حقانیت هنر. 7

حقانیت هنر. 7


برای درک باید قیاس کرد. در معماری کلیساهای مسیحی، گنبد های بسیار بزرگی وجود دارند که در معماری اسلامی زیاد روی آن پافشاری نشده. چقدر یک گنبد اقتباس از آسمان باشد یا نیاز به یک فضای بزرگ بدون ستون و سقفی بدون چوب، جای بحث دارد. در بطن امپرتوری قدرتمند روم، در کنار بازیلیکاهای بزرگی با سقفی از چوب، که از هلنی های پس از اسکندر به ارث برده بودند پانتئون، مقر خدایان روم ، در سالهای   5 میلادی به بعد ساخته شد.  گنبدی کاملا نیم کروی و یکپارچه ی بتنی با قطر دهانه   43 متر روی یک بدنه ی استوانه ای بسیار قطور. در سالهای 530 میلادی همین تجربه در کنستانتین پولیس، پایتخت امپراتوری روم شرقی، همین گنبد به   قطر  متر41 باز هم ساخته می شود اما با خیز بیشتر و وزن کمتر که روی چهار پایه ی بزرگ و دو نیم گنبد کوچکتر جانبی تکیه می کند. در سالهای 1400 باز هم این گنبد در فلورانس و تقریبا 100 سال بعد در رم و کلیسای جدید واتیکان همین تجربه تکرار می شود. اما قطر مسجد شیخ لطف الله فقط 12 متر است. مسجد شاه  روی محور 23 و گنبد سلطانیه 25 متر است.

اما احساس و زیبایی گنبد مسجد شاه یا شیخ لطف الله در بزرگی یا عظمت  آن نیست، همانگونه که گنبد سبک مسجد قدس و صخره یا کوردوبا در بزرگی آن نیست. احساس آرامش و ارتباط با آسمان و طبیعت و جهان با صحن بزرگ چهارسو و همچنین پوسته ی کاشیکاری رنگارنگ و آبی لاجوردی و فیروزه ای و اخرائی و زرد مانند آسمان و آفتاب بوجود می آید. رنگهای درونی و بیرونی این مسجد ها، با شعر فارسی، مینیاتور و نقش قالی و باغسازی و مهندسی آب و موسیقی لطیف در هم آمیخته اند و با زبان فارسی یک فرهنگ ریشه دار تاریخی را تشکیل می دهند. این آثار معماری حالت مجسمه ای دارد که تو خالی است و تراش خورده، صیقل شده و با پوششی از کاشی رنگین کامل شده است. تناسب ها زیبا هستند. و تناسب های مناسب و طبیعی را ارتعاش صدا در گنبد مسجد شاه و در صحن ورودی آلیقاپو تعریف می کند.

اشاره به نقش هنر در تاریخ را یکجایی باید قطع کنیم. به هر دلیلی که فکر کنید، آنجا، همین جاست! اما بگذارید آخرین چیزهای چنته را هم خالی کنم. شاید برای مطالعات آینده راه گشا باشد: در پس هنر و معماری ایده هست. در پس ایده ی تاریخی، اسطوره است. اسطوره در دوره ای از تاریخ به شکل تراژدی ظاهر و نگاشته شده. اسطوره و قهرمان های شکست خورده و نابود شده اش خود نتیجه و ته نشین هزاران سال زندگی و تجربه و فکر و رشد فن و فکر و سازماندهی اجتماعی تمدن هاست. تمام نقاشی های روی ظروف یونانی از روی اسطوره های   هومر اقتباس شده. نقاشی های دیواری گورهای اتروسک ها و شاهکارهای حکاکی آن روی آیینه های گرد، از اسطوره ها و داستانها و تجربه های زندگی شان اقتباس شده. اما داستان های اتروسک ها تراژدی نیستند. مردی با نی لبک دوتایی در حال راه رفتن با گامهایی بلند در حالی که لبخند می زند. زنی رقصان به دنبال او که به عقب نگاه می کند. لباس هایی پرچین و شکن مانند سربازان و زنان هخامنشی. (مهرها). نوشته اند مردان اتروسک آنقدر دلفریب نی لبک میزدند که حیوانات پیش آنها می آمدند و نیازی به شکار کردنشان نداشتند. تجربه ای است از زندگی شاد اتروسک ها. و این ها نقاشی های مزار آنهاست. آن ها بجای ماتم، در پس مرگ شادی را به دنبال مرده می فرستادند. اندیشه ی مصری و بازتابش را در نقاشی های دیواری گور بزرگانشان می بینیم که دکور نبوده و دارای پیامی برای آیندگانند. خر هارپ نواز یعنی چه؟ که هارپ از مشکلترین ابزار موسیقی است و خر انگشت ندارد. شاید نوای هارپ بقدری زیباست که غیر ممکن را ممکن می کند؟ آیا چنین پیامی داشته؟.

 اندیشه ی ایرانی و بازتابش در حماسه ی فردوسی و تاثیر شاهنامه و اسطوره ها در مینیاتور ایرانی.

 

می گویند حکومت پاترنالیستی و پدرانه ی دویست ساله ی  پارسیان تاثیری  بر تمدن اقوام یونانی در آسیای صغیر و جزایر یونانی و فنیقی  نداشته است. از اندیشه ی فلسفی پارسیان چیز زیادی نمی دانیم اما تجربه ی مدیریت هخامنشیان و حکومت متمرکز و تنظیم ساتراپی آنها را کم و بیش می شناسیم. اسکندر مقدونی همین الگو را بر می گیرد، و پس از آن رومی ها. مهمتر اما این است که آیین میترا به آن وسعت در میان هلنی ها و سپس در امپراتوری روم اشاعه می یابد. چرا بعضی تجربه ها مضمحل می شوند و بعضی ایده ها مسری اند و برای قرن ها و هزاران سال اشاعه پیدا می کنند؟ ایده ی میترا سپس به اشکال دیگر در مسیحیت نیز ادامه یافت. ایده ی مانی و مزدک در جنبش بابک و شورش های دیگر بر علیه ظلم خلفا ادامه یافت. آیین محمد فراگیر می شود. و آنگاه که به ماهیت و اندیشه ی این پدیده های فراگیر تاریخی می نگریم یک چیز مشترک و تقریبا مشابهی را در آنها می یابیم: ایده ی عدالت و مساوات و خوشبختی انسان. این اندیشه به شکل فلسفه، عرفان، اشراق، دین، آیین، به نوبه ی خود در تمام هنر ها بازتاب م ییابد و متجلی می شود. میترا، الهه ی خورشید یکبار روی زمین می آید و به شکرانه آفتاب، گاو را قربانی می کند. میترایی ها همه برابر، از سرور و کارگر، در لباس سفید دور هم می نشستند و شور می کردند. گویا امپراتورانی مانند دیوکلتسیانو نیز به این آیین گرویده بودند.  مسیح ایده ی برادری و مساوات را علیه ظلم حکومتی و طبقات اجتماعی اشاعه داد. شورش مزدک علیه ظلم و برای مساوات بود و فراگیر شد. گویا پدر نوشین روان نیز از این مسلک بود اما پسرش آنها را به چوب کشید.

 

 آیین محمد عدالت طلبانه بود، برای آن زمان سرمایه داری نبود. بلال را آزاد کرد و در میان فساد و ظلم دیگران به حی علی الفلاح، حی علی الصلاح وحی علی الخیرالعمل فرا می خواند و ربا را حرام میداند. شعار انقلاب بزرگ فرانسه برابری، برادری و آزادی است و اروپا را در می نوردد. برنامه ی انقلاب روس برابری میان ملل و مردم است و دنیا را تکان می دهد. اما امروز بیشتر از همیشه، شورش تمام جهان را می لرزاند و مردم آگاه شده خروش برآورده اند و سرخ پوستان هم سرنوشت خود را در دست می گیرند، و جنبش ها خود را به شکل موسیقی انقلابی، مستقیم ترین شکل هنر، تئاتر، سینما، شعر، ادبیات و هنر های تجسمی، به اشکال گوناگون نشان می دهند.

 

 اما این هنرها و این ایده ها هنوز آنجایی که بیشتر پول در گردش است بیشتر دچار فساد می شود. انسان هنوز نمی تواند پول را از گردونه حذف کند. اما ربا را که می تواند! اتومبیل شخصی را که تمام شهرهای دنیا را حتی در بزرگراه های دو و چند طبقه هم پر کرده و دیگر به درد نمی خورد و باعث درد شده را که می تواند! تا این ها ما را نخورده اند ما باید آن ها را جایگزین کنیم. وگرنه هنر ما بازتابی از کوکاکولا و تبلیغات صنایع نظامی به اشکال دیگر، و ماشین ها، به هر شکلی که باشد، باقی خواهد ماند.

 

معماری اسلامی – از سوویلیا به اصفهان. 6

معماری اسلامی – از سوویلیا به اصفهان. 6

 

معماری اسلامی چگونه شکل می گیرد؟ ملقمه ای از معماری تمدن های همجوار و کشورهای تحت سلطه است که در هر کشوری بنابر شرایط خاص خود مانند یک پازل رفته رفته شکل می گیرد؟ آیا این جا هم صحبت از یک روند مکانیکی از جزء به کل است؟ یا این که در پروسه ای دیالکتیک از عناصر و عوامل موجود،  بر پایه ی یک فکر، یک حس، فلسفه، دین و آیین جدید، معماری تازه ای نضج میگیرد؟ پیش از این که به کوردوبا، گرانادا و الحمرا و الزهرا درسوویل اسپانیا نگاه کنیم، مسجد دمشق و حلب را تحلیل کنیم. هنوز در آغاز حکومت اسلامی هستیم. که اگرچه از نظر سیاسی و ایدئولوژی و آیینی به فساد و تجمل گرویده اما آن بیگ بنگ، آن بزرگ بانگ چنان موجی به راه انداخته که اثراتش در زمینه های متنوع از مرزها گذشته به اسپانیا و روم غربی رسیده است و پیوسته بانگ های کوچکتری را تولید می کند.

این دو مسجد روی فروم رومی و اگورای یونانی ساخته شده، و میدان آنها را به صحن بزرگ تبدیل کرده است. بدینگونه صحن، دل باز مسجد بزرگ وارد معماری نو پای اسلام می شود. و زیباست چون احساسی از آزادی در دل انسانها بوجود  آورده و می آورد.

معماری سوویلیا شعر است. ادبیات است، زیباست. رعناست و بر عکس معماری مسیحی اروپای معاصر خود، با کمک معماری بیزانس و فنون آن، معماران عرب و مسلمان چیزی می سازند که شکیل، سبک و دلباز باشد و آب، آبی که به شکل هندسی درآمده و بازی های آن از ایران ساسانی اقتباس شده، اغلب در آن فعال باشد.

