30 آبان 89

 

فیلو سوفی ها و هواداران سوفیست های یونان خدایان انسان گونه ی  دنیای کهن حکومت اشرافیت کشاورزی و زمینداری را از المپ به زیر می کشیدند. وضعیت آن گونه خدایان روی زمین یونان آنقدر خراب شده بود که غیب گوی دلفوس که با صدای آپولون حرف می زد دچار زد و بند سیاسی شده بود و راه را برای توتالیتاریسم تجاری باز می کرد و بر ادامه ی حکومت اشرافیت کشاورزی می بست. و هرگاه که لازم می شد   دستش رو می شد و گرفتار عقوبت آن نیز می گردید.

تنها دیوژن نبودکه با چراغ کم سویش به دنبال حقیقت می گشت! سوفیست ها به راه افتاده بودند و به همه جا سرک می کشیدند و صحبت می کردند زیرا به این نتیجه رسیده بودند که خدایان المپ برای مردم بیشتر ضرر داشتند تا منغعت. و زیر پای آن ها را خالی می کردند، یعنی منتظر تصمیم آن ها نمی ماندند. البته هنوز به شدت  دچار خرافات بودند و هر فرمانده و سردار بزرگی، مانند پریکلس یا نیسیوس، یک غیب گو هم در کنار خود داشت. مردم از تجربه حرف می زدند. روشنفکران آن زمان، سوفیست ها و تراژدی و کمدی نویسان همه از تجربه های زندگی صحبت می کردند و تاریخ نویسان نیز، بجز هرودوت، که پس از 1800 بسیار به زیر سئوال رفت، همگی مشخص و ملموس واقعه نگاری می کردند و کاری به حسادتها و خرابکاری های خدایان کشاورزی نداشتند. ارسطو، که مانند هر آتنی دیگر می باسیت جنگجو هم باشد و در جنگ شرکت کند، و به قول  آلسیبیادس که سواره بود، هنگام شکست در جنگ دلوس، می دید چگونه او، یک اوپلیت ، پیاده نظام سنگین 46 ساله، آرام و با حواس جمع عقب نشینی می کرد، عاقبت برای همین مزاحمتی که برای ایدئولوژی حاکم ایجاد کرده بود به مرگ محکوم شد و "جام زهر" را نوشید. جام زهری که صدایش به انقلاب اسلامی ایران هم رسید و نه تنها آیت الله خمینی، که رئیس جمهور احمدی نژاد هم از آن سخن گفت. اما، او گفت کور خوانده اند! این بار میدهیم خودشان نوش جان کنند! این طور نگفت اما منظورش همین بود.

 می دانیم اگرچه ایرانیان و هلنی ها مدت 200 سال کنار هم و در تماس و اختلاط با هم بودند اما نسبت به هم عایق ماندند و امپراتوری بزرگ هخامنشان نتوانست شکل حکومتی خود را به دولت شهرهای مستقل هلنی تحمیل کند. درست همان طور که حکومت بزرگ چین، علیرغم سلطه ی خود بر ژاپن، نتوانست شکل سیستم اقتصاد آسیایی خود را بر آن جزیره تحمیل کند. ترایخ نویسان اروپایی که از تمدن غربی! در آن زمان حرف می زنند دلیل این عایق بودن را توضیح نمی دهند و به نظر می آید به زور وقایعی را که توسیدیدس یا گزنفون یا پترارک و دیگران نوشته اند زمزمه کنند اما نتیجه گیری نکنند. فیلسوف ها تفسیرش کنند و می توان این سئوال را مطرح کرد، که چرا و به چه دلیل وقتی آتنی ها اهالی هم زبان و هم قوم هلنی خود را که از جزیره و سرزمین مجاور بودند، به دلیل این که به عنوان شهر- دولت می خواستند مستقل بمانند شکست می دادند همه را قتل عام می کردند و فقط پس از شکست میلتوس بود که زن و بچه هایشان را به برده گی فروختند، اما هخامنشیان، داریوش اول، پس از شکست شورش یونی ها که باعث ویرانی شهر زیبای سارد شده بودند، آن ها را، که از قومی دیگر و از زبانی دیگر بودند، جابجا کرد و به بین النهرین برد؟ دلیل این تفاوت در رفتار و کردار و اخلاق در چه بود؟ دلیل فلسفی دارد یا فیلسوف ها می توانند آن را تفسیر کنند و دلیلش را بیابند؟

خرافات یونانی باعث شده بود  رفتار خشن طبیعت را با افسانه توضیح دهند و با  اسطوره حل کنند: در دو طرف تنگه ی مسینا میان جزیره ی سیسیل و شبه جزیره ی ایتالیا دو غول تصور کنند، شیلــّا و کاریدّیس، که کشتی ها را غرق می کردند، زیرا آنجا جریان تند آب و هوا کشتی های پارویی بادبانی با مشکل مواجه و یا غرق می کرد اما اولیس از آن جا گذشت. دو طرف تنگه ی جبل الطارق که  هرکول در یکی از خوان هایش توانست از آن عبور کند، دو ستون خود را برپا کرد تا  به   کشتی هایی که می خواستند از دریای مدیترانه بیرون بروند اعلام خطر کند، زیرا  جا نیز جریان تند سطحی  کشتی ها دچار مشکل و یا غرق می کرد و در افسانه ها گفتند اودیسه یا اولیس هم همانجا غرق شد؛ یا سر گردنه ی بلند کورینتوس، که شبه جزیره ی بزرگ پلوپونز را به آتیکی و موطن هلنی ها وصل میکند، جایی که کشتی ها  در زمستان های توفانی مجبور می شدند در گوشه ای پناه بگیرند وگرنه جانشان دست خودشان بود نیز غول بزرگی مسافران را به ته دره پرتاب می کرد تا خوراک لاک پشتی عظیم شوند و فقط تسئوس، قهرمان ملی توانسته بود غول را به دریا بیفکند ، و یا ته دریای اژه که اغلب توفانهای تند در می گرفت و کشتی ها را غرق می کرد نیز لابد افسانه ای بوجود آورده بود و قهرمانی برای آن راه حلی جسته بود.

