنوان مالیات بر می دارند و البته اگر همان صدمین گوسفند لاغر باشد دعوا سر می گیرد. "

 

دکتر چگینی در برابر این مقوله طاقت از کف داد و یک هو پرید وسط. او فرصت داشت در نوبت خودش پشت میز قرار بگیرد و ایراداتش را وارد کند. اینکا را هم کرد و همان نظرش را تکرار کرد. من زرتشت شناس نیستم و امیدوارم زدتشتی ها نظری بدهند. از عشایر هم نیستم و کاش در این هم اندیشی حضور داشتند.

چگینی باهوش، که نمایانگر روشنفکر منعطف و گشادنظر و پژوهشگر نمونه ی فارس زبان است گفت:

"عشایروطن پرست نیستند چون زمین ندارند. زردشت مردم ایران زمین را به کشاورزی دعوت کرده بود تا به علت وابستگی به زمین وطن پرست بشوند در حالی که عشایر کوچ رو، که زمین ندارند، وطن پرست نیستند!"، و دامداری را در برابر کشاورزی قرارداد.

روی سخن من با ایشان نیست چون در آن مخ میخ هم فرو نمی رود. سخنم با کسانی است که میخ در مخ دارند. نویسندگان ایلات نوشته اند که گله های بز و گوسفند آن ها در زمین های شیب تند و لای سنگهایی می چرند که به درد کشاورزی نمی خورد. مشکل برسر آب است که در طول تاریخ با هم کنار آمده اند. پس موضوع ما دعوای هابیل و قابیل و قتل یکی از آن دو نفر فرزندان حضرت آدم بعنوان جنگ آشتی ناپذیر، از قول تورات قوم یهود، میان کشاورز و دامدار بر سر زمین نیست. اگر در دوران جدید میان کشاورز و عشایر کوچ رو جنگ و دعوا شد به دلیل سیاست دولت هایی بود که بخاطر دشمنی و ترس از عشایر، موضوع را سیاسی کرده و با استفاده از تکنولوژی تراکتور، ایل راه ها و مکان اطراق و چرای گله های ایل را به زور تصرف کردند، و اغلب زمین هایی را شخم زدند که رها کردند زیرا بدون آب به دردشان نمی خورد. اما گویا وقتی زمینی شخم خورد، جزو اراضی کشاورزی محسوب می شود و از حیطه ی عمل عشایر بیرون می رود.

موضوع دیگر، مقوله ی وطن پرستی است. آیا در زمان حضرت زردشت چنین موضوعی وجود خارجی داشته؟ دشمن خارجی و مرزهای قومی وجودداشته که حضرت زردشت بخواهد توسط گشترش کشاورزی علیه دامداری به آن انسجام وطن محوری بدهد؟ می تواند موضوع بحث باشد. آیا زردشت با رستم که با دشمن توران می جنگید هم رزم بوده؟ آیا رستم وطن پرست بوده؟ دشمنی تورانی ها و ایرانی ها برسر چه بوده؟ تضاد و جنگ آن ها برسر تصاحب زمین و آب برای کشاورزی در برابر دامداری بوده؟ یعنی جمعیت زمان آنقدر زیاد بوده که مجبور بودند برای تولید و انباشت و مصرف و معیشت خود، گیریم تجارت و بازار یابی و انحصار طلبی بانکداران و حاحبان زر و زور و تزویر، زمین های مجاور را از یکدیگر قاپ می زندند؟ دشمن خارجی و تهاجم آن باعث بروز ایده وطن پرستی در حضرت زردشت شده بود که بر علیه تورانی ها قصد داشت ایرانی را کشاورز و وطن پرست علیه تجاوزگران خارجی کند؟ جواب با وطن پرست غیور، دکتر چگینی! تاریخ دلاوری های عشایر لر و قشقایی و شاهسون و ترکمن در برابر ارتش اسکندر مقدونی و ارتش هندی های انگلستان و تزارهای روسی هم لابد وجود خارجی نداشته.

این بود شمه ای از "هم اندیشی" ژرف در موضوع تاریخ مردم شناسی و قوم شناسی و فرهنگ آن ها، یعنی عادات و اعتقادات و مذهب و ایدئولوژی ها و اسطوره ها و قرمانان و رفتارها و شیوه ی تولید و مناسبات با محیط زیست و فولکلور و مهاجرت ها و کوچ و جنگ و

اینها. گفتگویی بسیار جالب بود اما افسوس که بجز مهندس قهاری و مهندس سیروس، دیگران در آن شرکت نکردند.