 ستون های مرمرین یک پارچه، ساختمان را سبک می کند. فضائی شفاف و ویدا به وجود می آورد که به هر طرف باز بوده و چشم انداز به وجود آورد. طبیعت بیرون را به درون می آورد. آب را از بیرون به درون می کشد. و این نتیجه یک فلسفه از زندگی در این دنیاست. این فلسفه قبل از معماری می آید! این فکر است که آن معماری را می سازد. بهشتی است که اعراب در صحراها و سکوت بیابان و سفرهای طولانی کاروانهایشان در   سراب می دیدند و آرزو می کردند و حالا به آن شکل می دهند. اما بعد آنقدر به تزیینات و تجملات آن می افزایند که باعث شورش سپاه موریتانی شده، مدینه ی الزهرا را ویران می کنند و فروپاشی در اسپانیا آغاز می شود.

 

برای از بین بردن احساس وزن، ستون های کوردوبا ته ستون ندارند و یا مانند گرانادا لبه ی ظریف و نازکی دارند. ته ستون هرچه پهن تر و برجسته باشد احساس وزن بیشتر حس می شود. ستون های کلاسیک گاهی در ارتفاع یک سوم پایین خود کمی باد می کردند تا نشان دهند وزن زیادی را تحمل می کنند. ستون های مسجد بزرگ کوردوبا درست بر عکس، نازک و استوانه ای، نا گهان از کف صاف سنگی بیرون زده و بالا میروند. ستونهای مرمرین الحمرا مانند تنه ی صاف سپیدارهای جنگلی هستند که نور به درون راه می دهند و کف جنگل تمیز است. مقرنس کاریهای آن نیز مانند برگهای درختان است و گنجشکانی از برنز ساخته بودند که با فشار آب آواز می خواندند و از دربار پادشاهان ساسانی اقتباس کرده بودند.  

اقتباس و تفسیر باز هم از طبیعت است که بر مبنای ایده ای جدید، شکل معمارانه ای به خود می گیرد. آرک های گرانادامطبق و دوتا روی هم اند. آیا این فقط یک مساله ی فرمالیستی است یا از فکر و فلسفه ی شفافیت فضا تبعیت می کند؟ آرک پایینی را اگر از بین ببریم، ارتفاع ستون ها تقریبا دوبرابر می شود و نیروی عمودی  کمانش را تحمل نمی کنند. اگر آرک های بالائی را برداریم و فاصله ی میان دو آرک را پر کنیم، از شفافیت و باز بودن فضا کم کرده آن را کوتاه و خپل می کنیم. راهی که آنها از نظر فنی پیدا کردند تا ایده انجام گیرد، دوتا کردن آرک ها و سوار کردن آن ها روی یکدیگر است، که آرک بالایی کمی پهن تر از پایینی بوده، ستون های جانبی اش به نرمی روی سرستون ها فرود می آید و در آن چفت می شود. اگر از پایین به بالا بنگریم، از سر ستون ها زاییده شده، بالا رفته، شکفته می شود.در واقع، این معماری به نظر می آید از پایین به بالا رشد کرده باشد، در حالی که معماری سنگین کلیساهایی که چندین قرن بعد در اروپا ساخته شدند فشار را از بالا به پایین تلقین می کنند.

 سادگی و ظرافت ایده و طرح معماری اسلامی سوویل با پیروزی صلیبیون و سلاطین مسیحی جای خود را به معماری پر پیچ و خم و سنگینی می دهد که نفس گیر است و جایی برای تفکر و اندیشه نمی گذارد، و گهگاه حتی به شکل ترسناک و تهدید کننده در می آید. معماری زمخت مسیحی ایتالیا، بنابراین، بازتابی از طبیعت زیبای آن کشور نیست. ایده ئولوژی فقر طلبی آنهاست که چنین هنری را دیکته می کند. در حقیقت مردم ساده را در فقر نگه می دارند تا خودشان ثروتمند شوند.

 یک مسیحی گناهکار به دنیا می آید مگر این که خلافش را ثابت کند، و برای اینکار باید بسیار توبه کند و رنج ببرد و به حد اقل زندگی رضایت دهد. پیروان مسیح خیلی زود حسابشان را از مال دنیا جدا و اعلام کردند: " آنچه را که مال سزار است به او بدهید، و آنچه راکه مال خداست برای خدا بگذارید!"، اما پس از چند قرن متوجه شدند چه کلاهی بر سرشان رفته و با  تغییر عقیده در باره ی دنیا و انباشت سرمایه، با حرص زیاد به جمع آوری مال از دست رفته پرداخته، همراه پادشاهان، در جنگ های صلیبی شرکت کردند و ایده ی سکولار سرمایه داری را به راه انداختند. فرا دلچینو و سان فرانچسکو واکنش  مسیحیانی است که در قرون وسطی خواستند بر علیه ثروت اندوزی و فساد کلیسا، به فقر و سادگی مسیح برگردند. جنبش فرادلچینو در خون غلتید و فرانسیسکان ها به ثروت اندوزی روی آوردند. ( کلیسای عظیم فلورانس، سانتا ماریا دل فیوره).

 

در معماری اسلامی قبل از پرداختن به درک راه حل فنی و به عاریه گرفته شدن فنون و عناصر  معماری، باید به دنبال  درک و فهمیدن ایده ی فلسفی اصلی آن ها از جهان و فضا و عرفان و زندگی دنیوی بود که در هر کشوری به شکل خاصی در می آید و معماری از آن ناشی میشود. و چون که اسلام از آغاز دنیوی نیز هست و باید کار کرد و از بودن لذت برد و از بازتاب طبیعت  در احساس و تصورات و هنر و شعر و معماری بهره جست. نخستین عقاید اسلامی در مورد عدالت و مساوات و برادری و آزادی ِ داوطلبانه ی بلال، در میان حکومت های استبدادی قدرت و ثروت و رشد تجارتی که  روابط انسانی و اجتماعی را در هم میدرید، متولد شد و مرز های ملی و جغرافیائی و  فرقه ای و قومی و زبانی را از بین برد. در صدد بود مرزهای اجتماعی و طبقاتی را هم از بین ببرد یا کم رنگ کند و ربا را حرام کرد. در آن هنگام خاطره جنبش مزدک که امپراتوری را از بن به لرزه در آورده بود دهان به دهان نقل شده بود. در ضمن، انسانی که در بیابان، یعنی جای بی آب، ماه ها در کاروان راه می سپرد و از دور سراب می دید و به آن نمی رسد، هنگامی که به واهه یا آبادی، جایی که آب هست می رسید و در سایه و نسیم خنک و عطر گل و گیاهش فرو می رود و از آب سرد قناتش می نوشد همان کسی است که بعد، باغ های بهار نارنج و لیمو شیرین یا ترش شیراز و مرکبات و هلو (پرسیکوس، پسکا و پیچ انگلیسی به معنای پارسی) را با مهندسی آبیاری به شکل چهار باغ خلق می کند و به سیسیل و اسپانیا و هند می برد.

این هنر را مسیحیان، با فتوحاتشان در اسپانیا ویران کردند و سیستم آبیاری و باغداری و بسیاری از مساجد را تخریب و مردم را سر بریدند. منارهای بزرگ را به شکل التقاتی در آوردند. ایده ئولوژی و منافع قومی و طبقاتی عقب مانده تری با رفتار قهرآمیز خود حاکم می شود وبعد اثرات هنری آن نیز آشکار می شود.

پارسه و پاسارگاد .5

پارسه و پاسارگاد .5

 

پارسه بنظر ناگهان از هیچ سر بلند میکند. در تمام تمدن های قبل از آن هیچ چیزی که بتوان گفت شباهتی از نظر عملکرد یا حجم به آن داشته و پارسه شکل بزرگتر آن است وجود ندارد. اما تخت جمشید نتیجه ی فکر است یا فن؟ بدون حضور فنون تمام کشورهایی که امپراتوری هخامنشی آنها را یکجا گرد آورده بود، ساخت پارسه ممکن نمی شد، اما بدون اندیشه ی جسورانه و چابک نخستین امپراتوران جوان هخامنش که غیر ممکن را ممکن می ساخت نیز آن همه فن پراکنده در حکومت های مختلف نمی توانست به چیزی که دورادور شباهتی به پارسه و پاسارگاد داشته باشند ساخته شود.

لایه های سفت زمین، که معلوم نیست روی چی می لغزند، اما به قول هندی های قدیم، آکاد ها و کلده ای ها و تالس فنیقی و شاگردهای یونانی اش، آناسیماندرو، آناسیمنه، سنوفانه تا هراکلیتوس ، روی آب می لغزد، مدتهاست به هم گیر داده اند. اما زلزله ناگهان اتفاق می افتد و باعث یک جهش و دگرگونی عمده می شود. کرم مدتهاست  پیله را به دور خودش تنیده، اما ناگهان به شکل پروانه ظاهر شده و پرواز می کند.

 

 ماد ها قبلا آشور را شکست داده، در بطن خود گرفته و امپراتوری بزرگی را به وجود آورده اند. بر اساس یک تعامل و نه جنگ، کوروش آن را به دست می گیرد و در عرض تنها بیست سال بزرگترین امپراتوری را از سند تا مصر بوجود می آورد. این سرعت تنها در جغرافیا روی نمی دهد. در فکر و پندار و   کردار و گفتار و بنابراین در معماری آن ها نیز روی میدهد. پادشاه و معمارنش فضای عجیب بزرگی را تصور می کنند که   دلباز باشد. اما آن را هنگامی می توانند با ستون هایی دوبرابر بلندتر از بلندترین، و با فاصله ای  دوبرابر بیشتر از بیشترین  

 بسازند که از تمام فنون کشورهای امپرتوری یک سنتز به وجود آورده باشند. اما سنتز سنتز است. سنتز نه تز است و نه آنتی تز. چیز تازه ای است که قبلا وجود نداشته و ناگهان از تقابل و تداخل و ترکیب آن دو به وجود آمده که  تداوم کمّی آنها نیست و کیفیتا با آن ها تفاوت دارد.

شتاب شکل گیری امپراتوری جدید و شتاب اندیشه و عزم و عمل آنها در زمینه ی معماری نمی توانست چیزی باشد مگر همین جهش کیفی. آن معماری  یک دینامیزم جهنده ی بزرگ است. معماران، نخست آنرا در فکر خود تجسم و تصور کرده و بر آن عزم کرده اند، سپس امکان آن را، با فنونی که از قبل وجود داشته، خلق کرده اند. اما روندی از جزء به کل نیست، تدریجی و تکاملی نیست. روندی است از کل به جزء. فکری است که ناگهان اختراع می شود. و باز هم می بینیم که این روند در معماری پارسه بی شباهت با روند دیالکتیک طبیعت نبوده و از همان جا نشات می گیرد. سپس  مصالح و عناصر و شکل های واقعی یا سمبلیک قدرتمند طبیعت در آن جای می گیرند.

 

زیبایی چگونه شکل می گیرد؟ چه چیزی زیباست؟

 

با اینهمه تفاوت که میان درختان هست، به کدام درخت میتوان گفت تو زیبا نیستی؟ به کدام گل می توان گفت زیبا نیست؟ اما هر کدام آنها تاریخ طبیعی خود را دارند و برای خود، زیبا هستند. زیبایی را نمیتوان در یک کاتگوری و قاعده جا داد. اما تمام این ها وقتی زیبا می شوند که احساس ما آن را زیبا تشخیص دهد، و این، هنگامی روی میدهد که  روحیه و روان ما آماده ی درک احساس خوب باشد. آدم بدبین بد می بیند، بد می کشد و بد می سازد.

