خون خواهی پاتروکلس هنوز ادامه دارد!
درباره ی جام داریوش و تحریف های موزه باستان شناسی ناپل.
فرخ باور. 3 مهر 1391
از همین چند نکته ی انحراف مدیران موزه ی ملی باستانشناسی ناپل شروع کنیم تا سپس این گفتگو را گسترش بدهیم و اگر شد به یک نتیجه ی تاریخی نزدیک شویم.
· به اسکلتی که پوشیده در زره روی تخت دراز بوده و هفت جام بلند پیرامون، آن را همراهی و آرایش می کردند به عنوان یارو، یا یک فرد اشاره شده و هیچ اشاره ی دیگری به آن بزرگزاده نمی شود. آرامگاه او بزرگ و شامل سه اطاق بزرگ کامل و سالم بوده و جام داریوش 140 سانتیمتر ارتفاع دارد. هر هفت جام نماد توانایی شخصی است که در طول زندگی خواسته داستانی را روایت کند و روی جام های سفالین به تصویر در آورد. جام هایی که به هنگام مرگ او کنارش نهاده شده است. این موضوع اصل داستان است و چه بسا که به منشاء آن سردار توانسته اند از روی شکل کلاه خود و علامات دیگر پی برده اما پنهان نگداشته باشند. این گور را در سال 1851 در کانوزا، استان پولیا در جنوب شرقی کنار دریای آدریاتیک به طور اتفاقی یافتند که پس از سالهایی که یونان و اساطیر و خدایان جنگجوی آن مورد نقد بوده و در سایه رفته بودند، بدون نقد محوریت یافته و تمدن یونان مرکز تمدن اروپا شده بود. پس، چنین گوری با چنان روایتی نمی توانست طور دیگری تفسیر شود مگر همین طور که به ما رسیده است.
· تاریخ ساخت جام داریوش را از 340 تا 320 پیش از میلاد تخمین می زنند اما تصاویر جام ها از وقوع جنگ و تراژدی بزرگی حکایت می کند که تاریخ آن را پس از فروپاشی امپراتوری هخامنشیان ثبت می کند. اگر ساخت و نقاشی جام ها هنگام حضور امپراتوری پارسیان بوده
· جام پاتروکلس چیز جدا از جام داریوش نیست و همان روایت ادامه دارد. تازه، زیر تصویر آن به یونانی نوشته شده مقبره ی پاتروکلس اما ترجمه شده عزاداری پاتروکلس و به این ترتیب یک جابجایی در زمان ایجاد کرده اند که رد گم می کند و بیننده را از حقیقت جام و داستانش دور می کند. آنچه در باره ی این جام نوشته شده است همه مربوط به اسطوره ی هومر و تراژدی جنگ تروآ، کشته شدن پاتروکلس به دست هکتور است که باعث شد آشیل روئین تن به خونخواهی معشوق خود وارد جنگ شده و سرنوشتش را قطعی کرده و تمدن شهر پیشرفته ی تروآ و احتمالا هیتی ها را نابود کند. در واقع در ردیف پایین گور پاتروکلس کالبد هکتور پیداست که توسط ارابه روی زمین کشیده وی شود. اما مطلب اینجاست که کسانی که دستشان از پشت بسته و در انتظار قربانی شدن اند پارسی و مانند همان کسانی هستند که روی جام داریوش نقاشی شده اند. پس این کوزه ادامه داستان کوزه ی داریوش است و گور پاتروکلس آن را تافته ی جدا بافته نمی کند.
· آمریکایی ها نام "شورای جنگ داریوش" را بر جام نهاده اند. مدیران موزه نوشته اند شورای جنگی که داریوش بزرگ در حال تدارک است. و چنین نیست و هیچ اثری دال بر این ادعا به چشم نمی خورد. اما کدام داریوش؟ هیچکدام از پادشاهان هخامنشی به نام داریوش برای تسخیر به سرزمین الادس حمله نکرد و پیاده شدن نیروهای داریوش بزرگ در پهنه ی ماراتن نشان از قصد کشورگشایی و جنگ علیه دولت های یونانی و آتنی نمی دهد. شاید اگر نام داریوش بالای نقش پادشاه نوشته نشده بود مفسران غربی خیال خود را با گفتن شورای جنگی خشایار شاه راحت می کردند. داریوش راحت و استوار نشسته اما دستانش درفش و شمشیر را نمی فشارند. او به نکته ای که یک سردار ایرانی که نیمه تنه اش عریان است گوشزد می کند گوش می دهد. دیگر پارسیان خوش اندام و راحت در حال گفتگو هستند. آن ها اغلب یک دست خود را در شال پوشیده نگه می دارند و در دست دیگر درفش دارند و همگی غیر مسلح اند. روی پایه ی سرداری که به آیین میترائی سلام می کند نوشته پرسائه: پارسیان. سوی درود او پارسی دیگری نشسته است که به همان روش پاسخ می دهد. پیرهای دیگری از امیران نیز نشسته اند که با حرکت دست مشغول گفتگو هستند و هیچ اثر و علامتی که دلیل بر تدارک جنگ باشد وجود ندارد.