 

 

 

 

demo etno antropologia culturale

Mer 3 agosto 2011, 22:36:1


مردم شناسی فرهنگی

Antropologia culturale

 

گویند پس از این که مردم بسیاری از ملل مختلف اروپایی و دنیا به سرزمین جدید راه یافتند، ریشه بریدند و هوویت خود را در مخاطره دیدند، کوشیدند خود را باز یابند و چنین کوشش و چنین دانشی در ایالات متحده ی آمریکا آغاز شد و شکل گرفت. مردمی که در عادت ها، رفتارها، اعتقادات، دانش، هنر، اخلاق و معنویات مشابه اند و باعث یک همبستگی قومی می گردد که ریشه در ساختار ژنتیک ندارد. مردمی که از جایی به جای دیگر مهاجرت کرده، از محیط طبیعی خود جدا شده و به محیطی متفاوت وارد شده، خود را با آن وفق داده و با مردم محلی آن آمیزش یافته و به مردمی دیگرگون تبدیل شده اما رگه ها و ریشه های تاریخی از آنچه که بوده را مانند دی. ان. آ. ی یک سلول حفظ کرده، رگه های ژرف و بسیر نیرومندی که باعث ادامه ی همبستگی و انسجام شده است. مثال مردم کنعان روشن است. مردمی سامی، که با گله و رمه ها و صنعتگری خود از صحرا آمدند، در بیبلس ساکن شدند و با مردم بومی سواحل آن در آمیختند و با رسیدن مردم دریا، میسینی های آریایی، باهم دولت – شهرهای تجاری فنیقی را تشکیل دادند، خط و بسیار چیزها اختراع نموده بازرگانان دریایی توانایی شدند و به کارتاژ و سیسیل و اسپانیا رفتند و مستقر شدند و بیشتر از هزار سال دوام آوردند. آنتروپولوژی و اتنوآنتروپولوژی فرهنگی تمام وجنات و دلایلی که باعث همبستگی و مشارکت قومی و اقوام می شود را بررسی می کند و در پی یافتن دلایل وجود شباهت هایی می گردد که در مناطق دور و جدا از هم به چشم می خورد و ظاهرا ارتباط ارگانیک و مستقیمی میان آن ها نیست.

علامت هایی مانند گردونه ی مهر در آسیا و در آزتک های مکزیک مشابه اند. اهرامی در مصر و در میان آزتک ها، مایا ها یا اینکاس کم و بیش مشابه اند و در طول تاریخ ارتباطی با هم نداشته اند. آیا شکل محیط پیرامون، شباهت نیاز ها و واکنش در برابر محیط و نیاز باعث همگونی در رفتاراجتماعی، فرهنگی و اعتقادات و ارتباط با اسمان و حتی شکل معماری شده است؟

اما اگر ساختار ژنتیکی را خشک و غیر قابل انعطاف نبینیم و بدانیم که در شکل گیری جهان هستی هرچیزی به چیز دیگری تبدیل شده و بازهم میشود اما دی ان ا و هوشمندی سلول ها تقریبا مشابه اند و یکسان باقی مانده، که نباتات و درختان و حیوانات، پس از جابجایی های اتفاقی، اگر ناگهانی نبوده و فرصت داده، توانسته اند خود را با محیط تازه وفق دهند، آنقدر که شاهد توانایی بعضی از حیوانات هستیم که می توانند رنگ خود را تقریبا بلافاصله تغییر دهند، و اگر تمام این توانایی را در انسان جستجو کنیم و رگه ها و ریشه ها و محفوظات آن را بیابیم، دلیل رفتار خاص اقوام را نیز پیدا می کنیم که هنگام جابجایی، قادر است خود را با محیط وفق داده و شیوه و مناسبات تولید را تغییر دهد.

ما اغلب و بی آن که بدانیم از همین مردم شناسی فرهنگی در موارد و موضوعات گوناگون صحبت می کنیم. خوب است که این کنکاش طبیعی خودمان را تعریف کنیم و از آن، آگاهانه، برای شناخت هوویت ها، و در نتیجه یافتن توانایی ها و همبستگی های متعالی و فزاینده برای رشد و آشتی اقوام و نوع بشر با خودش و با طبیعت استفاده کنیم. در دو قرن اخیر اما چنان اتفاقاتی افتاد که مردمی که به صورت عادی و طبیعی و ارگانیک باهم یا در کنار هم می زیستند از هم جدا شدند و روابطشان به شدت و با خشونت پاره شد. وقتی که بیشتر مردم روستایی با خشونت و در مدت زمان کوتاهی از سرزمین خود کنده شده، ریشه های زندگی طبیعی پاره شده و به شهرها پرتاب شدند، هوویت خود را نیز گم کردند و آسیب بسیار دیدند. در واقع، این انسان ها یکنواخت شدند و به سوی یکسانی پیش رفتند. دلیل این که ما در سرزمین خودمان پدیده ی شگرفی داریم اما بسیار کم بدان توجه می کنیم همین از خود بیگانگی تاریخی و اجتماعی ماست. علم و دانش مردم شناسی فرهنگی یک نیاز بسیار شدید ما هست که پس از تکان ها و جابجایی های تند و زیاد دهه های اخیر بتوانیم خودمان را بیابیم و همبستگی ها را تقویت کنیم تا انرژی و نیروهای اجتماعی همسو و فزاینده شوند. در ایران اگر کسی بخواهد مرد و انسان دو سه هزار سال پیش این سرزمین با بشناسد کافی است به میان عشایر کوچنده برود اگرچه بسیار دستخوش تغییر و تحولات شده باشند. اما رفتار ما متناقض است. از طرفی از کار و مصنوعات و محصولات آن ها خوشمان می آید، چه گلیم، چه خوراک و چه آواز ها و فولکلور، اما خود آن ها را نمی پذیریم و در برابر سیاست تخته قاپو یا اسکان اجباری واکنش و عقیده ای نداریم. از آن ها بر آمده ایم اما آن ها را نمی شناسیم و این خطر بزرگ بی هوویتی است که بالای سرمان معلق مانده است.

