1-                  مصرف زیاد آب تصفیه شده به اندازه ی چند رودخانه، افزایش چاه های فاضلاب و شسته شدن ریز ذره های خاک تحتانی به پایین و به جنوب، زمین را پوک کرده و نسبت به ساختار زمین، شهر در جای جای خود فرو می نشیند. پس از پایان ساخت فاضلاب و دفع آن، همراه با خشک شدن برف البرز، لایه های زیر زمینی خشکتر شده و فرو رفتن جای جای شهر تند شود و شکافهایی پدید آید که گاز متصاعد کند. استثمار زیاد عناصر طبیعت در مدتی کوتاه می تواند نتیجه ی ویرانگر خود را به ناگهان با حرکت تند زمین لرزه، مانند زلزله ی اخیر منطقه ی لورکا دراسپانیا، که به علت چاه های عمیق و خشک شدن لایه های آب زیر زمینی بوده عیان کند. زلزله ای ساخت دست انسان. اگر مداحان به ظاهر خوش بین اما لجوج و رومانتیک تهران سرمایه داری، که در وصف زیبایی های جوانی و حال شهر تهران مانند بلبل در قفس جلوی آیینه چهچه می زنند و به به  می گویند به چنین رویدادی بیندیشند شاید کمتر دچار چرب زبانی شده، عاقبت اندیشی کنند و راهی برای عقب نشینی باقی بگذارند.

2-                   بسته شدن ورودی باد غرب با مجموعه ساختمانهای بلند، و سیاست ترافیک مکانیکی شهر که عمدتا  براتومبیل های خصوصی و وسایل حمل و نقل غیر برقی متکی است، باعث شده آلودگی هوا تا بالای شهر رسیده، دره های شمال را پر کرده و برج های لوکس را هم در بر بگیرد. ساکنان برج ها مجبورند از ترافیک قفل شده رد شوند تا سر کسب و کار به مغازه و بازار برسند. ارزش یک اتومبیل لوکس گران قیمت، هنگامی که کنار یک پیکان پشت چراغ قرمز گیر می کند به اندازه ی همان اتومبیل های قفل شده ی دیگر است با این تفاوت که کولر دارد و شهر را داغ می کند.

3-                  با پایان حامل های رایگان آب و گاز و برق و نیروی کار ارزان و افغان، و حذف ارز مرجع برای رده ی دهم و اسباب لوکس مانند حمامهای هیدرو ماساژ و اجزاء آن، خرج استخرهای گرم با تکنولوژی لوکس وارداتی و ارز آزاد به دخلش نمی ارزد و دچار سیر نزولی می شود. در نهایت موضوع اصلی برنامه های سیاست پولی نبوده، بل اجبار در تنظیم برنامه ریزی مصرف منابع انرژی طبیعی، صنعتی و اجتماعی است وقتی که "کفگیر به ته دیگ می خورد". کم شدن آب باران و برف یکی از دلایل آن است. فقط سه چهار نسل پیش، تهران نیازی به تکنولوژی کولرهای گازی پر مصرف ال- جی وارداتی نداشت. ساختمان سازی سریع، باسمه ای، بدون عایق های صوتی حرارتی اما با شیشه های بزرگ، نیاز به کولرهایی را ناگزیر کرد که باعث گرمتر شدن هوای شهر شدند و واردات یک سیستم تکنولوژی خارجی را آغاز کرد که  مهندس برق و تاسیسات داخلی را گروگان گرفت و خود را توجیه نود و باعث شد ماسک خفقان روی تهران گذاشته شود و به طور کلی بر اتلاف تصاعدی انرژی افزوده شد. سه چهار نسل پیش هوای تهران پاک و شبهای تابستان خنک بود زیرا، در کنار متغیّرهای دیگر، تناسب جمعیت میان شهر و روستا 70% به نفع روستا بود، تناسبی که امروز 70% به نفع شهر و بخصوص کلانشهرتهران شده که قرار است به مناسبت یا به بهانه ی مقاوم سازی بافت فرسوده، بازهم بر تراکمش افزوده شود.