· دلیل آن ها شکل ادا فرشته ی جنگ است که گویا آسیا را با انگشت اشاره دعوت می کند به یونان حمله کند. برعکس، نگاه نگران فرشته ی مرگ که رو به آسیا کرده و چشمانش را به سوی یونان چرخانده و با نوک انگشت آن را نشان میدهد به این معناست که به آسیا، که با لباس زیبایش آرام نشسته و تندیس کنارش از ثبات حرف می زند، هشدار می دهد نگهبان آلادس، یونان، لباس رزم بر تن کرده و آماده ی حمله به توست.
· تحریف درگر این که، شخصی که در ردیف پایین مشغول محاسبه ی پول ها و غنیمت هاست به نظر یونانی می آید نه ایرانی. روی آیینه ای که به دست دارد نوشته دراخما. پول یونانی، نه داریک. شکل و شمایل زشت و سر کج لاابالی و شکل ورم کرده اش با دیگر نقش ها تفاوت کیفی و ارزشی دارد. اعداد روی میز تالون و شمش طلا و ارقام بسیار بزرگ است و ایرانی ها به خاک نشسته و دست عجز بلند کرده اند اما در نوشته ی های موزه ی ناپل نوشته شده "گیرنده ی ایرانی مالیات".
· در سرسرای بزرگ موزه دو مجسمه ی بزرگ و سالم به نمایش گذاشته شده و روی پایه آن ها نوشته "بربرهای دستگیر شده" و هیچ اشاره و توضیح دیگری در باره ی محل اکتشاف و علامات دیگر داده نشده است. اما نه اثری از تستگیری آن ها دیده می شود و نه این که واژه ی دوپهلوی بربرها به آن ها خوی وحشیگری بدهد. برعکس، از کلاه و پوشش و مچ شلوار آن ها می توان حدس زد مربوط از تبار ایرانی و از مقامات بالا بوده باشند و بازهم مدیران موزه حقیقت را لاپوشی و پنهان و تغییر داده باشند.
· طرح مطالب دیگر کوزه ها که یا پنهان مانده یا تحریف شده نیاز به شناخت خوب و دقیق اسطوره های یونانی دارد و شاید که بازهم نکته های دیگری را بتوان برملا کرد.
اما داستان را از کل، از آغاز و از گوهر ماجرا آغاز کنیم شاید تا شاید فرض کنیم بزرگ مردی که شایسته چنان گوری بود می توانسته حتی ایرانی یا شخصی نزدیک به پارسیان بوده باشد. ما ایرانی ها شاید که از روی شکست داریوش سوم از اسکندر مقدونی کمی سرسری رد شده باشیم. شاید که احساس شرم و گناه و بی عرضگی کنیم و "تقصیر" را به گردن داریوش بیندازیم و رد شویم. اما در کنار این مطلب، فروپاشی امپراتوی پهناور هخامنشی که از کرانه های سند و پنج آب تا مدیترانه و مصر را اداره و مدیریت می کرد بزرگترین حماسه و تراژدی را بپا کرده و بزرگترین خلاء قدرت را ایجاد نموده که نام فروپاشی مناسب و هرگونه درهم برهمی و هرکی به هرکی و قتل و کشتار و انتقام و شبیه آن را بتوان تصور نمود. اسکندر، کبیر نیست. او به تنهایی و با نیروی کاستش نه می توانست سپاه ایران را شکست دهد نه کمتر از آن، امپراتوری را اداره کند. ساتراپ ها از مدت ها بر سر تاکتیک ها و سیاست ها و مالیات ها با یکدیگر رقابت داشتند. کورش کوچک، که مدتی ساتراپ سارد بود و با تیسافرنه در مورد سیاست در جنگ پلوپونز اختلاف داشت، عاقبت با ارتش مزدور، از جمله سیزده هزار نفر جنگجوی آتنی خسونوفون، به ساتراپی دیگر حمله می کند که برادرش بوده و پس از مرگ پدر پادشاه شده است. و در جنگ در سوریه ی کنونی کشته می شود. شهرهایی که دروازه ها را بر روی اسکندر باز کرده و شهر های دیگری که تا ویرانی کامل در براش مقاومت کرده نشان از تفرقه میان ساتراپ ها می دهد. به گروگان گرفته شدن شهبانو و دختر داریوش نشان از غافلگیری دارد و این، بجز علامت خیانت، مفهموم مهم دیگری نمی تواند داشته باشد. پس دلیل مهم شکست امپراتوری تفرقه و خیانت بعضی از ساتراپ هاست که احتمالا به اسکندر گوشزد کرده و راه نشان داده اند که اکنون هنگام حمله است. هنگامی