آمدن خاتمی؛
آمدن خاتمی؛
ایران دچار یک پروسه ی انقلابی بوده و هست. اما در میان رهبران آن همه انقلابی نبودند. خیلی ها به دنبال سیل کشیده شده و اصلاح طلب بودند. به نفع کی؟ به نفع چی؟ بماند! اما انقلابی بودن یا اصلاح طلب بودن سلیقه ای نیست. وقتی نظام تاریخی و تنومند اجتماعی و اقتصادی رشد می کرد می شد آنرا اصلاح هم کرد و اصلاح هم شد و مودب و تر و تمیز، و این واقعیت در اروپای قرون گذشته اتفاق افتاد. اما آن هم تا زمان پیشرفت انقلاب صنعتی که زندگی خیلی ها را تار و مار کرد و در عوض مال دیگران را خیلی خوب نمود. مارکس توضیح می دهد بازیگر نیرومند دیگری به صحنه آمده که برای نجات خودش مجبور است سرمایه داری و مالکیت خصوصی را نشانه برود و همراه با خودش، تمام بشریت را آزاد می کند.
جنگ و انقلاب، انقلاب و جنگ، همیشه با هم، وابسته به هم، مثل زن و شوهر، از آن زمان تا به امروز روی داده و ادامه دارد و تا وقتی که این نظام فراگیر نکبت نابود نشده باز هم ادامه می بیابد، چه بخواهی چه نخواهی. آش کشک خالته! به هر قیمت باید آن را نوش جان کرد. و می دانیم به چه سلاحی مجهز اند! نمونه ی آن را قبلا خدمت بشریت عرضه کرده بودند و تا اینجا هم از آن مفتخرند. چاشنی دومین جنگشان بود!
در ایران اقتصادا عقب مانده اگر جائی برای رفرم بود همان شاه و سلطنت و اربابان آمریکایی اش کرده بود، و اگر انقلابی با آن پتانسیل و توان اجتماعی روی داد که خاورمیانه را لرزاند، دلیلش همین بود که انقلاب و تحولات بنیادین تنها راه برون رفت از عقب ماندگی است. سیل که به راه بیفتد آشغال هم با خودش می آورد. سیل را نمی توان گفت نیا. اما آشغالش را می توان زدود و تا وقتی آب گل آلود است این کار، سخت است. منتظر این هم نمی توان ماند، مانند پلخانوف، تا آب زلال شود و گوش یک کثافت را بگیری بکشی بیرون و بگی ای پدر سوخته، تو اینجا چی می کنی؟
. پس از تصفیه ی رهبری و جنگ هشت ساله، مدیریت دولت خواست این کودک گنده را رفرمیست تربیت کند. زیاد سئوال نکند و بگذارد بابا کارش را بکند. نتیجه جلوی چشم همه هست. رشد مافیای دولتی، رفیق قافله و شریک دزد. و باز گشت دزدان فراری. . اتفاقا مثال بی بدلیل اتحاد جماهیر شوروی زیاد هم بی ربط نیست. در آن جا هم از غصب قدرت و از قشر بورکراتیک و از بورکراسی صاحب امتیاز سخن رفت تا فروپاشید.
رفرمیسم پیراهن تنگی بود که مردم را دیوانه کرد. شکافی به نام شکاف طبقاتی پیش آمد اما باز هم مانند انقلاب روس، این شکاف میان بورژواها و اشرافیت با زحمتکشان و کارگران نبود. میان همان کسانی بود که در انقلاب به میل یا به زور شرکت کرده بودند اما یکی هنوز روی توالت زمینی می نشست، دیگری روی توالت فرنگی، اما پای مبارکش را روی آن می گذاشت. سرعت تغییر و انباشت سرمایه به قدری زیاد بود که کسی که روی میز غذا می خورد استفاده از قاشق چنگال طلا و نقره را هنوز نیاموخته بود. هوییت قبلی را رها، هوویت بعدی را پیدا نکرده بود. بخور وببری بود. اسمش را بیخود گذاشتند اصلاح طلبی.این هم عاریتی بود. و آن را با لبخند تصنعی و ابروهای بالا رفته ی مظلومانه ی خاتمی روتوش کردند. نشد. به زباله دان تاریخ هلش دادند. خودشان نمی خواستند آنجا بروند اما چاره ای نبود.
این از بخش سیاسی. اما این شکاف اقتصادی هم بود. و بخصوص اقتصادی بود. مگر این که انگلس به اشتباه گفته باشد سیاست همان اقتصاد فشرده است. در این سه چهار سال، بخش سیاسی به اصطلاح اصلاح طلب نتوانست و نمی توانست مدیران و رهبران سیاسی و نظری تازه ای را به میدان بیاورد. رفت سراغ زباله دان. البته اکولوژیست ها هم که مخالف جامعه ی مصرفی هستند و به دنبال ریسایکل و باز؟؟؟ مواد دور ریخته، با اینکار موافق اند اما آنها بیشتر از این زباله ها برای سوخت و گرمایش و کود و این قبیل چیزها، از طریق تجزیه استفاده می کنند. نه اینکه زباله را همانطور که به دور ریخته شده دوباره سر میز غذا بیاورند.
به هرحال. موضع سیاسی و انتخاباتی از حالا تا انتخابات رنگ و بوی طبقاتی دارد. زور زدن که به آن رنگ و بوی دمکراتیک بدهند اتلاف انرژی است. از این ژست ها نیاورند. موضع، موضعی طبقاتی است. که اگر طبقه سرمایه داری ما شسته رفته و با ادب بود و درست روی مستراح می نشست باز هم شاید می شد اینها را توجیه کرد که ساده دل های بیچاره کلاه سرشان رفته و گول ظاهر مودب را خورده اند. اما حالا این روشنفکر مآب های عاریه ای را که در محافل در بسته برای هم افه میآیند را چطور می شود توجیه کرد؟ حزب توده را می شود فهمید. آن ها حالا حالا ها هاهاها در زمین راه رشد سرمایه داری کار می کنند و به دنبال اصلاح آنند. با هر کسی هم همراه می شوند . برایشان واقعیت فرقی نمی کند. آنها می خواهند ریاضت یاد بگیرند. مرتاض شوند. مرتاض را می بینند که اه! راحت روی هزارتا میخ خوابیده است و خود شان، مث یک مقلد خوب، نشستن را روی یک میخ شروع می کنند.