 سال اول دانشگاه تهران، ورودی 1340 در درس زیبا شناختی، زیبائی دیسک انداز را اینطور توضیح می دادند که اجزاء بدن آن در تضاد اند و زیبائی ونوس در هارمونی آن بود. آن ها زیبایی را در حرکت نمی دیدند. زیبایی در چیزی است که در حال حرکت باشد. مثل وقتی که یک پارو زن پارو میزند یا یک شناگر شنا میکند.  اگر هم ساکن است وقتی زیباست که حرکت را القاء کند.

 

مجسمه ی دیسک انداز را از روی یک ورزشکار بیحرکت نساخته اند. پیکرتراش یونانی شیفته ی لحظه ی مکث میان دو حرکت، یا نقطه ی عطف میان دو حالت شده و همین، توضیح زیبائی است. همان لحظه ی مکث است که هر دو حالت  پیشین و پسین را برجسته و زیبا می کند، و همه ی اینها در حال حرکت هستند. زیبایی یک پرواز و دویدن یک یوزپلنگ. تضاد اگر زیبایی می آفریند برای اینست که حرکت را القاء می کند. از گرمی به سردی، از نور به سایه، از پر به خالی، انقباض به انبساط و اینها   طیف نور، شکست نور، ارتعاش و موسیقی همه باعث حرکتند یا از حرکت ناشی می شوند.

 

 

 

 

نقش برجسته ی یونانی زنی که در حال راه رفتن است. (موزه ی کنسرواتور رم) در یک دستش چیز سنگینی دارد. در دست دیگرش یک چاقو. گره ی لباسش روی شانه اش دارد باز می شود و زن یک لحظه دستش را با چاقو روی شانه بالا برده تا گره را بگیرد. سر و گردن به جلو خم شده، و این همان لحظه ایست میان دو حرکت. دوستی زیباست اما آن را چگونه می توان نشان داد؟ به نقش برجسته های پارسه نگاه کنید، در دنیایی که جنگ و ویرانگری و قتل عام راه حل اختلافات و تضاد ها بود، چرخیدن ودست روی شانه هم گذاشتن و لبخند چقدر زیباست .اما در تنوع زیبایی ها، سکوت نیز زیباست. چه در موسیقی چه در تجسم. نقش برجسته ی آتن متفکر بیحرکت است اما نگاه او به دور دستها خیره مانده. هنرمند او را به دنبال یافتن حقیقت خیره کرده،  حقیقتی   که دیوژن با چراغ پیه سوزش می رفت و نمی یافت، و آتنا زیبا می شود چون احساسی که می دهد زیباست.

 

در معماری؟ یک کلیسای قرون نخستین مسیحیت پس از فروپاشی امپراتوری، تنگ و زمخت و تاریک و مرطوب است، و بجز بدبختی احساس دیگری بر نمی تابد. زیبا نیست و در پی زیبایی نبودند. آن ها، در انتظار رفتن به آن دنیا، لذت بردن از زندگی و علایق دنیوی را گناه می دانستند. همه چیز حتی لباس و کفش هم میبایست خشن باشد. و همسر اختیار نمی کردند. دیگران می بایست جور آنها را می کشیدند. اعتقاد آنها تا زمان توماس داکوینو نفی این دنیا بود. معماری ای زیبای سانتا سوفیا در شهر کنستانتین، استانبول، را امپراتور ژوستینیان غیر مسیحی برای آن ها ساخت. تمام کلیساهای نخستین را از کنستانتین تا ژوستینیان، امپراتورانی ساختند که خود مسیحی نبودند و کم کم به آن تظاهر کردند. معماری آنها مسیحی نبود، امپراتوری بود. پس از این که مردم مسیحی روم شرقی دوبار بازیلیکاهای سقف چوبی را بعنوان اعتراض به ظلم و مالیات های سنگینی که برای جنگ با انوشیروان ساسانی وضع شده بود به آتش کشیدند و مرکز شهر را ویران کردند، و تقریبا قتل عام هم شدند، امپراتور کلیسایی ساخت بدون سقف چوبی. با گنبدی بزرگ مانند پانتئون. و پس از 500 سال بعد از آن. زیباست! فضای نورانی و دلباز زیر گنبد بزرگ و دو نیم گنبد کوچک، در آن زمان می بایست احساس زیبایی و دلبازی می داد و گنبد کبود را در مردم القاء می کرده. اما کلیسای گوتیک احساس ترس  بر می انگیزد. می گوید باید در انقیاد در آیی. در کلیساها مجسمه های ترسناک مرگ فراوان است تا انسان به در انقیاد در آید. و آنگاه ناگهان کوردوبا، یا مسجد صخره، یا الحمرا از کجا نشات می گیرد؟ معماری سان مارکو در ونیز بیزانسی هست. آیا این ها با هم برابرند؟ اگر نیستند بیاد به دنبال یافتن پاسخ رفت.

اما امروز، واقعیت مجازی به سرعت جای خود واقعیت را می گیرد و هر چیز دیگری را هم به دنبال می کشد و   مجازی می کند. زیبایی مجازی می شود. هنر مجازی می شود. رفتار و گفتار و اظهار عشق و مناسبات نیز بهمچنین. و سرعت متغیر اصلی می شود. راه برون رفت از این روند کاذب همان چیزیست که دارد به صورت شورش علیه این نظام در تمام دنیا پیش می رود. در مجمع اجتماعی جهانی تمام این موارد و مسائل علیه یکنواخت شدن ایده ی دهکده ی جهانی و گلوبالیسم سرمایه داری در حال تکوین است.

 

حقانیت هنر. 4

حقانیت هنر. 4

 

گرچه این ها گذرهایی در فراز و نشیب تاریخ است اما این مجال را می دهد که هنر و هنرمند را، در بستر طبیعی مبارزات آن قرار دهیم تا معنای هنر و جایگاه هنرمند را درک کنیم. میکل آنژی که از جنگ  دفاع نمی کند و هنر و احساس و انسانیت خود را در خدمت صلح می گذارد، در برابر هجوم امپریالیسم اسپانیا و آلمان، فاجعه را حس کرده، با تمام توانائی از جمهوری دفاع می کند. هنر او طرفدارانه (پارتیزان) است و طرف درست را می گیرد. علم بخودی خود بی طرف است. یک چاقوی فولادی نتیجه علم و فن بوده، بی طرف است، اما در دست یک ژاندارم باشد تا در دست یک انقلابی، نقش آن برعکس می شود. نیروی هسته ای بی طرف است. در دست امپریالیسم مردم ژاپن را قتل عام کرد، اما در زمینه ی پزشکی یا تولید صلح آمیز انرژی، دنیا را از عواقب منفی سوخت فسیلی و جنگ برسر نفت آزاد می کند.

انشتین، نابغه ی بزرگ یهودی، علیرغم استالین، از سوسیالیسم طرفداری  و صهیونیزم را محکوم می کند، و هنگامی که می بیند علم او به صورت بمب علیه بشریت در آمده رنج فراوان می برد و حس می کند به او و علم او از طرف دوستان و همکارانش خیانت شده است. اگر او یک هنرمند بود شاید رفتاری مانند میکل آنژ می داشت.

 

شاید در زمینه ی هنر سینما این تقابل بیشتر از هنرهای دیگر مشهود باشد. سینمای هالیوود زمینه ی توجیه جنگ امپریالیستی دوم، حمله به شبه جزیره ی کره، به ویتنام، ایجاد ترس از حمله ی کرات دیگر به زمین، و امروزه  از جهان اسلام را در ذهن مردم نا آگاه  آماده کرد، و سینمای انقلابی درست برعکس آن عمل می کند. در هردوی آنها هنرمندان توانائی ایفای نقش می کنند اما اثر آنها درست در مقابل هم قرار می گیرد. هنر، برای این که انقلابی باشد لازم نیست مسلسل در دست بگیرد. هر هنری که به حقیقت نزدیک شود انقلابی است زیرا حقیقت انقلابی است.  

 

 میکل آنژ از ده سالگی تا سیزده سالگی در کاخ لورنزو ی کبیر مدیسی، شاگرد بزرگترین فیلسوف ها و نویسندگان و شاعران رنسانس  بود و تقریبا در سکوت، بسیار خواند و مطالعه کرد، و در بیست سالگی داوود را ساخت  و قدرت های بزرگ فلورانس و رم او را از دست هم می ربودند. او هم پیکر تراش و هم نقاش و هم معمار و هم شاعر است. به این شعر او توجه کنید. Strozzi یکی از بانک د ران و بازرگانان فلورانس در برابر مجسمه ی شب میگل آنجلو ( به معنای فرشته) این شعر را می سراید:

شبی که تو می بینی در چنین حالتی شیرین آرمیده  

 یک فرشته در این سنگ تراشیده،                                                                                                    

 اگر چه خواب است اما زندگی دارد:

بیدارش کن اگر باور نداری،  با تو حرف خواهد زد.

La notte che tu vedi in sì dolci atti dormir,

Fu da un Angelo scolpita in questo sasso e,

Perché dorme, ha vita. Destalaو

 se nol credi, e parleratti.

و میگل آنجلو:

خواب برایم عزیز است، و بیشتر این که هستم از سنگ.                                                                          هنگامی که ویرانی و شرم ادامه دار است،

 ندیدن و نشنیدن شانس بزرگ من است.

 بیدارم نکن  ِده! کم کن آن صدای آهنگ .

Caro m’è ‘l sonno, e più l’esser di sasso,

Mentre che l’danno e la vergogna dura;

non veder, non sentir m’è gran ventura,

però non mi destar, deh, parla basso

 

معماری، معماری مونومنتال و شاخص، هنوز دچار تخصصی شدن و جدائی داخلی و خارجی و محوطه سازی  نشده بود. احساس یکی است. درک و شهود یکی است. تصور یکی است. معرفت و فرهنگ انساندوستانه و انقلابی میکل آنژ بعنوان معمار در همه ی این سه زمینه یکی است و اینها همه با هم مثل یک ارگانیسم زنده عمل می کنند. شخص یکی است و دچار شیزوفرنی و دو روئی یا نان به نرخ روز خوردن نیست. اما همین وحدت، شکل بیان  گوناگونی در زمینه ی معرفت و اعتقاد و فلسفه پیدا می کند. مهم درک همین مطلب است تا بتوان وحدت ژرف هنر را در شکل های گوناگونش درک نمود.

 

جولیوس دوم از او می خواهد برای آرامگاهش مجسمه هایی بسازد. در سر یک هنرمند چه افکاری می تواند بوجود آید؟ ضمیر ناخود آگاه و رویا در فکر بی اثر نیست و گویا هرچه هنرمند، مانند او یا بتهوون، بیشتر به نبوغ نزدیک باشند بیشتر تحت تاثیر ضمیر پنهان خود هستند. طرح میکل آنژ آنقدر بزرگ است که در بازیلیکای قدیمی رم جا نمی گرفت و از همین جا ایده ی جولیوس دوم برای کوبیدن آن و ساختن واتیکان تازه آغاز شد. آن طرح به برامانته ی پیر واگذار می شود.