که امپراتور در مصر بود و فروپاشی به سرعت اتفاق افتاد و زمین لرزه و گرد و خاک ترسناک و مهیبی را به وجود آورده باشد. کشتار اسکندر را در نابودی بعضی از شهرهای ساحلی فنیقی می شناسیم. او پیش از حمله به امپراتور بزرگ، به دولت- شهر تبه حمله کرد و آن را که یکی از نیرومندترین دولتها در جنگ های پلوپونز بود با خاک یکسان نمود. آن ها، آتنی ها عادت داشتند پس از شکست دادن یکی از شهر دولت های یونانی، اگرچه هم صحبت و هم زبان و هم آیین بودن، بجز زن ها و بچه ها که به بردگی گرفته و فروخته می شدند، قتل عام می کردند. اسکندر قصد گوشمالی آتن را داشت که پس از شکست از اسپارت و پایان جنگ 40 ساله به خاک نشسته بود اما عوامفریبان آتنی او را متقاعد کرده بودن به امپراتوری بزرگ حمله کند. این چیزیست که تارخ نویسان اورپایی می گویند و البته کافی نیست و راهنمایی و ترغیبی که ساتراپ های خیانت کار کرده اند از سخنرانی های تهییجی عوام فریبان آتن می بایست موثرتر بوده باشد.
این هفت جام پس از چنین تراژدی بزرگ و فروپاشی ناگهانی و شاید دور از انتظار بزرگترین سازمان منطقه ای جهان آن روز احتمالا سفارش داده شده و نقاشی و پخته شده باشد. نمی تواند تنها اثر یک هنرمند آزاد باشد که برای خود چنین روایت طولانی را خلق کرده باشد. هیچ کدام از نقش های جام ها بی دلیل و دکوراتیف و تزیینی نیست و هرکدام از آن ها ایما و اشاره به موضوع و مطلبی دارد. این که چرا داستانی واقعی و یک تراژدی داغ را هم مستقیم و هم به شکل اسوره های یونان کهن و اشعار هومر بازگو کرده شاید نشان از واقعیت یک اجبار باشد که روایتی مصور، مستقیم تر از این که یونانی ها و مقدونی های خرافاتی چه کشتار وحشتناکی را بازهم به خونخواهی پاتروکلس به پا کرده بودند ممکن نبوده است. اما لباس ها و کلاه ها و سلاح ها و رفتار ها و قیافه ها همگی نشان از کشتار سنگدلانه ی بزرگان ایرانی و پارسی به دست افسران مقدونی دارد. مدرکی از شکایت و افشای تاریخی است که یکی از بزرگان محل، یا پناهنده ای بزرگ به چنین شکلی هنری و ماندنی بوجود آورده است که پس از مرگش نه تنها نابود نشده که در کنارش برای همیشه دفن شده است.
نقاش ایتالیا یونانی آگاهی زیادی که واقعیات و اسطوره ها داشته که شاید نشان از یک دانش دسته جمعی باشد زیرا در یکی از صحنه ها و پشت سر سرباز یا افسری با لباس ایرانی همان حیوان اسطوره ای اتروسک ها قرار دارد که شیری غران با دمی از مار است که حمله از پشت را دفع کند، و سر یک بز در کمرش. مجسمه ی بنزی این حیوان در موزه ی ملی باستان شناسی فلورانس سالم در نمایش است اما این بار مار به گردن بز حمله برده و آن را پاره کرده و شیر کمرش تا شده و گریان فریاد می زند که شاید نشان از شکست های پی در پی دوازده شهر بزرگ اتروسک بوده باشد. به هر حال، هنرمند نقاشی و تمام کسانی که در آن بارگاه و در خدمت آن حکمران بزرگ بودند در ارتباط با اتروسک ها و عقاید و هنرشان بودند. فراموش نکنیم یک سال پس از شکست خشایارشاه در جنگ دریایی سالامین، یونانی ها علیه اتروسک ها حمله کرده و در جنگ دریایی کوما نزدیک ناپل، آن ها را شکست داده و راه بازرگانی اتروسک ها به مدیترانه را برای همیشه بستند و همین آغاز بحران حکومت های اتروسک و شروع پایان کار آن ها بود. اتروسک هایی که همزبان و همسایه ی سابق فنیقی ها بودند که نیروی دریایی امپیراتوری و یکی از سازندگان پارسه تخت جمشید بودند. پس او داریوش سوم، پادشاه هخامنشی است که آرام اما نگران به خبرها و گفتگوها گوش فرا داده است.