حقانیت هنر. 3
میکل آنژ صحبت پولیسیانو را ادامه می داد و میگفت "من مجسمه ام را در درون سنگ می بینم و فقط زیادی هایش را بر می دارم". اما مگر برنینی در قرن بعد همین کار را نمی کرد؟ پس تفاوت میان نبوغ میکل آنژ، پیکرتراش یاغی و انقلابی با برنینی، چاپلوس، حسود و تنگ نظر چه بود؟ این هر دو در هنر مجسمه سازی بی نظیر و کم نظیرند اما این کجا و آن کجا!
تجسمی که میکل
آنژ از طرح معماری واتیکان داشت و تا لحظات آخر عمر نود و چند ساله اش به
شدت از آن دفاع کرد را برنینی، پس از مرگ او، تا جائی که توانست دگرگون
کرد و از ریخت انداخت. پروژه میکل آنژ، بر اساس کار برامانت، گرچه بسیار
بزرگ بود اما طبیعتی آرام و دلباز و موقر داشت و یک ایوان ورودی بزرگ به
کار برامانت اضافه کرده بود.
برنینی با بستن ایوان و نماسازی و دو
برج بزرگ ناقوس، صدمه ی جبران ناپذیری به آن زد. خوشبختانه دو برج ناقوس،
از همان اول پی ریزی دچار ترک خوردگی شد و ساخته نشدند. اما بجای آن ها،
دو بازوی نیمه گرد از ستون های بی مصرف بزرگ، کولونادها را ساخت تا باز هم
بر قدرت واتیکان تظاهر کند. قدرتی که هم در زمین و هم در آسمان به شدت
دچار بحران و بدهکار شده بود و میرفت تا بلافاصله، در دوره پاپ بعدی، لئون
دهم، دچار شورش کلیسای آلمان و تجزیه ی پروتستان ها بشود
معماری
متمرکز برامانته و میکل آنژ یک مجسمه ای تو خالی و بزرگ است تا مردم در
آن جمع شوند و عبادت کنند. شکل آن مانند پانتئون بود و حجم دربرگیرنده ی
بزرگی داشت. گنبد آن نیز قرار بود نیم کره باشد اما پس از میکل آنژ، آنرا
7 متر بلندتر کردند تا از نیروهای جانبی اش کاسته شود. برنینی سقف برنزی
رومی ورودی پانتئون را ذوب کرد و از آن چهارتا ستون مارپیچ سنگین برنزی
بسازد و با چیزی بنام بالداکینو، زیر فضای گنبد بزرگ واتیکان را پر کند و
فضا را از بین ببرد. و در ضمت دو برج بزرگ ناقوس برای پانتئون ساخت و آن
را غسل تعمیم داد. این دو برج اواخر 1800 توسط
بورژوازی پیروزمند تخریب شد.
این مورد را همین جا رها نکینم! معنای کار برنینی در اینست که، اگر هنر او
را مجرد و جدا از بستر تاریخی اش در نظر بیاوریم حتما هنر برجسته ای خواهد
بود، همانطور که در کتابهای تاریخ هنر می بینیم. اما در آن روند تاریخ،
هنر او به ضد هنر تبدیل میشود. هنگامی که به میکل آنژ 90 ساله خبر رسید
مدیر کارگاهش دارد در ساخت واتیکان دخل و تصرف میکند، شبانه پیش پاپ دوید
و از هیجان فریادهای نامفهومی می زد. پاپ او را دعوت کرد بنشیند و آرام
بگیرد تا بفهمد چه میگوید. و مدیر کارگاه بلافاصله اخراج و خود پیرمرد جای
او را گرفت. پس تصور کنید در برابر دخل و تصرف برنینی
چه بلائی بر سر
او می آورد! در آن صورت، جایگاه برنینی، مجسمه ساز توانایی که کسی جرات
انتقاد بر او را ندارد، در کجا بود؟ یک مثال دیگر از جاهلیت و عقب ماندگی
انسانی و سیاسی برنینی، مجسمه ی داوود اوست. آن را در برابر داوود میکل
آنژ میگذاریم و معنای آن را قضاوت می کنیم تا به ذات هنر پی ببریم و اهل و
نا اهل را از هم تشخیص دهیم :
در ادبیات دوران رنسانس، داوود
نماد پیروزی هوش بر زور است، یعنی نماد پیروزی دوران بورژوائی بر
فئودالیسم اشرافیت قرون وسطی و دوران سیاه است. امروز، بنابر تفسیر یک
روزنامه نگار اسرائیلی، داوود جابجا شده و مبارزه ی مردم غزه در برابر
ماشین وحشتناک دولت اسرائیل به شکل داوود مجسم شده است. بنابر روایت
تورات، داوود چوپان 14 ساله ایست که بالاخره در برابر گولیات، سردار غول
پیکر و مخوف، ویرانگر و شکست ناپذیر قوم فلسطین می ایستد و او را از پا در
می آورد.