 بحبوحه ی عجیبی است و کشمکش ها و فساد دربار واتیکان شاید به اوج خود رسیده است. و مجسمه ی موسی زائیده می شود. موسی ی او گرچه نشسته اما دینامیک است و بر پنجه های پایش فشار می آورد تا برخیزد. نگاه  او سخت عصبی است. ده فرمان را در در بر گرفته و دو شاخ کوتاه  نشان از دو نوری است که پس از فرود آمدن از کوه از سرش بیرون زده. اما نگاه سختش به بنی اسرائیل است که در غیابش دوباره به پرستش گوساله ی طلایی روی آورده است. عضب نگاه او به معنای سختی مبارزه میان دانائی و جاهلیت است. عظمت هیکل و بلندی ریش او به معنای بزرگی دانش و نیروی تاریخی است که می خواهد راه را باز کند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 مجسمه های ناتمام برده، که گویا از دل تاریک تاریخ  به زور بیرون می آیند، (آکادمی فلورانس، و زندانی (لوور)، از همان مجموعه اند.

 

 

 

 

 

 

 

 رافائل طرح کاملا متمرکز جهت برامانته را به بازیلیکایی معمولی، دراز و جهت دار تغییر داده بود،  و میکل آنژ آنرا دوباره به شکل متمرکز بر می گرداند.  گنبد بزرگ  و نورانی، از گنبد پانتئون 1500 سال پیش امپراتور آدریان، کاملا نیم کره ای، اقتباس شده و بخصوص، ورودی بزرگ ایوان مانندی برای آن در نظر میگیرد که در طرح برامانته وجو نداشت و انسان را به ورود دعوت کرده،  تعاملی میان هوای باز بیرون و فضای درونی   کلیسای کاتولیک ایجاد کند. این گام بزرگی است که میکل آنژ برمیدارد چون که ورودی کلیساها یک برش در دیوار است که یا ساده است یا تزیینات فراوان دارد، اما حجم ندارد. کلیسای واتیکان او برج ناقوس نیز ندارد. هنوز کلیسا  ذوب   مجسمه های برنزی یونان باستان را برای ساخت ناقوس هایشان آغاز نکرده بودند.

 این تعامل زیبا و انساندوستانه ی  بیرون و درون- درون و بیرون را ما در ورودی مساجد داریم. به اضافه ی صحن که باز هم بر باز بودن و آوردن آسمان و آفتاب در درون و احساس آزادی و انعطاف مسجد در برابر کلیساهای بسته می افزاید. به هرحال، برنینی برای پاپ های بعدی همین فضای بینابینی و انعطاف معماری او را را نابود و نمای سخت و بسته ی نهائی را بر آن می سازد.

 

 می پرسیم معماری از کجا و به دلیل سر بر می آورد؟ چرا به شکل های گوناگون در می آید؟ معماری مسیحی به آن شکل و معماری اسلامی به این شکل؟ تفاوتها و تشابه میان معماری قدرت های حکومتی یا مذهبی  در کجاست از اقلیم و طبیعت برای معماری زندگی، و در فلسفه و اندیشه برای معماری شاخص؟ ما فعلا از معماری نمادین حرف می زنیم نه معماری شهری و مسکونی.

آیا فن، اندیشه را می سازد یا اندیشه فن را؟ می گوئیم فن، اهرم پیشرفت تاریخ است، و کوشش بی وقفه ی بشریت برای بهبود وضعیت زندگیش باعث کشفیات و اختراعات و پیشرفت علم و سپس فن شده و فن هم به اهرم پیشرفت تبدیل شد و یونانی ها  گفتند اگر نقطه ی اتکایی بدهی می توان  با  اهرم دنیا را بلند کرد!.

 

حقانیت هنر. 3

حقانیت هنر. 3

میکل آنژ صحبت پولیسیانو را ادامه می داد و میگفت "من مجسمه ام را در درون سنگ می بینم و فقط زیادی هایش را بر می دارم". اما مگر برنینی در قرن بعد همین کار را نمی کرد؟ پس تفاوت میان نبوغ میکل آنژ، پیکرتراش یاغی و انقلابی با برنینی، چاپلوس، حسود و تنگ نظر چه بود؟ این هر دو در هنر مجسمه سازی بی نظیر و کم نظیرند اما این کجا و آن کجا!

تجسمی که میکل آنژ از طرح معماری واتیکان داشت و تا لحظات آخر عمر نود و چند ساله اش به شدت از آن دفاع کرد را برنینی، پس از مرگ او، تا جائی که توانست دگرگون کرد و از ریخت انداخت. پروژه میکل آنژ، بر اساس کار برامانت، گرچه بسیار بزرگ بود اما طبیعتی آرام و دلباز و موقر داشت و یک ایوان  ورودی بزرگ به کار برامانت اضافه کرده بود.     
برنینی با بستن ایوان و نماسازی و دو برج بزرگ ناقوس، صدمه ی جبران ناپذیری به آن زد. خوشبختانه دو برج ناقوس، از همان اول پی ریزی دچار ترک خوردگی شد و ساخته نشدند. اما بجای آن ها، دو بازوی نیمه گرد از ستون های بی مصرف بزرگ، کولونادها را ساخت تا باز هم بر قدرت  واتیکان تظاهر کند. قدرتی که هم در زمین و هم در آسمان به شدت دچار بحران و بدهکار شده بود و میرفت تا بلافاصله، در دوره پاپ بعدی، لئون دهم، دچار شورش کلیسای آلمان و تجزیه ی پروتستان ها بشود

معماری متمرکز برامانته و میکل آنژ یک  مجسمه ای تو خالی و بزرگ است تا مردم در آن جمع شوند و عبادت کنند. شکل آن مانند پانتئون بود و حجم دربرگیرنده ی بزرگی داشت. گنبد آن نیز قرار بود نیم کره  باشد اما پس از میکل آنژ، آنرا 7 متر بلندتر کردند تا از نیروهای جانبی اش کاسته شود. برنینی  سقف برنزی رومی ورودی پانتئون را  ذوب کرد و از آن چهارتا ستون مارپیچ سنگین برنزی بسازد و با چیزی بنام بالداکینو، زیر فضای گنبد بزرگ واتیکان را پر کند و فضا را از بین ببرد. و در ضمت دو برج بزرگ ناقوس برای پانتئون ساخت و آن را غسل تعمیم داد. این دو برج اواخر 1800 توسط
بورژوازی پیروزمند تخریب شد.

این مورد را همین جا رها نکینم! معنای کار برنینی در اینست که، اگر هنر او را مجرد و جدا از بستر تاریخی اش در نظر بیاوریم حتما هنر برجسته ای خواهد بود، همانطور که در کتابهای تاریخ هنر می بینیم. اما در آن روند تاریخ، هنر او به ضد هنر تبدیل میشود. هنگامی که به میکل آنژ 90 ساله خبر رسید مدیر کارگاهش دارد در ساخت  واتیکان دخل و تصرف میکند، شبانه پیش پاپ دوید و از هیجان فریادهای نامفهومی می زد. پاپ او را دعوت کرد بنشیند و آرام بگیرد تا بفهمد چه میگوید. و مدیر کارگاه بلافاصله اخراج و خود پیرمرد جای او را گرفت. پس تصور کنید در برابر دخل و تصرف برنینی
چه بلائی بر سر او می آورد! در آن صورت، جایگاه برنینی، مجسمه ساز توانایی که کسی جرات انتقاد بر او را ندارد، در کجا بود؟  یک مثال دیگر از جاهلیت و عقب ماندگی انسانی و سیاسی برنینی، مجسمه ی داوود اوست. آن را در برابر داوود میکل آنژ میگذاریم و معنای آن را قضاوت می کنیم تا به ذات هنر پی ببریم و اهل و نا اهل را از هم تشخیص دهیم :

در ادبیات دوران رنسانس، داوود نماد پیروزی هوش بر زور است، یعنی نماد پیروزی دوران بورژوائی بر فئودالیسم اشرافیت قرون وسطی و دوران سیاه است. امروز، بنابر تفسیر یک روزنامه نگار اسرائیلی، داوود جابجا شده و  مبارزه ی مردم غزه در برابر ماشین وحشتناک دولت اسرائیل به شکل داوود مجسم شده است.  بنابر روایت تورات، داوود چوپان 14 ساله ایست که بالاخره در برابر گولیات، سردار غول پیکر و مخوف، ویرانگر و شکست ناپذیر قوم فلسطین می ایستد و او را از پا در می آورد.
داوود میکل آنژ، بر خلاف داوود پیکرتراشان قبل از او مانند دوناتلــّو یا ورّوکـّیو، انقلابی است. تمام داوود های قبلی کار را با گولیات  یکسره کرده، سر او را بریده و جلوی پا انداخته و رویداد پایان یافته، آب از آسیاب افتاده و از آن همه هیجان هیچ دلهره و احساسی بجا نمانده. مجسمه سازان یک پسر خوش لباس را با لبخندی زیرکانه (وروکیّو)، یا یک شازده پسر متفرعن در لباسی فاخر که به همه چیز می ماند بجز یک چوپان ، یا یک پسری که بیشتر به دختر می ماند با کلاهی اشرافی که زور بلند کردن شمشیرش را هم ندارد (دوناتلــّـو) متصور کرده اند.  مجسمه ی دوناتللو در
ایتالیا نماد یکی از بزرگترین جایزه های هنری است و وای بر کسی که آن را در محافل ملی گرای آنها ریشخند کند. در نخستین طرح گلی میکل آنژ نیز (موزه ی لوور- پاریس) داوود  پس از رویداد تصور شده اما هنگامی که میکل آنژ بیست ساله کار خود را روی سنگ بزرگ مرمرین آغاز می کند، ایده ی دیگری دارد. او داوود چوپان را پیش از رویداد تصور می کند که هنوز دست به کار نشده، اتفاقی نیفتاده  اما در شرف انجام است. لحظه ایست که باید لرزه بر اندام هر کسی بیندازد. زمین زیر گامهای سنگین و قاطع گولیات که نعره کشان نزدیک می شود می لرزد. اما اندام چوپان جوان آرام است. بزرگی
این رویداد را نه در اندام او، بل در     چشمان او و دقت و سنجشی که برای زمان پرتاب سنگ فلاخن در چهره و پیشانی و نگاه داوود نقش بسته است می بینیم. نگاه او غضبناک نیست.  کشتن گولیات برای او از   کینه و عصبیت و دشمنی نیست. او می خواهد راه را برای پیشرفت باز کند و می داند در این کار حق با اوست و او میتواند با هوش خود این کار را انجام دهد. اما هنوز باید منتظر بماند. او در برابر سر بریده ای ژست نگرفته و با تمام وجودش منتظر لحظه ی درست ضربه است که پیروزی را در آن گلوگاه تاریخ بوجود آورد. میکل آنژ این همه و بیشتر از آین را می داند، پس چنین می سازد..