اگرچه اعتقاد مردم یونان رفته رفته نسبت به این افسانه ها و قهرمانان و خدایان کم  شده بود اما  فقط با رسیدن پارسیان آزاد از این خرافات، و با تجربه ی ساخت، اداره و مدیریت  یک سیستم اپراتوری پهناور،  با راه ها و پل ها و ادارات و بانک ها توانست با توانائی علمی و فنی خود مشکل یونانی ها را به گونه ی واقعی حل کند. دیوژن ایرانی فقط یک فیلسوف نبود. سیستم علمی و فنی بود که با حفر کانال سوئز، حفر کانال خشایارشاه در انتهای شمال شرقی ترین شبه جزیره ی تسالی در انتهای دریای اژه، و حفر کانال بلند و عمیق تنگه ی کورینتو راه ها را کوتاه و مطمئن کرد؛ غول ها را افسانه کرد و اجازه داد  کشتی ها بتوانند در زمستان هم  به راحتی از بندر پیرئوس به بندر کشتی سازی نافپاکتوس بروند، راه عبور و مرور برای حمل غلات از مصر آسان شود و کشتی های ته دریای اژه نیز از خشونت طبیعت امان بیابند. این نیز نتیجه ی فلسفه ی از نوع ایرانی آن زمان بود... اما هنوز دلیل این تفاوت رفتاری پیدا نیست زیرا اختلاف زمان میان این دو رفتار زیاد نیست، و یا مقارن است و یا تجربیات و رفتار یونانی ها موخر نیز باید بوده باشد.

نخستین کوشش برای حفر کانال سوئز به فنیقی ها بر می گردد که تاریخی بس قدیمی تر از یونانیان داشتند. و باز هم همین فنیقی ها بودند که راه بیرون رفتن از میان ستون های هرکول را دریافته بودند. تجربه به آن ها آموخته بود که جریان زیر سطحی آب تنگه ی جبل الطارق به بیرون و به طرف اقیانوس اطلس است و با تورهای سنگینی که به ته آب میرفت کشتی را به بیرون هدایت می کردند. اما فیلو سوفیا از آن یونان است و شاید بتوان گفت دلیل این که فلسفه و فیلسوف ها در یونان به دنیا آمدند به خاطر واکنش در برابر پیچیدگی های اندشه ی کهن بی سرو ته ای بود که مردم یونان، بخصوص با هومر، ساخته و پرداخته  و خود را گرفتار آن نموده بودند. اسطوره هایی که نسبت به اسطوره ها و افسانه های ملل کهن تر میان رودان و فنیقی ها و سرزمین ابلا، یا ایلامیان و آسوریان که همه به رب النوع ها اعتقاد داشتند و سر منشاء پلی تئیسم یونانی بودند، بسیار پیچیده تر و سردرگم تر بودند. تـجربه و علم و فن و جنگ لازم بود تا سوفیست ها بوجود بیایند و و به دنبال واقعیت به راه بیفتند.

کشتاری که خدایان المپ به راه انداخته بودند شاید در اصل به این دلیل بوده که دولت شهرهای کوچک و بسیار کوچک هلنی از امکان تولید اغذیه ی کافی بخصوص غلات کم بهره بودند. غلات و محصولات مورد نیازشان را می بایست بیشتر از جایی دیگر مانند کریمه و مصر و جنوب ایتالیا به دست می آوردند و بر سر راه گشایی و کلنی ها با یکدیگر سر دعوا داشتند. اما نظام برده داری آن ها نیز محصول و اضافه تولید زیادی نسبت به مصرف خود نداشت. شاید علت کشتار و قتل عام اسیران و زخمی های جنگی همین عدم امکان نگهداری آن ها به عنوان برده بوده است. پس از پایان جنگ های داخلی سی ساله ی پلوپونز، به علت این سیستم بسته، از اهالی مرد دولت شهر اسپارت بسیار کم شده بود و در عرض 100 سال ارتش 5000 نفری اوپلیت اسپارت به 700 نفر در جنگ با تبه رسیده بود، جنگی که بر قدرت اسپارت نقطه ی پایان گذاشت.   آتن نیز مجبور شده بود یک ارتش مزدور بوجود بیاورد و نتوانست در برابر یورش مقدونی ها مقاومت کند.

اما امپراتوری هخامنشی دارای ظرفیت های بسیار بیشتری در تدارک انرژی های غذایی و غلات بوده و همین باعث می شد در صدد برافکندن جنگ به عنوان وسیله ای برای امرار معاش و قاپیدن زمین دیگران برای  کشت و برداشت گندم بر بیاید. ایرانیان کهن نوشته ای بر جای نگذاشتند اما مورخان یونانی می نویسند آرتافرنه، ساتراپ سارد، پس از شکست شورش اقوام یونی سواحل غربی و جنوب غربی و جزیره های دریای سیکلادیس، نه تنها آن ها را قتل عام نکرد و انتقام نگرفت بل آن ها را مجبور به عقد قراردادی کرد که دست از مشاجره میان خودشان بردارند و مشکلاتشان را با هم حل و فصل کنند.  از فیلوسوفیست های ایرانی در آن زمان نوشته ای به جا نمانده یا  هنوز به دست نیامده، اما آثارشان و رفتارشان حاکی از فلسفه ی آن ها نسبت به زندگی و اداره و مدیریت آنست.