9 فروردین 90

 

فیلم جالب و دیدنی و بسیار حساس، هم لطیف و هم خشن است که هم خصوصیات اجتماعی نیرومندی دارد و هم خصوصیات فردی خاص و پرتوانی که از دو جایگاه اجتماعی متقابل و متفاوت و متمایز بر می آید. داستان معمولی است و بر روال مشکلات خصوصی خانواده ها قرار گرفته. مشکلاتی که در جامعه ی سرمایه داری و خصوصی امروز تقریبا همه جا وجود دارد و چیز عجیبی نیست.  در جوامعی که نظام بهداشت و درمان و سلامت دولتی است، "خانه سالمندان" شهرداری مجانی عهده دار نگهداری از افراد سالخورده ای هستند که در واقع در انتظار مرگ دست و پایی می زنند و "جامعه" این بار عجیب را از دوش خانواده برداشته و به عهده می گیرد. اما جایی هم که مانند فیلم "خانه ی روی آب"، یا در سیستم های خصوصی مانند ایالات متحده که شدیدا جنبه ی طبقاتی داشته باشد مشکلات رفتاری و تنهایی و عاطفی دیگری بوجود می آید که در فیلم خوب "خانه ی روی آب" دیدیم.

در این فیلم داستان هنگامی بالا می گیرد که ارتباط میان دو خانواده از دو طبقه ی اجتماعی جدا و متمایز بالائی و پایینی بر اساس نیازهای هر دو و خصوصیات خاص هردو شکل می گیرد. این فیلم از همین کارگردان را بیشتر باید شبیه به چهارشنبه سوری دانست تا در باره الی. داستان الی بیشتر بر اساس پیچیدگی های یک دروغ دسته جمعی و اصرار بر آن دانست اما در چهارشنبه سوری دروغ در محیطی جریان دارد که بازهم دو طبقه ی میانی – مرفه شهرنشین با طبقه ی کارگر سنتی - روستایی در تماس قرار میگیرند. تفاوت این دو فیلم اما در اینست که در چارشنبه سوری برخورد در خود طبقه ی  مرفه شهری به وجود می آید و کارگر با سادگی هایش شاهد و یک  محک در برابر پیچیدگی ها و بد اخلاقی ها و انحطاط آنست، اما در "جدائی نادر از سیمین" برخورد از درون طبقاتی به برخورد میان دو طبقه تبدیل می شود و همین جاست که موضوع   پیچیده تر شده و از جنبه و مورد شخصی به قانونی و جزایی کشیده شده و بالاخره هم، به درستی، حسن ختامی ندارد که بیننده راحت و راضی از سینما بیرون آمده و بی خیال به کافی شاپ برود.

"چاشنی" فیلم که آتش به انبار باروت انداخته و منفجرش می کند دروغی است که نادر برآشفته و از عصبانیت از خود بی خود، به کلفت می گوید تا اخراجش کند و جایی برای بحث و گفتگو باقی نگذارد. نادر، که از پدربیمار و علیل که آلزایمری دارد که با هر شوک بدتر می شود به شدت مراقبت می کند، سر کار می رود، دخترش را درس داده و به راهنمایی می برد و از صبح تا شب بیرون از خانه می دود. نادر خود رای، بدون انعطاف و سختگیر است. احتمالا اخلاقش به مادر مرحومش رفته چون که پدرش، در همان بیچارگی نگاه مهربانی دارد و با همان آخرین سوسوی نگاه در زندگی چنگ می اندازد. نمی خواهد سیمین برود و وقتی که رفت آهسته، با آخرین رمق صدایش می کند. سیمین پس از 11 سال تاب و توانش کم شده و از نادر جدا شده یا وانمود می کند می خواهد جدا می شود تا شاید با نادر به توافق و تعادلی  برسد که نمی رسد،می رود و برمی گردد اما از غرور نادر کم نشد و کوتاه نیامد.  اگر او نادر، از طبقه ی نیمه مرفه که آرزو دارد مرفه تر شود و نمی تواند، در برابر کلفتی از طبقه ی زحمتکش، سنتی و  بازاری و نیازمند کار قرار نگرفته بود، تهمت ناگهانی دزدی اتفاق نمی افتاد. شدت عصبانیت نادر به خاطر اتفاقی که برای پدرش افتاده بود او را کور کرده بود، از قالب خشک فکر او بیرون بود و چون و چرا نداشت، اما از طرف دیگر، کسی که در مقابلش قرار داشت زنی از نوع خودش و از طبقه ی خودش نبود وگرنه نمی توانست به این آسانی تهمت دزدی زده و او را بدتر از یک حیوان  به زور و با فریاد از خانه بیرون بیندازد.

