به جنوب شهر تهران ظلم مي‌شود

 

گفت‌و‌گو با استاد معماري

به جنوب شهر ظلم مي‌شود

امير گودرزي- فروغ زماني


فرخ باور متولد سال 1321 مسجدسليمان است. سال 41 در دانشگاه تهران رشته معماري پذيرفته شد. يك سال بعد كه مصادف با آزادي الجزاير بود، در دانشگاه تهران وارد فعاليت‌هاي اجتماعي و سياسي شد.
وي مي‌گويد: «من سياسي نبودم ولي در تظاهرات دانشجويي دستگير شدم و براي چند روز با شكنجه بازداشت شدم». سال دوم معماري بود كه به فلورانس رفت و تا مدت‌ها ماندگار شد. دكتراي معماري را در فلورانس گرفت و شروع به كار كرد تا اين كه در 65 سالگي از نظام مهندسي ايتاليا بازنشسته شد. پس از آن دفتر كارش را بست و به ايران آمد. الآن هروقت به ايتاليا مي‌رود دلش مي‌گيرد. اما مي‌گويد كه ايتاليا برايش بار مثبت داشته و دوست دارد تجربياتش را به ايران بياورد. درحال حاضر در دانشگاه آزاد تدريس مي‌كند. خدمات وي در اين زمينه، نوشتن مقالات بسياري است كه هنوز تدوين نشده‌اند. چند سال پيش طرح موزه صنعت نفت مسجد سليمان و طرح فاز دوم پروژه كوه سنگي مشهد را كشيد، در ايتاليا هم طرح پارك شهرداري يكي از شهرها را طراحي كرد، ويلاسازي كرد، مجتمع مسكوني ساخت، كارخانه بنا كرد و طرح مركز شهر پليس پراتو را كشيد.
وقتي پس از سال‌ها به تهران برگشتيد، جنوب شهر چه تغييراتي كرده؟
بايد درباره شهرري بگويم واقعاً به اين شهر ظلم مي‌شود. شيرابه زباله‌ها به آنجا مي‌رود و اين حق شهر تاريخي ري نيست كه زير پاي تهران له شود. وضعيت زباله‌ها، تراكم ساختمان‌ها، حذف ميدان‌ها و ترافيك از معضلات شهر تهران هستند.
چه چيزي باعث بروز اين مشكلات شده است؟
ماهيت پايتخت، آب را از روستا مي‌گيرد و اين يك واقعيت است كه آب را كه از روستا بگيري؛ بيكاري زياد مي‌شود.
در نتيجه روستائيان به دنبال آب به شهر مي‌آيند. مهاجرت به تهران زياد شد. اين بخش را مديريت شهري پيش‌بيني نكرده بود.
راه حل هم مهاجرت معكوس است. البته مهاجرت معكوس خيلي مشكل‌تر از خود مهاجرت است. برنامه‌هاي دقيق و رشد كشاورزي لازم دارد كه در بسياري از شهرهاي كشورهاي جهان سوم از بين رفته است. در واقع كاراكتر تهران 60 روستا را در خود بلعيد. در فلورانس ايتاليا مي‌توان پياده گردش كرد. اما در تهران نمي‌توان پياده شهر را گشت. يكي به‌خاطر توليد بي‌شمار اتومبيل و ديگر آن‌كه خدمات حمل و نقل عمومي را رشد ندادند. مونوريل يك راه حل بود ولي به نتيجه‌اي نرسيد.
چرا شهرداري با مونوريل مخالفت كرد؟
وقتي برخي مسائل درگير بازي‌هاي سياسي شود اين اتفاق مي‌افتد. شهرهاي بزرگ همه مونوريل دارند. البته مترو هم هست ولي زمان ساخت آن طولاني است و هزينه ساخت آن بالا است. اصلاً تحصيلات آقاي دكتر احمدي‌نژاد در اين باره است. نمي‌شود بگوييم حرف دولت را قبول نداريم چون قبول ندارند به دنيا نگاه كنند. نمي‌توانند بگويند مونوريل براي ترافيك شهر مفيد نيست.
پس مهاجرت از روستاها به پايتخت باعث بسياري از معضلات شد. به جز مهاجرت معكوس چه كار ديگري مي‌توان براي بهبود اوضاع شهر تهران انجام داد؟
در اين باره بحث بافت فرسوده را بايد مطرح كرد. در ايتاليا مي‌گفتند هركس براي بافت فرسوده كاري بكند جايزه مي‌گيرد. در تهران هم تشويق‌هايي براي تقويت بافت فرسوده انجام شد. با اين كار خواه ناخواه تراكم شهر افزوده مي‌شود. اصلاً تراكم تهران بايد كم يا زياد شود؟
قطعاً تراكم تهران بايد كم شود؛ درست است؟
بله بايد كم شود. اما مخالفان در روزنامه‌ها مي‌نويسند كه تهران هنوز كوتاه مرتبه است و بايد به تراكم آن اضافه شود. فرصت ما براي كم شدن از تراكم شهر چيست؟ بافت فرسوده. خانه‌هايي در تهران هست كه ميلياردي قيمت دارد. نمي‌توانيم مثل امريكا مين بگذاريم و آنها را خراب كنيم. بنابراين براي آن‌كه از تراكم كم شود نمي‌توان از شمال شهر شروع كرد. اين موضوع از نظر فني آسان و قابل بررسي است اما از لحاظ اجتماعي دشوار است و استراتژيك مي‌شود.
خب ساكنان آن كجا بروند؟
اين يك مسئله اجتماعي پيچيده است كه در حوزه راهبردي مهاجرت معكوس قابل حل است. يك راه حل هم مسئله دوركاري است كه رئيس جمهور آن را براي ايران مطرح كرده است. راه حل ديگر بازگشت به خانه‌هاي دو طبقه است. در بوليوي، هلند و آلمان خانه‌هاي دو طبقه زياد است. اين همان چيزي است كه رئيس جمهور ايران مطرح كرد.
زباله‌ها در ايتاليا چگونه دفن مي‌شوند؟
ايتاليا كشوري است كه جمعيتي تقريباً نزديك به جمعيت ايران دارد. با اين تفاوت كه يك پنجم ايران وسعت دارد. وقتي ما در اتوبان‌هاي ايتاليا حركت مي‌كنيم، نور چراغ‌ها ممتد است ولي خيلي كمتر از ما زباله توليد مي‌كنند. وقتي زباله‌ها براي دفن شدن به روستاها مي‌رود، مردم اعتراض مي‌كنند كه زباله‌ها اينجا نبايد دفن شوند. استخرهاي زباله هم كه چند لايه هستند و عايق دارند و روي آنها خاك مي‌ريزند، مي‌پوشانند، سبز مي‌شود و چيزي پيدا نيست. شيرابه‌ها هم همانجا مي‌ماند و جاي ديگر نمي‌رود. گاهي كه مي‌بينند مردم روستا اعتراض مي‌كنند، براي دفن زباله‌ها سراغ مافياي محله‌ها مي‌روند و با پول با هم توافق مي‌كنند.
در تهران هم مافياي زباله داريم؟
بدون شك مي‌گويم بله.
مهم‌ترين چيزي كه در تهران شما را ناراحت مي‌كند چيست؟
ترافيك اجازه نمي‌دهد عصرها از امكانات تفريحي و فرهنگي شهر لذت ببرم. من كه خودم با ماشين هيچ كجا نمي‌روم. چون مي‌دانم با چه وضعي روبه‌رو مي‌شوم. در ايتاليا شهرداري پياده روها را پهن مي‌كند تا ماشين‌ها از مراكز شهر عبور نكنند. در شهري كه كار مي‌كردم، شهردار از من خواست پياده رو بسازم. يك خيابان اصلي دوطرفه بود به طول يك و نيم كيلومتر كه من آن را يكطرفه كردم و يك نوار براي پاركينگ و يك نوار براي رفت و آمد ماشين نصب كردم. پهناي خيابان از شش و نيم متر به پنج متر و 25 سانتي‌متر كاسته شد. در عوض پياده رو پهن‌تر شد. خيابان كه يكطرفه شد با مقاومت دكان دارها روبه‌رو شدم. آنها مي‌گفتند خيابان بايد دوطرفه باشد كه مردم بتوانند از ما خريد كنند. اين مشكلات وجود دارد ولي شدني است. همين باعث مي‌شود بتوانيم در خيابان‌هاي فلورانس پياده‌روي كنيم.
درباره مجوزهايي كه شهرداري براي بلندمرتبه‌سازي مي‌دهد توضيح دهيد.
منظور تراكم فروشي است يا همان تراكم سيار كه از اختراعات آقاي كرباسچي است. اگر تجربه بشري چيز مفيدي است كه بايد به آن رجوع كنيم. در دنيا بلندمرتبه‌سازي رو به نابودي است. ما فكر مي‌كنيم دَرَكه هواي تميز دارد. اما آلودگي به آنجا هم رسيده است. كساني كه فكر مي‌كنند آنجا تميز است، پول زياد مي‌دهند؛ آنجا خانه مي‌خرند و زندگي مي‌كنند؛ اشتباه مي‌كنند. اين همه كوه را كندند، سنگ‌ها را بردند و آپارتمان ساختند. اول بايد با يك آسانسور به حياط برسيم؛ دوباره آسانسور سوار شويم تا به طبقات بالا برسيم. اين كه زندگي نشد. سرانجام آلودگي به آنجا رسيد، ترافيكش هم بدبختي دارد. مثلاً خيابان كوهستان پر از ترافيك است. زمستان كه مي‌خواهيم بالا برويم زمين يخ زده است. پاركينگ هم ندارند.
در تهران مي‌بينيم هرچه به كوه نزديك مي‌شويم به جاي آن‌كه بلندمرتبه‌سازي كم شود بيشتر مي‌شود. با وجود اين، اولاً نماي كوه گرفته مي‌شود، دوم اين‌كه جلوي بادهاي تهران كه غرب به شرق است گرفته مي‌شود و باعث مي‌شود در تهران باد كمي بوزد. با توجه به آن‌كه الآن تهران دچار آلودگي‌هاي شديد است و پديده اينورژن است، اين موضوع اهميت بيشتري مي‌يابد.
بله جالب اين‌كه كساني كه مي‌خواهند آنجا زندگي كنند، فكر مي‌كنند هواي خوب دارند، جاي خوب زندگي مي‌كنند، ولي بعد از مدتي دچار مشكل مي‌شوند.
الآن تكليف اين بلند مرتبه‌سازي‌ها در شمال شهر چيست؟
بزودي مردم از آنجا خواهند رفت چون كيفيت زندگي افت مي‌كند. قيمت‌ها افت مي‌كند، خانه‌ها خالي مي‌ماند. كشورهاي ديگر حتي بناهايي را كه مشكلات زيست‌محيطي ايجاد كرده تخريب مي‌كنند. در اينجا ممكن است بگويند كاربري ساختمان‌ها را عوض كنيم كه از ترافيك كم شود.
آيا در كشورهاي ديگر دنيا اين اتفاق مي‌افتد كه تراكم بفروشند؟ چه تراكم معمولي چه سيار. اين‌كه از شهروندان پول بگيرند و اجازه بدهند ساختمانشان را بلند مرتبه كنند؟
نه اين‌كه اتفاق نمي‌افتد! وقتي طرح جامع هست كه مثلاً پيش‌بيني كرده تهران چهار طبقه باشد شما اگر راه آن را پيدا كنيد نه تنها 10 طبقه بلكه 20 طبقه مي‌سازيد. ولي بايد پول بدهيد. فروش تراكم خلاف و غير قانوني است و چون خلاف است گران است. هيچ كجا در دنيا چنين چيزي نمي‌شناسم. حتي در يونان كه نمي‌دانيم آن را اروپايي بدانيم يا جهان سومي.
به حذف ميدان‌ها هم اشاره كرده بوديد. در اين باره توضيح دهيد.
بله ميدان‌ها يكي يكي در حال حذف شدن هستند و محل تردد ماشين‌ها شده‌اند. آنچه تاريخ از ميدان ياد دارد نمونه ميدان نقش جهان اصفهان است كه در گذشته محل چوگان بازي هم بوده است. اما در تهران ميدان‌ها ديگر ميدان نيستند.
مثل ميدان نور، پونك و اميركبير كه حذف شدند. كاربرد ميدان در شهر چيست؟
ميدان مركز قدرت است. محل ارتباط مردم با يكديگر است. وقتي ميدان وجود نداشته باشد، شهر روح ندارد و در واقع افرادي كه ميدان را حذف كرده‌اند، روح را از شهر گرفته‌اند.
حذف شدن ميدان‌ها چه مشكلي ايجاد مي‌كند؟
زندگي شهري از بين مي‌رود. به جاي حمل و نقل عمومي، حمل و نقل خصوصي زياد مي‌شود و تفريح مردم به ماندن داخل ماشين‌ها و گشت زدن در خيابان‌ها محدود مي‌شود. كساني كه توليد كننده ماشين هستند تمايل به اتوبان‌كشي و از بين بردن ميدان‌ها دارند. برعكس در فلورانس خيابان‌ها به پياده‌راه تبديل مي‌شود و ميدان‌ها را به جاي حذف كردن، زياد مي‌كنند. فيليپيني‌ها كه آنجا مهاجر هستند با ماشين مي‌آيند و از صبح تا ظهر داخل ماشين مي‌نشينند و حرف مي‌زنند و تخمه مي‌شكنند. يادم به خودمان افتاد كه 55 سال پيش كه مي‌خواستيم سفر كنيم تجريش مي‌رفتيم. سرپل ماشين را پارك مي‌كرديم و مثل فيليپيني‌هاي امروز داخل ماشين مي‌نشستيم و حرف مي‌زديم. در ميدان‌هاي فلورانس مردم قدم مي‌زنند. فقط گاهي يك ماشين تئاتر از شهرداري مجوز مي‌گيرد و يك هفته در ميدان چادر مي‌زند و براي مردم نمايش مي‌دهد و بعد هم مي‌رود.
اگر ميدان‌ها نبودند خيلي از انقلاب‌ها اتفاق نمي‌افتاد. مثل نقش التحرير در انقلاب مصر و بيداري اسلامي يا نقشي كه ميدان آزادي و شهدا در انقلاب 57 ايران داشتند. حذف ميدان‌ها آيا باعث دور شدن مردم از همديگر مي‌شود؟
حتماً اين طور است محل تجمع از بين مي‌رود. ميدان جايي است ميان بازار، مقابل مسجد كه كانون‌هاي قدرت مثل ادارات دولتي يا شهرداري در آن واقع شده است. يعني قدرت‌هاي تجاري، مذهبي و سياسي در ميدان‌ها كنار هم جمع مي‌شوند. ما بايد به اين وضع برگرديم. با اين سخن برخي به من مي‌گويند سنت‌گرا هستم و من مي‌گويم اين كه بد نيست.
در هفت هشت سال گذشته كه اين دوره شهرداري كار كرده است وضعيت ساخت و ساز ميدان‌ها رو به زوال و افت رفته يا پيشرفت كرده است؟
سقوط.
آيا شهرداري در اين سال‌ها معبر يا محلي كه سازگار با معماري ايراني اسلامي باشد ساخته است؟
خير.