عشایر ایران، چه آن هایی که مانند قشقاقی های ترک زبان جابجا شده و در فارس مسقر شده و ریشه انداخته اند و چه دیگران، از شاهسون ها تا لرها و بختیاری ها و بلوچ ها یا خراسانی ها، چه کوچ روهای عمودی و چه افقی، چه چادر سیاه ها و چه اقوام ترکمن، کتاب باز مردم شناسی و قوم شناسی فرهنگی اند که روشنفکر شهرنشین آنها مایه ی شرم جامعه و دنیای مدرن دانسته و جایی برای پدیده های قرن ها و هزاره های پیشین تصور نمی کند. این قشر ازجامعه ی فرهنگی ما حتی واردات گوشت صنعتی سرد را به گوشت گرم مراتع ایران را ترجیح می دهد.

بز کوهی آقای شهبازی، از کلانترهای ایل قشقایی در شیراز، برخلاف بزهای معمولی، با هرچهارپایش بالای دیوار می پرید و سپس دستهایش را روی دیوار باغچه گذاشته و خود را تا 2 متربالا می کشید. شهبازی می گفت او به یاد کوه است و فراموشش نمی کند حتی اگر اینجا زاییده شده باشد و ما هم مانند همین بز هستیم، و اگر در شهر هم زندگی کنیم بیاد کوچ و کوه و طبیعت هستیم. مثال دیگر، روایتی است که مرحوم محمد بهمن بیگی در کتاب "اگر قره قاج نیود!" از سرزمین خود و سی مکان، قشلاق ایل، تعریف می  کند.

عشایر کوچ رو ازمالکیت خصوصی سرزمین های بزرگ، استفاده ی عمومی می کند و روابط و قوانین جا افتاده ی آن را می شناسد و رعایت می کند و در واقع سرزمین را به گونه ای اجتماعی و فرهنگی به یک مالکیت عمومی تبدیل می کند که ایل خان و خان و کلانتر تنظیم کنندگان ساختار و دولت متحرک آن هستند که بر قوانین خود نظارت دارند و گویا یک بار در سال از هر100 گوسفند یکی را به عنوان مالیات بر می دارند و البته اگر همان صدمین گوسفند لاغر باشد دعوا سر می گیرد.

مثال روستای ماسوله نیز پر اهمیت است زیرا ازبام خصوصی خانه استفاده همگانی می شود و هزینه نگهداری و مرمت آن نیز بر عهده ی صاحب خانه است، پدیده ای که در شهر "سرمایه داری" ممکن نیست و تا هنگام هجوم سرمایه داران حریص نو کیسه و بحران کشاورزی درگیلان، در طول قرن ها به مشکلی پیش برنخورده و در تعادل زندگی کرده بود. این نیز کتاب هنوز باز دیگری برای یافتن دلایل این رفتار فرهنگی اهالی و همبستگی آن هاست که مانند یک خانواده ی بزرگ در یک جامعه ی کوچک انبارداری و توزیع، در یک محیط خاص طبیعی، در میان راه بازرگانی بین رشت ساحلی و سرزمین بلند آذربایجان بوجود آمد و بدون جنگیدن برسر مالکیت خصوصی بام خانه هایشان، قرن ها میکرو کوزموس خود را پابرجا نگهداشتند.  

 آقای رمضانی اهل چهارراه گیلان از مزه ی کباب می فهمد آن گوسفند از کجا بوده و در چه ارتفاعی چریده است. پاکنوش، پسرش کار دسته جمعی را در شالیزارهای خصوصی توضیح می دهد چگونه و با چه مکانیسم پیچیده و دیرینه ای نابرابر بودن مالکیت شالیزارها را، هنگام کار دسته جمعی میان خانواده های هم خون و هم محله ی مالک زمین، جبران و برابر می کنند، که این نیز یک کتاب باز دیگری از همین موضوع است. نیاز به افزایش تولید برنج، سیاست صاف کردن و یکی کردن کرت ها را پیش آورده که احتمالا باعث می شود اینگونه روابط پیچیده ی اجتماعی و فرهنگی از هم گسسته گردد. باید منتجه ی آنرا حدس بزنیم و بنابر آن برنامه ریزی کنیم.