زن حامله روی پله می افتد و در بیمارستان سقط جنین می کند و حالا اوست که کتمان می کند. او کار کردن در خانه ی یک مرد را از شوهر بیکارش که در محاصره ی طلبکاران و نزولخوارن قرار گرفته و روانه ی زندان شده پنهان نگه داشته کتمان کرده بود. این هم که یک روز پیش از حادثه با نادر، اتومبیل به او زده و از آن به بعد دلش درد می کرد را به کسی نگفته بود.  نظردکتر زنانی که زن کلفت را معاینه کرده بود نیز معلوم نشد. این یک "رد گم کردن"  فیلمنامه است که در زندگی واقعی هم میشه وجود دارد و باعث می شود دلیل سقط جنین را معلوم نشود و فقط حس مادر است که به نظرش می آمد بچه دیگر تکان نمی خورد و در حد حدس باقی می ماند. وقتی تهمت و هل دادن و اخراج خشونت بار زن و افتادن یا نشستن و بیهوش شدنش روی پله ها پیش آمد هنوز فرصت نکرده بود بداند بچه اش زنده هست یا نه،  و انتقام ناآگاهانه- طبقاتی زن در برابر انتقام و تجاوز فرهنگی - حیثیتی مرد باعث شد نادر مسئول و مقصر سقط جنین معرفی شود. اما کم کم جزئیاتی برملا می شود که مساله را پیچیده تر و مشکلتر می کند. پای بچه ها و خانم معلم و دیگران هم به میان می آید. نادر راست می گوید. او پیش دخترش اعتراف می کند هم از برداشتن پول توسط مادرش مطلع بوده و هم از آبستن بودن زن کارگر،   اما در آن لحظه ی خشم اصلا به خاطر نداشته و کلفت را با خشونت اخراج کرده و کم مانده بود دست او را لای در آهنی له کند. آیا این خشم کور فقط به اخلاق مغرورانه و یک دندگی نادر بستگی داشت یا   ترکیبی از هر دو ، زیرا در برابرش نه یک خانم شیک و جوان با کفش پاشنه بلند، بل یک کلفت قرار داشت و زورنادر، که به همسرش سیمین که از زیر بار این زندگی سخت و این رفتار خشک شوهر شانه خالی کرده نرسیده بود، حالا دق دلی هایش را یکجا برسر زنی در می آورد  که از راه دور و به زحمت، با دختر بچه اش و بچه ی دیگری که در شکم دارد به سر کاری می آید که فقط یک مرد پرستار نیرومند می تواند از پس آن بر بیاید . زن کارگر دربرخورد نخست متوجه می شود کار کار او نیست. وقتی نادر او را دربرابر سانتاژ قرارداد که چرا دیروز نگفتی و "حالا می گویید من چکار کنم؟" زن، اگر از فرهنگ طبقاتی او و یا اگر مرد بود احتمالا می گفت  "مشکل خودتان هست! ما رفتیم!". اما زنی است که مشکلات اجتماعی را روی پوست و گوشتش حس می کند و همدردی انسانی و نیاز فوری اش به درآمد و نجات شوهرش او را درگیر می کند.