موزه ها

10 فروردین 91

 فکر می کنم ایده ی موزه ها کهنه شده باشند. بعضی از موزه ها جالبترند مانند موزه ی اکروپلیس آتن و موزه ملی آتن. موزه ی تخت جمشید هم فعلا نحیف هست اما می توانست... اما نتوانست. از این نظر که این موزه ها در خود سایت تاریخی قرار دارند... توی سایت و توی دل و روده ی تاریخ بالا و پایین میروی و می گردی و حس می کنی و می شنوی و می بینی آنگاه بعضی از جزئیات را یکجا زیر زره بین می چینی و می بینی و می خوانی و یکراست به قعر تاریخ می روی چه تاریخ باستان چه تاریخ طبیعی چه تاریخ هر بخش و جزئیات دیگر. نقش موزه همین است که حافظه ی تاریخی را حفظ و تقویت کند. ما بدانیم از کجا آمده ایم و کجا هستیم تا بدانیم به کجا می رویم. این را تا کنون مذاهب توضیح داده اند اما حالا با موزه ی فعال تاریخ را به چشم می بینیم. در مدت کوتاهی یک کتاب مفصل تاریخ را از تمام فلات ایران و جابجایی ها و آب و هوای متغییر و اتفاقات اقلیمی و مهاجرت ها تا..... پروژه ی ساخت پارسه به عنوان مرکز آشتی ملل دنیای کهن.. از همکاری مهارت های ملل برای ساخت و تا همکاری بعدی آن ها برای توسعه ی بازرگانی و کشاورزی و تولید و نقشه برداری زمین و ایجاد سیستم زندگی و اختلافات و جر زنی ها ووو در همان محل. با سه بعدی کردن می توان چنین فیلمی را در دل تخت جمشید دید. در دل هرم خوفو دید. در دل زیگورات ها دید. با کاروان سومری 2000 خر و الاغ و قاطر و اسب و شتر تا به بدخشان برویم و برگردیم. خب.. کالبد چنین موزه ای لابد باید به شدت انعطاف پذیر باشد. بجز بخش های دائمی، بخش های سیار و موقت با ماتریال هایی که جابجا می شوند و تغییر پیدا می کنند از سنگ تا پارچه و بافته و چادرهای بزرگ... رنگ ها صوت ها نورها صفحات عمودی و افقی و مایل. و کج .وکوله.. اما هیچ وقت فکری کثیف و خبیث مانند شهر موزه ی دوبی که همه را یکجا جمع می کند از ونیز تا یزد.. به هیچ وجه...

این که آشور را جمع کردند بردند موزه ی برلین.. بردند موزه ی لوور.. این که اوبلیسک ها را از جا در آوردند و به متروپول ها بردند آن ها را خنثی کردند. تفاوت بین دیدن حیوانات خشک کرده ی پر از کاه است با دیدن زنده ی آن ها در محل! مثل دیدن شیر قوطی پلاستیکی با دیدن دوشیدن شیر گاو.. مثل از خود بیگانگی با خود زندگی..مثل زندگی عشایری با مجسمه های مومی رنگی آن ها. مثل شنیدن موسیقی زیبا در تنهایی با یک سی دی یا در میان جشن ها... ایده ی موزه حالا از یک مکان کنسرواتیف و بسته به یک مکان زنده و باز و فعال که خود اشخاص همان جا جستجو کنند آنقدر که دچار طی الارض و طی المکان یا طی الزمان شوند و برگردند. با سیستم خصوصی سرمایه داری درآمد تقسیم بر دقیقه و متر مربع و صندلی چنین ایده ای ممکن نیست.

معماری بیونیک امروز

پیشنهاد برای مطالعه دانشگاهی در زمینه ی معماری بیونیک امروز

19 مرداد 90

فرخ باور

 

بادگیر وارونه شد دودکش شد؛

کاریز در شهر بزرگ فاضلاب شد، در روستا خشک شد؛

یخچال بزرگ نفتی شد برقی شد؛

حب و حبانه فراموش شد؛

پنجره با خارشتر و پنبه ال جی شد؛

بازار بزرگ پاساژ شد مآل شد، به مرگ تدریجی دچار شد، انبار دار و محافظه کار شد؛

کشاورزی پایمال شد، رودخانه از روستا جدا شد؛ میوه وارد شد، شربت و خاکشیر کولا شد؛

بقراط مثل سینا پولدار شد

بر همین منوال، تا به امروز داستان آشکار شد.

 

زمانی که اسنان اجبار داشت اندیشه و نوآوری هایش در معماری بیولوژیک بود، تعادل و تعامل داشت؛

هنگامی که صنعت به او اختیار داد، از بیولوژیک جدا شد، آزاد شد، وارونه شد، از طبیعت طلبکار شد.

 

پیشنهاداتی به انجمن مفاخر معماران ایران – برای برگزاری مطالعات و پژوهش های نظری و آزمایشگاهی در دانشکده های معماری، فنی، کشاورزی و محیط زیست، فقط در مورد مسکن! که در میان تمام تولید کشور در زمینه های راهبردی، نظامی و غیر نظامی، سهم زیادی دارد.

 

همین الان، همین امروز اگر تمام صنایع دنیا ناگهان از کار بیفتند، با وجود این که از شتاب گرم شدن کره ی زمین کاسته می شود اما برای ده سال، زمین به گرم شدن، یخچال های طبیعی به آب شدن، سطح دریاها به بالا آمدن و مرگ مرجان ها و مرگ تدیریجی محیط زیست دریاها، ادامه می یابد. البته بنا بر نظر مارک لیناس، نوبل 2007 محیط زیست. یا به نظر پژوهشگر آمریکایی جرمب ریفکین که می نویسد برای مصرف روزانه ی هر نفر از ساکنان زمین معادل 200 برده مشغول کارند.  اما به نظر من باید سرمان به کار خودمان گرم باشد تا صنایع و راندمان کار و تولید ناخالص ملی کشورهای جهان در رقابتی نفس گیر به توسعه و گسترش ادامه دهند و سرنوشت زمین و زمان و از جمله محیط زیست و انسان را تعیین تکلیف کند. جنگ که به جای خود. اگر بخواهیم به جنگ هم فکر کنیم که باید به دنبال معماری کاتاکومب و مغاک و دخمه و مورچه خورت باشیم، با فیلترهای اکولوژیک و بیونیک.

