داریوش میر فندرسکی.

26 آبان 88

جاده های سفید.

به نظرم میآید نخستین کسی که در باره ی جاده های سفید ایتالیا که مثل مار توی تپه های سبز و نرم ایتالیا بالا و پایین میروند و از دور زیبا هستند، داریوش میرفندرسکی بود. زمانی بود که می خواستند آن ها آسفالت کنند و شاید داریوش مثال نقاشی مونا لیزا را می آورد که جاده ای سفید در منظره ی متن آن پیداست. سال ها بعد همکاریم را با سازمان "دفاع از جاده های سفید" ایتالیا آغاز کردم.

درباره ی حوض ها صحبت می کردیم. مارتا سرچشمه ی قنات باغ فین را ندیده بود اما با توضیحی که برایش نوشته بودم آن را به حوضچه ی زمان تشبیه کرده بود. شاید این مقدمه بود تا داریوش میرفندسکی با تمسخر ادای مجسمه هایی را که در حوض های باغ های رنسانس فلورانس و ایتالیا و سپس در فرانسه  هستند در بیاورد که یک پایشان مانند مجسمه های هرمس بلند شده و از دهانشان آب بیرون می ریزد. و آب های قهوه ای رنگ و لجن زده ی حوض ها. شاید در باغ بوبولی در فلورانس بودیم.

از داریوش میرفندرسکی خیلی چیزها می شد یاد گرفت و یاد گرفتیم. و این یاد گرفتن آن قدر ساده و راحت  جزو فرهنگ و دانستنی های ما شد که خودمان نمی دانیم منشاء آن همه، داریوش میرفندرسکی بوده است.

داشتیم صحبت می کردیم اما او جا خالی داد و رفت. ما باور نکردیم و به صحبت ادامه دادیم. منتظر جواب و نکته ها و نظر هایش هستیم. این کمال بی معرفتی هست. این طور به نظر می آید. چرا بخشی از سلول های بدن خودمان که تا یک موقع مانند بقیه ی اجزاء بدن برایمان کار کرده اند ناگهان دیوانه می شوند وعلیه خودمان و خودشان دست به شورشی مرگ آور می زنند را من نمی دانم. شاید در گذشته می گفتند فلانی دق کرد. حالا می گوئیم سرطان. چیزی که می  توان در نظر آورد این هست که میر فندرسکی، با ایده های بزرگ و کوچکش، آمال و آرزوهایش در زمینه ی معماری و مرمت و شهرسازی و اجتماعی و فرهنگی و شاید روانشناسی، و حتما سیاسی، میان چیزی مانند پتک و سندان گیر کرده بود.

تعریف کرده بود هنگامی که رئیس دانشکده ی معماری تهران بود، به دانشجویی مانسیون نداده بود. هنگامی که سوار بر اتومبیلش می خواست براه بیفتد آن دانشجو جلوی ماشین را سد کرده و داد و بیداد به راه انداخته و شاید با چاقو تهدید کرده بود، او پیاده شده بود و پیاده رفته بود. شرایطی پیش بیاید که انسان اتومبیل داشته باشد اما مجبور شود پیاده برود مانند شرایطی است که برای داریوش پیوسته پیش آمده بود که با وجود تمام توانائی هایش جبور باشد پیاده وآهسته برود. و این تضاد بزرگی است که یک انسان متعهد را از پا در می آورد.

بنابراین، در چنین شرایطی که دست و پای متفکر متعهدی این چنین بسته است، آیا می توان درایوش را یک ایده آلیست توصیف کرد؟ آیا می توان او را کسی دانست که غیر ممکن را می خواست و آرزو می کرد؟ اما می دانیم کسانی که غیر ممکن را می خواهند مسبب کشفیات و اختراعات بزرگ اند. او در زمانی به دنبال تحقق ایده هایش در زمینه ی معماری و شهرسازی بود که فرصت طلبی و خود خواهی های تنگ نظرانه به اصطلاح سوار موج بود. هنگامی که او دیواره های تلنبار شده ی چهار باغ را بر می داشت تا از آن جا ساختمان هشت بهشت و باغ دلبازش دیده شود و اصفهان کم کم از آشغال هایی که سوارش شده بودند پاک شده و به حال و هوای اصیلش برگردد هنوز نمی دانست گوی رقابت را ساختمان بلند مرتبه ای به نام " جام جم"؟ و متروی زیر چهار باغ می برد.