اما در زمان برنینی چه نیازی به ساختن یک داوود دیگر بود حالا که تاریخ با فراز و نشیبش، تقویمش را ورق زده  و از رنسانس فقط یادی بجا مانده. انگیزه ی خود پرستانه ی او فقط صدمه به نابغه است. او باید داوودی بسازد که رو دست میکل آنژ بزند و کار او را تکمیل کند. او نمی تواند به عقب برگردد و مانند استادان دو قرن پیش آن را بیان کند و داوودی می سازد که در حال پرتاب سنگ است.  در چهره او فقط نفرت و خشم دیده می شود و اصل داستان را فراموش کرده یا هیچ وقت نفهمیده است. در این کار معروف او فن بر هنر چیره است و هنر، که راه گشای اندیشه ی والای انسان بود در آن جائی
ندارد. دلیل اهمیتی که کسانی مانند برنینی در دربار واتیکان، یا جورجو  وازاری در فلورانس  پیدا می کنند،  انحطاط قدرت سیاسی و در نتیجه انحطاط هنری ایتالیاست و آن ها فقط   نمونه ها ی بارز آنند.

هنگامی که شهردار فلورانس به لئوناردو دا- وینچی  پنجاه و چند ساله و به میکل آنجلو بوناروتـّی بیست و چند ساله، پیشنهاد می کند دو نقاشی بزرگ از فتوحات جمهوری فلورانس روی دو دیوار روبروی هم در سالن بزرگ  شورای 500 نفره ی شهر بکشند،  میکل آنژ این کار را، در برابر استاد معروف و بزرگی که مونا لیزا را نقاشی کرده و در دربار ایتالیا و فرانسه گرانمایه بود، با اکراه پذیرفت. اما او حتی در زمین رقیب نیز می بایست پیروز بشود. در نقاشی این دو غول رنسانس تفاوت عمده ای وجود دارد.

لئوناردو صحنه ی جنگ پیروزمندانه ی فلورانس در فلان جا را کشید که یک کپی آن بجای مانده و همه چیز بسیار پر از تحرک و خشونت جنگ است. گویا جورجو وازاری که پس از مرگ جمهوری، همه کاره ی دوک بزرگ تسکان شده بود، این اثر را از بین برده تا نقاشی های خودش را در سالن بجا بگذارد.  اما میکل آنژ، که او هم صحنه ی فلان جنگ پیروزمندانه ی جمهوری را می کشد، آن را هنگام توقف و استراحت در بین نبرد به تصویر در می آورد که سربازان زره و پیرهن از تن بیرون آورده، در رودخانه آب تنی  کنند. این کار او نیز مانند کارها دیگرش  جنجال به راه انداخته بود زیرا حال و هوائی ضد جنگ
داشت. هنر او باز هم در خدمت انسان قرار می گرفت و در دعوای میان بازرگانان بزرگ و دولتهای آنها سهیم نمی شد.
امروز روز او طرف مردم غزه را می گرفت اما لئوناردو شاید طرف کسی که به او پول خوبی بدهد. لئوناردو، نابغه ی بزرگ، سال ها در خدمت لودویکو ایل نرو، Ludovico Il Nero حاکم مستبد میلان و جنگهای او بود، اما میکل آنژ، هنگام محاصره ی شهر فلورانس از طرف نیروهای ائتلافی واتیکان، امپریالیسم اسپانیا، غارتگر تمدن آزتک ها و مایاها، و آلمان، مدیریت طراحی دفاع از شهر و خود رنسانس را پذیرفت.
فلورانس شکست خورد و جمهوری آن نابود شد و رنسانس و آکادمی افلاطونی آن نیز از بین رفت و پس از آن دوره واکنشی در اروپا آغاز شد و دوباره تفتیش عقاید و سوزاندن دانشمندان از سر گرفته شد. در این کار، پروتستان ها روی کاتولیک ها را سفید کردند. اگر این ها دانشمندان را روی آتش می سوزاندند، کالوین، رهبر پروتستان ها، سروتو  Serveto  را که در حال کشف مویرگ ها  بود دو ساعت و نیم با مالیدن پیه، کنار آتش سرخ کرد (انگلس: نقش خشونت در تاریخ).

حقانیت هنر. 2

حقانیت هنر.

نقاشی های ناتورالیستی و طبیعت گرای انسان غار نشین در آخرین دوره ی یخبندان از طبیعت اقتباس کرده اند. آن نقاشی های زیبا که  تناسب،  جنس و رنگ حیوانات ،حرکت و جهش و نیروی آنها را نشان می داد، تنها برای ذوق و حس هنری نبوده،  برای به دست آوردن غذا، از راه نقش کردن آنها بر سنگ بوده تا بتواند نوع، رفتار و شیوه ی شکار را شناسایی کند و بر آن چیره شود. در این کار ذوق و توانائی هنری او تربیت می شود. گرچه آغاز آن بنابر نیاز او در برابر طبیعت بوده اما رفته رفته، ذوق و استعداد و خلاقیتی در انسان غار نشین بوجود می آید که همان هنر است، و خود او نیز رفته

رفته به آن آگاه می شود و آن را در دوران بعدی پرورش می دهد.  هنر هنوز مجرد نشده بود، اما در دوران نو سنگی، که وابستگی زندگی به شکار از بین می رود، نقوش روی سفالها مجرد می شود، گرچه بازهم منشاء در طبیعت دارد. طرح  به این دلیل مجرد می شود که انسان کشاورز کمتر به شکار وابستگی داشته و نیازی به آن نوع  نقاشی و مراسم جادوگری اش ندارد. خاطره ی  آن کم کم دارد شکل دیگری بخود می گیرد. او حالا گندم و آب و طلسم و چیزهای دیگر را روی سفال و پوست می کشد و بیشتر به کارهای دیگری مانند کاشت و داشت و برداشت و سفالگری و انباشت و مهر و موم، و اهلی کردن علف خواران و
سیستم آبیاری و کود دادن و شخم زمین و بسیاری از فعالیت های دیگر می پردازد.
حالا نقاشی و ساخت مجسمه های گلین را به منظور شکر از طبیعت، یا در طلب حاصلخیزی  و فراوانی آب انجام می دهد. کوشش خود را برای حفظ و بهبود فعالیت ها، زاد و ولد  و احساس همبستگی و اعتماد و موفقیتش   در برابر طبیعت، و بهبود زندگی  و جامعه ی خود را به وسیله ی نقاشی بر روی سفال نشان می دهد. نواختن موسیقی هنگام کار دسته جمعی و آواز خواندن، هم به کار ریتم و سامان می دهد، هم علاقه به کار را بیشتر کرده، زمان کار را کوتاه تر و  سختی آن را کمتر می کند. نی لبک هنگام گله داری ساخته شده، آهنگ آن از طبیعت بر گرفته و تنظیم شده، پس، هنر موسیقی  همراه  با کار رشد
یافته و بعد تخصصی گشته است.

خط
هنگامی که انسان میکوشد چیزی به نام خط اختراع کند تا پیام خودش را بدون حضور مستقیمش به دیگران برساند، باز هم از شکل های طبیعی استفاده می کند، چه در خط ایده گرام و هیروکلیف مصری، چه خط سیلابی میخی در میان رودان، از سومر و کلده و آشور و اکد و ایلام و بابل ماد و پارس، تا الفبای فنیقی: الف : سر گاو. A. B یعنی بیت: خانه، به شکل دو تا چادر به هم پیوسته. .میم: ماء. آب. به شکل موج. m و غیره. در صوت نیز لابد انسان اولیه، پیش از این که به کلام دست یافته باشد، برای شکار، یا برای دفاع از خود، صدای حیوانات را تقلید کرده و سپس به آهنگ  رسیده  است.

تا یکی دو نسل پیش بنّـایان هنگام کار آواز می خوانند. این بنایان بلد بودند دیوار آجری را خوب و محکم بسازند.. امروز نه آواز کوچه باغی می خوانند و نه بلدند دیوار خوب بسازند و نه آجر خوب و کالیبره به دستشان می آید و نه زندگی شان سر و سامان قدیم را دارد. ردیف آجر را به سرعت چیده و روی آن ملات میریزند. در کار آن بنا هنر نیز وجود داشت و در کار این یکی خیر. جوش کار امروز، روی آهن سرد زمستانی، زیر نقاب جوشکاری در ارتفاع طبقه ی چندم ساختمان، تنها چیزی که در احساسش نمیگنجد آواز خواندن و هنر است. و اگر بخواند می افتد. انسان کم کم یادش رفته که آواز خواندن
بخشی از وجود او و تعاملش با طبیعت و محیط زیست بوده. بچه ها نمی دانند شیر، این مایع سفید، از پستان گاو ترشح می شود. توجهی به آن ندارند. می بینند این مایع بی مزه و بی بو از درون قوطی بیرون می ریزد و مجبورند آن را بنوشند، و همین برایشان کافی و زیاد هم هست. اما اگر شیر هنوز عطر و بو و طعم طبیعی اش را داشت بچه به آن علاقمند و کنجکاو می شد که این چیست. از کجا می آید و به کجا می رود. یعنی به چه چیزی تبدیل می گردد. می توانست درک کند و راه  آشتی با طبیعت را دوباره به پیماید. کودک دیگر نقاشی نمی کند و مستقیم وارد کامپیوتر میشود تا این که همبازی و یار و سپس
همسر مجازی اش را هم همانجا پیدا کند. انسان به سرعت از طبیعت جدا شده، هنرش هم  مجرد تر و درونگرا تر و مجازی تر می گردد. اما!! یک امـّـای بزرگ هست که او را نجات می دهد، که جنبه ها و روابط اجتماعی اوست، تلاطم اجتماعی و انقلابی اوست که او را دوباره به طبیعت و به خود بر می گرداند و کمبودهای فردی اش را در آن درمان میکند، و علم و فن را نه در خدمت سود سرمایه و مصرف گرایی و جنگ، که در راه رشد هماهنگ زندگی  صرف می کند.
اما برگردیم  سر مساله.

فلورانس، رنسانس، میکل آنجلو بوناروتـّی،  پیکرتراش، معمار، شاعر و نقاش. یک نمونه متعالی از هنر؛

هنر های تجسمی اقتباس و تفسیری از طبیعتند حتی اگر مجرد باشند. تفسیری از رنگ. از جنس. از لمس. از حرکت. که احساس آن را میدهد. از فضای پر و خالی. سایه و روشن. نور و تاریکی. سرد و گرم. نرینه گی و مادینه گی. زندگی و مرده گی. مگر معماری بجز این است؟ در معماری با همین ها فضا تجسم و تعریف می شود.   با ماده  شکل می گیرد. به وجود می آید و زندگی در آن جریان می یابد.  ماده، با جسم خودش به فضا شکل می دهد. رنگ و جنس و انعکاس و ارتعاش ایجاد می کند و تارو پود درونی انسان را می لرزاند و با موسیقی هم گام می شود. تناسبات خوب آنهایی هستند که ارتعاش خوبی داشته باشند.
ارتعاش و صوت آغاز هر چیزی است. اتفاقی نیست که آغاز جهان را بیگ بنگ نامیده اند. اگرچه ما نخست برق را می بینیم اما در واقع رعد آغاز کار است. برای تنظیم صدا، اکوستیک، در طاق کلیساها کوزه هایی کار می گذاشتند که دهنه ی آنها به طرف  فضای کلیسا باز بوده تا طنین بم صوت را حذف کنند. اما این خاطره  از بین رفت و در مرمت کلیساها کوزه ها نیز از بین رفتند. احجام گچبری شده ی اطاق موسیقی آلیقاپو که برای تنظیم نت های بم بوده بجا ماند اما داستان های جالبی  برایشان ساختند.