 

-         نه به برج و بلند مرتبه سازی!

-         نه به آپارتمان سازی !

-         نه به سازه! نه بتن مسلح نه آهنی!

-         نه به قفس های آهنی! چه میل گردی چه تیر آهنی، جوشی یا پیچ مهره ای!

-         نه به افزایش تولید سیمان، نه در آبیک و نه در بی بی شهربانوی دیگری!

-         نه به افزایش تولید فولادی!

-         نه به آوردن آب رودخانه ها به شهرهایی!

-         نه به ساخت سدهای بزرگ و بزرگتری!

-         نه به شهرهای بزرگ و پهناوری !

-         نه به فروش آب به کوویت و فراموش کردن کشاورزی!

-         نه به توسعه ی زمین های زیر کشت برای افزایش صادرات محصولات کشاورزی و خشک کردن رود و دریاچه ای!

-         نه به شکار پرندگان مهاجر و وحشی، نه به تولید صنعتی گوشت و نه به اینهمه گوشت خواری!

 

همیشه تمام مسائل و مشکلات و مهاجرت ها و جنگ ها و ویرانی ها برسر انرژی، منابع انرژی و استفاده از آن بوده است. انرژی نیز 4 گانه نیست، 1+4 است.

-         انرژی آب؛

-         انرژی باد؛

-         انرژی خاک؛

-         انرژی خورشید.

-         و انرژی فضا- کهکشان.

استفاده از همین انرژی باعث می شود در جهت مدار مغناطیسی زمین بخوابیم، در تماس با زمین باشیم و انرژی کهکشانی را به درون خانه بیاوریم.

 

تمام این موارد دانسته است و در معماری سنتی سرزمین ایران به کار گرفته شده و از تکرار مکررات پرهیز می کنم و به پیشنهاداتی می پردازم که انجمن مفاخر معماری ایران می تواند برای ارائه یه دانشگاه ها و نظام آموزش کشور تنظیم کند.

 

خانه های دو یا سه طبقه با یک طبقه زیر زمین در مناطق خشک.

دو پوسته. با فضاهای بینابینی نیمه باز نیمه بسته، بدون سازه. با دیوار باربرو کلاف بندی افقی غیر آهنی. استفاده از میلگرد فقط در شالوده و پلاتفرم تا هنگامی که آلترناتیفی در برابر آن پیدا نشود.

 

-     ما  محیط طبیعی و معماری بیولوژیک را ترک کردیم و به درون قفس های آهنی قطعه قطعه شده به نام لاتین آپارتادو، آپارتمان، مانند آپارتاید، وارد شدیم. با این کار، انرژی فضایی و کهکشکان را بیرون از ساختمان بیرون از قفس آهنی جا گذاشتیم.

-      برای ساختمان های مسکونی اول اسکلت آهنی یا بتن مسلح می سازیم اما بعد لای اسکلت را پر می کینم و دوباره سوراخ هایی به نام پنجره در آن باز می کنیم.

-     بخاطر زلزله و صرفه جویی از سبک سازی به نازک  سازی می رویم، اسمش را می گذاریم پانل تیری-دی! مثل فوندالسیون. کسانی که نمی دانند تری- دی ههمان پانل های چند لایه یا ساندویچی است، از شرمندگی نمی پرسند تری دی یعنی چه، آن را می پذیرند و برای دیگران تکرار می کنند تری – دی بزنیم! چفت و بست ها و درز بندی و اتصالات با سازه هم یک طوری به موقع خودش رفع و رجوع می شود.

-         سقف ها نیز نازکند و بدون عایق صوتی و حرارتی،  و بدتر از همه بام هم نازک و بدون عایق حرارتی است.

 

پیشنهادها :

 

به روز شدن دیوار کاه گلی، اما چگونه؟ می توان چینه ها را با تشعشع خورشید پخت؟

ساخت آجرهای مجوف بزرگ و کالیبره با خصوصیات لازم اما بدون کوره ی آجرپزی با سوخت فسیلی، اما چگونه؟

جایگزینی میلگرد آهنی با عناصر ترکیبی و الیاف های طبیعی  بدون صنایع پتروشیمی، اما چگونه؟

ساخت کلاف های افقی بدون استفاده از آهن. کلاف های افقی  نه تنها در سطح کف و سقف، بل در هر 80 یا 90 سانتیمتر ارتفاع در دیوار ها؛

کلاف هایی مانند سبد؛

مطالعه ی بدنه های دو پوسته و پوشش های مناسب درونی و بیرونی؛ هنگام گذار از گنبدهای یک پوسته به دو پوسته چه اتفاقی افتاد؟

مطالعه ی بدن و عملکرد لاک پشت در برابر گرما و سرما و رطوبت و تعریق؛

شباهت بادام درختی با کره ی زمین: جداره ی بیرونی و رگه ها، فضای خالی،مانتوی سخت میانی با دالانها، فضای خالی، هسته ی مرموز.

فرورفتگی های دیوار و شکاف های معماری آفتابی.

لوله های بلند کمی مخروطی شکل و چند لایه، با جداره بیرونی پر از سوراخ های بزرگتر و جداره ی داخلی بدون سوراخ، با رنگ کدر و جاذب آفتاب، در دو گوشه ی جنوبی ساختمان برای تولید برق و آب گرم.

سرمایش از گرمایش و تبخیر آزاد.

شهرها و روستاهای مشابه دو طبقه با تعامل هرکدام نسبت به محیط طبیعی خود.

استفاده از قاطر و الاغ بجای وانت بار برای حمل مصالح ساختمانی محدود و ممکن؛

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

انیمیشن از ساخت تخت جمشید

سال؟؟ 1380؟

دعوت به يك بازي جدي

اين بازي به يك تيم همگن و پر شور و شوق نياز دارد كه خلاق باشد.

هركسي از هرجا كه خواست وارد ميشود و از هرجا كه خواست خارج ميشود و به او نميگوييم ” رفيق نيمه راه“.

اين بازي بسيار جدي شرايط متفاوت را پيشنهاد ميكند، ميسنجد، كنار ميگذارد يا ميپذيرد، و بهمين شكل به پيش ميرود. شركت كنندگان بايد باهوش باشند، بنابراين كسانيكه ميخواهند به امثال تاج زاده‌ ها و مشاركتي هايي كه از كون آمريكايي ها ميخورند و از تصرف عراق خوشحالي كردند كه چه خوب، بعدش نوبت خودمونه، وطن فروشان  رنگارنگ خصوصي سازيهاي مافيايي بين المللي و كسانيكه وقتي بازنده ميشوند شلوغش ميكنند و آب را گل ميكنند تا كثافتكاريهايشان را پنهان كنند و سنگ در راه ديگران بيندازند بهتر است در اين  كار شركت نكنند .

مدير مسئول گروه خود من، فرخ باور، هستم. مسئول فني هم اشكان غلامپور. ديگران هم بنوبه ي خو د مسئوليت فني، هنري، تاريخي و سازماندهي را در يك كار گروهي ميپذيرند.

اين نخستين گام است.

موضوع بازي اينست كه ميخواهيم تخت جمشيد را دوباره بسازيم، اما ديجيتالي، با انيميشن. براي اينكار از ساختمان آپادانا شروع ميكنيم و شايد به همآنجا هم پايان دهيم.

توضيح تاريخي، سياسي و ايدئولوژيك اين معماري را كه چرا ناگهان  در آن سالها، ساختار اين مجموعه ي  اينقدر فضايي و بلند ميشود را قبلا نوشته ام. كه دوباره به آن اشاره خواهم كرد. پادشاهان جوان و جسور و بسيار ديناميكي كه نخستين امپراطوري را از ملل گوناگون در مدت 20 سال ايجاد كرده اند، قبل از هرچيزي در انديشه ي خودشان جسور و ديناميك هستند و بدنبال موضوعي فراگير و تازه اي هستند كه تاريخ جديدي را آغاز كند. و براي اينكار طبيعتا روي تمام تجربيات گذشته و موجود تكيه ميكنند اما از آنها چيز تازه اي را بوجود ميآورند. چه در زمينه ي كشوري، دولتي، سياسي، حقوقي، وچه در زمينه ي معماري كه در اينجا بما مربوط ميشود.

يعني اينكه ، آن فضاي معماري كه بايد بيانگر اين پديده ي تازه ي تاريخ باشد و بعنوان سازمان ملل بر اساس نخستين منشور حقوق بشر كار كند نميتواند همان فضاهاي كوچك و گرفته اي باشند كه تا آن زمان ساخته شده اند.

اين نخستين نكته است:

 معابد مصري سنگي داراي فضايي هستند كه رابطه ي پر و خالي آنها تقريبا برابر است. ارتفاع ستونها حدود 10 متر، بسيار كت و كلفت، فاصله ها تنگ و ترش، حدود 4 متر و نيم و تير ها هم از سنگ است كه با ديوارها چفت و بست ميشود.

معابد دوريك و يونيك داراي ستونايي 7 تا 9 متر و نيمي حدودا هستند كه فاصله ي آنها هم 4 يا 4.5 متر از همديگر است كه بازهم بخاطر ابدي ماندنشان داراي تيرهاي سنگي است كه د ر ديوارها چفت و بست ميشوند. كشيدگي ستونهاي يونيك نسبت به دوريك بيشتر است اما فضاها هنوز تاريكند و تنگ اند. اينها تجربه هاي بسيار ارزشمندي هستند. نكته اينجاست كه در هر مسابقه اي كساني كه بر ديگران پيشي ميگيرند كمي از آنها جلو ميزنند. 1%، 2%، 5 يا 10%. هنوز پارتنون ساخته نشده. هنوز معبد ديانا در ساحل جنوب غربي آسياي صغير كه گويا بلند قامت بوده ساخته نشده. تجربه اي كه نزديك ارتفاع ستونهاي كاخ كوروش و داریوش باشد وجود ندارد كه بخواهد گام بعدي آن باشد. ستونهاي كاخ هاي هخامنشي ناگهان جهشي 100% يا 130% ميكنند! يعني رهبران جسور سياسي قدرت جديد به معماران و مهندسان خود ميگويند خطر كنيد! حجمي را بسازيد كه ارتفاع آن و فاصله ي ميان ستونهاي آن در حد نهایی ممكن باشد. یعنی بيشتر و باز تر از آن را نشود ساخت! 20 متر ارتفاع! 8 متر و نيم 9 متر فاصله! تيرها چوبي! سقف سبك! ابديت به سنگي بودن و آجري بودن و ستون يا قوس نيست. ابديتي كه ما در پي آنيم چيز ديگريست.