داوود میکل آنژ، بر خلاف داوود پیکرتراشان قبل از او مانند
دوناتلــّو یا ورّوکـّیو، انقلابی است. تمام داوود های قبلی کار را با
گولیات یکسره کرده، سر او را بریده و جلوی پا انداخته و رویداد پایان
یافته، آب از آسیاب افتاده و از آن همه هیجان هیچ دلهره و احساسی بجا
نمانده. مجسمه سازان یک پسر خوش لباس را با لبخندی زیرکانه (وروکیّو)، یا
یک شازده پسر متفرعن در لباسی فاخر که به همه چیز می ماند بجز یک چوپان ،
یا یک پسری که بیشتر به دختر می ماند با کلاهی اشرافی که زور بلند کردن
شمشیرش را هم ندارد (دوناتلــّـو) متصور کرده اند. مجسمه ی دوناتللو در
ایتالیا نماد یکی از بزرگترین جایزه های هنری است و وای بر کسی که آن را
در محافل ملی گرای آنها ریشخند کند. در نخستین طرح گلی میکل آنژ نیز (موزه
ی لوور- پاریس) داوود پس از رویداد تصور شده اما هنگامی که میکل آنژ بیست
ساله کار خود را روی سنگ بزرگ مرمرین آغاز می کند، ایده ی دیگری دارد. او
داوود چوپان را پیش از رویداد تصور می کند که هنوز دست به کار نشده،
اتفاقی نیفتاده اما در شرف انجام است. لحظه ایست که باید لرزه بر اندام
هر کسی بیندازد. زمین زیر گامهای سنگین و قاطع گولیات که نعره کشان نزدیک
می شود می لرزد. اما اندام چوپان جوان آرام است. بزرگی
این رویداد را
نه در اندام او، بل در چشمان او و دقت و سنجشی که برای زمان پرتاب سنگ
فلاخن در چهره و پیشانی و نگاه داوود نقش بسته است می بینیم. نگاه او
غضبناک نیست. کشتن گولیات برای او از کینه و عصبیت و دشمنی نیست. او می
خواهد راه را برای پیشرفت باز کند و می داند در این کار حق با اوست و او
میتواند با هوش خود این کار را انجام دهد. اما هنوز باید منتظر بماند. او
در برابر سر بریده ای ژست نگرفته و با تمام وجودش منتظر لحظه ی درست ضربه
است که پیروزی را در آن گلوگاه تاریخ بوجود آورد. میکل آنژ این همه و
بیشتر از آین را می داند، پس چنین می سازد..