در دوران رنسانس غلغله ی عجیبی بپا شده بود. همه چیز پر شتاب به راه افتاده بود، از آن جمله گفتگو، ادبیات، فلسفه، فن، بازرگانی و صنعتگری، هنرها و معماری. و البته جنگ های پیاپی. هیچ چیزی تعادل نداشت و دولت ها عمر کوتاهی داشته و قوانین اساسی جای یکدیگر را می گرفتند. در این بحبوحه، طنز به شدت رشد می کند و هنر به شدت تحت تاثیر گفتگوهای فلسفی در جستجوی حقیقت قرارمی گیرد.

یکی از فیلسوفان و نویسندگان این دوره، شاید پولیسیانو، Poliziano، یکی از استادان موثر میکل آنژ می گفت:  تا وقتی که از ماده بکاهی تا به آنچه که  تجسم کرده ای دست بیابی، یک مجسمه ساز هستی، و هنگامی که بر ماده بیفزائی و ماده بر ماده اضافه کنی بیشتر یک نقاش هستی. در آن زمان نقاشی نسبت به مجسمه سازی در درجه ی پائین تری بود آنقدر که هنگامی که پاپ سیکستین چهارم دلا رووره Della Rovere، پیشنهاد نقاشی کلیسای سیستین را به میکل آنجلو داد، او قسم میخورد  یک مجسمه ساز است نه یک نقاش و نمی خواست این کار را به گردن بگیرد. و هنگامی که این کار را انجام داد، نقاشی
هایش، با سایه روشن هایشان مانند این بود که از دیوار و سقف بیرون آمده  و حالت مجسمه پیدا می کردند. این فقط ظاهر نقاشی او بود و اگر به آنجا بروید خواهید شنید که راهنمایان به زبانهای مختلف دنیا از همین جنبه حرف می زنند. در حالی که جان مایه ی هنر او این بود که، بجای این که مانند دیگران قدیس هایی پوست و استخوان و بی رنگ و بو را بکشد، کار، زحمت، مدیریت، توانائی، استعداد، علاقه، تنوع و درک زیبائی های انسانی را به شکل قدیس ها و پیامبران نیرومند و سالم و خلاق، فقط در سه سال طرح کرد با پوتین هایی که به پوست پاهایش چسبیده بود، و از روی داربست نمی
توانست از دور به نقاشی اش بنگرد. این همه در گرماگرم جنگ و تخریبی که خود کلیسا و جولیو دوم، و تمام حکومتهای وقت براه انداخته بودند.
او هنوز جوان و پرقدرت است. اما نقاشی روز قیامت که در پیری اش کشید فلسفه ی دیگری دارد. از خوش بینی نقاشی سالهای پیش خبری نیست. در این میان جمهوری فلورانس به دست واتیکان و متحدینش به خاک و خون کشیده شده، نابود شده بود. عیسی مسیح، که با قدرت وارد صحنه شده، دستش را با تحکم بالا برده و گناه کاران وحشت زده به جهنم میروند. و آن وسط یکی هست که پوست خود میکل آنژ را کنده و در دستش آویزان نگهداشته، و چه شورشی از   اسقف های مفتخور علیه این نقاشی برپا شد!! اسقفی که بر ضد نقاشی میکل آنژ شوریده بود، بلافاصله پس از این که پاپ شد، در خیال گچ گرفتن روز قیامت
بود که مرد و این شاهکار نقاشی، با مقداری دستکاری، به ما رسید.

دلیل و حقانیت هنر در مسیر پر فراز و نشیب تاریخ تمدن انسان؛

دلیل و حقانیت هنر در مسیر پر فراز و نشیب تاریخ تمدن انسان؛

نخستین جشنواره بین المللی هنرهای تجسمی دانشجویان - قم

.. فرخ باور –   بهمن 87

برای ورود لازم است روی این مساله تاکید شود که در طول سه قرن رشد سریع صنعتی، همان گونه که تقسیم کار،   کثرت و سرعت زیادی گرفت، هنر نیز از کار و از رابطه با طبیعت جدا شد و این روند هنوز ادامه دارد. برای مثال، پس ازبحران کشاورزی و بزرگ شدن شهر، افزایش جمعیت، و آغاز انبوه سازی  و بازار سوداگری، هویت معماری  از بین رفت، در عوض معماری داخلی بوجود آمد، و بیشتر از آن، رشد تکنولوژی در ساختمان، نماسازی را نیز اختصاصی و از معماری جدا کرد و در اختیار صنعت قرار داد، صنعتی که پیوسته و به سرعت تغییر می کند و معمار فقط می تواند از از میان آنها چندتا را،
مانند پالتو، انتخاب  کند.

جنبش های سخت کوش اکولوژیکی، در پی ویرانی های صنعتی به وجود آمدند تا به دنبال روند تخریب دویده، زخمهای عمیق آن را مداوا کنند. اما  سرعت گرم شدن زمین و آتش سوزیهای بزرگ، آب شدن یخچال های شمال و جنوب و آلوده گی زمین، آب و هوا، هنوز تندتر از تمام اقدامی است که این جنبش ها برا ی نجات اکو سیستم انجام می دهند. اما در جهان جنبشی فراگیر بلند شده که در حال گسترش است و جنبش اکولوژیکی و دفاع از محیط زیست جزئی آز آنست و آینده ای موفق دارد و همانطور که پیداست، این جنبش در قالب پوسیده وتنگ نظام سرمایه داری جا نمی گیرد. عقاید اکولوژی از جنبش به نهاد
تبدیل شده. در قوانین اساسی جدید، مانند قانون اساسی اکوادر، در دوره ی ریاست رافائل کورآ،  یا در برنامه ی دولت برزیل در دوره ی ریاست سیلوا دا لولا  ثبت  شده، به یک فرهنگ عمومی و مردمی  تبدیل و باعث شده دولتهای نو پا و تحولگرا در جنوب دنیا آن را قانونی کنند و در برنامه های عملی خود قرار بدهند. این برنامه ها همیشه و در همه جا همراه با تحول مناسبات اجتماعی در دفاع از انسان و کار و زندگی بوده و با هم جلو می روند.

هربار که انرژی اجتماعی بیشتر می شود و جهش می یابد، تمام فعالیت های هنری نیز خیز بر میدارند. هرگاه در هر کجا انقلاب اجتماعی رخ داده، موج بزرگی از فعالیت ها و خلاقیت های هنری، از جمله تئاتر و موسیقی را هم به دنبال داشته است. انقلاب اجتماعی مانند لایه های شناور زمین عمل میکند که مدتها بر بستری سیال به یکدیگر فشار می آورند و ظاهرا اتفاقی نمی افتد. اما ناگهان تعادل شکست شده و جهش، در امتداد گسل، بوجود می آید و نیروی مهار شده ی زیادی را آزاد می کند. بر این اساس، هنر، بیش از آن که مربوط به خود هنرمند یا نوابغ آن باشد، در درجه ی نخست مربوط به
انرژی دوران خود در فراز و نشیب سیر تاریخ است. یک میکل آنژ بدون رنسانس در فلورانس غیر ممکن است، و رنسانس نیز نتیجه ی فعل و انفعالات بسیار زیادی است که یکی از آنها حکومت 700 ساله اعراب و مسلمانان در اسپانیاست. ابن خلدون، ابن سینا، رازی، ابن رشد، ادبیات و شعر عرب، هنر و معماری اسلامی. و هر کدام از این ها خود سنتزی از  فعل و انفعالات تاریخ پیشین بشری است.

جدائی تخصص ها در روند رشد تولید اگرچه لازم بوده  اما این چند گانگی و جدائی، چه در تولید و برنامه ریزی و مدیریت، چه در ملی گرایی و قومیت، چه در اندیشه و علم و آموزش و هنر، پیوسته بیشتر شده  و دیگر به وحدت و ادغام و یگانگی باز نگشت. صنعت و اقتصاد از طبیعت جدا و با آن آشتی نکرد. کار ماشینی، انسان را از خود بیگانه کرد. پزشکی  به تخصص جراحی تبدیل شد، بیمار را رها کرد و بیماری را زیر زره بین گذاشت. سزارین جای زائیدن  طبیعی را گرفت. جراح متخصص چیزی از علم تغذیه نمی داند و این یکی، از روانکاوی چیزی نمی داند. روانشناس هم انسان ها را یکی یکی در نظر می
گیرد و از مناسبات اجتماعی و تحولات آن چیزی نمی داند. دامداری صنعتی جای چراگاه ها و عشایر کوچ رو را گرفت.  اتفاق می افتد که سد سازی، که به شکل   بند میزان یا بند امیر همیشه وجود داشته، و اینک به پیشرفت بزرگی رسیده و فواید بسیار زیاد و چند جانبه ای دارد، از مدیریت میراث فرهنگی و محیط زیست جدا مانده و تنها کار کند. فروش خصوصی آب پشت سد و اختصاصی دیدن کشت و صنعت باعث شده  آبشارهای شوشتر و خود رود کارون سفلی به فاضلاب تبدیل شود و خطر پیشروی آب شور خلیج فارس در زمین های پست پایین دست و خشک شدن تالاب ها زیاد شود.

این جدائی و فاصله و تضاد و صدمات ناشی از آن را در هر زمینه ای و در هر کشوری میتوان دید و به یک  مساله ی جهانی تبدیل شده است. به این روند تاریخی  "پروسه ی ناموزون و مرکب" می گویند. هنگامی که نخستین فضانورد آمریکایی روی ماه پیاده شد، کاریکاتور امریکایی، خانواده ی سیاهپوستی را نشان داد که     روی زمین خاکی میان چند تا موش نشسته بود و هاج و واج به این رویداد تاریخی کشورخود از یک تلویزیون سیاه سفید قراضه نگاه می کرد. توسعه ی ناموزون یعنی جدائی و دور شدن روند رشد صنعت از کشاورزی سنتی، روند صنعت نظامی - فضایی - نرم افزاری  و سوخت فسیلی از صنایع
دیگر،  شهر از روستا، تهران در از سیستان و بلوچستان، شمال دنیا  از جنوب آن، افزایش استثمار شاغلین از رشد بیکاری، کار روشنفکرانه از کار یدی، رشد تولید نا خالص ملی در برابر آنتروپی و قانون دوم الکترو مکان، پول، علایق دنیوی، رقابت و جنگ در برابر شعر و شعور و ادبیات انقلابی و عرفان و همبستگی انسانی. و اینها همه، مانند دو لبه ی قیچی،  پیوسته  بازتر و از هم دورتر شده، این خطر را بوجود آورده  که  یکباره بسته شوند و همه چیز را قیچی کنند.  اما در عین حال، این عوامل  متضاد روی هم اثر گذاشته، جنبه ی مرکب پروسه را بوجود می آورد و باعث می شود آنچه که
بیشتر رشد کرده، جنبه های دیگر را هم به دنبال بکشد و از رکود بیرون بیآورد. ریل ساخته شود، قطار صنعت به راه بیفتد و بالاخره مردم هم سوار شوند و از شهر به روستا و از روستا به شهر بروند.
ما کار خود را از این جا آغاز کنیم که تحلیل و تفسیر هنر را در بستر تاریخی خود قرار دهیم تا به معنای واقعی آن دست بیابیم، همه چیز را در حرکت  مانند یک فیلم سینمایی و نه ایستا، مجزا و بی معنا، مانند یک  آلبوم عکس ببینیم. 