جرات كنيد و بلند و باز بسازيد! این جا معبد نیست. این جا مکان گردهمایی نمایندگان ملل است، پرنور، پر تحرک، پرسرود، شیپورها و دهل ها و درفش ها. وآنها اينكار را كردند و ما نميدانيم چگونه. چگونه تك تك ستونها را بالا بردند و سر ستونهايي به سنگيني چند هزار کیلو را تا مثلا 25 متر بالا بردند و آهسته، درست روي سر ستوني كاملا شاقول سوار كردند و ستون تکان نخورد. ما از چند راه باين مورد نزديك ميشويم، مشكلات آنرا نشان ميدهيم و بعد آنرا غير ممكن مي انگاريم و كنار ميگذاريم. مثلا ايجاد رامپ خاكي را ميكشيم و بررسي ميكنيم و غير ممكن بودنش را نشان ميدهيم. شيب رامپ، طول رامپ، حجم خاك آن با خاكريزهاي جانبي آنرا مسازيم و حساب ميكنيم تا ثابت شود كه غير ممكن است. تازه سر ستون به بالا كه رسيد بايد بچرخد و روي ستون كشيده شود. سپس تمام رامپ جابجا شود به تعداد ستونهاي تمام ساختمان.

رامپها را جمع ميكنيم و يك ضربدر قرمز رويشان ميكشيم و ميرويم سراغ داربستهاي چوبي. تجربه ي افسانه وار اسب چوبي ميچني ها را در تصرف شهر ترويا موجود است. ساختاري كه روي چرخ حركت ميكند. ارتفاع درختهاي سدر لبنان يا سروهاي خودمان را در نظر ميگيريم و داربستهايي ميسازيم روي چرخ. چرخها را كوچك ميكشيم و بعد كه به مشكل بر خورد آنها رابزرگتر ميكنيم. اين داربستها مكعب شكل و بعد هرمي شكل اند كه جابجا ميشوند، چرخهاي بالايي و پاييني زيادي دارند تا نيروها را تقسيم كنند و تجربه ي اينكار در مصر فراوانست. طنابهاي كنفي و ابريشمي هم موجودند. شكل منجنيق بايد طوري باشد كه پس از بلند كردن سرستون به  20-25 متري، به آساني جلو رود، ستون را در آغوش بگيرد و سر آنرا بدون لنگر رويش بگذارد. ستون مهار شده و تكان نميخورد. نبايد برمبد. اگر ستوني برمبد ممكن است روي ستونهاي ساخته شده ي ديگر بيفتد يا همه را بلرزاند و از شاقول خارج كند. پس، آيا ستونها هم ارتفاع بالا ميرفتند يا اينكه ارتفاع آنها فرق ميكرد؟ هر دو صورت را باد كشيد، رمباند، لرزاند، سنجيد و حذف كرد.

حالا ستونها تك تك بالا رفته و سر ستونها حيوان شكل آنها آن بالا قرار گرفته اند و بايد تيرهاي سدر لبناني دراز كار شده را روي گرده آنها گذاشت. تيرها از روي هم ر ميشوند يا نه؟ هر دو مورد را ميكشيم و بهترين راه را انتخاب ميكنيم.

فعلا تا همين جا را داشته باشيم تا بعد، و سر صحبت را باز ميكنيم.

گويا امكان انيميشن سه بعدي موجود نباشد و بايد به يك برنامه ي دو بعدي اكتفا كرد. موضوع اصلي فعلا شكل و طرز كار جرثقيل است، با در نظر داشتن فن كشتي سازي فنيقي ها و درختان سدر آنها و سرو ايران به بلنداي 25 متر. خرچنگی بلند شاید مانند جراثقال های متحرکی که در بندرگاه ها کانتینرها را جابجا می کنند.

 

 

 

 

 

چهره ی ماندگار در زمینه ی معماری؟

خیلی ها طاقت این انتخاب را نمی آورند... دانشجویان به کنار! شوخی که نداریم اما مثل این که بعضی ها قصد شوخی داشته اند. ایشان؟ چهره ی ماندگار معماری؟ شاید بعضی ها از غصه یا از حسادت دق کنند..اما، به جه دلیل ایشان انتخاب شدند؟ برای کتاب هایشان؟ تئوری خاصی در زمینه ی معماری از خودشان بروز دادند؟ این را هم از دانشجویانی باید پرسید که در طول سال ها برای فهمیدن این کتاب ها به مترجم و مفسر نیاز داشتند. این مساله بخشی از تاریخ دانشکده های معماری است... دیگر چه؟ عضو افتخاری انجمن فارغ التحصیلان ایرانی در ایتالیا که افتخاری است. ریش سفیدی است... جای خیلی ها خالی است. این سازمان سیما آیا سر خود انتخاب می کند.. اما این نیز مهم نیستو مکانیزم انتخاب زیاد مهم نیست.. مهم این هست که این انتخاب ربطی به جامعه ی معماران ندارد. جامعه ی ما هم معماران خوبی دارد هم تئوریسین های خوب. شاید این حرف  زیادی باشد. قدر مسلم این است که معماری ما فعلا در حد شهربان یا اتوبوس پاکستانی است.

داریوش میرفندرسکی ـ 1389

 

24 آبان 89

 

به نظر می آید نظر دادن در باره ی محمد امین میرفندرسکی مشکل باشد و هرکسی که او را از نزدیک می شناخت یک جنبه از مجموعه ای که او بود را بررسی می کند و آدم را به یاد مثال مولانا و فیل او در تاریکی می اندازد. او شخصیت ساده ای  نبود که بررسی و درک شخصیت و مقامش آسان باشد. این مساله اگرچه سطحی نگری را توجیه نمی کند اما آدم را مهار و  مشروط و مجبور می کند تا جنبه ای از تاریخ زندگی و اندیشه ی او را بیان کند.

چیزی که به من فشار می آورد تا به او فکر کنم و به دنبال سنتزی از او بگردم همکاری فشرده ای است که با او در موزه ی بزرگ خراسان – مشهد – کوه سنگی برای به روز کردن و اجرایی کردن پروژه ی او داشتم. مشکل کار در این است که شاید، بدون این که بدانم، بسیاری از ایده های معماری و شکل گیری فضایی معماری که در فکر من هست تداوم اندیشه ی اوست که پیوسته و به هر دلیل و بهانه ای پرداخت می کرد. جدا کردن فکر "من" از فکر او ممکن نیست. بدین معنا، او همه جا حضور دارد حتی گرچه پیدا نباشد، و این می تواند ندانسته ظلمی به او باشد که اندیشه ای از او را به نام خود بیان کنیم. در باره ی او باید گفت و نوشت چون خاطره ها دور و کدر می شوند و بعد برای گفتن و نوشتن دیر می شود.

 

فلسفه ی معماری

 

داریوش را می توان یک فیلسوف دانش معماری دانست. راه به او رسیدن مستقیم نیست. رفت و برگشت دارد. نمی دانم می توان گفت برای شناخت فکر او باید آلوار آلتو را خوب شناخت یا با شناخت داریوش می توان آلتو را شناخت. به هر حال، داریوش میرفندرسکی همان قدر کلی نگر بود که جزء نگر. یعنی همان قدر از کل به جزء می رفت و استنتاج  می کرد که از جزء به کل و استقرا می نمود. در او یک رفت و برگشت دائم در برابر و در مورد هر مساله   وجود داشت و این مطلب از عشق و همت  او به دانستن و شناخت و بررسی و نقد ناشی می شد. دلیلش را نمی دانم. این که او در یک دوره ی گذار مهم در تاریخ ایران و جهان و معماری ایران رشد کرد و منسجم شد لازم است اما دلیل کافی نیست چون بسیارند کسانی که در همین دوره شکل گرفتند اما تا این درجه فیلسوف دانش معماری نشدند.

 سفیست ها در قرون پنجم و چهارم  پیش از میلاد مسیح، در تاریخ اندیشه ی تمدن یونان نقش مهمی در به زیر سئوال بردن اساطیر درهم و برهم و به زیر کشیدن خدایان انسان گونه و آنتروپوفورم المپ نشین داشتند. دلیل محکومیت سقراط به نوشیدن جام زهر نیز همین بود.  آن ها همه چیز را نقد کردند تا به شناخت واقعیت دست پیدا کنند.

تجربه ی کار با داریوش نشان می داد که  انسانی نبود که یک بار برای همیشه ساخته  شده باشد. اگرچه اصول داشت و به آن ها پای بند بود اما تعصب نداشت که رفتارش را خشک و غیر قابل انعطاف کرده و پدیده ای را بسته بندی و یک بار مصرفش کند. برای ما که نسبت به او ظرفیت کمتری داشتیم این رفتار او خسته کننده و در موارد یا مراحلی بسیار خسته کننده می آمد... زیرا او قادر بود مطلب و مساله ای را که همین دیروز به نتیجه رسانده بود، فردا زیر سئوال ببرد. و این کار را با دلیل انجام دهد نه به این خاطر که شخصیت شکاکی داشته باشد.

مثالش همین که پروژه ی موزه ی بزرگ خراسان – کوه سنگی – مشهد، از 14000 متر سطح زیر بنا، رفته رقته به 18000 متر رسید و پروژه ی اجرایی آن به اتمام رسید و نمایندگان سازمان میراث فرهنگی، در جلسات مکرر و پیوسته نیز آن را پذیرفتند، اما بلافاصله داریوش آن را زیر سئوال برد و سطح زیربنا به 20000 متر مربع رسید. در حقیقت سه پروژه ی اجرایی تمام و کمال انجام شد. سازمان میراث فرهنگی مشکل افزایش هزینه ی آن را به صورت دیگری بیان کرد و کوچک کردن آن به سطح تقریبی 16000 متر را تحمیل نمود، و شاید همین موضوع باعث شد شک بر داریوش حاکم شود و بعدها پله هایی را که از نخستین ایده ی او در دو شکاف عمودی حجم به کف استوانه می رسیدند حذف کند، و شاید، به همین دلیل، یک طبقه ای که، پس از بررسی مجدد تناسبات ساختمان قصر خورشید و به اصرار من اضافه کرده بودیم  را نیز حذف کند.  حدس می زنم برای دل حساس یک معمار فیلسوف مثل او کار آسانی نبود و زخمی بر دلش بوده باشد. نه به تقصیر او، که به دلیل کوچک شدن کل موزه و کاهش قطر استوانه ی آن، زیرا اجزاء آن، مانند پله ها، نمی توانستند با همان ضریب کوچک شوند. بارها صحبت کردیم که اگر یک انسان لاغـر شود از حجم استخوان بندی او کاسته نمی شود و اگر کل موزه کوچک شود اجزاء آن، که با اندام و رفتار آدم ها مقیاس استاندارد یافته اند، به همان نسبت نمی توانند کوچک شوند، و عاقبت عنصر شاخص مهمی مانند پله های کف استوانه حذف شدند. مبارزه ی جدی و رفت و برگشت پیوسته با مسئولین سازمان میراث فرهنگی در این باب فایده نداشت و آن ها داریوش را به کارهای عجیبی مانند تهیه ی دو دفترچه برای هزینه ها و ماتریال ها واداشتند.