باقی رنگ آمیزی تند و پرسروصدای فیلم برخورد میان دو فرهنگ متفاوت طبقاتی – مذهبی- اعتقادی است. حاج آقا بازرس در آن میان دارد له می شود و به نتیجه هم نمی رسد. او می فهمد. زیرک است اما دروغ مصلحتی دختر نادر او را از اقدام منصرف می کند و یا در واقع این کلاف سردر گم راه حلی ندارد که بتوان از او بهترین و عادلانه ترین راه حل را انتظار داشت. از طرفی نادر انتقاد از خود بلد نیست. بسیار خشک و مقرراتی است و این را هنگامی خوب نشان داد که دخترش را مجبور کرد بقیه ی خرده پول را از کارگر پمپ بنزین پس بگیرد و حتی لبخند دخترش هم نتوانست او را کمی نرم کند. از طرف دیگر زن زحمتکش نشان می دهد بر اعتقاداتش مصر بوده و از دروغ و عواقب آن می ترسد و جایی برای عقب نشینی و کوتاه آمدن ندارد. به آخر خط رسیده است. آیا این تفاوت برسر فرهنگ والای نادراست که تهمت دروغ  در برابر قسم جگر خراش زن برایش ارزشی ندارد، یا "تعصب یک زن ساده ی بی فرهنگ" از قشر پایین جامعه که دروغ بلد نیست  بگوید و دروغ را کار شیطان می داند و از عواقبش می ترسد؟ واکنش شوهر زن کارگر نیز بسیار جالب است. او به تفاوت های فرهنگی طبقاتی آگاهی دارد و می داند که قشر بالای جامعه چگونه هر اعتقادی را از اقشار پایین دستی برای خودش مصادره و به نفع خودش تغییر داده  و نفرتی طبقاتی در دل دارد که در این میان منفجر می شود. آن را بیان می کند و فریاد می زند و هنگامی که به جای نادر، زن کارگر در تله ی دروغ، در حقیقت کتمان، گیر می کند و شوهر نه راه پس دارد و نه پیش، زنش را کتک نمی زند. به سر رو روی خودش می کوبد و بیچاره و بدهکار از صحنه بیرون می رود و فیلم با یک سئوال بی پاسخ پایان می گیرد. همه ی بازیگران به بهترین شکل ایفای نقش می کنند. هر جایزه ای که این فیلم و بازیگرانش گرفته باشند حقشان هست.

فیلمنامه و فیلمی است که از واقعیت سرچشمه می گیرد و با حساسیت ها و لطافت ها به زوایای یک روند می پردازد که کم کم بالا می گیرد و پیچیده تر می شود تا عاقبت "اتفاق" بیفتد. می گوئیم اتفاق، حادثه، اما در واقع عناصر و متغیرها از پیش وجود داشته و کافی است به دلیل خالی شدن جای سیمین، شرایط برخورد میان دو قطب پر از بار متضاد و مخالف به وجود بیاید. این، تفاوت با فیلمنامه های از نوع هالیوودی را نشان می دهد که ساختگی اند. صورت مساله را مصنوعی از خود در آورده و بقیه فیلم را روی یک موضوع "من در آوردی" و عمدی سوار می کنند و آن قدر فیلم و روند آن را خوب می پرورانند که بینده را تا آخر محصور می کنند. اما، پس از پایان یک فیلم هالیوودی نه تنها بیننده خسته است بل   چیزی در ذهنش باقی نمی ماند. چیزی یاد نگرفته و برعکس، ذهنیت های ساختگی کم کم جای واقعیت تجربه ی زندگی را می گیرد و بیننده را در یک فرهنگ بی ریشه و ساختگی سردرگم می کند، درست مانند فیلم های میکی ماووس که برعکس واقعیت، گربه خنگ و احمق است و موش با هوش و زرنگ.