 در فیلم های نئو رئالیست ایتالیا مانند برنج تلخ دیده می شود شالیزارهای ایتالیا در یک رژیم بزرگ مالکی در برابر خرده مالکی شالیزارهای شمال ایران است که احتمالا به وسعت زمین، شیب زمین و مقدار آب و تاریخ اجتماعی آن بستگی دارد. توزیع نهال برنج با گاری های چهارچرخ و اسب تنومند لهستانی به تندی توسط مامور ارباب بزرگ صورت می گیرد طوری که شالیکار و گلنسا جان در تمام 12 ساعت روز مانند کارگر صنعتی روی نوار متحرک تولید، به سختی کار می کند. مبارزه ی یک قرن برای 8 ساعت کار در روز و 44 ساعت در هفته دربرابر فشار یک متغییر بیرونی، یعنی شدت استثمار نیروی کار، باعث شد رنگ و رو    و همبستگی عمیق تر میان گروه های کاراجتماعی بوجود بیاید. با فروریختن نظام فئودالی و جایگزین شدن نظام سرمایه داری و تولید صنعتی کشت و برداشت و توزیع برنج، تمام این پدیده ی فولکلور ایتالیا نیز که از برنج به تلخی یاد می کند نابود شد و در فیلم های پس از پایان جنگ جهانی باقی ماند.

زندگی اجتماعی و دسته جمعی، با عادات و اعتقادات و سنت ها و فرهنگ مشترک و ادبیات فولکلور خاص خود، در میان اقوامی که در کنار مالکین خصوصی کوچک خود، روی زمین های عمومی بزرگ به صورت دسته جمعی کار کرده اند در اقوام ژرمن اساس زندگی آن ها را تشکیل می داده و در انگلستان نیز تا قبل از انقلاب صنعتی که باعث مهاجرت به حومه ی شهرها شد، هنوز وجود داشت. در ایتالیا، کمونیتی های جنگلی و کوهساری بزرگ و زیادی مانند لکه های پلنگ در سراسر شبه جزیره وجود دارد که مالکیت عمومی و کار روی آن اجتماعی است و همین شکل از رژیم مالکیت باعث همبستگی فرهنگی و تاریخی اقوامی می شود که در آن مکان طبیعی زندگی کرده و می کنند و بر روی ورود و شرکت افراد دیگر غیر از خود نیزباز هستند.

در شمال شرق ایتالیا، در استان ترِنتو، یک کمونیتی کوهستانی وجود دارد که در طول هزار سال زندگی خود، درآمد فروش درختان را میان اهالی بومی، و اینک میان هرکسی که در لیست شهرداری "وال دی فیه مـّـه – کاواله زه" باشد، خود بخود تقسیم می کنند. می توان تصور کرد اگر چنین گروه های همبسته ی اجتماعی در طول هزار سال از هم نپاشیده اند، به این معناست که کارشان به دادگاه و اتنتقام جویی و جنگ کشیده نمی شده و مسائل را ریش سفیدانه و جرگه ای بین خود حل و فصل می نمودند. و این عین فرهنگ است.

از زمان مورگان و داروین و هگل، یعنی قرن نوزدهم به بعد این دانش بسیار رشد کرد تا این که در اویل قرن بیستم به برنامه های انقلابی علیه یوغ قدرت های امپریالیستی و برای حق تعیین سرنوشت ملل تبدیل شد، اما در آخر همین قرن، همین دانش وسیله ای برای جنگ های قومی گشت که خود امپریالیسم به کار گرفته بود. رومی های باستان می گفتند "جدا کن و حکومت کن"، یا "اگر صلح می خواهی خودت را برای جنگ آماده کن". و این کاری است که امپریالیست ها انجام میدهند و مردم که کمتر به مکانیزم های آن آگاهند بسیار صدمه می بینند. برای جدا کردن باید رگه های همبستگی و جدایی را شناخت اما این شناخت، مانند هر شناختی یک چاقوی دولبه است. سال های پیش یک کتاب اسرائیلی به دستم افتاد که تمام رگه های متمایز کننده ی اقوام و گروه های قومی و تاریخی کشورهای آسیای میانه را بررسی می کرد. آن ها رگه ها را شناسائی کرده بودند تا هروقت که بخواهند همانجا ضربه زده و آن ها را به جان هم بیندازند. استعمار گران قرون گذشته کشورهای آفریقایی را با خطوط عمود بر ساحل بوجود آوردند که بر خلاف شکل طبیعی و ارگانیک مردمی بود که ترتیب و تمایزشان به موازات سواحل بود. طوری که در نخستین حاشیه ی دریا ماهیگیران، در دومین حاشیه کشاورزان و در سومین حاشیه دامداران زندگی می کردند و از اشتراک اسامی خانوادگی آن ها پیدا بود. و این اشتراکات پاره شده و تضاد بوجود آمده باعث برخود قهرآمیز پیوسته میان آن ها شده بود. رودخانه هایی که به دلیل اشتراک در تولید و فعالیت باعث همبستگی مردم در دو طرف آن می شد، اکنون به مرزهای سیاسی تبدیل و باعث جنگ مردم دو طرف می شد. بشریت در این دانش و درس بسی عقب است در حالی که خودش همیشه در همین شرایط زندگی کرده و با زبان و ادبیات و دانش و فرهنگ و هنر و صنعتگری و رفتار خود انسجام داشته و همیشه مردمانی اکولوژیک بوده اند و تا هنگامی که طبیعت برکت داشته آن ها نیز کنار هم زندگی می کردند. اما همین تفاوت ها باعث شده کسانی که با علم به این تفاوتها از آن سوء استفاده کرده و جدا کردند تا حکومت کنند، دنیا را به هم ریختند و مردم شناسی فرهنگی را به مردم شناسی سیاسی و نظامی تبدیل کردند. جنگ در لیبی آخرین نمونه بارز آنست.