 

کوچک شدن موزه دردناک بود. هم موزه دردش گرفت و هم خالق آن. موزه ماند،  میراث فرهنگی هم به عنوان یک دستگاه باقی ماند اما داریوش درد را تحمل نکرد. منظور از دستگاه هم همان چیزی است که آدم هایش می آیند و می روند اما دستگاه، بی تفاوت و بی احساس باقی می ماند. آدم ها هم هرچه حساس تر باشند در برابر چرخ دنده ها و مکانیزم های آن زودتر از پا در می آیند و هرچه بی احساس تر و باری به هر جهت تر و لا ابالی تر، راحت و بدون نقد، کار محول شده را ادامه می دهند.

آنچه که مورد نظرم هست نقد رفتار میراث فرهنگی نیست که کردم و جا دارد بکنم، بل این است که چگونه داریوش، با بررسی دائم جزء به جزء موزه، اندازه گیری نیاز ها و رفتارها و حرکت اندام ها در آن، به ضرورت تغییر در مقیاس ها پی می برد و از این مسئولیت شانه خالی نمی کرد، یا به عبارتی مسئولیت این بررسی و تغییر برای بهینه سازی را " به جان" می خرید و هیچ چیز به اندازه ی این گونه نقد دائم و پیوسته برایش اهمیت نداشت و ما را کاملا پشت سر خاک داد و جا گذاشت.

 

داریوش میرفندرسکی و سنت؛

 

 در پس این استقراء، استنتاج وجود داشت. نمیدانم آیا در دیالکتیک به کدام جنبه بیشتر می توان ارزش داد اما بدون شک موزه ی بزرگ خراسان از جزء به کل نرسید. کل داستان را داریوش یکجا حس کرد، درک کرد، تجسم نمود، احتمالا با فتانه شور کرد و یا باهم به چنین نتیجه ای رسیدند و مصمم شدند که کنار کوه سنگی مشهد، یادی از کلات نادری و از نادرشاه افشار و مزارش در مشهد و معماری کاخ خورشید بکنند.

چرا شکل معارانه ی یک موضوع واحد می تواند متفاوت باشد؟ چون که یک موضوع واحد از جنبه های گوناگون درست شده؟ آیا به شخصیت معمار بستگی دارد؟ به سلیقه او؟ . سلیقه ی او به دانش و فرهنگ او؟ در علم پزشکی مقوله و کشفی به نام واکنش های مشروط  پژوهشگر روسی، پاولف داریم. واکنش یک معمار در برابر یک موضوع بغرنج و پیچیده، یا یک کمپلکس، مشروط است؟ به چی چیزهایی مشروط است؟ به دانش! کسانی هستند که بنا بر دانش و شکل گیری فرهنگی خود، نافی سنت هستند. " سنت مال گذشته است. زنده باد نو و نوآوری!".  بسیار خوب. این می تواند یک قطع ارتباط با شکل معماری گذشته باشد. اما می تواند با حکمت و دلایل آن نیز قطع رابطه کند. همین جاست که دچار " از خود بیگانگی" می شویم. و حالا که باز تولید انرژی در جهان از مصرف فزاینده به نسبت 12 به 14 عقب افتاده و دائم از مایه می گذارد و تحلیل می رود ما به فکر احیاء کاریزها و قنات ها و خانه های دو طبقه و حیاط افتاده ایم. به یاد سیکل گردشی تولید، مصرف تفاله و باز تولید گذشته ی ماقبل سرمایه داری افتاده ایم و آن را در سنت چند هزار ساله ی تاریخ تمدن بشر جستجو می کنیم، حکمتی که سرمایه داری مدرن به یک باره و با کمک روشنفکران مان به دور انداخت.

لئوناردو ریچـّی، آرشیتکت بزرگ و استاد داریوش و فتانه و سیروس و بسیاری از معماران خوب، یا نامی ایران، عاشق کاشان و شهری که زیر زمین تداوم داشت، می پرسید تفاوت میان کلیسا با مسجد چیست؟ و خود پاسخ می داد "کلیسا محور دارد و خطی است، اما مسجد متمرکز است". هرکدام این دو نیز منتجه ی تاریخ و فرآیند تولید و انسجام خود اند. این ها دور ریختنی نیستند. انسان اکولوژیک نیز دور ریختنی نیست. ما توانایی تبدیل شدن به ماشین را نداریم. دلیل سنت باید زنده نگهداشته شود و در دانش نوین و فن آوری ترکیب گردد. شلختگی و هرج و مرج در معماری هم مانند هر چیز دیگری حدی دارد. داریوش میرفندرسکی نگذاشت این حد به یک اجبار تبدیل شود و به اختیار راه بازنگری در شکل و دلیل متمرکز بودن معماری کاخ خورشید و داستان و تارخ آن و ترکیب سنت در شکل ها، راه حل ها و عناصر مدرن را انتخاب نمود تا پروژه ی موزه بزرگ خراسان موفق از کار دربیاید. او مشکلترین راه را انتخاب کرد زیرا یک معماری مدرن که بخواهد و جرات داشته باشد خود را با سنت و حکمت و دلایل آن مشروط کند راه مشکلتری را نسبت به یک معماری مدرن صاف و ساده انتخاب می کند، زیرا مشروط است و مانند یک پرتره، کوچکترین اشکال یا عیب و ایراد بلافاصله به نظر می آید، تا دریک منظره.

یکی از دلایل اینهمه سبک سنگین کردن مقیاس ها و اندازه های این پروژه نیز انتخاب داریوش و فتانه در ساختار متمرکز و سنتی آنست. مانند کریستالیزاسیون یک مایع خاص تحت فشار و تحت حرارت است. یک فیزیک- شیمی دان زمین شناس می تواند دلایل شکل پذیری کریستال ها را توضیح دهد. باری به هر جهت نیست. افسار گسیخته نیست. دلیل دارد و بیرون از آن وجود خارجی ندارد. سنگ هایی که در فلان دره ی آمریکا "راه می روند" نیز دلیل دارد، و فهمیدنش سخت است. اگر آن را هنوز نفهمیده ایم دلیل بر عدم وجودش نیست. زیبایی در کل است. زیبایی در جزء است. زیبائی در اجزاء یک کل است. در دلیل یک کل است.   یک فکر پژوهشگر دائم مانند یک پاندول، میان آن ها رفت و آمد می کند و مشاهدات خود را ثبت و به نتیجه می رساند. دانش ایتالیا و انگلستان، دو کشور تقریبا محافظه کار، بخصوص دومی، که سنت را به این آسانی به دور نمی ریزند و برای هرکاری مفصل و پیوسته به آن ها باز می گردند، بدون شک در داریوش اثر بسیار داشت و او نیز، کنار فتانه، در جستجوی تاثیر آن در معماری مدرن ایران بود.

  یکی از همکاران داریوش و فتانه معماری پروژه ی بانک صادرات را "سهل و ممتنع" ارزیابی کرده بود. این پروژه اگرچه سنتی نبود اما از کریستالیزاسیون و از روند طبیعت حکایت داشت. آن را بخاطر بیاوریم. و دلیل "سهل و ممتنع" بودنش را برملا کنیم. توضیح دهیم. حکمت فرآیند طراحی به دست می آید. شاید آن زمان هنوز دوره ی درک آن نوع پروژه فرا نرسیده بود... اکنون می توان آن پروژه را نیز بازنگری نمود. آن را حس کرد. تجسم نمود. درک کرد. به هرحال، یک پروژه می تواند تابع اتفاق باشد، یا تابع طبیعت باشد، تابع نظم یا بی نظمی طبیعت باشد. تابع اتفاقی زود گذر در طبیعت باشد. هرم جیزه تابع یک نظم کامل فضایی است. یک الماس تابع خلوص کربن در شرایط خاص است. یک اتفاق نیست. معماری ما به کدام جنبه نزدیکتر می شود؟ و کدام جنبه از انعطافی بیشتر برخوردار است؟  و آیا انعطاف همیشه لازم است؟ هرچه باشد دلیل خود را دارد. درک دلیل و دلایل آن درک فلسفه ی آنست. کسی که پیوسته برای درک و فهمش کار کند و برای آن، به دانش جهانی آن رجوع کند و آن را به نقد بکشاند، فیلسوف آن دیسیپلین یا دیسیپلین ها می شود. اگرکسی بتواند آن ها خوب و کامل درک کند، ملکول های وجودش به همان شکل در آمده و نسبت به آن ها مانند یک دیاپازون رفتار می کند و از آن دانش خلاصی و جدایی ندارد.

 

 

 

 

 

 

از کشتی نوح تا سفینه ی فضایی،

 

 در جستجوی شکل مناسب یک فضای معاری برای ورزش جان و فکر و بدن.

5 شهریور 89- فرخ باور

در پی تجسم یک فضای معماری برای مجتمعی مانند "شهر علم و صنعت" در پاریس و پارک آن، یا شهر بزرگ بازی و سرگرمی خان شاطر در آستانه، پایتخت قزاقستان. این بار در شمال  شرقی تهران... تم ها و موضوعات فراوانند و کم کم شکل گرفته و کنار هم چیده می شوند. اما چند سئوال:

 آیا یک حجم اصلی وجود دارد؟ آیا این حجم اصلی ترکیبی از احجام منظم و بی نظمی که انتروپی را نشان دهد، کوچک و بزرگ و بالا و پائین ها و کدر شفاف هایی است که از دل زمین سر برآورده اند؟ که متصل به زمین و ریشه در آن دارند یا این که حجمی است تکامل یافته، تقریبا بسته و مستقل از زمین؟

اگر چنان باشد پس بنابر تعریف عملکردها و ظرفیت ها و ارتباطات، به بخش های گوناگون شکل خارجی می دهد و اجزا را در هم ترکیب می کند و مجموعه را به وجود می آورد، واحتمالا شکل خاص نمادین هم ندارد. این شکل مرکب، جذاب و جالب اما دوام چندانی ندارد و زود عادی و سپس احتمالا کسل کننده می شود. کمی جلوتر که برویم آیندگان خواهند گفت " آن ها عجب تفکرات آشفته ای داشتند!".