4-                    هرچه رودخانه در اطراف بود را از بستر و محیط  و کشاورزی و دامداری دور کرده و "کـــــش رفتند" و به کام تهران فرو بردند، غافل از این که روستائیانی که به آب وابسته بودند نیز به دنبال آن راهی شهر شده حاشیه نشین می شوند، انشعاب می زنند تا از همان آب استفاده کنند اما این بار نه به عنوان تولید کننده ای که از حاصل زحمت خود مصرف می کند، بل مصرف کننده ای که در شهر تولید زحمت می کند. تعداد قنات های خشک تهران زیاد شده و به عقب نشینی و خشک شدن یخچالها مربوط می شود. هیچ چاره ای نیست مگر این که جامعه ی مصرفی افسار گسیخته رام شود، و این کار خلاف جهت و راهی است که تا اینجا پیموده شده است. این راه، کورمال رفتن در تاریکی بوده اما به ته رسیده است. آب را باید کم کم  رفت در دریا یافت و برای جبران کمبود باران، آب شیرین کن هایی ساخت که با انرژی آفتابی و برق هسته ای کار کنند. اصل اینست که جلوی جامعه ی مصرفی گرفته شود که خطی بوده و از تولید به مصرف و از مصرف به زباله، و شهر ری را پر و به شیرآبه و کثافت آغشته کرده گرفته شود. این یک برنامه ی راهبردی دراز مدت در تمام زمینه هاست و می توان با نمونه های کوچک کار را آغاز نمود. حفظ برج ها و کاخهای لوکس پر هزینه شده کم کم مقرون به صرفه نخواهد بود و ممکن است کوچ معکوس به کیش و  قشم و باغهای اطراف آغاز شود، برج ها خالی و متروک شوند و در تاریخ معماری و شهرسازی به  زشتی و بد سلیقگی و کوته بینی ثبت گردند.

5-                  هنوز عواقب جانبی کشیدن مترو در میان رشته قنات های تهران و تغییر جهت و سد راه آن ها شدن معلوم نیست. اما "آب موذی است" و اگر راهش را ببندیم، جای دیگر آن را باز می کند، اما با خشونت. آن چه که معلوم است این که مترو دهان خود را در عمق زیاد، در گسل شمال تهران فرو برده و این گسل بالاخره فعال می شود.

6-                  کارشناسان و شهرسازان نزدیک به سیاستمداران حاکم بر شهر معتقدند کلانشهر تهران کوتاه قد است و جا دارد بلندتر و بر تراکم آن افزوده گردد. به همین دلیل، به بهانه ی مقاوم سازی ساختمان های به اصطلاح بافت فرسوده، یک طبقه به آنها اضافه کنند. "فرسوده"  اصطلاح نامناسبی است زیرا فرسودگی بافت به علت باسمه ای بودن است نه قدمت و تاریخ مصرف آن. آنچه که با آجر بهمنی محکم ساخته شده بود و کلنگ می شکست را کلنگی جا انداختند تا جای آن و جای باغ و باغچه اش بلند مرتبه بسازند. 60% زیر بنا نیز، که می بایست 40% باغچه و خاک برای درخت باقی بگذارد، با دو متر پخی و رامپ و غیره در واقع چیزی از فضای سبز باقی نمی گذارد و شهر بازهم داغتر و اکسیژن آن نایاب میشود. طرح جامع واقعیت مجاری و کاغذ رنگی زیبائی است بر در و دیوار شهرداری. واقعیت واقعی فروش تراکم و تراکم سیّار و درآمدی است که از کانال کمیسیون ماده 5 و "تغییر کاربری" به شهرداری می رسد. لذا با افزایش تراکم "مقاوم سازی" بافت فرسوده، عدم تناسب روی شهر با زیر شهر بیشتر دچار بحران می شود، مانند انسان فربه که فشار بر ارگانهای حیاتی اش آنقدر زیاد می شود که زودتر از تصور دچار کلاپس و سکته می شود.