اما در زمان برنینی
چه نیازی به ساختن یک داوود دیگر بود حالا که تاریخ با فراز و نشیبش،
تقویمش را ورق زده و از رنسانس فقط یادی بجا مانده. انگیزه ی خود پرستانه
ی او فقط صدمه به نابغه است. او باید داوودی بسازد که رو دست میکل آنژ
بزند و کار او را تکمیل کند. او نمی تواند به عقب برگردد و مانند استادان
دو قرن پیش آن را بیان کند و داوودی می سازد که در حال پرتاب سنگ است. در
چهره او فقط نفرت و خشم دیده می شود و اصل داستان را فراموش کرده یا هیچ
وقت نفهمیده است. در این کار معروف او فن بر هنر چیره است و هنر، که راه
گشای اندیشه ی والای انسان بود در آن جائی
ندارد. دلیل اهمیتی که
کسانی مانند برنینی در دربار واتیکان، یا جورجو وازاری در فلورانس پیدا
می کنند، انحطاط قدرت سیاسی و در نتیجه انحطاط هنری ایتالیاست و آن ها
فقط نمونه ها ی بارز آنند.
هنگامی که شهردار فلورانس به
لئوناردو دا- وینچی پنجاه و چند ساله و به میکل آنجلو بوناروتـّی بیست و
چند ساله، پیشنهاد می کند دو نقاشی بزرگ از فتوحات جمهوری فلورانس روی دو
دیوار روبروی هم در سالن بزرگ شورای 500 نفره ی شهر بکشند، میکل آنژ این
کار را، در برابر استاد معروف و بزرگی که مونا لیزا را نقاشی کرده و در
دربار ایتالیا و فرانسه گرانمایه بود، با اکراه پذیرفت. اما او حتی در
زمین رقیب نیز می بایست پیروز بشود. در نقاشی این دو غول رنسانس تفاوت
عمده ای وجود دارد.
لئوناردو صحنه ی جنگ پیروزمندانه ی فلورانس
در فلان جا را کشید که یک کپی آن بجای مانده و همه چیز بسیار پر از تحرک و
خشونت جنگ است. گویا جورجو وازاری که پس از مرگ جمهوری، همه کاره ی دوک
بزرگ تسکان شده بود، این اثر را از بین برده تا نقاشی های خودش را در سالن
بجا بگذارد. اما میکل آنژ، که او هم صحنه ی فلان جنگ پیروزمندانه ی
جمهوری را می کشد، آن را هنگام توقف و استراحت در بین نبرد به تصویر در می
آورد که سربازان زره و پیرهن از تن بیرون آورده، در رودخانه آب تنی کنند.
این کار او نیز مانند کارها دیگرش جنجال به راه انداخته بود زیرا حال و
هوائی ضد جنگ
داشت. هنر او باز هم در خدمت انسان قرار می گرفت و در دعوای میان بازرگانان بزرگ و دولتهای آنها سهیم نمی شد.
امروز روز او طرف مردم غزه را می گرفت اما لئوناردو شاید طرف کسی که به او
پول خوبی بدهد. لئوناردو، نابغه ی بزرگ، سال ها در خدمت لودویکو ایل نرو،
Ludovico Il Nero حاکم مستبد میلان و جنگهای او بود، اما میکل آنژ، هنگام
محاصره ی شهر فلورانس از طرف نیروهای ائتلافی واتیکان، امپریالیسم
اسپانیا، غارتگر تمدن آزتک ها و مایاها، و آلمان، مدیریت طراحی دفاع از
شهر و خود رنسانس را پذیرفت.
فلورانس شکست خورد و جمهوری آن نابود شد
و رنسانس و آکادمی افلاطونی آن نیز از بین رفت و پس از آن دوره واکنشی در
اروپا آغاز شد و دوباره تفتیش عقاید و سوزاندن دانشمندان از سر گرفته شد.
در این کار، پروتستان ها روی کاتولیک ها را سفید کردند. اگر این ها
دانشمندان را روی آتش می سوزاندند، کالوین، رهبر پروتستان ها، سروتو
Serveto را که در حال کشف مویرگ ها بود دو ساعت و نیم با مالیدن پیه،
کنار آتش سرخ کرد (انگلس: نقش خشونت در تاریخ).