معماری نیز هنر است اما نسبت به هنرهای تجسمی و پیکرتراشی بیشتر با فنون ترکیب شده و هر روزه با مشغله و زندگی  مردم سر و کار دارد. درجه ی تداخل و ترکیب فن با هنر بستگی به خود هنر ، دوران فراز و نشیب آنها و فرهنگ جامعه دارد. مساله این جاست بفهمیم سر چشمه ی خلاقیت هنری کجاست. سرچشمه ی همه چیز در طبیعت است. خود طبیعت است که انسان، در شرایط گوناگون رشد تمدن خود، آن را با ذوق و امکانات گوناگونش تفسیر کرده، توضیح داده، تغییر داده و از آن استفاده کرده. هنر، توانائی و استعداد شخصی و اجتماعی است برای شیرین کردن طبیعت، تا سختی و تلخی مشکلات زندگی و
کار را قابل تحمل کند و انسان سبکبال گردد. اما امروز، با قهر از طبیعت، از جنبه ی هنری  معماری پیوسته کاسته شده، بر جنبه ی فنی – مجازی آن افزوده می شود، و بطور کلی در زندگی انسان ها پیوسته از هنر کاسته شده،  بر دوندگی یا انفعال و علائق مجازی افزوده می شود.

در عصر حجر، در دوران نو سنگی، هنگامی که انسان نخستین تیشه های سنگی را می ساخت، یک زاویه ی آن را، بدون اینکه ظاهرا فایده ای عملی برایش داشته باشد، به شکل سر قوچ حجاری کرده است. (موزه ی انسان شناسی- پاریس). حجاری سر قوچ روی تیشه ی سنگی کار ساده و آسانی نبوده  اما انسان نخستین، که نیروی ضربت سر قوچ را دیده و از آن شگفت زده شده، بدین شکل آرزو کرده تا آن را در تیشه ی خود جا دهد. گرچه این موضوع ادامه ی جادوگری نیز بوده،  انسان می خواسته با کمک از نیروهای طبیعی بر مشکلات طبیعت غلبه کند، و این ادامه ی خلاقیت هنری است که در پارینه سنگی به وجود آمده
بود. می توان گفت در آغاز، هنر ربطی با ایده ی هنر برای هنر نداشته  و همیشه بخشی از روند زندگی و کوشش انسان برای بقا و زندگی و چیره شدن بر تلخی ها و مشکلات بوده است .


L’uomo senza passato  di Aki Kaurismaki

L’uomo senza passato  di Aki Kaurismaki

Finlandia

Un film semplice e simbolico.  Un film puro nel  vero senso della parola, come il purismo in pittura, come l’architettura povera, minimale. come lo sguardo dei bambini al mondo circostante. Semplice nel suo scorrere lineare.  Un concetto che ha coscienza di sé. Con la violenza subita, il protagonista perde il fardello del suo passato e agisce liberamente con un   comportamento di un uomo che ha la coscienza di tutto quello che gli succede e lo circonda, e non si meraviglia di niente.  La Finlandia è stata sempre legata all’Unione sovietica e con il suo crollo, anche questa ha prodotto la disoccupazione ed uomini emarginati spazzatura senza diritti e doveri che la polizia corrotta ammazza e ne fà piazza pulita per mano di bande d’assassini drogati, pagati e mantenuti. Il “guaio” è che queste persone non si sentono “spazzatura” e non si lasciano trattare da spazzatura anche quando vivono nei cassonetti da spazzatura, mantenendo la propria dignità umana. Il film inizia con l’immagine di tre picchiatori che rompono le ossa a quest’operaio saldatore, arrivato a Helsinki per lavorare e dopo averlo derubato, lo finiscono di botte.

L’uomo senza nome muore all’ospedale ma simbolicamente risorge per iniziare un’altra storia e denunciare al mondo la putredine di una società in cui tanta gente é inesorabilmente spinta e condannata senza appello a sopravvivere nelle situazioni da cani randagi. Non l’ospedale ma la solidarietà di questa gente spazzatura soccorre l’uomo. Viene salvato, curato e riportato alla vita da una famiglia e da una donna forte di spirito e di fisico. Ricomincia una nuova vita materialmente da zero, da niente, ma con la coscienza di sé e della realtà delle cose esistenti ed un modo di fare costante e dinamico che non conosce depressione e abbandono. La situazione è spinta volutamente e lungo tutto il film fino all’impossibile ed all’irreale dove anche l’uomo che vive nel cassonetto della spazzatura appare dinamico e su di morale con l’unica preoccupazione il prolungamento dello sciopero degli spazzini che provoca il riempimento costante del cassonetto ai danni del suo habitat.

L’ex saldatore è sicuro di farcela e sorprende lo spettatore perché  a mani vuote accetta tutti i soprusi ed i ricatti del poliziotto per poter avere un container sudicio con il puzzo di morte, che lava, pulisce e risistema con luce elettrica, il divano, la cucina, il letto ed un’abatjour. In Questura la polizia dimostra la propria faccia criminale e disumana contro gl’immigrati. Immigrati da dove? Con la crisi dell’Urss ci fu una politica di discriminazione sociale e razzista molto dura contro i russi sovietici, anche quelli nativi, nei tre piccoli Stati di Estonia, Lettonia e Lituania mirata alla loro espulsione, togliendogli il diritto al voto per potere inventare un governo di destra antidemocratica ed anticomunista. Il comportamento del capo della polizia sembra appunto una copia di quella politica. Ma all’operaio senza identità vengono in aiuto quelli dell’Esercito della Salvezza con un vecchio e malato ma combattente avvocato che ha memoria fresca delle leggi a cui la polizia fa riferimento, pare da quante volte ha difeso uomini e casi simili e mette in scacco matto lo stupido poliziotto. L’Esercito della Salvezza lo aiuta in tutto il resto, ma è un esercito che ha bisogno esso stesso di essere salvato dalla miseria di quella vita isolata e povera. L’Esercito della Salvezza riceve i vestiti e cose vecchie  usate dalla gente, ed ha la possibilità di dare un pasto caldo agli emarginati. A lui, senza passato, offre anche un lavoro da spazzino. Hanno una banda musicale che organizza gli intrattenimenti ai poveri, ma è una musica religiosa senza animo, fredda ghiaccia che ti fa venire la depressione,  la povera gente s’accontenta e balla  stanca, ma senza lamenti. Sembra che tutti sappiano quello che gli è passato e lo accettano.Ccon tutta la povertà assoluta non esistono i mendicanti ed al contrario regna la solidarietà ed un umorismo freddo e feroce lontano da quello dei film inglesi. Lui pianta delle patate, 6, che crescono piccoli per l’inverno rigido. 2 per essere ripiantati, 3 non so perché cosa e l’ultima da essere divisa in due con il lavoratore precario che con la moglie simpatica e i due figli piccoli lo avevano soccorso e assistito nel proprio container. Il film dà tanti segnali per dire che l’impossibile è possibile e ricominciare da zero si può. L’altra scena toccante è quando, girando per la città, entra in un Bar e chiede dell’acqua calda, che è gratis, ne versa in un bicchiere, si mette a sedere e tira fuori dalla tasca una bustina di thè già usato e se ne fa una tazza. Tutto avviene con tranquillità e nella solidarietà delle due donne gestori del bar che non gli fanno pesare niente, né con le parole né con gli sguardi, e gli offrono da mangiare e lui non s’inchina , non ha sensi di colpa, non è né violento né meschino né chiede pietà. Al contrario, il suo coportamento naturale e schietto è una denuncia contro gli usurpatori senza cuore e cervello. Tutto ciò è insolito nelle miserie dei sobborghi dei paesi capitalisti o del terzo mondo. Le macchine vecchie sono dell’Unione sovietica e c’è anche una vecchia Pontiac. Sulla porta del container è scritto Kasuppolla. Lui e la donna dell’Esercito della Salvezza si piacciono e si avvicinano con garbo e rispetto. In quel container arrugginito e vecchio preparano una cena con poca roba ma tanto amore e dignità. Una scena che è accompagnata e completata dalla presenza di una cagna di nome Anibal, dagli occhi e comportamento affettuoso e solidale. Il cane è del poliziotto e dovrebbe comportarsi ferocemente, invece è tutto al di fuori di un cane poliziotto che è educato per aggredire, il che dimostra l’improvvisazione con cui anche  il poliziotto ha inventato se stesso ed il suo sporco lavoro. Il lavoro di arrangiarsi e di fare piazza pulita della spazzatura sociale di un capitalismo improvvisato e brutale. Alla fine del film, quando lui s’incontra con la banda di delinquenti che lo avevano già ammazzato, insieme a tutta la gente ammazzati da quella banda e risuscitati adesso, appare il poliziotto che si finge contento per l’arresto dei malfattori dicendo che questi delinguenti avevano fatto del male ai nostri. L’uomo gli batte con sarcasmo: “i vostri?!”, e denuncia la combutta tra la polizia e le bande assassine.

L’uomo ritrova il suo passato, l’ex moglie e la casa che aveva abbandonato dopo il divorzio, dei quali non s’interessa e continua a non ricordare niente. Si abbracciano con la comprensione di chi sa come stanno le cose, tranquilli e amareggiati, alla presenza del nuovo e giovane aggressivo partner della bella donna operaia dalle mani invecchiate,  che sembra un approfittatore malandrino, che però viene tranquillizzato e promette all’ex marito di trattare bene la donna. L’uomo comincia la nuova vita con la sua Angela custode, la donna dell’Esercito della Salvezza che gli aveva procurato il possibile.

 

Roma. 2003-01-26                                                                                             farrokh bavar

آمدن خاتمی؛

آمدن خاتمی؛

 

ایران دچار یک پروسه ی انقلابی بوده و هست. اما  در میان رهبران آن همه انقلابی نبودند. خیلی ها به دنبال سیل کشیده شده و اصلاح طلب بودند. به نفع کی؟ به نفع چی؟ بماند! اما انقلابی بودن یا اصلاح طلب بودن سلیقه ای نیست. وقتی نظام تاریخی و تنومند اجتماعی و اقتصادی رشد می کرد می شد آنرا اصلاح هم کرد و اصلاح هم شد و مودب و تر و تمیز، و این واقعیت در اروپای قرون گذشته اتفاق افتاد. اما آن هم تا زمان پیشرفت انقلاب صنعتی که زندگی خیلی ها را تار و مار کرد و در عوض مال دیگران را خیلی خوب نمود. مارکس توضیح می دهد  بازیگر نیرومند دیگری به صحنه آمده که برای نجات خودش مجبور است سرمایه داری و مالکیت خصوصی را نشانه برود و همراه با خودش، تمام بشریت را آزاد می کند.