7-                  اگرچه برجمعیت کلانشهر تهران مدتی است به طور چشمگیر افزوده نمی شود اما کرج، روستایی کوچک وخوش آب و هوا، خود به یک کلان هرج و مرج تبدیل شده که هر روز عقده ی دلش را روی تهران خالی می کند و فرسودگی خود و  تهران را از نظر انرژی اجتماعی، انرژی فسیلی، فرسایش اندام ها و بحران عناصر طبیعی، تندتر می کند. قطارهای شهری مانند هر کلانشهر دنیا مانند تاندانها و رگ و پی کالبدی متحرک کار میکنند و با همدیگر رشد می کنند. وقتی برای ترافیک روی زمین جا نیست اول باید رفت بالا و مونوریل ها را ساخت که هر 3 دقیقه، سر وقت رفت و آمد کرده مانند رانندگان خصوصی شده ی اتوبوسهای سریع السیر و ایستگاه های دور از هم، سر چهار راه پشت چراغ قرمز خمار نشوند، از هم سبقت نگیرند، مسافر قاپ نزنند، تصادف نکنند و آدم زیر نگیرند تا رزق خود را درآورند.

مقاوم سازی بافت فرسوده شبیه به کار شکسته بند است و چاره ی بحران مرگ آور کلانشهر تهران نیست. تجمیع در بافتهایی که اصالت و هوویت داشته و مردمانش بومی اند راه حل مناسبی ست اما راه حل بافت باسمه ای تخریب  آن است. با تخلیه ی بافت فرسوده و جایگزینی آن با فضای سبز و مجهز که شهر فاقد آنست، تهران نفس می کشد، ترافیک کم می شود، از کمیت کاسته بر کیفیت زندگی و اوقات فراغت افزوده می گردد. شهر زنده می شود. قفل باز و انسان فربه و بیمار لاغر و چابک می گردد. هزینه ی مادی این سیاست راهبردی بیشتر از هزینه "مقاوم سازی" آنست، اما شهر نجات می یابد. مشکل این طرح راهبردی هزینه ی اجتماعی و جابجایی مردمی است که توان مالی و اقتصادی آن را ندارند. این مردم را باید مانند شهر، از تله و دامی که گرفتارش شده اند نجات داد و راه آن برنامه ی راهبردی در مقیاس ملی و کشوری برای ایجاد شرایط مهاجرت معکوس و تحقق گام به گام آن است. لازم است دوباره ارتباط میان شهر و روستا؛ صنعت و کشاورزی، صنایع سنگین، سبک و مصرفی و تمام آنچه که می تواند کشاورزی را رونق داده، بر راندمان کار و تولید و درآمد محصولاتش بیفزاید و روستاها را به شهرکهای مجهز و فعال تبدیل کند، به گفتگو گذاشته شود و کاربری های جدید به اجرا گذاشته شود. اما این خود حدیث مفصلی است. "زنگوله را کی به گردن گربه ببندد"؟

پس از زمین لرزه ویران کننده ی بم، بعضی از قنات ها خشک شدند زیرا تغییرات لایه های زیر زمینی راه های قدیمی آب را بست و زمین را دگرگون کرد. دلیل این که کمی پیش از زلزله و پاره شدن ناگهانی تعادل دو صفحه ی تکتونیک زمین آب چشمه ها و قنات ها کدر شده و ماهیان از آب بیرون می پرند نیز همین است که نزدیک به گسل بوده، فشار زیاد دو لایه ای که سرشاخ شده اند تولید گرما و الکتریسیته می کند که، با شکستن تعادل، انرژی بسیار زیادی به علت اصطکاک شدید و سریع جداره ها آزاد می شود.