چرا موزه ها متروک مانده اند؟
موزه ی بسته، نیمه باز نیمه بسته، باغ موزه، پارک موزه و شهر موزه. موزه ی جنگ در مکان تاریخی آن نه در عباس آباد تهران. خرمشهر و آبادان، قصر شیرین و مهران و دیگر مکان های تاریخی آن، مانند شهرهای ایتالیا و آلمان که مکان درگیری ها و مبارزات و کشتارهای جنگ امپریالیستی بوده اما می بینیم بورژاوزی سرمایه دار جای تمام آنها را پاک کرده تا کسی به دانستن و شناخت دلیل جنگ تشویق نشود. به مبارزان مدال میدهند و در گوشه ای فریز می کنند. موزه ی تاریخ طبیعی در مکان درست آن. صحرای شمال آفریقا روزی عدن و پردیس زمین بوده و نقش شکارچیان دوران یخبندان روی سنگهای آن وجود دارد. یک موزه در همین مکان از دگرگونی های طبیعت تا خسکسالی و بیابان شدنش حرف می زند. روی یک گسل باز می توان موزه ای نهاد که تاریخ زمین را از گواندا تا تقسیم زمین به قاره ها و راز و رمز درون زمین و آتشفشانها و یا دلیل جابجایی محور مغناطیسی زمین از هاوایی و چین تا مکان کنونی آن نزدیک قطب شمال و جنوب صحبت کند و چیزهایی را نشان دهد. سفر به درون زمین و علمی تخیلی های ژول ورن را هم نشان دهد.
موزه، میراٍث فرهنگی و گردشگری. گذشته، حال و علمی تخیلی برای آینده.
موزه ای که عموما می شناسیم مانند طبیعت بی جان در هنر نقاشی است، و همان طور که طبیعت زنه داریم، موزه ی زنده نیز داریم. یکی از نویسندگان عشایری می نویسد اگر می خواهید یک ایرانی سه هزار سال پیش را بشناسید به سراغ یکی از اهالی عشایری بروید. دروغ بلد نیست و قسم را می پذیرد حتی اگر بداند این قسم او را به پای مرگ می برد. چابک و جسور است و در بستر طبیعت و تعامل با آن زندگی می کند. یعنی عشایر ما موزه ی زنده ای از تاریخ گذشته ی ما هستند که تا به امروز رسیده اند. پس چرا آن ها را با تخته قاپو و اسکان اجباری و تشویقی از بین می برند؟ اسکان عشایر یعنی نفی آن ا، یعنی نفی گبه و جاجیم و قالی و آوازها و رقص و صنایع دستی و پشم بافی و اخلاق و هوویت آن ها. لابد بعد مجسمه های مومی آن ها را درست مثل خودشان درست کرده و در موزه ی بیجان مردم شناسی می گذاریم.
شهرهای ما نیز موزه ی تاریخ تمدن ایران زمینند. ماسوله نماد ترکیب و تعامل مالکیت خصوصی و عمومی است. سقف های خصوصی آن ها مصرف عمومی و اصطهلاک و فرسودگی عمومی دارند و در نگهداری خصوصی آن ها تضادی با رفت و آمد و سرو صدا و اصطهلاک عمومی نداشته است. احتمالا دلیل این تعامل را باید در داد و ستد ماسوله به شکل پایاپای یافت. پایاپای بدون واسطه، بدون پول، سفته، دلال، بیمه، ضمانت و غیره. یعنی بر اساس اعتماد متقابل و درستکاری و راست گویی. چیزهایی که امروزه وجود ندارد، نمی تواند در نظام سرمایه داری وجود داشته باشد و به تاریخ پیوسته است. پس ماسوله و امثال آن خود یک موزه ی زنده است. پس چرا داریم آن را ویران می کنیم. تاریخ خودمان را ویران می کنیم. شوش، پایتخت ایلامی را با 5 میلیون متر مربع سطح اشغال، به قول سلیمی نمین، فرانسوی ها در نوردیدند و از بین بردند. با آجر نوشته هایش آن قلعه ی شرم را ساختند و تاریخ را پاک کردند. آجرهای بزرگ نقش برجسته های رنگی لعابدار سربازان هخامنشی که در موزه ی لوور هستند سالم اند. پس آن ها را از زیر خرابه ها بیرون نکشیدند و احتمالا روی دیوار و زیر سقفی بودند که سالم زیر خاک مدفون شده بود. این ها کجا هستند؟ پس از جدا کردن آجرهای نقش برجسته، دیوار ها و تاریخشان را نابود کرده اند؟ این موزه بزرگ را آن ها از بین بردند. اما جیرفت - آراتــّا چه؟ مجسمه های شهر سوخته در موزه ی خصوصی ناپل چکار می کرد؟ اشیاء هخامنشی که در غاری دهان بسته نزدیک پل دختر و خرم آباد لرستان یافت شد چرا و چگونه به تاراج رفت؟ چرا بعضی ظروف طلائی به زیبایی طرف مارلیک ذوب شد؟ تمام این ها موزه ی بزرگ تاریخ ایرانند که نابود می شوند. ثروت بزرگی است که نابود می شود و بنابراین مساله ی موزه تنها ساختن ساختمان های آن نیست. این ساختمان ها تنها بخش بسیار کوچکی از موزه بزرگ را در دل خود جا داده و توضیح می دهد. جاده ی ابریشم موزه ی بزرگ دیگری است. سفری چهار ساله از دشت و بیابان داغ تا بلندی های 4000 متری و یخبندان. کاروان های گمشده یا کاروانیان دیوانه شده ای که وسط بیابان دست به خود کشی میزدند. زیرا شاهزاده خانم های رومی دیوانه ی تلولوی دل انگیز تارهای منشوری ابریشم بودند و به هر قیمت که شده آن را به دست می آوردند. و چینی ها با نگهداشتن رمز و راز آن برای 3000 سال، مرکز تولید و بافت و توزیع پارچه های رنگی ابریشمی باقی ماندند تا این که...
تمام فلات ایران موزه ی بزرگی است که حکومت های فاسد به تارج بردند و گذاشتند. داستان های ناصرالدین شاه و دیگران را می شناسیم. اما جیرفت و غار لرستان به امروز مربوط می شوند.