جنگ و انقلاب، انقلاب و جنگ، همیشه با هم، وابسته به هم، مثل زن و شوهر، از آن زمان تا به امروز روی داده و ادامه دارد و تا وقتی که این نظام فراگیر نکبت نابود نشده باز هم ادامه می بیابد، چه بخواهی چه نخواهی. آش کشک خالته! به هر قیمت باید آن را نوش جان کرد. و می دانیم به چه سلاحی مجهز اند! نمونه ی آن را قبلا خدمت بشریت عرضه کرده بودند و تا اینجا هم از آن مفتخرند. چاشنی دومین جنگشان بود!

 در ایران اقتصادا عقب مانده اگر جائی برای رفرم بود همان شاه و سلطنت و اربابان آمریکایی اش کرده بود، و اگر انقلابی با آن پتانسیل و توان اجتماعی روی داد که خاورمیانه را لرزاند، دلیلش همین بود که انقلاب و تحولات بنیادین تنها راه برون رفت از عقب ماندگی است. سیل که به راه بیفتد آشغال هم با خودش می آورد. سیل را نمی توان گفت نیا. اما آشغالش را می توان زدود و تا وقتی آب گل آلود است این کار، سخت است. منتظر این هم نمی توان ماند، مانند پلخانوف، تا آب زلال شود و گوش یک کثافت را بگیری بکشی بیرون و بگی ای پدر سوخته، تو اینجا چی می کنی؟

.  پس از تصفیه ی رهبری و جنگ هشت ساله، مدیریت دولت خواست این کودک گنده را رفرمیست تربیت کند. زیاد سئوال نکند و بگذارد بابا کارش را بکند. نتیجه جلوی چشم همه هست. رشد مافیای دولتی، رفیق قافله و شریک دزد. و باز گشت دزدان فراری. . اتفاقا مثال بی بدلیل اتحاد جماهیر شوروی زیاد هم بی ربط نیست. در آن جا هم از غصب قدرت و از قشر بورکراتیک و از بورکراسی صاحب امتیاز سخن رفت تا فروپاشید.

رفرمیسم پیراهن تنگی بود که مردم را دیوانه کرد. شکافی به نام شکاف طبقاتی پیش آمد اما باز هم مانند انقلاب روس، این شکاف میان بورژواها و اشرافیت با زحمتکشان و کارگران نبود. میان همان کسانی بود که در انقلاب به میل یا به زور شرکت کرده بودند اما یکی هنوز روی توالت زمینی می نشست، دیگری روی توالت فرنگی، اما پای مبارکش را روی آن می گذاشت. سرعت تغییر و انباشت سرمایه به قدری زیاد بود که کسی که روی میز غذا می خورد استفاده از قاشق چنگال طلا و نقره را هنوز نیاموخته بود. هوییت قبلی را رها، هوویت بعدی را پیدا نکرده بود. بخور وببری بود. اسمش را بیخود گذاشتند اصلاح طلبی.این هم عاریتی بود. و آن را با لبخند تصنعی و ابروهای بالا رفته ی مظلومانه ی خاتمی روتوش کردند. نشد. به زباله دان تاریخ هلش دادند. خودشان نمی خواستند آنجا بروند اما چاره ای نبود.

این از بخش سیاسی. اما این شکاف اقتصادی هم بود. و بخصوص اقتصادی بود. مگر این که انگلس به اشتباه گفته باشد سیاست همان اقتصاد فشرده است. در این سه چهار سال، بخش سیاسی به اصطلاح اصلاح طلب نتوانست و نمی توانست مدیران و رهبران سیاسی و نظری تازه ای را به میدان بیاورد. رفت سراغ زباله دان. البته اکولوژیست ها هم که مخالف جامعه ی مصرفی هستند و به دنبال ریسایکل و باز؟؟؟ مواد دور ریخته، با اینکار موافق اند اما آنها بیشتر از این زباله ها برای سوخت و گرمایش و کود و این قبیل چیزها، از طریق تجزیه استفاده می کنند. نه اینکه زباله را همانطور که به دور ریخته شده  دوباره سر میز غذا بیاورند.

به هرحال. موضع سیاسی و انتخاباتی از حالا تا انتخابات رنگ و بوی طبقاتی دارد. زور زدن که به آن رنگ و بوی دمکراتیک بدهند اتلاف انرژی است. از این ژست ها نیاورند. موضع، موضعی طبقاتی است. که اگر طبقه سرمایه داری ما شسته رفته و با ادب بود و درست روی مستراح می نشست باز هم شاید می شد اینها را توجیه کرد که ساده دل های بیچاره کلاه سرشان رفته و گول ظاهر مودب را خورده اند. اما حالا این روشنفکر مآب های عاریه ای را که در محافل در بسته برای هم افه میآیند را چطور می شود توجیه کرد؟ حزب توده را می شود فهمید. آن ها حالا حالا ها هاهاها در زمین راه رشد سرمایه داری کار می کنند و به دنبال اصلاح آنند. با هر کسی هم همراه می شوند . برایشان واقعیت فرقی نمی کند. آنها می خواهند ریاضت یاد بگیرند. مرتاض شوند. مرتاض را می بینند که اه! راحت روی هزارتا میخ خوابیده است و خود شان، مث یک مقلد خوب، نشستن را روی یک میخ شروع می کنند.

چهار شنبه سوری. فیلم

چهار شنبه سوری. فیلم

بخاطر این لوس بازی که چراغ های سالن سینما را تا پایان نوشته های فیلم روشن نگه میدارن متوجه نشدم فیلم شروع شده. از خنگی
خودم هم هست. البته.
دروغ چرا؟ پس، مقدمه ی ورود به فیلم را نفهمیدم. در نتیجه از فیلم خوشم نیومد. خوندن نقد وحید کمکم کرد بیشتر بفهمم و بخاطر بیارم. اونوقت ناگهان متوجه یک جنبه ی مهم فیلم و فیلم نامه شدم که مهم هست، که وحید هم بهش اشاره میکنه اما کم رنگ. میخوام این جنبه رو پر رنگ کنم و در مرکز توجه قرار بدم. توی این داستان معمولی و پیش پا فتاده دو نوع زندگی کاملا متفاوت از دو طبقه ی اجتماعی دور از هم کنار هم قرار میگیرن و فصل مشترک مختصر و کوتاه زمانی رو بوجود میارن.
اگر یک خدمتکار زن دارید نظرش رو در باره ی این فیلم بپرسید. باید شنیدنی باشه. آانها اکثریت جامعه و قشرهای تحتانی آن هستند. فشار این طبقه بالایی ها که تو برج رفتن روی اونهاس. اینها کم هستن اما ماشااله سنگین وزنند و فشارشون روی اونا زیاده. تفاله و آشغال هم زیاد تولید میکنن و رو سر اونا پایین میریزن. نگرانی وحید درسته. هرچقدر اونا بیشتر در تماس با اینها قرار میگیرن بیشتر دچار فساد و فحشا میشن. اون ها کار و زحمت دستاشونو میفروشن. بعد هم پیش میاد که تنشون رو بفروشن. فاصله ی این دو کار هم زیاد نیست. اما فصل مشترک این دو طبقه کم و کوتاهه. بعلت اندک بودن ِ طبقه بالاییها، فصل ِ مشترکشون با پایینی ها مختصر و کوتاهه و نمی تونن بیشتر از این خصائلشون رو به اونها انتقال بدن. اما اونا که تا چند سال پیش 70 درصدشون تو روستاها بودن حالا 30 درصدشون اونجا موندن. سیاست اسکان عشایر و بحران کشاورزی اونا رو به حاشیه ی شهرها و به امامزاده داوودها کشونده که کارشون رو بفروشن. و اساس فساد و ازهم پاشیدگیشون همین هست. بیکاری و وابستگی به دیگرون. ریشه کن شدنشون از سرزمینشون و رها کردن مبدا و بدنبال نون به شهرها رفتن چنان زلزله ای در خانوادشون بوجود میاره که این رو هم از هم می پاشونه. دختراشون فرار میکنن و دچار بدبختی میشن. با اینهمه، بیشتر اونا سالمن. اگر فسادی که مثل گندیدن ماهی از سرش میتونس رفته رفته و بی وقفه به بقیه ی جامعه سرایت کنه تا بحال تمام اونو فاسد کرده بود. اما برعکی ماهی مرده، خصائل خوب جامعه هم تجدید تولید داره و هنگام مبارزات اجتماعی بروز میکنه و ناپاکی ها رو مهار میکنه.
با این همه، ما توی این فیلم دو نوع رفتار و دیدن و بودن و داشتن را مستقیم در کنار هم می بینیم. اون دختر خدمتکار چیزی نداره ولی خوش بینه، مهربونه ، مستقیم و راستگوهه، و اگر کار نکنه پولی هم حق خودش نمیدونه. بی دریغ و بی محابا کمک میکنه و تا دیر وقت میمونه. نامزدش هم روی موتور کنار خیابون منتظر میمونه . او هم لابد دلش هزار راه میره اما با دیدن نامزد خوشگلش ناگهان شاد میشه. دلش باز میشه و در یک لحظه همش خالی میشه تا از بودن یارش پر بشه . با همون مهربونی و سادگی بلافاصله سراغ صاب ماشینی که ارباب یارشه میره چاق سلامتی کنه. طلبکار نیس. بدهکار نیس. ماسکی روی صورت نداره. نیازی به بازی نداره .
اینها همه چیز دارن، اما ترس هم دارن، ناراحتی دارن، شک دارن اما اعتماد ندارن، خونه و ماشین دارن اما عشق راحت ندارن. وسایل زندگی دارن اما آرامش ندارن. دانش دارن اما ریشه ندارن و با باد جابجا میشن. خود بخود شکنجه میشن. خود بخود شکنجه میکنن. دکتر میرن. قرص میخورن اما اعصاب ندارن. مال دارن اما تنهایی دارن. ادب دارن اما میترسن و د ر خونه رو باز نمی کنن. آره، این 4 شنبه سوری هم مثل همه ی چیزای دیگه اون 4 شنبه سوری نیس. خشونته. اعتراضه. بمبه. دریدگیه. آزارو اذیته. شهر هم شهر نشینی نیست. یک موجود چاق و بیماره که روی کثافتش نشسته باید دیالیزش کنن. هزارتا سرم بهش وصل کنن. تصلب شرائن داره. تنگی نفسه داره. سرطان خون داره، گشادی کون داره، ترس از جون داره ، بجای غذا آشغالی بنام نون داره، اخلاقی نالون داره، پول و دزدم فراوون داره، دوستیاشم مقطعیه. عشقشم یک بار مصرفیه ...بقیه شم خودتون اضافه کنین. چی چی داره و چی چی نداره. فقط موندم فیلم بنام پدر رو هم ببینم تا بفهمم اینهمه جایزه را چرا بهش دادن. لیاقت خودشه یا حاتمی کیا نمی بایست جلو بیاد. مطرح بشه .... خدا میدونه.
فرخ