از او در اصفهان پرسیده بودند دلیل این که مترو باید حتما از زیر چهارباغ  و نه یک خیابان آن طرفتر رد شود چیست. و خودش پسخ داد برای این که گردشگری که از ایستگاه مقابل مسجد مارد شاه بالا و بیرون می آید ناگهان خودش را در برابر این گوهر زیبای تاریخ بیابد و بگوید آه! و مات شود. اما بعد گویا این تونل دراز از زیر میدان نقش جهان و مسجد شیخ لطف الله و از طرف دیگر هم از کنار سی و سه پل رد شد و شک من را از این که حفر تونل هم فال باشد و هم تماشا و شاید در میان آن همه " زیر خاکی" چیزهایی نیز یافت بشود بیشتر شد. اگر داریوش بود شاید سرش را کمی این طرف و آن طرف تکان می داد و می گفت هووم! یعنی خدا می داند.

یک ضر المثل ایتالیایی است که می گوید " بد فکر کن! تا به واقعیت نزدیکتر باشی". او بد فکر نمی کرد. شاید بتوان گفت  داریوش فکر می کرد بشود با مهربانی خارها را گل کند. و بزرگواری می کرد. حوصله می کرد. توضیح می داد و بازهم توضیح می داد هنگامی که شاید لازم بود طرف را باز هم به قول ایتالیایی ها دفنسراره کرد. یعنی از پنجره بیرون انداخت. به نظر می آید از پنجره بیرون انداختن یک معنا و یک نماد باشد اما هنگامی که کارگران در یوگسلاوی سابق یک مدیر بورکرات را زنده زنده و جدی جدی از پنجره بیرون انداختند معلوم شد ریشه لغت از کجا آب می خورد. من از این کار خیلی خوشم می آمد اما زورم نمی رسید. او که زورش می رسید اما بفکرش هم نمی رسید.

او به جبر تاریخ اعتقاد داشت که بالاخره چیزی که نیاز است و درست است راه گشا ست و راه خود را می یابد. و باید صبر و حوصله داشت. آب هم مانند طبیعت باهوش است. وقتی که جلویش گرفته باشد راهش را کج می کند و از جای دیگر می رود. طبیعت تامش همین طور رفتار می کند. اما داریوش غصه می خورد. تا آن جا که توانست دفتر اصفهان را به امید این که روزنه ای باز شود حفظ کرد و تا به آخر نگه داشت. اما روزگار بر وفق مراد نبود. روزگار سد راه بود و قدرت های سیاسی راه کج را می رفتند. اما داریوش غیر ممکن را می خواست. لابد به جهش اعتقاد داشت. جهش جسارت لازم دارد. جسارت در اندیشه. جسارت در دل. اما کافی نبود. داریوش بزرگ هم چیز غیر ممکنی را خواسته بود. خواست ساخت یک ساختمان دلباز به نام پارسه که یک واحد فضایی اش  تقریبا ده برابر واحد فضایی ساختمان های 550 پیش از میلاد در میان تمدن های دیگر بود یک خواست غیر ممکن بود و چه بسا مهندسانی که گفته بودند چنین چیزی غیر ممکن است. اما آن داریوش، به شکرانه ی کورش بزرگ، قدرتی بس بزرگ فراهم کرده بود که غیر ممکن را ممک ساخت. اما داریوش میرفندسکی صبر نکرد. شاید هنوز چند سال لازم باشد تا غیر ممکن ها ممکن شوند. تقصیر را به گردن داریوش نیندازیم که صبر نکرد. دوران ما دوران بزرگی است و اتفاقات عجیب و غریبی در همه جا و در هر زمینه ای روی میدهد. اما همانقدر هم قربانی می گیرد. ابزاری به نام اتومبیل که خیلی به درد می خورد و راه ها را کوتاه می کند اما بیشتر از یک جنگ تمام عیار پشت سرش قربانی بجا گذاشته است. شاید انشتاین هم از غصه مرده باشد. او مقاله ای در دفاع از سوسیالیسم  در بدترین زمان نخستین تجربه ی آن نگاشته بود اما مجبورشد ببیند دوستانش کشف نظری بزرگ او را بجای این که وسیله ای برای پیشرفت بشریت کنند اختراعی مخرب در دست  جنگ سرمایه داری کرده تا بر سر مردم ژاپن فرو بیندازند و زهر چشم بگیرند. نظریه داشتن و خلاف جهت رفتن قربانی می گیرد. یا می سوزانندش یا خود می سوزد. داریوش، محمد امین میرفندرسکی از درون می سوخت چون تونائی هایش چندان راه به بیرون می یافت. با فتانه نراقی یک کوپل کامل فرهنگی و هنری و مبارز بودند. او را بجای یک آموزگار، بیشتر یک مبارز باید دانست.