سولون، فرماندار و حاکم آتن برای رفع جنگ های اقوام دولت - شهر آتن، شهر را به 10 دمو تقسیم و در هر محله مردمی تمام اقشار را کنار هم جا داد و نمایندگانشان را به شورای شهر کشاند. اما فایده نکر و جنگ ها بیشتر از گذشته بالا گرفت تا اریستوکراسی کشاورزی به دمکراسی - دیکتاتوری تجاری تبدیل شود. بدین معنا که آنچه که رویدادها و رفتارها و فرهنگ ها را شکل داده و تعیین کرده، در کنار اهرم فن آوری، رژیم مالکیت و روبنای حقوقی آن بوده است. " عصبیت " ابن خلدون  نژاد را هم دخیل می داند و یک دوره از تجربیات پر تلاطم تاریخ تمدن را برجسته می کند. فارابی نیز. در این زمینه آیت الله مطهری چینین اشاره ای دارد:

خدمات متقابل اسلام و ايران(... )
ما جدايي و تمايزي بين مردم مختلف روي زمين، از ترك و فارس و عرب‏ تا آفريقايي و اروپايي و آسيايي مشاهده مي‏كنيم. نه فقط رنگ‌ها و شكل و شمايل‌ها، زبان‌ها و خصوصيات فيزيكي مختلفند، رسوم و سنن و فرهنگ‌ها و حتي طرز فكرها و ويژگي‌هاي روحي و رواني هم مختلفند. اگر بخواهيم اين مردم گوناگون را به‌صورت واحدهاي اجتماعي‏ مستقلي طبقه‌بندي كنيم، آيا صرفاً رنگ و ‌نژاد و شرايط اقليمي و مرزهاي‏ جغرافيايي را بايد ملاك تفكيك قرار دهيم يا سنن و سوابق تاريخي و فرهنگ‌ها يا عواملي ديگر را؟ احساس ملي يا ناسيوناليسم عبارت است از وجود احساس مشترك يا وجدان‏ و شعور جمعي در ميان عده‌اي از انسان‌ها كه يك واحد سياسي يا ملت را مي‏سازند. اين وجدان جمعي است كه در درون شخصيت افراد حاضر جامعه و بين‏ آنها و گذشتگان و اسلافشان رابطه و دلبستگي‏هايي ايجاد مي‏كند و روابط و مناسبات آنها را با هم و با ساير ملل رنگ مي‏دهد و آمال و آرمان‌هاي آنان‏ را به هم نزديك و منطبق مي‌سازد. تعريف كلاسيك غربي اين است كه اين وجدان جمعي زاييده شرايط اقليمي، نژادي، زبان مشترك، سنن و آداب تاريخي و فرهنگ مشترك است. ولي‏ دقت بيشتري در واقعيت‌هاي فردي و اجتماعي بشر نشان مي‏دهد كه اين عوامل‏ نقش بنياني و دروني در تكوين وجدان جمعي ندارند و نمي‌توانند براي هميشه‏ مايه و ملاط چسبندگي و پيوستگي افرادي از ابناي بشر تحت يك مليت گردند

.

در آغاز، به هجوم ملل و اقوام به سرزمین جدید که کم کم به ایالات متحده تبدیل شد اشاره کردم. تهران اما چه شباهت هایی با تاریخ آمریکا البته در مقیاس کوچک  به عنوان یک پدیده دارد؟ تهران نیز ناگهان مورد مهاجرت اقوام ایرانی با لهجه ها و آداب و رسوم و اعتقادات و رفتارها و واکنش های فرقه گرایانه و بعد از مدتی پایتخت نشینانه و فخر فروشانانه قرار گرفت، گروه ها و اقوامی که کم کم هویتشان را پس از چند نسل تقریبا از دست دادند و مانند آمریکایی ها بی ریشه شدند اما در پی ریشه یابی و درک و حفظ آن بر نیامدند و اگر از اقوام دیگر صحبت کردند برای ریشخند آن ها بود. در تهرانی و در میان روشنفکرانش صحبتی از ایل و عشیره و قوم و هنرهای آشپزی و صنعتگری و رفتاری و فرهنگی نبود و پیدا نشد. کافی است روشنفکران ما به این نقصان خود آگاه باشند و آن را پشت مشکلات سیاسی و تاریخی اتفاقات پنهان نکنند.