 اگر چنین باشد باید به دنبال خلوص یک شکل خاص و تکامل یافته باشیم. اما از چه  اقتباس کنیم؟ از گذشته؟ از سنت؟ از شکل های طبیعت؟ تغییر و دگرگونی هرکدام از این ها در طول زمان متفاوت است اما سنت پیگیرتر. عملکردها و محتوا و طبیعت راحت تر دگرگون می شوند اما قالب و کالبد آن ها تا مدتها به همان صورت خشک باقی می مانند. در ضمن می خواهیم بنایی برپا سازیم که مثلا، چقدر؟ 50 سال یا تا سال 2050 دوام داشته باشد. فناوری پر شتاب می دود و می جهد و چهل سال کم نیست اما معلوم نیست در این مدت بتوان به چنان فنآوری دست بیابیم که یک حجم معماری کامل را بتواند بنابر رشد و تغییر نیازهایش، مانند لاک یک لاک پشت، و طبق یک برنامه ی از پیش تعریف شده و انعطاف پذیر، دگرگون کند یا رشد دهد.

"شهر علم و صنعت" در پاریس شکل معماری خاصی ندارد. یک معکب مستطیل بزرگ است، هیبت دارد اما ماهیت ندارد. چادر 150 متری خان شاطر در آستانه از یک سنت و از گذشته سرچشمه گرفته است. شکل چادر آن با یک دیرک بزرگ سه پایه و کمی مایل، سنت عشایرما نیست. ما می توانیم چادری بس بزرگ، نه گرد و نه بیضی، که کشیده و دراز با چند دیرک، در یک خط  یا در یک شکل هندسی، به بلندی گوناگون برپا کنیم که خط الراس آن شباهتی هم با خط آسمان کوه های توچال داشته باشد.

 اما اگر نخواهیم فقط از سنت و از گذشته اقتباس کنیم چه؟ اگر بخواهیم فوتوریست باشیم، اگر بخواهیم ژول ورن شویم، اگر بخواهیم علمی تخیلی با تخیلی نیرومند مثل او باشیم چه؟ ژول ورن را کم و بیش همه می شناسیم و می دانیم داستان های او از پشتوانه ی دانش و علم قوی بهره مند بودند. چه در داستان میشل استروگف، سفر به اعماق زمین، ده هزار مایل زیر دریاها و یا 80 روز به دور دنیا همه بر پایه ی شناخت ساخته و پرداخته شده اما تخیل او از دورانش بسیار زیاد پیش افتاده و چیز هایی را تصور کرد و نوشت که بیشتر از یک قرن بعد ساخته شدند.

تخیلات ما شرقی ها هم نیرومند است و نمی دانیم قالیچه ی سلیمان از چه پشتوانه ی علمی برخوردار بوده و چقدرش تخیلی است و چقدرش علمی، اما می توانیم تشابهی میان غولی  که از درون بطری آزاد می شود با نیروی هسته ای بیابیم و وجه علمی برایش درست کنیم. این غول وجود دارد و اگر آزاد شود قدرت بینهایت زیادی دارد، قدرتی که هم می تواند ویرانگر شود و هم بسیار سازنده، و اگر دوباره به درون بطری باز گردد مهار می شود.  ما نه به دنبال اقتباس و کپی برداری از سنتیم و نه  از طبیعتیم، مثلا چادر، یا طاق، یا صدف و گوش ماهی و حلزون یا لاک پشت، یا چیزی مرکب که فعلا اسمش را بگذاریم زورکی، با افه! کج و کوله، پر و خالی، سرد و گرم، روشن و تاریک، شفاف و کدر، بالا و پایین، پرپیچ و خم، با نظم و بی نظم. از این ها چیزی که در پی اش هستیم بیرون نمی آید.

ما می دانیم اوضاع چنین نبوده و چنین نخواهد ماند. می بینیم که تعادل طبیعت و محیط زیست به سرعت در حال دگرگون شدن و ویران شدن است. سیل و آوارگی مردم در پاکستان که هنوز مرگ و ویرانی به دنبال خود می کشاند، اگر با ذوب یخچال های هیمالیا همراه شود، به دنبال خود خشک سالی و گرما آورده، فاجعه انسانی تاریخی و شاید مهاجرت های تازه و کشمکش و جنگ با عواقب وخیمی مانند یک جنگ اتمی منطقه ای بار می آورد. معماری علمی تخیلی ما نمی تواند بی توجه به تغییرات سریع آب و هوای مثلا چهل پنجاه سال آینده باشد. نمی توان فقط یا عمدتا به گذشته نگاه کرد. شاید بتوان گفت چادر بلند فاستر در "آستانه" هنر نبوده، بیشتر یک تکنولوژی خوب و عالی باشد. برج او در لندن هم به شکل یک گلوله و شیار و خازن هایش شاید هنر نباشد و بیشتر فن باشد، آن هم برگرفته ازفناوری های نظامی و جنگ. پیچیدگی ها و کج و کوله گی های گوگن هایم هم از بی نظمی حکایت می کند، بی نظمی که در طبیعت خود بخود هست را نظام سرمایه داری سرعت داده است.

از افسار گسیختگی ها و گستاخی ها و فرصت طلبی ها به دور، کدام شکل معماری می تواند در چنین شرایط زیست محیطی که میرود تا فاجعه باربیاورد می تواند بادوام، مفید و موثر باشد و با ذهن نا آگاه ما مطابقت پیدا کند؟ می خواهیم این شکل معماری، مثلا مانند یک کشتی، بیشتر به شرایط سخت بیرونی محیط، توفان  و گردبادها و زلزله یا انفجارها، پاسخگو باشد تا به کارکرد و تنش اندام های درونی.

چقدر پروژه ی سفارت آینده ی جمهوری اسلامی ایران در لندن متاثر از شرایط بیرونی است و چقدر از عملکرد درونی اش؟ و ایدئولوژی اسلامی اش آن وسط چگونه رفتار می کند تا خودش را نشان دهد و تعریف کند؟ اگر مسجدی بود مکان عبادت و نیایش، مکعب و محمدش نیز موجه بود. نام علی و محمد در نقش و نگار های مساجد فراوان و موجه شده است و شاید هنگام  نخستین استفاده از آن نام های مقدس در نماسازی مساجد، مخالفت ها شده بود. بدون شک در دوران کاشی کاری استفاده از چنین روشی متداول بود.  اما در این جا از طرفی به کلیسا لطف می کند و شکل یک چلیپا را در برش زاویه و ایجاد پنجره نزدیک به کلیسا پیشنهاد می دهد و در زاویه ی دیگر  یک مکعب روی زمین می گذارد که ظاهری اسلامی دارد. چرا به بیرون سرک می کشد معلوم نیست، مگر چه خبر است؟ مگر این که برای خود نمایی باشد! "من اینجا هستم!". کعبه ای که با نام محمد ساخته شده است. آیا جایز است؟

 دولت جمهوری اسلامی حکومتی دینی است. مذهب و سیاست ظاهرا از هم جدا نیستند. پس یک مکان سیاسی می تواند شکل مذهبی هم پیدا کند. اما می توانست پیدا هم نکند. یعنی سفارت مکان عبادت نیست. مکان دیپلماسی است. البته دیپلماسی اسلامی انقلابی. اما عبادتگاه نیست. در ضمن، آن پنجره ی بلند به شکل صلیب، آوانس کافی برای توجیه اصل داستان این پروژه یعنی کعبه ی محمد در لندن، کنار کلیسا و مهد تاریخ خونین آن کافی نیست و به نظر زبردستی می آید و اگر پذیرفته نشود که واویلا و وا مصیبت ها!

در آن شکل و حجم معمارانه ای که به دنبالش هستیم نمی خواهیم دچار فرصت طلبی بشویم. پس چه شکلی را می توان تصور کرد؟ آیا الزاما باید دینامیک یا تدافعی باشد؟ در درون آن، همه چیز در حرکت است و تن و جان و هوش و دانش را روان می کند و بالا می برد. ورزش و دانش انرژی بسیار زیادی را ایجاد و رها می کند.

 چرا این همه آدم به تنگ واشی هجوم می برد و تا آن جا را مانند روستاهای پیرامونش ویران نکند آرام نمی گیرد؟ می توان در دل این حجم و بیرون آن چنین شکافی را در دل زمین خاکی تا عمق سنگی آن به وجود آورد و به آب رسید.  مردم شاهد رسوبات سهمگین دوران ذوب یخچال های بزرگ در هزاره های پیشین خواهند بود و بخشی از تاریخ زمین شناسی به روز خواهد شد. اگر بتوان از توانایی های الکترونیک بهره برد می توان سطح دریای مازندران را چهار متر به چهار مترف هشت بار بالا آورد تا به سطح دریای آزاد برسد، و هر بار سطح پوشش آن را در سرزمین های اطراف مشاهده نمود و در ضمن در کنارش بتوان تاریخ و جغرافیا و شرایط زیست محیطی و زندگی انسان دورانش را هم مشاهده کرد. در آکادمی علوم روسیه گفته شده دریای سیاه نه دریا بوده و نه سیاه. آبش شیرین و زندگی گیاهی و حیوانی اش هم ناشی از آب شیرین. آب پنج رود خانه ی آن به کجا می رفته معلوم نیست. یک حرکت تکتونیک زمین را شکافته، مدیترانه را به راه داده، جنس آن تغییریافته، زندگی در آن مرده و به آب سیاه نشسته. این را هم می توان با انیمیشن نشان داد. می توان شرایط دورانی که این دو دریا به هم پیوسته بودند را هم نشان داد. سطح دریا بالاتر رفته، مثلا خلیج فارس به شوش می رسد و حتی بیشتر، آب به درون فلات ایران سرازیر می شود. درس هایی جذاب و جالب برای دبستانی ها!

 برای دبیرستان ها درس های مفصل تر و پیچیده تری می یابیم. مثلا کتاب استاد غیاث آبادی را به انیمشن تبدیل کرده و نور خورشید روی "کعبه ی زردشت" را در روز اول سال و هفته های پیشین که فرا رسیدن نو روز را، از نظر او، نوید می دهد، مانند یک فیلم نشان دهیم. جهت جغرافیای 16 درجه به شمال غربی کعبه ی زردشت، پارسه و با کمی تفاوت، میدان نقش جهان را کنار هم نشان داده و به دنبال دلایلش بگردیم. تخت جمشید را از اول می سازیم. جرثقیل های بزرگ و بلند را می بینیم که جابجا می شوند و سنگ های تراش خورده و سرستون ها را روی هم سوار می کنند و سپس تیرهای بزرگ را روی آن ها جای می دهند. به چند زبان داد می زنند؟ به چند زبان چپ و راست و بالا و پایین  بچرخ و  نچرخ را اشتباه می کردند؟ چه علامات بین المللی داشتند؟  می توان با چنین توانایی الکترونیکی فراگرفتن را بسیار جذاب و آسان نمود و زمان را کوتاه کرد و تند رفت. از موزه های گوناگون، دانشکده هایی دینامیک ساخت که تمام جوانب تاریخ سرزمین بزرگ ایران را بنمایاند. فکر کنیم یک جوان دبیرستانی چقدر زیاد همه چیز را فرا خواهد گرفت. کنکور ها را به موزه هایش می سپاریم و دانشگاه را مثلا از مفهوم نسبیت آنشتاین به بالا آغاز می کنیم. همان طور که خود او می گوید.