 

آیا یک سیستم انحطاط یافته اصلاح پذیر است؟

آیا یک سیستم انحطاط یافته اصلاح پذیر است؟

5 شهریور 88

 

انحطاط  سیستمی که پس از یک انقلاب به وجود آمده، تا چه حد اصلاح پذیر است؟

 اگر انحطاط از نقطه عطف گذشته و روند اصلاح یا احیاء برگشت ناپذیر شده باشد، ماهیت انقلاب آینده ی آن سیاسی است یا اجتماعی؟

اگر اصلاحات سیاسی خاتمی ادامه می یافت آیا به مرگ مولود ختم می شد یا  استحاله یا به احیاء آن؟ پوست می انداخت یا کرم تبدیل به پروانه می شد؟

اصلاحات احمدی نژاد بنیادین strutturale و احیاگر و تحول گراست. تفاوت آن با انقلاب سیاسی یا با انقلاب اجتماعی چیست؟

چه سیستمی انحطاط  degeneratoیافته تلقی می شود و کدام یک ناقص یا  deformato؟

یک مولود می تواند سالم به دنیا بیاید اما بعد به علت نارسایی انحطاط پیدا کند. به همین دلیل، نیاز او این است که دوباره احیاء rigenerato  شود. آیا مسیر انحطاطی رفته کاملا  و همیشه بازگشتنی است؟ یعنی سیستم رفرم پذیر است؟

از کجای انحطاط به نقطه ی عطف قهقرایی رسیده، احیاء غیر ممکن  و نیازبه یک انقلاب اجتماعی دیگر لازم می شود؟

اگر مولود تازه ناقص deformato به دنیا آمده باشد اصلاح پذیر است تا سالم و کامل شود؟ کار او نسبت به مولود انحطاط یافته مشکل تر است؟

اما سقط جنین مولودی است که زندگی اش دیری نمی پاید زیرا مراحل تکاملی آبستنی و نضج را طی نکرده است و اگر زنده بماند و رشد کند معلوم نیست به چه هیولائی تبدیل شود.

این ها چند سر خط است.

برادران لاریجانی

در برابر مصاحبه ی علی لاریجانی شاید بهترین شگرد مصاحبه ی برادر وی جواد لاریجانی بوده که انجام شد. هنگامی که به برادرش سلام فرستاد انتظار شنیدن نام علی را داشتم اما گفت رئیس جمهور عزیزمان. صحبت او راحت و روان بود و نقاط مقابل نظریات برادر را توضیح داد. او مکانیسم های انقلابات رنگین را توضیح داد که چگونه یک اقلیت مهاجم دخلی، بر اساس برنامه ای مشخص از نقاط ضعف دولتی های پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، هنگام انتخابات به جر زنی پرداخته و اغتشاش کرده و قدرت را می گرفت. و رو دست برادرش زد که چنین برنامه ای را به تمسخر گرفته بود. او مکانیزم آن را توضیح داد نه این که در ایران امکان پیروزی اش وجود داشته باشد. و صحبت های دیگری با این ایده که انقلاب ایران از این زورآزمایی نیرومندتر از کار در می آید، و به زودی.

صحبت علی لاریجانی هم به نظر می آید که در فضای خالی افتاده باشد و انعکاس و استقبالی پیدا نکرد. آدم به این فکر می افتد که چه شد و چرا در انتخابات ریاست مجلس هشتم، نامزدی حداد عادل رد شد و علی لاریجانی پذیرفته؟ آیا خواستند (کی؟) پس از برکناری او از ریاست شورای امنیت ملی و بغض وکینه جوئیهایش، دلش را به دست بیاورند؟ باز هم آدم به یاد مثال مشابهی می افتد که به استالین هم که بعلت تک روی در فلان جنگ باعث شکست ارتش سرخ شده بود مدال دادند تا از بغض و غیض و کینه توزی اش جلوگیری شود. و چه اشتباهی! اما آن دوران انزوا گذشت و جگ جهانی دوم بشریت را به این مرحله آورد که شاهد فروپاشی نظام امپریالیستی و اقتصاد سرمایه داریش هستیم.

کشته شدن کلید معما و جا ماندن واگن های باربری در تونل!

شخصی که در وزارت کشور بود و گویا ساعت 12 نیمه شب جمعه به بیرون خبر داده بود که موسوی با 19 میلیون رای برنده شده بازهم گویا در تصادف اتومبیل کشته شده است. اگر از او درخواست می شد داوطلبانه به تلویزیون بیاید و هنگام بازخوانی صندوق ها ماجرای 19 میلیون رای موسوی را بازگو کند بهتر بود یا این که معما را با خود به گور ببرد؟ این که راز او برای همیشه خاموش شد به نفع کیست؟ پس خاموشی او به نفع کیست؟ حقایقتان را به بانک اطلاعات بسپرید و کلید آن را چند جا بگذارید تا کسی از خاموش کردنتان سود نبرد.

اخبار از دستگیری کسانی صحبت کرده که برنامه ی بمب گذاری در چند مکان اخذ رای بوده اند. یکی از آن ها می گفت حسینیه ارشاد یکی از مکان هایی بوده که تجمع زاید داشته و قرار بوده بمب آنجا منفجر شود. آیا این برنامه می بایست هنگامی اتفاق می افتاد که خانم آقای رفسنجانی هم آن جا بود؟ ما بد بین یا ساده لوح، اما مگر قتل بینظیر بوتو اتفاقی بود؟ آیا اتفاقی در روحیه ی اجتماعی مردم اثر کرد و حزبش برنده شد؟ اما باز هم پاکستان از ریل قطارش بیرون نیفتاد و زرداری با کرزای و رهبران عراق پیرامون ایران و مدافع دولت ضد امپریالیستی آن هستند.

اما از ریل و قطار انقلاب بگذریم، یک قطار باری 9 عدد واگن خود را از دمش ار "دست می دهد و از سبک شدن و ناگهان تکان خوردن و سرعت یافتنش کسی شک نکرد و نیم نگاهی به دمش نینداخت، که هیچ، واگن ها درست در درون تونل یواش یواش وایستادند تا ساعت شش و خورده ای که هوا روشن است اما واگن ها در تونل ناپیدا. خدا را شکر که اولا واگن ها حامل نفت نبودند و ثانیا سرعت قطار گازوئیلی ما هنوز به 500 کیلومتر در ثانیه نرسیده است. اگر هم واگن ها نفتی بودند و هم قطار برقی بود که کسی زخمی نمی شد. به هر حال گفته شد لوکوموتیف پرس شده و واگن ها هم در سقف تونل پرس شدند و خوشبختانه کسی کشته نشد. لوکوموتیف رانان می توانند ماجرا را به بهترین شکل برای مسافران و مردم توضیح دهند. اما اگر فاجعه روی می داد به نفع چه کسی می شد؟ اگر در آن دوره بودیم می گفتند ازهاری بیچاره، مگه تنت می خاره؟ قطاری که نفت نداره، فاجعه بار میاره؟

معمای انفجار قطار در ایستگاه نیشابور و ویرانی 9 دهکده و 5 دهکده نابود شده که فاش نشد. باد می آمد و قطار در سرازیری از روی وزنه های 78 کیلویی رد شد و به راه افتاد و ساعتی بعد در نیشابور با قطار باری دیگری تصادف کرد و منفجر شد اما انتخابات مجلس هفتم انجام شد. معمای این یکی کی برملا می شود؟ باشد. آشوب نکنیم. برنامه ی انقلاب رنگین سبز به سرمنزل موعود نرسید. به راه خود ادامه دهیم. راه را پاک کنیم و محکمتر و مصمم تر به پیشروی ادامه دهیم. اما حواس جمع! بلندگوهای بیرون از محوطه ی برگزاری سخنرانی و نماز جماعت پس از این که آقای علی خامنه ای فرمود یک هفته وقت دارید ... وگرنه بیشتر می گویم، قطع شده و دیگر وصل نشدند. اطراف خیابان ایتالیا.