هرکس که کانال آب شیرین یرج، دومین دهکده از سی مکان جهرم را دیده باشد می تواند تصور کند ساختن چنین راه های آبی برای سیر و سفر و شنا ی آسان در جهت آب، چقدر مفرح است. آب بازی و جریان های گوناگون آن در کنار فرا گیری فن شنا هر چقدر عرضه شود باز هم کم است. تفریح هرچقدر که داده شود باز هم کم است. و برنامه های تفریحی و فراگیری بسیاری را می توان چید و آماده کرد و فضاها و ظرفیت های آن را برنامه ریزی نمود. اما، شکل اصلی و بسته ی این فضای معماری، که در بعضی جاها انعطاف داشته باشد چیست که "من در آوردی" و سلیقه ای نباشد؟ آینشتاین در مقدمه ی کتاب نسبیت خود، از قول بولتزمان، فیزیک دان نظری می گوید امور مربوط به سلیقه و زیبایی را باید به خیاطان و پینه دوزان واگذاشت. کمی هم به او گوش دهیم زیرا امروز دلیل هر کشمکش و دعوای سیاسی، اقتصادی و طبقاتی را "اختلاف سلیقه" می نامند.

ایران یک آزمایشگاه بزرگ است. آزمایشگاهی بس فعال و پویا در هر زمینه ای: علمی، انسانی، حقوقی، نظری، اقتصادی، سیاسی و هنری. در ضمن دینی و مذهبی، آزمایشگاهی که می خواهد قرن ها رسوبات سخت انحراف و انحطاط اسلامی را هم پالایش کند.   چنین حجم و شکل معمارانه نیز یک آزمایشگاه متنوع بسیار کوچک است آگاه به این که در کجای داستان می خواهد تلاش کند و برای مدتی زیست کند و سودمند باشد. این ساختمان بیو الکولوژیک بوده و انرژی های خود را از طبیعت می گیرد و به شبکه ای وصل نیست. هنر از سرو کول آن بالا میرود و به انسان تعالی می بخشد و مشکلات را ممکن می کند. در جستجوی چنین شکلی باشیم که یافت می نشود. کشتی نوح می بایست طوری ساخته می شد که تحمل ناملایمات طوفان اقیانوس دقیانوس و آن همه موجودات ریز و درشت را برای مدتی نا معلوم داشته باشد بدون آن که یکدیگر را بخورند یا سر هم را کلاه بگذارند. همگی آرام در انتظار روز موعود. سفینه ی فضائی از جنسی نامعلوم که شکل عوض می کند، و منبع انرژی که از ماده به انرژی و از انرژی به ماده می رود، مستهلک نمی شود، تفاله ندارد و مثل نور می رود.

 

 

باز هم در باره ی فرآیند طراحی...

 

به طبیعت برگردیم:

جانوران چگونه لانه و آشیانه ی خود را می سازند بدون این که از سوخت فسیلی و برق استفاده کنند؟

البته یکی از راه حل های آن ها مهاجرت و کوچ است که بخشی از ما انسان ها نیز بر حسب اقلیم و جغرافیا  به شکل کوچ های افقی یا عمودی از آن تبعیت کرده بودیم تا خود را با تغییرات طبیعی وفق دهیم. اما با انسان یکجا نشین اجبارا تغییرات طبیعت را می بایست در خود ساختمان بوجود می آوردیم و گرمایش و سرمایش را به گونه ای مصنوعی تولید کنیم. با مطالعه ی معماری سنتی متوجه تمام این راه حل های اکولوژیکی می شویم... تا حمام شیخ بهائی که با سوخت دائمی  گاز حاصل از فضولات شهری گرم می شده. این روزها مصوبه ای از طرف شورای اروپای متحد مصوب شده که اعضای خود را وامی دارد تا تمام ساختمان ها را تا سال 2020 تقریبا بی نیاز از مصرف انرژی بنماید. ساختمان های اداری تا سال 2018 و تمام ساختمان های دیگر، موجود یا جدید باید دارای گواهینامه و مدارک و سیستمی باشند که مصرف انرژی را تقریبا تا حد صفر کم کند. این مصوبه می نویسد:

"واحدهای مسکونی تک خانواده، مجتمع های مسکونی، اداری، مدارس و بیمارستان ها، هتل ها و رستوران ها، مراکز ورزشی و تجاری، " ، اضافه کنیم تاسیسات فرودگاهی و ایستگاه ها، باید دارای "محاسبه ی مصرف انرژی بر حسب تیپولوژی ساختمان های گوناگون، متفاوت و خاص باشند". یعنی "بنابر هوویت و شخصیت ویژه ی ساختمان و تقسیم بندی های درون آن، ظرفیت های حرارتی، عایق ها، گرمایش غیر عامل (پاسیف) عناصر سرمایش، پل های حرارتی، تاسیسات گرمازا، تولید آب گرم، تهویه هوا، روشنایی، جهت یابی ساختمان، سیستم های آفتابی غیر عامل، و محافظت خورشیدی" و غیره...

راستی، آیا نمی شود در سیستم آسانسورها و بجای وزنه تعادل سیستمی ساخت که مانند دینام یا سیستم انژکتور موتور اتومبیل، انرژی دینامیک را به برق تبدیل و وارد اکومولاتور کند؟

بازگشت به طبیعت و مطالعه آشیانه ولانه ها؛

کاستور. گویا نام بی مسمای سگ آبی بر آن گذاشته اند. او چرخش رودخانه را می بیند، درخت مناسب را انتخاب می کند و طوری آن را می جود که در عرض رودخانه بیفتد. زیر و زبر و دور و برش را پر می کند تا یک سد بسازد. این حوضچه از شدت آب می کاهد. او در این دریاچه ی کوچک لانه ی خود را طوری می سازد که روی کف رودخانه سفت شده و بخش فوقانی آن مانند یک تپه خاشاک معمولی از سطح آب بیرون بزند. اما درون تپه خالی است و کف آن از سطح آب حوضچه بالاتر و خشک است. ورودی این بطن خالی زیر آب  بوده از نظر دشمنان طبیعی کاستور پنهان است. آقا و خانم کاستور مهندسان باهوشی هستند و قبل از این که شکارچیان آمریکای شمالی و کانادایی نسل آن ها براندازند چنین خانه و کاشانه ی هوشمندی برای خود می ساختند. هنگامی که درخت درست جایی می افتاد که باید، تمام خانواده هورا می کشیدند و با دمشان "کف" می زدند. هوا و اکسیژن هم به اندازه ی کافی به درون راه پیدا می کرد. شاید لوله ای هم برای بخاری بالای این تپه کار می گذاشتند اما در آن صورت خانه ی آن ها لو می رفت.

آشیانه ی کلاغ و لک لک

چه تفاوت هایی میان این دو آشیانه می توان یافت و چرا؟ طبعتا کلاغ و بچه هایش آنقدر کوچک و سبک هستند که می توانند آشیانه را نوک شاخه های درخت بسازند جایی که گربه و سمور به آن نرسند. آن ها مانند کبوترها بچه هایشان را تنها می گذارند. اما لک لک با آن هیبتش مجبور است لانه هایش را جای سفت بسازد. اما آن را طوری می سازد که فقط از بالا و از آسمان به آن دسترسی ممکن باشد. نخست این که یکی از جفت های لک لک همیشه در لانه حضور داشته و نوک بلند و تیزش سلاح مناسبی برای دفاع می باشد. دوم این که قطر آشیانه بسیار زیاد است و گذشتن از روی آن همه شاخه های نوک تیز حتی مار را هم منصرف می کند چه برسد به سمور و گربه یا شغال.

مورچه ها هم حفره هایی سربالایی درست می کنند تا وقتی لانه ی آن ها از آب پر می شود در این حفره ها هوا باقی بماند و آن ها خفه نشوند. در دوران میلیون سال پیش هنگامی که هوا پر از انیدرید کربن و بسیار گرم و مرطوب بود، کار مرجان ها جذب انیدرید کربن بود. این هم نمایشی از این است که طبیعت رفتاری هوشمندانه دارد.

اما لاک پشت چی که لانه اش را با خودش حمل می کند. آیا زیر لاک یک ایر بگ دارد که از پختن گوشت نرمش زیر آفتاب جلوگیری کند؟ این ها و باقی داستان های طبیعی.

آیا گنبد دو جداره ی آب انبار یزد از همین نمونه ی طبیعی ایده نگرفته؟ که فعلا متاسفانه لای آن را به گود زورخانه تبدیل کرده اند. به هر حال، فرایند تولید و مصرف انرژی را سرلوحه ی کار قرار دهیم و طراحی ساختمان را بر اساس آن شکل بدهیم. یک طراحی که به چیلر های فعلی نیاز نداشته باشد. که زمستان به مرکز حرارتی گازی و گازوئیلی یا برقی نیاز نداشته باشد. سوخت فسیلی ما را در فکر کردن و یافتن راه حل بسیار تنبل و خود خواه و بی ملاحظه کرده. کلید میزنیم اطاق روشن می شود. دکمه فشار می دهیم گاز روشن می شود. شیر آب را می پیچانیم آب داغ  روان می شود. برای داشتن معادل همین رفاه، انسان قرون گذشته به 200 برده نیاز داشت که شب و روز برایش کار کنند.

اصحاب کهف

شب سوار بر قطار تهران جلفا شده صبح آنجا خواهید بود. پیاده به گمرک رفته پاسپورت در دست رد شده از روی پل عبور کرده آنطرفتر با کرایه ای مختصر سوار بر ماشین های نخجوانی شده سراغ غار اصحاب کهف را می گیرید. میان راه به شهر نخجوان از جاده خارج شده پس از کمی شما را روبروی صحن بزرگی پیاده میکنند. کوه عجیبی است از گونه ی الموت و از جنس گنگلومرات. سست عنصر و پر از سنگهای شکسته و تیز یا و قلوه سنگهای ساب خورده آخرین یخچالهای دوران یخبندان. 