در باره ی برخورد زیر دریایی اتمی ایالات متحده با نفتکش ژاپنی

در باره ی برخورد زیر دریایی اتمی ایالات متحده با نفتکش ژاپنی در شرق تنگه ی هرمز

امیر دریادار سجاد کوچکی، فرمانده ی نیروی دریایی ارتش

24 دی 85
فرمانده ی عزیز، شما این تصادم را یک اتفاق بررسی یا فرض می کنید. فرض دیگری کنیم که این برخورد بسیار نیرومند عمدی بوده باشد. و در این صورت آیا هدف می تواند غرق کردن نفتکش بزرگ بوده باشد؟ نزدیکی به تنگه و عمق محل تصادم جواب این سئوال را می دهد اما در انتظار پیدا کردن این داده ها میخواهم خدمت شما این فرضیه را هم مطرح کنم. ما قبلا دیده ایم که امپریالیسم آمریکا به تاکتیک تازه ای دست زده و در معادلات منطقه ای پیشدستی میکند. مثلا در مورد افغانستان، هنگامی که جبهه ی شمال علیه دولت طالبان و دست نشانده ی آمریکا مبارزه می کرد، امپریالیسم آمریکا در همان جبهه قرار گرفت، احمد شاه مسعود را از بین برد و خودش طلبان را از میان برداشت و کنار زد. با این تاکتیک، جبهه ی شمال را دچار سردرگمی و از هم گسستگی کرد و برنامه ی کنار زدن ربانی، رئیس جمهوری که در سازمان ملل نماینده ی افغانستان بود و استقرار دولتی که از کنفرانس بن سر در آورد را عملی کرد. اما جمهوری اسلامی ایران هم که نمایندگانش در شمال افغانستان شهید شده و قصد داشت طالبان را از بین ببرد و ارتش را روی مرز مستقر کرده و روسیه و هند هم ایران را به حمله ی هوایی به مواضع طالبان ترغیب میکردند، رو دست خورد و نه تنها این حمله انجام نگرفت که کنفرانس بن با مدیدریت دولت خاتمی زمینه تشکیل سریع دولت کرزای را علیرغم اعتراض ربانی فراهم کرد. بازی قدرت ها و تاکتیک ها هر چه باشد بی شباهت به فن و فنون کشتی یا فوتبال یا شطرنج یا بازیهای دیجیتالی نیست.
پس اینجا هم فرض کنیم امپریالیسم آمریکا تهدید ارتش جمهوری ایران برای بستن تنگه ی هرمز را خودش به عنوان یک تاکتیک بررسی و اجرا کند. تنگه را ببندد و ناو هواپیما بر دیگری را با موشکهای پاتریوت در دریای عمان مستقر کند. تمام جریان نفت کشورهای عربی را مختل کند و آنها را از پا در بیاورد. شاید این تصادف فقط یک هشدار به آنها باشد که این کار را خودش و نه ایران خواهد کرد و اگر آنها کوتاه نیایند سر اقتصاد نفتی آنها را زیر آب می برد. این که اقتصاد خود آنها نیز ضربه میخورد دلیل قوی برای رد این فرضیه نیست. قدرتهای امپریالیستی و همین آمریکا بارها نشان داده اند که برای غافلگیر کردن حریف و آغاز حمله ای ناگهانی، نیروها ونمایندگان خودشان را هم قربانی کرده اند. مثال پرل هاربور، تصادم خلیج تونکین ویتنام تا 11 سپتامبر جلوی چشم ماست و همه به این نوع تاکتیک خود زنی آنها اعتقاد داریم. آنها برای اجرای برنامه ی تخریب جمهوری یوگسلاوی و تضعیف روسیه، آدمیرال نیروی دریایی روسیه، زیر دریایی فوق مدرن و نوی کورسک را، که قصد داشت پس از فروپاشی اتحاد جمهوری های شورایی دوباره به مدیترانه وارد شده تا هنگام انتخابات جمهوری یوگسلاوی کوچک در برابر مونت نگرو حاضر باشد، گویا، به قول یک روزنامه انگلیسی، از هوا و با همان نوع هواپیمای آمریکایی که جمهوری خلق چین در فضای هوایی خود قاپید و از هم گسست، غرق کرد، و خودش را هم به عنوان ناجی اما برای شناخت فوت وفن کورسک اتمی، جلو انداخت. همه هم می دانیم که برای شناخت و حدس تاکتیکهای جنگی باید حریف را قوی فرض کرد تا بتوان فوت و فن هایش را تصور و پیش بینی نمود و غافلگیر نشد.
غرق کردن کورسک ماجرای ساده ای نبود و نیروی دریایی روسیه ای که به زور می خواست دوباره سر پا و در برابر امپریالیسم بلند شود و خودش را جمع و جور کند را برای سالها فلج کرد. پس این صحنه را هم می توان تصور کرد، که امپریالیسم آمریکا خودش تنگه هرمز را ببندد و اقتصاد منطقه و تا حدی ژاپن و اروپا را فلج کند. یعنی که صحنه ی تسویه حساب نهایی را با همه آماده کند، اتحاد وائتلاف آنها رااز هم بپاشاند و وضعیتی بسیار وخیم تر از 11 سپتامبر را پیش بکشد و طبیعتا از آن آب نفت آلود و آلوده به تشعشات اتمی، دنیا و کشور شورشی خودش را سر جایشان بنشاند. کاری که هم اکنون دولت بوش در خود ایالات متحده میکند بی شباهت به یک کودتای داخلی نیست. کودتا در ایالات متحده همیشه جزو برنامه بوده و لازم نیست به شکل کلاسیک اجرا شود. مردم آمریکا علیه برنامه های تجاوزات نظامی دولتشان در دنیا به دمکرات ها رای دادند و دمکراتها علیه برنامه ی نظامی دولت بوش توسط نهادهای دولتی شان موضع گیری کردند، اما دولت بوش و دیک چنی انگار نه انگار! نه تنها کار خودش را می کند، که برنامه های تجاوزات بسیار بزرگتری را هم به مرحله اجرا و پاکت قرمز نزدیک می کند. امپریالیسم آمریکا از دمکراسی تا وقتی استفاده می کند که به نفع خودش باشد، اما اگر آب از سرش بگذرد تمکین نمی کند و با تمام نیروی استیصال خود ضربه می زند. حالا، آیا می خواهیم این فرضیه را هم در نظر بگیریم؟ با تشکر.
فرخ باور