کم کم بالا رفته و وارد شکافی بزرگ و بلند می شوید که کم کم تنگ می شود. شاید شما را به یاد تنگ واشی هم بیندازد اما تفاوت بسیار زیاد است. در دل کوه می روید و کوه کم کم راه پشت سر شما را می بندد و شما فقط از بالاسر نور دارید و آسمان را می نگرید. پله ها باریکتر شده به دویست یا سیصد که می رسید زمین پهن می شود. روی آنها حیاطی است در حقیقت صحن مسجد است و دو سنگ مرمر قبر در آنها ست که به فارسی کنار نها جلملاتی نگاشته شده است. غار کوچکی هم هست که خود مسجد است. و دو گنبد کوچک که زیر یکی از آن ها سنگ سیاه صیقل خورده ی عجیبی است که ربطی به سنگهای محل ندارد. روی این سنگ اسطوره به وجود آمده که فرو افتادنش از آسمان کوه را باز کرده و سی و چند نفری را که برای سیصد و بیست و چهار سال، اگر اشتباه نکنم در آنجا به خواب رفته بودند را به آسمان می برد.

از آنجا باز هم بالاتر رفته و به غار های بزرگ دیگری میرسید. در این جا چهارصد پله تمام میشود. محیط تقریبا دور شما بسته شده و شما راه به آسمان دارید. حس عجیبی است.  و شاید انرژی فوق العاده ای را حس کنید و نگهان از جا کنده شده و تقریبا 150 پله ی آهنی پر شیبی را تا آخرین مکان این حفره بزرگ بالا بروید. مکانی است پر انرژی و پر رمز و راز. تمیز!! نه یک ته سیگار نه آخ و تف و نه یک بطری پلاستیکی. کسانی که به آن جا میروند خانوادگی می روند و به آن کاملا اخترام میگذارند. رفتاری مصرف گرایانه ندارند و رفتار ما در درکه و پس قلعه نسبت به آن، چه بگویم، ویرانگرانه و لجبازانه و خود پسندانه می آید. جایی بسیار دیدنی است. بعد اگر خواستید سری هم به نخجوان میزنید. در طول راه کالخور ها و سافخوز های کشاورزی دوران سوسیالیستی را می بینید اما نظم آن دوران هنوز باقی مانده است.مردمش باتو حرف میزنند. آرامش دارند و می خندند. مغازه ها خالی است و در هتل تبریز زن و دختر سرو نمی کنند.

دعوت به يك بازي جدي

سال؟؟ 1380؟

دعوت به يك بازي جدي

اين بازي به يك تيم همگن و پر شور و شوق نياز دارد كه خلاق باشد.

هركسي از هرجا كه خواست وارد ميشود و از هرجا كه خواست خارج ميشود و به او نميگوييم ” رفيق نيمه راه“.

اين بازي بسيار جدي شرايط متفاوت را پيشنهاد ميكند، ميسنجد، كنار ميگذارد يا ميپذيرد، و بهمين شكل به پيش ميرود. شركت كنندگان بايد باهوش باشند، بنابراين كسانيكه ميخواهند به امثال تاج زاده‌ ها و مشاركتي هايي كه از كون آمريكايي ها ميخورند و از تصرف عراق خوشحالي كردند كه چه خوب، بعدش نوبت خودمونه، وطن فروشان  رنگارنگ خصوصي سازيهاي مافيايي بين المللي و كسانيكه وقتي بازنده ميشوند شلوغش ميكنند و آب را گل ميكنند تا كثافتكاريهايشان را پنهان كنند و سنگ در راه ديگران بيندازند بهتر است در اين  كار شركت نكنند .

مدير مسئول گروه خود من، فرخ باور، هستم. مسئول فني هم اشكان غلامپور. ديگران هم بنوبه ي خو د مسئوليت فني، هنري، تاريخي و سازماندهي را در يك كار گروهي ميپذيرند.

اين نخستين گام است.

موضوع بازي اينست كه ميخواهيم تخت جمشيد را دوباره بسازيم، اما ديجيتالي، با انيميشن. براي اينكار از ساختمان آپادانا شروع ميكنيم و شايد به همآنجا هم پايان دهيم.

توضيح تاريخي، سياسي و ايدئولوژيك اين معماري را كه چرا ناگهان  در آن سالها، ساختار اين مجموعه ي  اينقدر فضايي و بلند ميشود را قبلا نوشته ام. كه دوباره به آن اشاره خواهم كرد. پادشاهان جوان و جسور و بسيار ديناميكي كه نخستين امپراطوري را از ملل گوناگون در مدت 20 سال ايجاد كرده اند، قبل از هرچيزي در انديشه ي خودشان جسور و ديناميك هستند و بدنبال موضوعي فراگير و تازه اي هستند كه تاريخ جديدي را آغاز كند. و براي اينكار طبيعتا روي تمام تجربيات گذشته و موجود تكيه ميكنند اما از آنها چيز تازه اي را بوجود ميآورند. چه در زمينه ي كشوري، دولتي، سياسي، حقوقي، وچه در زمينه ي معماري كه در اينجا بما مربوط ميشود.

يعني اينكه ، آن فضاي معماري كه بايد بيانگر اين پديده ي تازه ي تاريخ باشد و بعنوان سازمان ملل بر اساس نخستين منشور حقوق بشر كار كند نميتواند همان فضاهاي كوچك و گرفته اي باشند كه تا آن زمان ساخته شده اند.

اين نخستين نكته است:

 معابد مصري سنگي داراي فضايي هستند كه رابطه ي پر و خالي آنها تقريبا برابر است. ارتفاع ستونها حدود 10 متر، بسيار كت و كلفت، فاصله ها تنگ و ترش، حدود 4 متر و نيم و تير ها هم از سنگ است كه با ديوارها چفت و بست ميشود.

معابد دوريك و يونيك داراي ستونايي 7 تا 9 متر و نيمي حدودا هستند كه فاصله ي آنها هم 4 يا 4.5 متر از همديگر است كه بازهم بخاطر ابدي ماندنشان داراي تيرهاي سنگي است كه د ر ديوارها چفت و بست ميشوند. كشيدگي ستونهاي يونيك نسبت به دوريك بيشتر است اما فضاها هنوز تاريكند و تنگ اند. اينها تجربه هاي بسيار ارزشمندي هستند. نكته اينجاست كه در هر مسابقه اي كساني كه بر ديگران پيشي ميگيرند كمي از آنها جلو ميزنند. 1%، 2%، 5 يا 10%. هنوز پارتنون ساخته نشده. هنوز معبد ديانا در ساحل جنوب غربي آسياي صغير كه گويا بلند قامت بوده ساخته نشده. تجربه اي كه نزديك ارتفاع ستونهاي كاخ كورش باشد وجود ندارد كه اين گام بعدي آن باشد. ستونهاي كاخ هاي هخامنشي ناگهان جهشي 100% يا 130% ميكنند! يعني رهبران جسور سياسي قدرت جديد به معماران و مهندسان خود ميگويند ريسك كنيد! حجمي را بسازيد كه ارتفاع آن و فاصله ي ميان ستونهاي آن در حد ممكن باشد. بيشتر و باز تر از آن را نشود ساخت! 20 متر ارتفاع! 8 متر و نيم 9 متر فاصله! تيرها چوبي! سقف سبك! ابديت به سنگي بودن و آجري بودن و ستون يا قوس نيست. ابديتي كه ما در پي آنيم چيز ديگريست.

جرات كنيد و بلند بسازيد!

آنها اينكار را كردند و ما نميدانيم چگونه. چگونه تك تك ستونها را بالا بردند و سر ستونهايي به سنگيني يك كاميون را تا 17 – 18 متر بالا بردند و درست روي سر ستوني كاملا شاغول سوار كردند و ستون نريخت. ما از چند راه باين مورد نزديك ميشويم، مشكلات آنرا نشان ميدهيم و بعد آنرا غير ممكن مي انگاريم و كنار ميگذاريم. مثلا ايجاد رامپ خاكي را ميكشيم و بررسي ميكنيم و غير ممكن بودنش را نشان ميدهيم. شيب رامپ، طول رامپ، حجم خاك آن با خاكريزهاي جانبي آنرا مسازيم و حساب ميكنيم تا ثابت شود كه غير ممكن است. تازه سر ستون به بالا كه رسيد بايد بچرخد و روي ستون كشيده شود. سپس تمام رامپ جابجا شود به تعداد ستونهاي تمام ساختمان.

رامپها را جمع ميكنيم و يك ضربدر قرمز رويشان ميكشيم و ميرويم سراغ داربستهاي چوبي. تجربه ي افسانه وار اسب چوبي ميچني ها را در تصرف شهر ترويا موجود است. ساختاري كه روي چرخ حركت ميكند. ارتفاع درختهاي سدر لبنان يا سروهاي خودمان را در نظر ميگيريم و داربستهايي ميسازيم روي چرخ. چرخها را كوچك ميكشيم و بعد كه به مشكل بر خورد آنها رابزرگتر ميكنيم. اين داربستها مكعب شكل و بعد هرمي شكل اند كه جابجا ميشوند، چرخهاي بالايي و پاييني زيادي دارند تا نيروها را تقسيم كنند و تجربه ي اينكار در مصر فراوانست. طنابهاي كنفي و ابريشمي هم موجودند. شكل منجنيق بايد طوري باشد كه پس از بلند كردن سرستون به 18 – 19 متري، به آساني جلو رود، ستون را در آغوش بگيرد و سر آنرا بدون لنگر رويش بگذارد. ستون مهار شده است و تكان نميخورد. نبايد برمبد. اگر ستوني برمبد ممكن است روي ستونهاي ساخته شده ي ديگر بيفتد يا همه را بلرزاند و از شاغول خارج كند. پس، آيا ستونها هم ارتفاع بالا ميرفتند يا اينكه ارتفاع آنها فرق ميكرد؟ هر دو صورت را باد كشيد، رمباند، لرزاند، سنجيد و حذف كرد.

حالا ستونها تك تك بالا رفته و سر ستونها حيوان شكل آنها آن بالا قرار گرفته اند و بايد تيرهاي سدر لبناني دراز كار شده را روي گرده آنها گذاشت. تيرها از روي هم ر ميشوند يا نه؟ هر دو مورد را ميكشيم و بهترين راه را انتخاب ميكنيم.

فعلا تا همين جا را داشته باشيم تا بعد، و سر صحبت را باز ميكنيم.

گويا امكان انيميشن سه بعدي موجود نباشه و بايد به يك برنامه ي دو بعدي اكتفا كرد. موضوع اصلي فعلا شكل و طرز كار جرثقيل است، با در نظر داشتن فن كشتي سازي فنيقي ها و درختان سدر آنها و سرو ايران به بلنداي 25 متر.